به نام خداوند مهربان
کور است چشمی که تو را نمی بیند...
در صدای سه تار افسوس هست.
طبقه هم کف.
غیر از شماره های دیجیتالی که وقتی به سمت پایین می آیی به سمت بالا محو می شوند، شعور کسی که داخل این چهارگوش آهنی ایستاده است، برای فهمیدن اینکه دقیقا کجاست کافی نیست.
طبقه هم کف.
کاش این برج هزار طبقه بود. یا لا اقل قوطی کبریت ما در کنار آن سه واحد دیگر چند طبقه ای بالاتر از طبقه اول می ماند.
در صدای سه تار افسوس هست. قبل از اینکه این معنا بتواند ازتمام سلولهای خاکستری مغزش عبور کند، و قبل از اینکه صدای افسونگر سه تار تنها برای همان چند لحظه او را از زندگی واقعی اش دور کند، صدای زیر و مشمئز کننده زن دوباره رشته افکارش را به گند می کشد:
طبقه هم کف.
مثل همیشه همه چیز خوب شروع می شود؛ اما رفته رفته می فهمی که تاریخ شرنگی است که ته مزه آن درست مثل خیار تلخ تلخ است.
گاهی وقت ها دلملن می خواهد از این زندگی کنده شویم.
خیلی از اوقات می شود که دنبال جای دنجی می گردیم. دنج دنج. تا خستگی ساعت ها فکرکردن بیخود ، حرف زدن بیخود ، لبخند زدن بیخود ، اشک ریختن بیخود و از همه مهمتر هزار هزار دقیقه شنیدن بیخود را تخلیه کنیم.
مدام کانالهای رادیوی ماشین را عوض می کند. شش تا بیشتر نیست. خانم مجری فلان شبکه، کش دار و با کلی کرشمه می گوید: صبح همتون بخیر. یک صبح و هزار لبخند.
کانال را عوض می کند: آقای دکتر به نظر شما در روند آموزش کشور...
عوش می کند: چون دل آرام می زند شمشیر، سر ببازیم و رخ نگردانیم.
اسم خواننده را نمی داند ولی می داند که خوب می خواند. تا برود در بهر آهنگ رسیده است جلوی دفتر آژانس. همکارش از سمت دفتر به طرف ماشینش می رود و در حالیکه دستهایش را باز کرده گردنش را با ریتم خاصی مرتب به عقب و جلو می برد:
لعبتی ... هزار ماشالا... ، چطوری جوات؟ غلومم. تا یه چایی بزنی یه تریپ رفتم و اومدم.
سرش را تکان می دهد پایین و به او می خندد. به او، به آن جای دنج. به صدای سه تار، به دل آرام و به طبقه هم کف.
دوباره استارت میزند و راه می افتد. اصلا به دفتر آژانس هم نمی رود. امروز می خواهد خودش آقای خودش باشد. می رود تا مسافر ها را حودش بکشد.
کور است چشمی که تو را نمی بیند...
وقتهایی هرچه زور میزنیم نمی توانیم به موقع برسیم . درست زمانی که باید تمام محاسبات صحیح از آب در آید و طعم شیرین پیروزی را مزه کنیم زندگی خراب می شود. به موقع خراب می شود.
یک ساعتی زودتر زده است بیرون. هرطور شده باید به موقع برسد. جلسه دفاعیه پایان نامه است. دنده چهار را که پر میکند چرق چرق از زیر کاپوت صدایی به گوشش میرسد که لحظه لحظه بلندتر می شود. چراغ دینام روشن می شود. ماشین جوش آورده است. تو به قرارت نمی رسی. به همین سادگی.
اما نه زندگی در بطن مبارزه است که معنا پیدا می کند. باید دید ایراد از کجاست. باید حلش کرد. زیر کاپوت افتضاح است. تسمه دینام پاره شده. دست کم به چند آچار حرفه ای نیاز دارد. می دود سمت شیر آبی که داخل پارک همان حوالی است. نباید واشر سرسیلندر بسوزد. کلی خرج می گذارد. هرکار بتواند می کند.
از پس تسمه بر نمی آید. مرتب به ساعتش نگاه می کند. سرش را می کند داخل ماشین و کیفش را بر می دارد. دوبار محکم میگوید: تو می رسی. تو می رسی فهمیدی؟ ماشین را رها می کند.
انگار در خیابان مردگان ماشینش خراب شده. هیچ خبری از تاکسی نیست که نیست. به ساعتش نگاه می کند. کم مانده است بزند زیر گریه. کلاغ ها قار قار میکنند. در صداشان افسوس هست. وقتی یک مشکل صاف میخورد تخت سینه ات انگار به ملکوت نزدیک تریم. کداممان مشکل داریم؟ یا شاید کداممان نداریم؟ کلاغ ها قار قار می کنند. نگاهش از آنها به آسمان دوخته می شود.
در صدای سه تار افسوس هست . و مثل همیشه همه چیز خوب شروع می شود؛ اما رفته رفته می فهمی که اگر ناامید باشی، تاریخ شرنگی است که ته مزه آن درست مثل خیار تلخ تلخ است. و در صدای سه تار افسوس هست وقتی از کسی، جایی و زمانی که در آن هستی پشیمان و غمگینی. در صدای سه تار افسوس هست. و نگاهش از آنها به آسمان دوخته می شود. از کلاغ ها که درست در سینه آسمان قار قار می کنند.
بعضی وقت ها کافیست که تنها به آسمان نگاه کنیم.
خواهش می کنم برای لحظه ای نشریه را زمین بگذار و لحظه ای به بالای سرت چشم بدوز.
یک پیامک جدید دریافت می کند:
حضرت ابا عبد الله الحسین (علیه السلام) فرمود: کور است چشمی که تو را نمی بیند.
جوات از راه می رسد...
