تبليغاتX
شب همچنان سیاه است
  شب همچنان سیاه است

 

یکشنبه شب تلخ کوی

 

به نام خداوند مهربان

باید ایستاد. تنها . با قامتی سبز. رو به روی تمام سیاهی ها.

اما تانیایی روزگار ما سیاه است.ای سبز پوش تا نیایی عالم سیاه است . 

چون خورشید در خفاست .

 

موقع نماز مغرب است که می رسم کوی. میروم مسجد. بعد از نماز چندتایی از بچه های جلوی مسجد جمع شده اند و برای دکتر احمدی نژاد شعار می دهند. از آن طرف تر صدای درگیری می آید. صدای داد و بیداد. مثل شبهای گذشته عده ای از بچه ها جلوی درب اصلی مشغول درگیری با پلیسند. اینجا یعنی این پایین جلوی مسجد وسط خیابان عده ای موتور سوار و پیاده با چوب و چماق ایستاده اند و گویا اصلا هم با نیروی انتظامی هماهنگ نیستند. قیافه هاشان مذهبیست. قیافه هاشان.

درگیری حدود ساعت 9.30 شدت می گیرد. پلیس مرتبا گاز اشک آور شلیک می کند داخل. بچه هر چند متر آتشی برپا کرده اند که این موجب عدم تاثیر گاز می شود. بچه های  حامی احمدی نژاد از زور گاز و خطر پاره آجر ها تقریبا پراکنده شده اند . لباس شخصی ها و پلیس هدف سنگ و آجر های بچه ها هستند.

تا ساعت یازده تقریبا به همین منوال می گذرد. از 11.30 به بعد تفوق بچه ها به لطف کوکتل مولوتوف هایی که از بالای پشت بام ساختمان مشرف به سر یگان ویژه می ریزند کاملا محسوس است. حالا بچه ها تقریبا تا وسط خیابان هم می روند و آتش خشم آنها همه چیز را می سوزاند. مدتی به همین منوال می گذرد. سربازها ناسزا می گویند و هر ازگاهی سنگی می پرانند. بچه ها اما با آتش و سنگ از پشت بام و زمین امانشان را بریده اند. بچه ها هم ناسزا می گویند. از بدترین نوعشان. شعارهایشان تند تر شده و همه مرزها را می شکند. پلیس به شدت عصبانیست و فهمیده است که اشک آور دیگر جواب نمی دهد.

لباس شخصی ها همان پایین نزدیک ساختمان 23 با بچه ها درگیر شده اند. بین بچه ها معروفند به انصار. انگار همه منتظرند آنها بیایند تو. تا یکی می گوید بچه های انصار آمدند، همگی با سرعت می خزیم درون اتقهایمان و از ترسمان درب ها را قفل می کنیم. باز می بینیم خبری نیست. می آییم بیرون و روز از نو. عده ای هم هستند که اصلا انگار توی باغ نیستند. یا چیزی می خوانند یا دراز کشیده اند. اما کسی را ندیدم که خوابیده باشد. اصلا فکر نمی کنم کسی توانسته باشد که بخوابد.

می روم سمت میدان. بچه ها دور آن جمع شده اند. ساعت تقریبا 2 بامداد است. عده ای از بچه ها باسر و صدا از پایین می آیند. خوشحالند و دست می زنند و از جملاتی که می گویند می فهمم بعله آقایان تشریف آورده اند داخل! می شنوم که می گویند: دو تاشان را گرفته ایم. گروگان. باید بکشیمشان. بقیه شان الآن ساختمان بیست و سه اند.

 دیگری می گوید: نه آنها را با بچه ها ی خودمان مبادله می کنیم. فعلا نگهشان دارید. یک کس دیگر می گوید: جلوی درب را خالی نکنید. برگردید . برگردید.

نمی بینمشان اما می فهمم که از همین لباس شخصیها هستند. ترس برم می دارد که نکند بلایی سر اینها بیاورند و خودشان را بدبخت کنند. می روم طرفشان. یکی از بچه ها با چوب می دود سمت کتابخانه مفتح که حالا شده است زندان اسرا. می خواهد عصبانیتش را روی این دو جوانی که گرفته اند خالی کند. بچه ها جلویش را می گیرند. یکی میگوید: مگر میرحسین نگفته آرامشتان را حفظ کنید و…

 عصبانی شروع می کند به ناسزا گفتن به مهندس که این جریان هیچ ربطی به او ندارد واسم از کسی می برد که من می خواهم از تعجب شاخ دربیاورم. اسم از کسی که فتنه گر قائله 78 بود. از مصطفی تاج زاده: ما فقط از تاج زاده حرف گوش می کنیم فهمیدی؟

در این اثنا که عده ای از بچه ها به بهانه درگیری با الباقی بچه های انصار به سمت پایین میدان آمده اند و از طرفی دیگر بچه های دم درب هم برای اینکه بفهمند ماجرای گروگان گیری از چه قرار است جایشان را خالی کرده اند، یگان ویژه که آتش چندانی روی سرش نمی بیند و راه روبرویش را خالی، هجوم می آورد داخل. در عرض سه چهار دقیقه میرسند به میدان. همگیمان فرار می کنیم. من و چند تای دیگر می دویم به سمت درب خروج پشتی و کمی منتظر می مانیم. یگان ویژه پخش شده است داخل کوی و می آیند طرفمان. هرجوری هست خودمان را می رسانیم بیرون و در کوچه پس کوچه های پشت پمپ بنزین گیشا گم می شویم. بعدا فهمیدم عده ای از بچه ها هم برای فرار رفته اند داخل خانه های مردم پناه گرفته اند.

نیم ساعتی وقت تلف می کنم به هوای اینکه نیروهای یگان بر می گردند و راحت می روم داخل. جلال را پیاده طی می کنم تا سر امیر آباد. از آنجا به بالا ترافیک آدم است. این لباس شخصی ها که صدتایی می شوند. پلیس ها هم کم از آنها نیستند اگر بیشتر نباشند. به خاطر تیپ ظاهریم کسی با کارم کار ندارد. خیلی از بچه ها را بیخود گرفته اند. سریع خودم را می رسانم داخل. میدوم سمت ساختمانمان دنبال رفیقم . نیست. هول برم میدارد. شروع می کنم به گشتن تک تک ساختمان ها. بین راه یکی از بچه ها را می بینم که به وضع ناخوشایندی می برند. می روم و شروع می کنم به وساطت که این را می شناسم و الخ. اگرچه تا حالا او را ندیده ام ولی اصلا به قیافه اش این حرف ها نمی آید. آخر نمی گذارم او را هم ببرند. هشتاد و هفتیست. فیزیک.

(بعد تر صبح مجبور می شویم ببریمش بیمارستان شریعتی. الآن خوب است. پدرش هم آمده. برایش دعا کنید.) رفیقم را پیدا نمی کنم. آرزو می کنم مرا هم ببرند پیش او. چون مطمئنم دست کم او هیچ کاری نکرده است. دور میدان یکی از این بی سیم به دست ها را می کشم کنار و می گویم مرا هم ببرد پیش آنها. مسخره ام می کند. شاید بخاطر اینکه فقط ظاهرمان شبیه هم است.

بند می کنم که مرا هم ببرد. عصبانیش می کنم. می گویم من هم اغتشاش کردم. می زند زیر گوشم. بغض گلویم را می گیرد: امشب چند نفر بیخود و بی جهت توگوشی خوردند؟ باز از رو نمی روم سرشان داد می کشم که بیخود  کردید رفتید داخل اتاق ها. از خجالتم هم در می آیند. تا اینکه به من بفهمانند نباید زیاد حرف بزنم. نباید خیلی تحلیل کرد. و نباید دخالت وفضولی نمود. یکی از پلیس ها با چندتایی از همین آدم ها که فقط ظاهرشان شبیه من است و الآن فکر می کنند من هم به اندازه همه دانشجوهای ساکن کوی زبان نفهم هستم. بعد ازاینکه از خجالتم در می آیند  رهایم می کنند. شاید بخاطر اینکه دیگر ماشین ناجا همه بچه ها را برده است. شاید هم بخاطر اینکه زیاد حرف می زنم. یا حتی شاید بخاطر اینکه ظاهرم شبیه آنهاست. فقط ظاهرم! صبح روز بعد خوب می فهمم که فقط ظاهرم به آنها رفته است از آنجایی که سه تن از دوستانم را که آنها هم فقط ظاهرشان شبیه من است همراه بقیه بچه ها با خود برده اند . و از این جهت خوشحال می شوم.

باید ایستاد...

 


+ پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت11:53 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

موضوعات

سیاست و دیانت

ادب و شعر

فوتوغراف

درس تاریخ فرهنگ

 

 

مطالب اخیر

اینجا دادگستری محل گرفتن حق و اجرای عدالت است

تلخ است

برای سجاد عزیز...

تقليد يا توليد؟

شورش یا جنبش

تناقضات کودتای سبز با خط امام - 3 + دانلود پوستر

هر چه از دوست رسد نیکوست

در نقش رسانه

تناقضات کودتای سبز با خط امام - 2 + دانلود پوستر

برای آقای کلاسهای دینی

درس یک و دو تاریخ (سی مهر)

تناقضات کودتای سبز با خط امام - 1 + دانلود پوستر

کجا میتوان گریخت ؟

آيا نبايد آرزوي نابودي عنصر ضد ولايت فقيه را داشت؟