تبليغاتX
شب همچنان سیاه است
  شب همچنان سیاه است

 

کجا میتوان گریخت ؟

 

وقتی آّب دریاها از رشته کوههای البرز و هیمالیا و کلیمانجارو به سمت سرزمین مجاورش سرریز شود چه کسی میتواند این سرنوشت را تغییر دهد ؟ هیچ .

وقتی ستاره خورشید خاموش شود و در اثر این خاموشی مرکز خورشید نتواند این هلیم های مذاب را در اطراف خودش نگاه دارد ، وقتی این گازهای چند میلیون درجه ای در اثر فورانات خورشید به سمت زمین آهسته حرکت کنند چه کسی میتواند این سرنوشت را تغییر دهد ؟ هیچ .

وقتی شهاب سنگ بزرگی به اندازه چندین کره ی زمین با سرعت به سمت زمین حرکت کند و تلسکوپ هابل مستقیم صحنه نابود شدن زمین را تا فردا از رسانه ها نشانمان دهد چه کسی میتواند این سرنوشت را تغییر دهد ؟ هیچ .

اصلا تا به حال اندیشیده اید وقتی فردا روزی قرار باشد همه چیز تمام شود ، چه میتوان کرد ؟

عده ای تسبیح به دست به دنبال استغفار عمری گناه میگردند و چون فانونس پنجه در  باد است استغفار پیش از مرگ هرچند لاتقنطوا من رحمه الله . برخی نهضت و آزادیخواهی و استقلال و حرص و طمع و همه را عطایش را به لقایش میبخشند که حال را غنیمت است بیا توشه ای برای فردای نمانده برداریم . برخی هم میروند سراغ لذت های کاذبی که از ترس مکافات دولت تا کنون انجامش نمی دادند . لذت کشتن آدم ها و دزدین آخرین مدل بی ام و همسایه، خودش انگیزه ای است برای روز آخر . عده ای هم جوّ ابوریحان بیرونی دارد خفه شان میکند و کتاب به دست گرد شهر میگردند که بدانم بمیرم بهتر است یا ندانم که گمانم ندا می آید اگر میدانستی الان پی دانستن نبودی ؟ برخی هم برای پیام اخلاقی هم که شده میروند دست پدر و مادرشان را میبوسند و دور هم در یک خانه جمع میشوند تا فردا همه در آغوش هم با یکدیگر لذت ذوب شدن را تجربه کنند . رومانتیک ها هم پی لذت یک آخر عمری میروند درون هم دیگر که شاید ز لحد گریبان در گریبان  به قیامت وارد شوند.یا به قول شاعر که در وصف عاشقان –مزدوج و غیرمزدوج!- سروده :  «من سرم بر شانه ات یا تو سرت بر شانه ام / فکر کن بانو اگر باشد چه جوری بهتر است؟!!» .

به قول خواجه نصیر که خوب به ایجاز گفت : و الظهور یجب عند زوال السبب (ظهور واجب میشود وقتی که سبب غیبت زایل شود ) . دنبال آن یک روز قبل از نابودی هستیم که آیا میشود روزی باشد که همه اسباب غیبتت را برداریم .

حقیقت آن است که وقتی مرگ به سراغمان بیاید هیچ یک نمیتوانیم از خودمان دفاع کنیم . حتی اگر همه مان جمع شویم و بگوییم ما این قاعده ظالمانه را وتو میکنیم . حتی اگر کلاهک های هسته ای را به سمت عرش بگیریم و بخواهیم محل استقرار ملائکه را بمباران کنیم . حتی اگر همه مان درصندوقهای طول عمر رای آری بیاندازیم ، در آن لحظه چه کسی میتواند این سرنوشت را تغییر دهد ؟ هیچ .

وقتی که همه چیز تمام میشود ، چه کسی قدرت گردن کشی دارد ؟ هیچ .

لِمَن الملک ؟ لله الواحد القهار...

والسلام


+ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت10:30 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

از رنجی که می بریم

 

از رنجی که میبریم

یاد آقا طیب به خیر . دستش رو با طناب محکم بستند به چوبه دار . خشاب ها را که کشیدند حوصله اش سر رفته بود . دست مرد که بسته نمیشه . آتیش کن دیگه دستام داغون شد . به همین راحتی ....

گفت آقا سعید از این دور که نمیشه فکه رو به مردم نشون داد . بذار برم وسط میدون بگم کانال کمیل که میگن اینجاست . میخوام بگم اون گردانی که رفت و یکی و دو تا بخت برگشته ازش برگشتن همینه. تا رفت وسط میدون صدای انفجار بلند شد . آقا مرتضی آوینی پرید ، سعید بدو .به همین راحتی ....

گفتند حاج حسین ، پیرمرد راننده ماشین تدارکات ماشینش گیر کرده یه لحظه بیا یه دستی به این ماشین بزنیم ، هلش بدیم روشن بشه . تا رسید دم ماشین توپ 120 پروازش داد . فرمانده لشکر اصفهانی ها رفت . به همین راحتی ....

فرمود عمو جان مرگ نزد من چگونه است . شیرین تر از عسل عمو جان . وسط میدان که گرد و خاک بلند شد صدا زد عمو به فریادم برس . به همین راحتی ......

سرت vو که به عقب بر میگردونی با خودت میگd ، نه دیگه از من گذشته . من و کمک به ظهور . دوباره دل آقا رو میشکونی به همین راحتی ....

هر چی میخوام بگم دلم آروم نمیشه . آی خاکای شلمچه دلم پیش شما گیر کرده . دلم برای حال و هوای سفر جنوب تنگ شده . آی رفقا شما را به خاکای فکه قسم امسال یاد من آلوده هم بکنید . گرفتار خاک شدیم به همین راحتی ....

گفتم قلمم شکسته . دل سالم است و سلیم نیست . دیدی اسیر خاک شدیم . آقا ما خاکریز گم کردیم . گفتش ننگ بر کسی که وقتی آقاش جلوتر تیربارون میشه و دنبال خاکریز میگرده

گفتم من هنوز ادله اثبات خدا رو پیدا نکردم .گفتش خون خدا رو سر بریدند تموم شد رفت.

گفتم منتظر آمدنش نشستم . گفتش آقا اومد دید نشستی رفت ..به همین راحتی .......

جا ماندیم . به همین راحتی .......

 


+ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت2:0 قبل از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

بسیج یعنی زندگی!!

 

بسیجیهای خمینی!

بچه ها گفتن یه مطلب واسه ورودی ها بنویس معرفی شجره طیبه باشه مثلا. مام اینو خط خطی کردیم. بی زحمت چکش بزنید:

 

به نام خداوند مهربان

سالار شهیدان فرمود: زندگی به معنای اعتقاد و مبارزه است.

 

می شود از این هم راحت تر بود.

تعاونی این دانشکده یخچال خوبی دارد. ایستک خنک بعد از کلاسی که با زرنگی تمام رفته نشود، در صلاه ظهر دانشکده بدجوری می چسبد.

از آن گذشته صبح ها سلف انواع صبحانه را سرو می کند. از نیمروی دوبل بگیر تا عدسی داغ و هزار شکم نواز دیگر.

لاو گاردن دانشکده هم براه است. قبل طلوع الشمس. خرجی هم ندارد.

می شود چهال سال دانشجویی را خوش گذراند.

می شود با خیال تخت روی تمام دغدغه های تاریخ لم داد و به شرکت های خصوصی که انتظار لیسانسه ی دانشگاه تهران را می کشند، فکر کرد.

زندگی، به معنای اعتقاد و مبارزه است.

بعد از اینکه قابیل با نامردی تمام از کلاغ یاد گرفت چطور نعش داداش عزیزش را ببرد زیر یک خروار خاک و زمین و زمان دم برنیاورد.

بعد از اینکه قوم بدبخت بنی اسرائیل آن همه بازی بر سر گاو خالخالی و ساده ی فرستاده خدا درآوردند و هنوز که هنوز است به بهای نفس کشیدنشان خون می دهند.

بعد از اینکه مریم قدیس، به وسعت همه دنیا تهمت و بدنامی را برای تقدیم کردن هدیه پروردگار به مخلوق جماعت ، به جان خرید.

بعد از اینکه رحمت واسعه پروردگار مهربان برای رساندن پیغام رستگاری به مردم طائف،  دندانش شکست.

بعد از اینکه فرزند فرستاده خدا میان دو نهر آب، با گلوی خشکیده جان سپرد و خانواده اش اسیر شدند.

بعد از همه این ها، و حالا بعد از اینکه بهترین سرمایه های این ملت در شانزده آذر نیم قرن پیش فرشهای سبز دانشکده فنی خودمان را با خونشان قرمز کردند.

بعد از علی شریعتی، مصطفی چمران، مرتضی مطهری، حسن باقری، و همه کسانی که باید سرپیمانشان می استادند تا ما بیدارتر شویم. بعد از غلام ترک اباعبد ا... . بعد از کوچک جنگلی، بعد از طیب حاج رضایی. بعد از همه این ها.

 و بعد از خمینی.

نوشتن برای شما چقدر سخت است. زدن این حرف ها در سطور بی رمق قلم، رساندن پیامی به قدمت تاریخ همه انسانهایی که خوب زیستن را به دیگران آموختند، برایم سخت است.

زندگی، به معنای اعتقاد و مبارزه است.

تعاونی این دانشکده یخچال خوبی دارد. ایستک خنک بعد از کلاسی که با زرنگی تمام رفته نشود، در صلاه ظهر دانشکده بدجوری می چسبد.

از آن گذشته صبح ها سلف انواع صبحانه را سرو می کند. از نیمروی دوبل بگیر تا عدسی داغ و هزار شکم نواز دیگر.

لاو گاردن دانشکده هم براه است. قبل طلوع الشمس. خرجی هم ندارد.

می شود چهال سال دانشجویی را خوش گذراند.

می شود با خیال تخت روی این همه خونی که ریخته شده لم داد و به شرکت های خصوصی که انتظار لیسانسه ی دانشگاه تهران را می کشند، فکر کرد.

روی این همه رنج، این همه مبارزه.

تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستیم.

 بسیج یعنی زندگی.


+ شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت10:54 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

انتظار کافی نیست

 

خواستم برای نیمه شعبان مطلبی بنویسم اما نشد و دیدم این یک آیه و چند بیت زیباتر از قلم ناچیزم حق مطلب را ادا می کنند.

یا ایها العزیز مسنا و اهلنا اضر و جئنا ببضعة مزجة و اوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله جزی المتصدقین

برای آمدنت انتظار کافی نیست

دعا و اشک و دلی بی قرار کافی نیست

چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز

هزار بار بهار آید کافی نیست

خودت دعا کن  مولا که برگردی

دعای این همه شب زنده دار کافی نیست


+ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت9:40 قبل از ظهر | محمد صالحی |
 
 

تماشای تو

 

این چند بیت رو از فاضل نظری میذارم:

جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب

جهان رنگ تماشا از تماشای تو می گیرد

نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید

طبیعت سهم خود را از تماشای تو می گیرد

مگو سیاره ها بیهوده برگرد تو می گردند

که این تکرار معنا از تماشای تو می گیرد


+ شنبه دهم مرداد 1388 ساعت0:0 قبل از ظهر | محمد صالحی |
 
 

یکشنبه شب تلخ کوی

 

به نام خداوند مهربان

باید ایستاد. تنها . با قامتی سبز. رو به روی تمام سیاهی ها.

اما تانیایی روزگار ما سیاه است.ای سبز پوش تا نیایی عالم سیاه است . 

چون خورشید در خفاست .

 

موقع نماز مغرب است که می رسم کوی. میروم مسجد. بعد از نماز چندتایی از بچه های جلوی مسجد جمع شده اند و برای دکتر احمدی نژاد شعار می دهند. از آن طرف تر صدای درگیری می آید. صدای داد و بیداد. مثل شبهای گذشته عده ای از بچه ها جلوی درب اصلی مشغول درگیری با پلیسند. اینجا یعنی این پایین جلوی مسجد وسط خیابان عده ای موتور سوار و پیاده با چوب و چماق ایستاده اند و گویا اصلا هم با نیروی انتظامی هماهنگ نیستند. قیافه هاشان مذهبیست. قیافه هاشان.

درگیری حدود ساعت 9.30 شدت می گیرد. پلیس مرتبا گاز اشک آور شلیک می کند داخل. بچه هر چند متر آتشی برپا کرده اند که این موجب عدم تاثیر گاز می شود. بچه های  حامی احمدی نژاد از زور گاز و خطر پاره آجر ها تقریبا پراکنده شده اند . لباس شخصی ها و پلیس هدف سنگ و آجر های بچه ها هستند.

تا ساعت یازده تقریبا به همین منوال می گذرد. از 11.30 به بعد تفوق بچه ها به لطف کوکتل مولوتوف هایی که از بالای پشت بام ساختمان مشرف به سر یگان ویژه می ریزند کاملا محسوس است. حالا بچه ها تقریبا تا وسط خیابان هم می روند و آتش خشم آنها همه چیز را می سوزاند. مدتی به همین منوال می گذرد. سربازها ناسزا می گویند و هر ازگاهی سنگی می پرانند. بچه ها اما با آتش و سنگ از پشت بام و زمین امانشان را بریده اند. بچه ها هم ناسزا می گویند. از بدترین نوعشان. شعارهایشان تند تر شده و همه مرزها را می شکند. پلیس به شدت عصبانیست و فهمیده است که اشک آور دیگر جواب نمی دهد.

لباس شخصی ها همان پایین نزدیک ساختمان 23 با بچه ها درگیر شده اند. بین بچه ها معروفند به انصار. انگار همه منتظرند آنها بیایند تو. تا یکی می گوید بچه های انصار آمدند، همگی با سرعت می خزیم درون اتقهایمان و از ترسمان درب ها را قفل می کنیم. باز می بینیم خبری نیست. می آییم بیرون و روز از نو. عده ای هم هستند که اصلا انگار توی باغ نیستند. یا چیزی می خوانند یا دراز کشیده اند. اما کسی را ندیدم که خوابیده باشد. اصلا فکر نمی کنم کسی توانسته باشد که بخوابد.

می روم سمت میدان. بچه ها دور آن جمع شده اند. ساعت تقریبا 2 بامداد است. عده ای از بچه ها باسر و صدا از پایین می آیند. خوشحالند و دست می زنند و از جملاتی که می گویند می فهمم بعله آقایان تشریف آورده اند داخل! می شنوم که می گویند: دو تاشان را گرفته ایم. گروگان. باید بکشیمشان. بقیه شان الآن ساختمان بیست و سه اند.

 دیگری می گوید: نه آنها را با بچه ها ی خودمان مبادله می کنیم. فعلا نگهشان دارید. یک کس دیگر می گوید: جلوی درب را خالی نکنید. برگردید . برگردید.

نمی بینمشان اما می فهمم که از همین لباس شخصیها هستند. ترس برم می دارد که نکند بلایی سر اینها بیاورند و خودشان را بدبخت کنند. می روم طرفشان. یکی از بچه ها با چوب می دود سمت کتابخانه مفتح که حالا شده است زندان اسرا. می خواهد عصبانیتش را روی این دو جوانی که گرفته اند خالی کند. بچه ها جلویش را می گیرند. یکی میگوید: مگر میرحسین نگفته آرامشتان را حفظ کنید و…

 عصبانی شروع می کند به ناسزا گفتن به مهندس که این جریان هیچ ربطی به او ندارد واسم از کسی می برد که من می خواهم از تعجب شاخ دربیاورم. اسم از کسی که فتنه گر قائله 78 بود. از مصطفی تاج زاده: ما فقط از تاج زاده حرف گوش می کنیم فهمیدی؟

در این اثنا که عده ای از بچه ها به بهانه درگیری با الباقی بچه های انصار به سمت پایین میدان آمده اند و از طرفی دیگر بچه های دم درب هم برای اینکه بفهمند ماجرای گروگان گیری از چه قرار است جایشان را خالی کرده اند، یگان ویژه که آتش چندانی روی سرش نمی بیند و راه روبرویش را خالی، هجوم می آورد داخل. در عرض سه چهار دقیقه میرسند به میدان. همگیمان فرار می کنیم. من و چند تای دیگر می دویم به سمت درب خروج پشتی و کمی منتظر می مانیم. یگان ویژه پخش شده است داخل کوی و می آیند طرفمان. هرجوری هست خودمان را می رسانیم بیرون و در کوچه پس کوچه های پشت پمپ بنزین گیشا گم می شویم. بعدا فهمیدم عده ای از بچه ها هم برای فرار رفته اند داخل خانه های مردم پناه گرفته اند.

نیم ساعتی وقت تلف می کنم به هوای اینکه نیروهای یگان بر می گردند و راحت می روم داخل. جلال را پیاده طی می کنم تا سر امیر آباد. از آنجا به بالا ترافیک آدم است. این لباس شخصی ها که صدتایی می شوند. پلیس ها هم کم از آنها نیستند اگر بیشتر نباشند. به خاطر تیپ ظاهریم کسی با کارم کار ندارد. خیلی از بچه ها را بیخود گرفته اند. سریع خودم را می رسانم داخل. میدوم سمت ساختمانمان دنبال رفیقم . نیست. هول برم میدارد. شروع می کنم به گشتن تک تک ساختمان ها. بین راه یکی از بچه ها را می بینم که به وضع ناخوشایندی می برند. می روم و شروع می کنم به وساطت که این را می شناسم و الخ. اگرچه تا حالا او را ندیده ام ولی اصلا به قیافه اش این حرف ها نمی آید. آخر نمی گذارم او را هم ببرند. هشتاد و هفتیست. فیزیک.

(بعد تر صبح مجبور می شویم ببریمش بیمارستان شریعتی. الآن خوب است. پدرش هم آمده. برایش دعا کنید.) رفیقم را پیدا نمی کنم. آرزو می کنم مرا هم ببرند پیش او. چون مطمئنم دست کم او هیچ کاری نکرده است. دور میدان یکی از این بی سیم به دست ها را می کشم کنار و می گویم مرا هم ببرد پیش آنها. مسخره ام می کند. شاید بخاطر اینکه فقط ظاهرمان شبیه هم است.

بند می کنم که مرا هم ببرد. عصبانیش می کنم. می گویم من هم اغتشاش کردم. می زند زیر گوشم. بغض گلویم را می گیرد: امشب چند نفر بیخود و بی جهت توگوشی خوردند؟ باز از رو نمی روم سرشان داد می کشم که بیخود  کردید رفتید داخل اتاق ها. از خجالتم هم در می آیند. تا اینکه به من بفهمانند نباید زیاد حرف بزنم. نباید خیلی تحلیل کرد. و نباید دخالت وفضولی نمود. یکی از پلیس ها با چندتایی از همین آدم ها که فقط ظاهرشان شبیه من است و الآن فکر می کنند من هم به اندازه همه دانشجوهای ساکن کوی زبان نفهم هستم. بعد ازاینکه از خجالتم در می آیند  رهایم می کنند. شاید بخاطر اینکه دیگر ماشین ناجا همه بچه ها را برده است. شاید هم بخاطر اینکه زیاد حرف می زنم. یا حتی شاید بخاطر اینکه ظاهرم شبیه آنهاست. فقط ظاهرم! صبح روز بعد خوب می فهمم که فقط ظاهرم به آنها رفته است از آنجایی که سه تن از دوستانم را که آنها هم فقط ظاهرشان شبیه من است همراه بقیه بچه ها با خود برده اند . و از این جهت خوشحال می شوم.

باید ایستاد...

 


+ پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت11:53 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

 

به نام خداوند مهربان

کور است چشمی که تو را نمی بیند... 

 در صدای سه تار افسوس هست.

طبقه هم کف.

غیر از شماره های دیجیتالی که وقتی به سمت پایین می آیی به سمت بالا محو می شوند، شعور کسی که داخل این چهارگوش آهنی ایستاده است، برای فهمیدن اینکه دقیقا کجاست کافی نیست.

طبقه هم کف.

کاش این برج هزار طبقه بود. یا لا اقل قوطی کبریت ما در کنار آن سه واحد دیگر چند طبقه ای بالاتر از طبقه اول می ماند.

در صدای سه تار افسوس هست. قبل از اینکه این معنا  بتواند ازتمام سلولهای خاکستری مغزش عبور کند، و قبل از اینکه صدای افسونگر سه تار تنها برای همان چند لحظه او را از زندگی واقعی اش دور کند، صدای زیر و مشمئز کننده زن دوباره رشته افکارش را به گند می کشد:

طبقه هم کف.

مثل همیشه همه چیز خوب شروع می شود؛ اما رفته رفته می فهمی که تاریخ شرنگی است که ته مزه آن درست مثل خیار تلخ تلخ است.

گاهی وقت ها دلملن می خواهد از این زندگی کنده شویم.

خیلی از اوقات می شود که دنبال جای دنجی می گردیم. دنج دنج. تا خستگی ساعت ها فکرکردن  بیخود ، حرف زدن بیخود ، لبخند زدن بیخود ، اشک ریختن بیخود  و از همه مهمتر هزار هزار دقیقه شنیدن بیخود را تخلیه کنیم.

مدام کانالهای رادیوی ماشین را عوض می کند. شش تا بیشتر نیست. خانم مجری فلان شبکه، کش دار و با کلی کرشمه می گوید: صبح همتون بخیر. یک صبح و هزار لبخند.

کانال را عوض می کند: آقای دکتر به نظر شما در روند آموزش کشور...

عوش می کند: چون دل آرام می زند شمشیر، سر ببازیم و رخ نگردانیم.

اسم خواننده را نمی داند ولی می داند که خوب می خواند. تا برود در بهر آهنگ  رسیده است جلوی دفتر آژانس. همکارش از سمت دفتر به طرف ماشینش می رود و در حالیکه دستهایش را باز کرده گردنش را با ریتم خاصی مرتب به عقب و جلو می برد:

 لعبتی ... هزار ماشالا... ، چطوری جوات؟ غلومم. تا یه چایی بزنی یه تریپ رفتم و اومدم.

سرش را تکان می دهد پایین و به او می خندد. به او، به آن جای دنج. به صدای سه تار، به دل آرام و به طبقه هم کف.

دوباره استارت میزند و راه می افتد. اصلا به دفتر آژانس هم نمی رود. امروز می خواهد خودش آقای خودش باشد. می رود تا مسافر ها را حودش بکشد.

 

کور است چشمی که تو را نمی بیند...

وقتهایی هرچه زور میزنیم نمی توانیم به موقع برسیم . درست زمانی که باید تمام محاسبات صحیح از آب در آید و طعم شیرین پیروزی را مزه کنیم زندگی خراب می شود. به موقع خراب می شود.

یک ساعتی زودتر زده است بیرون. هرطور شده باید به موقع برسد. جلسه دفاعیه پایان نامه است. دنده چهار را که پر میکند چرق چرق از زیر کاپوت صدایی به گوشش میرسد که لحظه لحظه بلندتر می شود. چراغ دینام روشن می شود. ماشین جوش آورده است. تو به قرارت نمی رسی. به همین سادگی.

اما نه زندگی در بطن مبارزه است که معنا پیدا می کند. باید دید ایراد از کجاست. باید حلش کرد. زیر کاپوت افتضاح است. تسمه دینام پاره شده. دست کم به چند آچار حرفه ای نیاز دارد. می دود سمت شیر آبی که داخل پارک همان حوالی است. نباید واشر سرسیلندر بسوزد. کلی خرج می گذارد. هرکار بتواند می کند.

 از پس تسمه بر نمی آید. مرتب به ساعتش نگاه می کند. سرش را می کند داخل ماشین و کیفش را بر می دارد. دوبار محکم میگوید: تو می رسی. تو می رسی فهمیدی؟ ماشین را رها می کند.

 انگار در خیابان مردگان ماشینش خراب شده. هیچ خبری از تاکسی نیست که نیست. به ساعتش نگاه می کند. کم مانده است بزند زیر گریه. کلاغ ها قار قار میکنند. در صداشان افسوس هست. وقتی یک مشکل صاف میخورد تخت سینه ات انگار به ملکوت نزدیک تریم. کداممان مشکل داریم؟ یا شاید کداممان نداریم؟ کلاغ ها قار قار می کنند. نگاهش از آنها به آسمان دوخته می شود.

 در صدای سه تار افسوس هست .  و مثل همیشه همه چیز خوب شروع می شود؛ اما رفته رفته می فهمی که  اگر ناامید باشی، تاریخ شرنگی است که ته مزه آن درست مثل خیار تلخ تلخ است. و در صدای سه تار افسوس هست وقتی از کسی، جایی و زمانی که در آن هستی پشیمان و غمگینی. در صدای سه تار افسوس هست. و نگاهش از آنها به آسمان دوخته می شود. از کلاغ ها که درست در سینه آسمان قار قار می کنند.

بعضی وقت ها کافیست که تنها به آسمان نگاه کنیم.

 خواهش می کنم برای لحظه ای نشریه را زمین بگذار و لحظه ای به بالای سرت چشم بدوز.

یک پیامک جدید دریافت می کند:

 حضرت ابا عبد الله الحسین (علیه السلام) فرمود: کور است چشمی که تو را نمی بیند.

جوات از راه می رسد...

 


+ دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت3:11 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

مجبورم کردند. نوشتم!

 

به نام خداوند مهربان

صدای اذان را که شنید از کاباره زد بیرون.

همه چیز یک مینیمال پست مدرن باید به گند کشیده شود. به گند. چقدر یک مینیمال پست مدرن خواندنی است؟

صدای اذان را که شنید از کاباره زد بیرون. عق زد وسط جوب آب.

دیینگ دیینگ. گوشی پی وانش را از جیبش آورد بیرون: تو باث مارو دعا کنی لوطی!

صدایی از بیرون به داخل کاباره آمد. چیزی شبیه اذان. زد بیرون. باید خراب شود. همه چیز باید خراب شود. صدایی از بیرون آمد. چیزی شبیه به اذان. دلش به هم خورد از این همه کثیفی. همراهش لرزید: تو باث مارو دعا کنی لوطی.

انگار چیزی شنیده بود. زد بیرون. نفهمیدم کاباره بود یا قهوه خانه. روی دوپا نشست جلوی در. سرش را گرفت سمت جوب آب. خواند و ریخت به هم. و زیر لب چیزی گفت.

بابا رفته بودم دنبال آرمان. رفیقم بود. بچه محل بودیم. با هم بزرگ شدیم. دانشگاه که قبول شد پدرش فرستادش آمریکا برای ادامه تحصیل. من هم رفتم بازار پادویی. راسته کفاش ها.

از آمریکا که آمده بود عوض شده بود. خیلی زیاد.

رفته بودم دنبال آرمان. راسته کفاش ها. شنیده بودم این فرنگی های بی دین از این خراب شده ها زیاد دارند. انگار کسی صدایم می کرد ولی هیچ کس نبود. آنجا صدا به صدا نمی رسید. زدم بیرون. دیگر نتوانستم دوام بیاورم. نشستم لب جوب آب. وقت ناهار بود. موبایلم زنگ زد. خودش بود. رفته بود مسجد: تو باث مارو دعا کنی لوطی!

 


با یک داستان دنباله دار در وبلاگ چطورید؟


+ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت4:2 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

نفس اماره

 

مقصر منم ...

حاج حسین یکتا میگفت نری جنوب یادمان بازی و بی سیم بازی . اردو ببرید اتوبوس پروازی داشته باشید . اردو ببرید شب آخری توی اون سنگرای میشداغ مثل اونایی که امام زمانشون رو دیدند دنبال آقاتون رو ببینید . اردویی اتوبوس هاش پروازی میشه که از اول تا آخر منطقه در حال ذکرند . مگه میشه تو شهدا رو یاد کنی اونا تورو فراموش کنند . اردویی امام زمانش رو میبینه که مسئولش برا زائر گریه کنه ، مسئول اردو هر جا کارش گیر افتاد بچسبه به سجاده نماز شبش . بچه ها زیارت عاشورا رو فراموش نکنید .

مقصر منم اگه این اردو شهید نفس نداشتیم .....

رفته بودم اختتامیه اردوی جنوب دبیرستان فرهنگ ، مسئول اردوی امسال اونا علی آقای رمضانی بود . 38 نفر برده بودند . نیازی نبود کسی روایت گری کنه . فضا خودش منطقه بود . نفس حق خورده بودند شهدا را ول نمی کردند . نفس حق خورده بودند یه ماه از اردو گذشته شهدا را ول نمی کردند .

مقصر منم اگه هر زائری رو که بردیم پاش رسیده تهران بی خیال شده ....

رفقا ، زائرای اردوی جنوب اگه این اردو رو حس میکنید که تحولی نداشته براتون مقصرش منم و نفس من . برای اردوی سال بعد دعا کنید .

 

 


+ شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت4:21 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

به بهانه سالروز شهادت سید مرتضی آوینی

 
 

به نام خداوند مهربان

 

ای شقایقهای آتش گرفته...

 

عشق می­کنم وقتی زندگی­ات را برایم تعریف می­کنند. وقتی می­خوانم . می­شنوم  حتی برای چندمین  بار.

عشق می­کنم وقتی می­بینم که تو دقیقه­ی نود کار را تمام ­کردی. درست مثل همین شیاطین سرخ پوش لاکردار که دقیقه­ی نود گل سوم را به استون ویلای بدبخت چپاندند.

 

v     آشنائیتان با آقا مرتضی چگونه بود؟

قبل از ازدواج، آشنایی چند ساله با هم داشتیم . من ایشان را می­شناختم . از سن پانزده سالگی تا نوزده، بیست سالگی که این آشنایی به ازدواج رسید.

 

کیف کردی؟ تازه خوانواده خانم امینی هم با ازدواجشان مخالف بودند.

که چی؟

اینها که نون و آب نمی­شود .درست. اما وقتی ماجرای کسی که مثل  ما بوده است و در آخر کار برنده به رختکن رفته است را می­شنوم قند توی دلم آب می­کنند.

 

خیر من از یک راه طی شده با شما حرف می­زنم . من هم سالهای سال در یکی از دانشکده­های هنری درس خوانده­ام ، به شبهای شعر و گالری­های نقاشی رفته­ام موسیقی کلاسیک گوش داده­ام. ساعتها از وقتم را به مباحث بیهوده  در باره­ی چیزهایی که نمی­دانستم ، گذرانده­ام. من هم سالها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته­ام . ریش پرفوسوری و سیبیل نیچه­ای گذاشته­ام و کتاب " انسان تک ساحتی " هربرت مارکوزه را ، بی آنکه آن زمان خوانده باشمش، طوری دست گرفته­ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: " عجب، فلانی چه کتاب­هایی می­خواند! معلوم است که خیلی می­فهمد."

اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که نا چار شده­ام ، رودربایستی را نخست با خودم وسپس با دیگران کنار بگذارم .

 

عشق می­کنم وقتی زندگی­ات را برایم تعریف می­کنند.عشق می­کنم وقتی می­شنوم که مثل این لوطی­های راسته­ی شازده عبدالعظیم زندگی­ات راتکاندی و کس دیگری شدی.

پس بهار به چه معناست ؟ نو شدن ! تکاندن.

 لوطی بسم ا....

 

دهکده جهانی واقعیت پیدا کرده است . چه بخواهیم و چه نخواهیم. و ماهواره­ها مرزهای جغرافیایی را انکار کرده­اند. این همان دهکده­ای است که مردمانش صورت مسخ شده­ی کرگدن اوژن یونسکو را پذیرفته­اند. همان دهکده ای که مردمانش در انتظار گودو هستند. این همان دهکده ای است که بر سر ساکنانش آنتن هایی روئیده است که یکصد و پنجاه کانال  ماهواره ها را مستقیما دریافت می کنند. این همان دهکده ای است که در آن روباتها عاشق یکدیگر می شوند. این همان دهکده ای است که در آن دویست و چهل و شش نوع تجاوز جنسی رواج دارد ... اما عجیب اینجاست که باز این همان دهکده ای است که در زیر آسمانش بسیجیان رمل های فکه زیسته اند. همان دهکده جهانی که در نیمه شبهایش ماه هم بر کازینو های لاس وگاس تابیده است  و هم بر حسینیه دوکوهه و گورهایی که در آن بسیجیان از خوف خدا و عشق به او گریسته اند. دنیای عجیبی است. نه؟

 

مرتضی به روایت مرتضی

 

 

 

 

 


+ دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت7:48 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

امام حسین و موسیقی

 
این آهنگ رو دوست بزرگوار آقا حامد زمانی برای آقا امام حسین خونده خیلی قشنگه . دانلود کنید و ما رو هم دعا کنید .....

 

http://www.tymian.ir/sabagroupMeymeh/SABA%20meymeh-Zinate%20asemoon.mp3


+ شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت11:52 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

اخراجی ها 2

 

جنگ . اسارت . لات . عشقی . رسول ترک . ابوترابی . روسری سرخ . مجاهدین . خلق مبارز . وطن یعنی . ....

لابه لای خنده های مردم در سینما گریه می کردم . اونجا که خانواده اسرا رو اوردند تا اسرا برای تبلیغات والیلی بخونند و صلیب مرگ از شادی مردم و مهربانی سید قاعد فیلم و عکس بگیرد . همونجا که رسول ترک ما با شیخ فیلم دست به دست داده بود همونجا که همه اسرا بودند و مرضیه پرسید پس مجید کو ؟

اخراجی های ۲ وطن بود و جنگ و مذهب و من که تمام وقت لب گزیدم که جا ماندیم حتی از اخراجی ها


+ دوشنبه سوم فروردین 1388 ساعت11:12 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

تقدیم به نشریه سمر ثمره علم جماعت

 

مصطفی همه جا بود ، فاینما تولوا

میخوای اعتقادی به حضور و نَفس عالم قدس در عالم خاک داشته باش و یا میخوای معتقد باش که هر اتفاق این عالم بر یک سری قواعد علمی دو دو تا چارتایی بنا شده که نقض هیچ وقت نمیشه و این خرافاته که همه چیز  رو با نگاهی به عالم دیگر تفسیر میکنید . متنی که در زیر میخوانید یادداشتی است از حضور آقا مصطفی چمران در دوره ای از اردویش ، اردویمان ، اردوی پانزدهم سفر به مناطق زیارتی جنوب ایران .  «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاهم عند ربهم یرزقون»

آسمان هم مکان عجیبی است به خصوص وقتی کار به ته ته خط میرسه . به خصوص وقتی به جایی میرسی که هیچ کسی هیچ کاری نمیتونه برات انجام بده . اون وقت می مونه تو و آسمون و سری که موقع شرمندگی رو به بالا گرفتی . رسم جالبی است که هر وقت بی کس شدی سربلند میشی . این یعنی توحید . وقتی فهمیدم دیدم آقا مصطفی معلم ما شده .

امام صادق فرمود . آه اسمی از اسما خداست . نگاه که کردم دیدم چقدر اسمش را بی اختیار بر زبان ما گذاشته و چه بهانه ای بهتر از آقا مصطفی . هر چقدر هم که کار کرده باشی روز برداشت یوم الحسرت است . آه آه ........

سال گذشته که جنوب رفته بودیم دقیقا غروب اربعین بود که رسیدیم شلمچه . رسمه چلم عزیزی که میشه همه رفیقا و آشنا و اقوام جمع میشند بهم تسلی می دیدند . دیدم عجب قسمتی شده . اینا ما رو رفیق خودشون گرفتند گفتند بیا اربعینیه با هم توی شلمچه امام زمان رو تسلی بدیم . رفاقت هم دعوتیه اینجا . لوطی منشی حکم میکنه سبیل رفیقت رو چرب کنی نگن گشنه خواب رفته . از وقتی آقا مصطفی رفیق ما شد آبروداری کرد ......

ساعت 10 شب روز قبل از حرکت . به هر دری زدیم که قفل قطاری رفتن ما باز بشه نشد که نشد که اون رفیق ما گفت آخه دکتر تو ناسلامتی دکتر این مملکت بودی یه قطار نمیتونی بندازی تو خط . یادمان نبود چریک یعنی سختی . 12 ساعت مانده به حرکت بلیط داشتیم .

با عصبانیت از اتوبوس پیاده شد . رفت توی اتوبوس جلویی . انقدر عصبانی بود که غیر از داد زدن سر راننده ای که داشت جون شصت نفر رو به خطر میانداخت آروم نمی گرفت . در اتوبوس رو که با کد داد بیداد کنه چشمش افتاد به عکس آقا مصطفی که زده بود روی شیشه جلوی اتوبوس . در رو بست راهش رو کشید رفت سمت اروند .

دوکوهه بودی ایستاده و ناظر بر کاروانت و همه را با حاج همت سلام و درود دادی ، همانجا که خط مقدم ما ایستادی و اتوبوسهای گم شده ما را تا خرمشهر آوردی و دو دستی تحویل دادی ، اروند بودی و روضه ی موج مزن آب فرات خواندی ، شلمچه کنار فنس های به سمت کربلا ایستادی و جاده را نشانمان دادی همانجا که زده بود 478 کیلومتر تا کربلا ، جایی که من و رفیقام جا موندیم ، خودت ما رو کندی از اون زمین ، طلاییه بودی مگه خودت رفیق حسین خرازی رو قسمت ما نکردی ، راوی که از قضا اون روز یک ساعت زودتر از کاروانش رسیده بود ، هویزه با علم الهدی نشستی و خودت سفره ما را انداختی و دست ما را گرفتی و بردی دهلاویه ....دهلاویه دهلاویه دهلاویه . من توی دهلاویه کاروان رو تحوبل شما دادم . کاروانی که از اول دست خودت بود . تو حتی میشداغ هم با ما بودی همونجا که فئوگاز و منور و اس پی جی و رگبار تیربار هوایی و کلاش ترس رو انداخته بود به تن مشقی رزم شبانه ما . و تو بودی که گفتی من و چند تا از همین بچه محلی های خوزستان یک سال واقعی مقابل سرب و 120 و 140 واستادیم و تو بودی که فکه بالای گودال قتلگاه ایستادی دست در گردن آوینی و گفتی خداحافظ همسفرهای پانزدهم .

ساعت 5.30 است . 40 کیلومتر تا اندیمشک مانده . دوباره ساعت حرکت قطار رو مرور میکنم . 5.45. به عبارتی اگر با همین سرعت هشتاد کیلومتر برویم نیم ساعت دیگر میرسیم . دو دو تا چارتا میکنم باید با 160 تا برویم تا برسیم . امان از این دو دو تا چارتا . 6.15 که همه کاروانمان رسید قطار از دور پیدایش شد و شما که برای آخرین بار جلوه کردی و با تک تک بچه ها خداحافظی کردی . از پنجره قطار در ایستگاه راه آهن اندیمشک دیدیمت که دست تکان می دادی . خداحافظ آقا مصطفی .


+ دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت1:17 قبل از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

سفر پانزدهم

 

سفر پانزدهم

حقیقتش از دست من سائل برای قدردانی از زحمت های همه بزرگوارانی که در سفر پانزدهم با هم خادم شهدا شدیم غیر از این نوشتن ها چیزی بر نمی آید پس از صمیم قلب ، با سوز دل و اشک چشم این نوشته را تقدیم میکنم به علی اکبر آسا سرباز حاج علی محمود وند که افسار اتوبوس های ما در مسیر در دستان او بود و امیدوارم روز قیامت پیشاپیش من حقیر تیم پیشرو ما برای رسیدن به خیمه ی عزای امام باشد ، تقدیم میکنم به علی شمسی پور سرتیم ، تیم کمیل که با قامت بلندش و تواضع بی نظیرش مرا شرمنده کرد ، تقدیم به مهدی مقام فر فرمانده مرکز بسیج که زحمت جبران خراب کاری های مرا در اردو به دوش کشیده بود ، تقدیم به مهدی صفار سرتیم ، گروه اباذر که لبخندهایش به گیردادن های من سفر پانزدهم را معنادار تر کرد ، تقدیم به سید بزرگوارم ، آ سد حسین آقای موسوی سردار پشتیبانی که نگذاشت از روز اول اردو تا آخرین لحظه حتی یک ثانیه دغدغه پشتیبانی داشته باشم حسین گوهری است بی انتها که امیدوارم صیاد دُر شناسی به ابدیت پیوندش بزند ، تقدیم به علی زارعیان که از ترس شارژ نبودن بی سیم مسئولان اتوبوس ها سه شب نخوابید و حقیقتا نظم اردو از دلسوزی های او بود ، تقدیم به مهدی باجلان ، میرباقری ، شعبانیان ، حیدری و مسئولان اتوبوس ها که هر یک باری را برداشتند ، تقدیم به سعید فاتحی و احمد بایرامی که در جمع آوری هزینه اردو یاری دادند ، تقدیم به مجتبی حسینی روابط عمومی بزگوار که از مشهد الرضا عازم مشهد شهدای جنگ شد ، تقدیم به میثم حبیبی که راننده ها را ترسانده بود که مبادی آب در دل زائر شهدا تکان بخورد ،تقدیم به حمید رضایی سرباز پاکدل مرکز ،  تقدیم به سید کاظم منظورالاجداد که می دانم چقدر خسته شده ،تقدیم به ممد نصیری که هر جا نیاز بود با کمکش باری از دوش ما بر میداشت ، تقدیم به علی آقای رمضانی که متواضعانه عقب روی این کاروان را در دست گرفت و جا مانده ها را به مقصد می رساند و تقدیم به همه بزرگوارانی که زحمت نظم و پشتیبانی 382 نفر از خواهران را کشیدند  و در نهایت تقدیم به آقا مصطفی چمران که آبروداری کرد ........

خاطره رو پاک کردم . هدفم از نوشتن مطلب نکته ی خاصی بود که احساس کردم خواننده ها برداشت دیگری میکنند که خیلی مناسب نیست . حق با همه دوستانی بود که مطلب را نقد کردند . اشتباه کردم این مطلب رو نوشتم . امیدوارم پشیمان شوم و دوباره بگذارمش روی وبلاگ .

تمت


+ یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت9:55 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

چمران جان یتیم مانده ایم.

 
 

به نام خدا

بنده اصلن آدم جوگیری نیستم.

دیروز رفتیم معارفه آقا مهدی باجلان.

رو کردم به پنج تائیاش: ایناهاش. مهدی باجلان که می گفتم تغذیه اردو شده همینه! اون یکی ها هم فعلن کار دارن نتونستن بیان. میگم برا نماز که اومدن مسجد بیان پابوستون.

بنده اصلن آدم جوگیری نیستم.

ای بابا. سه روز مونده به اردو.

ناسلامتی تو دکتر این مملکتی. از آقا مرتضی یاد بگیر. زرتی اردو رو برگزار کرد تموم شد رفت. فقط روز آخری تو فکه ناهارش یه کم زابیل شد که تازه اونم جاداشت. بچه ها باث آب بندی می شدند.

بیا کارو دست بگیر که مثل قاشق تو عسل گیر کردیم. با اون قبر گندت. مگه نیومدم گفتم اردو اردوی شماس؟ د لوطی داریم با یه جوکر بازی می کنیم. هوا پسه. با اون قبر گندت!

راستی بنده اصلن آدم جوگیری نیستم. این پستم به عشق یه قطره عرق داداشم سجاد . (به شرطی که هی نگه: میدونی چند ماهه ننوشتی؟)

 


+ جمعه دوم اسفند 1387 ساعت11:26 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

مهاجری به قامت آفتابگردان

 

آقا مصطفی چمران

مهاجری به قامت آفتابگردان

ماجرای این نوشته از اونجا شروع شد که به دنبال یک اسم خوب برای اردوی جنوب امسال میگشتیم :

امسال به لطف خدا که  صد چندان برابرتر از صد چندان  شده قراره که در فرصت اواخر ماه صفر بار سفر ببندیم و عازم مناطق عملیاتی جنوب شویم . اما قشنگی کار اونجاست که اردوی امسال به اسم مبارک دکتر شهید عارف مجاهد آقا مصطفی چمرانه.آنقدر بغض در گلویم هست که هر چه می نگارم آشفته گویی است در وصف سرداری که دیگر هیچ گاه زمین چو او را نخواهد دید . آقا مصطفی به طراوت قلمت عذر آشفته گویهایم را در مقابل عظمتت بپذیر که خرد در مقابل شاه به جز عجز چه دارد .

.) شاگرد مهندس بازرگان در درس ترمودینامیک بود . آخر نیمسال که نمره ها را روی برد دانشکده فنی زده بودند نوشته بود . مصطفی چمران : 22 . بورس شد دانشگاه های آمریکا .

..) فرودگاه مهرآباد1335 . مادر : وصیت میکنم خدای بزرگ را فراموش مکن

  فرودگاه مهرآباد 1357. آقا مصطفی چمران :مادر به تو اطمینان میدهم که در این مدت دراز حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم.

...)12 تن از اعضای انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا در معبد سازمان ملل که محل عبادتی برای همه ی ادیان است علیه حکومت پهلوی تحصن کردند.دقایقی بعد تصویر آقا مصطفی در تمام جهان در حال مخابره بود . پلیس ضد شورش داشت او را از روی پله های سازمان ملل کشان کشان به بیرون پرتاب میکرد . ناسا مدیر سیاسی دیگر نمیخواهد.

....)شاگرد اول کلاسهای آموزشهای سخت چریکی در مصر در کنار عبدالناصر بود . آقا موسی صدر دنبال مهندسی میگشت که مسئول یک مدرسه شیعیان در لبنان شود .به آقا مصطفی تلفن زد. دکتری فیزیک ، عضو پروژه تحقیقاتی فرستادن اقمار مصنوعی به دور کره ی زمین چند ثانیه فکر کرد . : من در خدمتم .

.....)نزدیک انقلاب که شد با چریک های لبنانی که تربیت کرده بود با هواپیمایی که سوریه در اختیارش گذاشت آمد تهران . دید انقلاب که شده ، خواست برگردد لبنان . امام فرمود همینجا پیش ما بمان . ماند.

.....)چند هفته بود در جبهه ها مانده بود . کار بدجوری گره خورده بود . آقا مطصفی تلفن . حاج احمد آقا بود : امام می فرمایند دلم برای چمران تنگ شده . بعد از ظهر برای گزارش جنگ رسیده بود خدمت امام.

زبان من قاصره . چی دیگه بگم . چی بگم وقتی آقا مصطفی در یاداشت خودش نوشته در آتشی سوزان در حال سوختنم . در جنگ . نه . در آمریکا در دل تمدن شهوت . چی بگم وقتی نوشته هیچ گاه گمان نمی کردم آتشی سوزنده تر از آتش هم وجود داشته باشد .

به نظر شما برای این همه عظمت اگر بخواهی اسمی انتخاب کنی ، سخت نیست ...شما چه اسمی میگذارید؟

ادامه دارد

 

 


+ پنجشنبه دهم بهمن 1387 ساعت0:46 قبل از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

غیر از جهاد راهی مانده است؟

 
نمی دانم دیگر چه برای غزه بسراییم . اما ای مسلمین جهان آیا غیر از جهاد راهی باقی مانده است؟


+ شنبه هفتم دی 1387 ساعت11:7 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

سماع ملکوتیان حسین (ع)

 

به سماع نشسته اند ملکوتیان . جرعه ای چکید و گفت ایها القلب الحزین . بشکن که انی فی قلوب منکسره .

ع به اسم علی اعلی و ب بسم الله .

ش به شهید کربلا و جامی که تا به آخر به سر کشید و عاشقانه رو به درگاه حضرت اله فرمود آیا صراحی دیگری هست .

و ق و ق و قاف . به اسم مقدس قلم و آنچه در میان آن پنهان است .

ملکوتیان در سماع به ناله برخواستند . عشق یاری بر دل دارم / می دهد هر دم آزارم /

ندا آمد اهبطوا الی الارض که در یک ملک دو خدا نمیگنجد .

زجه عرضه کردند که و اتوب الیک یا ستار العیوب و یا اله العاصین

و علم آدم اسما کلها و اشک را و حسین را و کربلا را و ما که گریستیم .

تا محرم چندی مانده است .


+ جمعه ششم دی 1387 ساعت4:35 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

 

نکاتی چند در تبرئه زلیخای مظلوم

یکم)اول سخن نگاهی به صاحب کلام و آنکه ما را علم سخن آموخت می کنیم :

آیه 24 سوره یوسف :آن زن قصد او کرد و او نیز (ولقد همت به و هم بها) قصد زلیخا میکرد اگربرهان پروردگارش را نمی دید .

در نتیجه زلیخا بیچاره ، که نه برهان پروردگار دیده نه وحی بهش میشده مقصره ؟

دوم)گفت که زنان را نارنجی دهید و چاقویی و چون یوسف را ندا داد هر زنی به فاصله ی چند ثانیه چنان مدهوش گشت که دست ها برید و یک سره ندا دادند آفرین به سلیقه زلیخا

زلیخای بیچاره چند سال یوسف رو در منزل به غلامی داشت ، یک بار قصد کرد چگونه است که زنان یک ثانیه او را دیدند و دست ها بریدند . اینجا حقیقتا پارسایی زلیخا آشکار نمیشود . واقعا آیا زلیخا مقصر است؟

سوم ) به قول جناب حافظ : من از آن عشق روز افزون که یوسف داشت دانستم / که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

چارم)خدا میخواست پیغمبری کسی را بیازماید ، این وسط زلیخایی قربانی شد . بیچاره الف توحید نیاموخته گیر والضالین امتحان افتاد

پنجم)از قدیم گفتند آتش عشق است و پرهیزی که نیست و به قول شاعر : عشق و پرهیز به هم راست نیاید هرگز .

ششم)به قول فاضل نظری : خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

هفتم)زلیخا زن بولهوسی نیست چرا که تمام آبرو ، ثروت و زیبایی خود را نثار جوان غلامی کرده است که در به لحاظ شأن طبقاتی عصر در زمره بردگان بوده . اصلا همین که ملکه ای ، غلامی را ستایش کند مرگ نفس است . و چه زیبا گفته اند که نفس را زمانی میتوان خوار نمود که معبودی را عاشقی کرد

هشتم)قرار است زیباترین مردی که تا کنون خلق گشته (هر چند که پیغمبر ما فرمود من از یوسف نمکی ترم) تا به آخر عمر با پاکی و عصمت زندگی کند و شهره گردد ، یوسف در اوایل بلوغ را چه کسی باید شهره عصمت کند ، قربانی زلیخای مظلوم است . اینگونه دیگر هیچ یک از زنان مصر تا آخر عمر یوسف هوس یوسف به سر نمی پرورانند که زلیخا تجربه ای بود برای همه .

نهم ) شاهنامه آخرش خوش است که من طلب وجد ، و به قول شاعر یوسف کجا ز دست زلیخا فراری است .

دلم برای طامات گفتن تنگ شده بود قلمی فرسودم


+ شنبه سی ام آذر 1387 ساعت0:14 قبل از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

و ما عرفناک حق معرفتک

 

نشریه عشق علیه السلام کارگروه اخلاق و نوسازی معنوی هم در روز پر برکت عرفه منتشر شد متن و عکس نشریه رو در قسمت فرهنگی سایت بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران مشاهده کنید:

http://farhangi.bddt.ir


+ دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت6:38 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

معرفت. لوطی!

 

به نام خداوند مهربان

 معرفت یعنی وجود خدا در تمامی ابعاد زندگیمان.

 

-         صدای سرفه پدرم آشناست. سیگار را زیر پایم خاموش می کنم.اگر ببیند، دلش می شکند . پیرمرد گناه دارد. دلم برایش می سوزد. فقط همین.

 

-         ترک که می نشینی، خوب باید چادرت را جمع کنی که لای پره چرخ گیر نکند. از طرفی حواسم به سلمان است. فصل سرماست. زبان بسته را می پیچم لای پتو تا مریض نشود. محمد رضا هم که مدام از لای ماشین ها می گذرد. تا برسیم، دل توی دلم نیست.

 

-         سفره ی تک نفره اش را که جمع می کند، از اتاق می زند بیرون. همه خانه خوابند. مابقی پولی که از راننده تاکسی می گیرد چیز دندانگیری نیست. به گدا آهنی که می رسد، دست راستش را می بوسد  وهمه سکه ها را می اندازد آن تو.

 

-         از اول ترم تقریبا همه کلاسهای هشت صبحم را پیچانده ام. زندگی ام سگی شده لامذهب. تا سر صبح خواب به چشمم نمی آید. دیگر خسته شده ام. همه اش با خودم می گویم کی تمام می شود این زندگی نکبتی.

 

-         داخل کوچه مثل هر روز پیرمرد را می بیند. پیرمرد از زور سنگینی زنبیل شیرش هن هن می کند. لبخند می زند. پیرمرد هم. بی آنکه چیزی بگوید، زنبیل را گرفته و مثل هر روز تا درب منزلش می رساند. پیرمرد لبخند می زند. باز هم به کلاس هشت صبح دانشگاه نمی رسد.

 معرفت یعنی وجود خدا در تمامی ابعاد زندگیمان.

وقتی دلمان برای پدرمان می سوزد و سیگارهایمان را خاموش می کنیم، وقتی ترک موتور می نشینیم، حتی وقتی محمدرضا از بین ماشین ها می گذرد. و حتی تر وقتی خسته می شویم از این زندگی نکبتی.

معرفت یعنی وجود خدا در تمامی ابعاد زندگیمان.

 زمانی که می خندیم، لحظاتی که حرف می زنیم، نگاه می کنیم، فکر می کنیم؛ این تنها خداوند است که همواره با ما حضور دارد و به آنچه انجام می دهیم بیناست.

ایمان بیاوریم که خداوند راست می گوید:

و او با شماست هر کجا که باشید. هرکجا که باشید (سوره حدید، آیه چهارم)

 


+ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت1:51 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

مشتاقی و صوبری از حد گذشت یارا

 

لبیک اللهم لبیک

یک کلیک تا  لبیک

عالم دخالت بی اختیار طبیعت است در زندگی مختارانه انسان . باور نداری متن زیر را بخوان اما لطفا بدون عینک مدرن :

ساعت 11.35 دقیقه شب است و یادم می افتد که باید برای کنکور ارشد ثبت نام کنم . هول میکنم و سریع می دوم دفترچه را بر میدارم و رمز رو وارد میکنم . دقیقا 26 دقیقه وقت دارم تا ثبت نام کنم و قراره از ساعت 00.01 روز سه شنبه دیگه هیچ کس ثبت نام نشه . با عجله صفحات اینترنت رو رد میکنم و مشخصات را وارد میکنم . ساعت 11.46 دقیقه . یکی از صفحات ثبت نام نیاز به عکس اسکن شده سه در چار داره . از کجا عکس بیارم . تمام عکسام تموم شده وتازه اگه بود هم اسکنر ندارم . آرشیو فایل هایم رو نگاه میکنم . هر چی عکس دارم حتما جلوی دوربین یه ژانگولری در اوردم و نمیشه رد کرد . تنها 10 دقیقه . چاره ای نیست باید با دوربینم از خودم عکس بگیرم . نیاز به نور پردازی داره . نمیشه . یادم افتاده که صفحه آخر پاسپورتم توی حج رییس کاروانمون یه عکس 6 در 9 پاسپورتی چسبونده بود برای روز مبادا . می دوم به سمت پاسپورت . دوربین رو تنظیم میکنم . نور . چیک .  دوربین و سریع وصل میکنم و عکس رو سریع ارسال کردم . بعد از فراغت از ثبت نام رفتم که پاسپورتم رو بذارم سر جاش که یک دفعه :....

که یک دفعه هوس کردم صفحات داخلش رو نگاه کنم . صفحه سوم : دخول 4 شعبان ... مهر خروج 18 شعبان .... بی اغراق تنم لرزید . دلم گرفت . یعنی میشه ما هم دوباره زائر مکه و مدینه بشیم .

نیم ساعتی نمی گذرد که اس ام اس از سازمان عمره دانشجویی می آید . برای ثبت نام عمره دانشجویی به سایت زیر مراجعه کنید :

www.labbayk.com

با کلی اشتیاق می روم برای ثبت نام که بند سوم نوشته دانشجویانی که قبلا با کاروان دانشجویی رفته اند دیگر حق ثبت نام ندارند . باشه قبول . ......

رفقا دانشجوی بزرگوار دانشجوها دو دسته میشند اونهایی که عمره دانشجویی رفتند و اونهایی که عمره نرفتند . ثبت نام کنید و اگه رفتنی شدید کنار مزار ائمه بقیع غروبی که نشستید یادتون باشید هر کی رفته دلش رو به شبکه چوبیای بقیع گره زده و برگشته . اونجا آسمان و زمین به هم دوخته شده . از خدا بخواهید با هم بریم .

ای ساربان ، ای کاروان ، لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من ، جان وُ دلِ مرا میبری


+ دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت11:26 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

روزی 6 میلیارد نفر روی مین می روند .....!

 

روزی 6 میلیارد نفر روی مین می روند .....!

ای کاش میشد در این صفحات الکترونیک بلند و ممتد گفت آآآآه .

ای کاش در این تار در هم تنیده عنکبوت دست ساخت بشر میشد قیافه ی غربت را ترسیم کرد .

با این دل تنگی چه باید کرد . با این قفس کوچکی که درون سینه ، کوره گدازان شده . با این زبان بسته ، که به دام تکرار افتاده . چه باید کرد . من چه کنم که به هر جا نگاه میکنم عکس کعبه ای میبینم با هاله ای از سفیدی . و چه کنم که با کم حافظگیم تنها تصویری که دقیق در ذهنم مانده نگاه اول ، دوم ، سوم .....، آخر به مکعب تو خالی سیاه است .

شهر را تازگی ها دیده ای ؟

به راستی کسی سرش را از یقه های اسکیمویی پلیورها بیرون می آورد که بپرسد خر محترمتان به چند من .

دنیا را امروز هم مثل هر روز رصد کرده اید . صد کشته ، زلزله ، جنگ ، کردان ، احمدی نژاد ، آقایی که سپر تیرهامیشود ، سردرگمی ، و شما که هیچ وقت نیستی و شما که هر موقع محتاجت میشوم باید ابر و باد و مه و خورشید وفلک را نگاه کنم .

خبر از دوستان نزدیک داری ؟ می دانی اوی اول تازگی چه کتابی خوانده ، می دانی اوی دوم را پیامک های تقدیر بیچاره کرده ، میدانی اوی سوم تقدیرش را گدایی میکرد و تا تیرت را رها کردی ضربه فنی شد ، میدانی اوی سوم کمرش خم شده و اوی چهارم چقدر تازگی ها شاد است از تغییر در روند زندگیش، می دانم و می دانی که گولش زدی . مثل اوی ششم که دوست دارد گول بخورد .

می دانی روزی چند نفر روی مین میروند . نه بگذار متکلم وحده باقی بمانم . روزی 6 میلیارد نفر روی مین میروند . تقصیر خودشان نیست چراغ ندارند.

آخ شبکه های چوبی بقیع . آی غروب مدینه . آی مسجد نبی با آن باب جبرئیلت با آن دری که جبرییل بالش را گره به قفلش زده.

دیدی من یک به اتوبانی رفت که بن بست شد ، بود ، خواهدشد .

 


+ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت11:2 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

بگذریم

 

تنهایی ، تنها درد انسان معاصر(مدرن)

شهر اول : پدرش دست و پا نداشت . به باباش میگفت کلمن . ما فقط خندیدیم

شهر دوم : رفته بود کویر . توی رمل ها دویده بود . تعریف کرد که آسمان کویر فقط ستاره داره . تعریف کرد که رمل بود و آتش و سیگار .

شهر سوم : هزاران هزار آدم ، هزاران هزار ماشین ، که تنها و تنها از کنار هم عبور میکنند

شهر چهارم : من و تو که الان یک ساعتی است از پشت تلفن به هم سکوت تحویل می دهیم و صدای دو تار حاج قربان . الله الله الله

شهر پنجم : بهش گفتم تنهایی و ساعت ها به فکر فرو رفت که چرا از او پرسیدم .؟ دیگر نخندید .

شهر ششم : یک درخت بود ، بالای تپه مشرف به دماوند . از نیم قرن پیش تمام عکاسان عشق قله ازش عکس گرفتند . اما هنوز همانجا تنها کنار دماوند ایستاده .

شهر هفتم : مانده ام وقت پیچیدن عطر تن تو / ملک الموت پی چند نفر می آید . تنها ،  می بردندش

شهر هشتم : دستش را به سمت تو دراز کرده بود و حالا خیابانی که تو و دست او را نگاه میکند و استعاره ای در  عالم که انتم فقرا ........

شهر نهم : شارژ موبایلم در حال تمام شدن است و هنوز سکوت است که میان ما برقرار سخن میگوید . گلویم بی حنجره مانده . اگر باطری تمام شود ارتباط قطع میشود ارتباطی که به باطری بند است که خودم شارژش کردم و این ادیسون پدر آمرزیده که پدر ارتباطات نوین است .

شهر دهم . اَاَاَه . ده شهر رو رد کردیم و هنوز........

شهریازدهم : داره تموم میشه . حسش میکنم .من این حس رو خوب میشناسم . داره تموم میشه . و من که همیشه در گسست و پیوستم با این خاکدانی که در پیوستش مغرورم و در گسستش مهجور

شهر دوازدهم : یک ساعت تا نیمه شب شرعی و کلیشه خورشید پشت ابر که شب ها هم همچنان سیاه است و ای کاش تنها تو تنها نباشی

 


+ چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت11:47 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

...

 

از تحویل تا تشییع

خاطراتی از شب وداع با شهدا در مسجد دانشگاه تهران

به سفارش دوست عزیز محسن رحیمی

ساعت 5.30 . وارد مسجد دانشگاه تهران که شدم از این فضای بزرگ ، بی آدم وحشتم گرفت . واقعا تمدن بدون جمعیت چقدر زجر آوره . مسئول مسجد به استقبال اومد و از بی نظمی کار گله کرد . میگفت شما بسیجی ها استراتژیتون توی برنامه شهدا اینکه فکر میکنید اینجور برنامه ها را شهدا میگردونند پس پی هیچ کاریش رو نمی گیرید . اگه از برنامه استقبال نشه آبرو شما به درک آبرو شهدا میره و من بیچاره که از این همه فشار به قرآن پناه می بردم و فرشته موکل بیچاره من که هر دفعه مجبور بود این آیه را نشان حدقه چشمانم بدهد که ان الله مع الصابرین . اما عیب فرشته این است که این آیات را فقط نشان چشمانم می دهد که گوشهایم مستحق ترند به شنیدن . و سیل تلفن ها که حاجی برنامه چه جوریه . کمک بدیم و توکلت علی الله .

ساعت شش و پانزده دقیقه بود که اولین گروه ها تازه در حال آمدن بودند و نمی دانی چه شادی عجیبی داری وقتی عده ای یک ساعت و ربع مانده به مراسمی که تو هم در آن دخیلی حضور میابند . انه لطیف بعباده

ساعت 7 است و سه دستگاه آمبولانس و دو ماشین تشریفات راه خیابان قدس را بسته اند . از طرف بنیاد حفظ آثار و با لباس نظامی پلنگی وارد دانشگاه شدند و هر چه نگهبان میگفت آقا ماشین تشریفات هماهنگ نشده حاجی ارغوانی در حال و هوای جنگ مانده بود که اصلا شهید نخواستیم ، می بریم یه دانشگاه دیگه و انگار نه انگار که آن نگهبان از خدایش است که یک شب تعطیل را از دست یه مشت دانشجو راحت باشد . و حالا این خیل بی سیم به دستان است که از تو راهنمایی میخواهند که شهدا را کجا ببرند  وتو احساس میکنی که از الان وظیفه ات شروع شد . سنگینی کاری به عهده تو مهدی ، حسین و هر بچه بسیجی که به عنوان صاحب مراسم آمده .

ساعت هفت و چند دقیقه . آمبولانس حاوی شهدا جلوی ورودی خانم ها به مسجد ایستاده . تا با کمک خانم های بسیج دانشگاه به داخل منتقل شود . درب آمبولانس که باز شد ، نگاهم و نگاهمان که با تابوت سرخ و سبز و سفید افتاد موج غربت گمنامی پرت شد توی صورتمان که شورای فرهنگی بسیج دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران (دیدی حاج مهدی درست نوشتم) اولین برنامه رسمیتان مبارک و تبارک الله احسن الخالقین . و چه غروری دارد که میزبانی شهیدی . شهید . او که مشاهده کرده و مشاهده شده .مشاهده کرده سیدشهدا را و مشاهده شده توسط بانوی عالم و شهادت داده با خونش به اینکه خمینی و نهضتش بر حق بوده اند . (شعاری شد! گاهی اوقات شعار بد نیست)

ساعت نزدیک 10 شب ملت در حال دل کندند ما در حال دل بستن . تازه قرار است با این هم سنگرامون تا صبح خلوت کنیم .

ساعت 12 شب است و ناگهان یک لحظه غفلت از شهدا و بردن تابوت در آمبولانس . حالا سیل التماس هایملن شروع میشد . قضیه انقدر سریع رخ داده که من خشکم زده . زبانم کار نمیکند . همون هایی که خواستن برای وداعشون بیان اینجا همونا از میزبانی ما ناراضیند و ککش افتاده به تنبان بنیاد شهید که من شهدا رو میخوام . من از اینجا داستان را با مکه و مدینه ای که رفتم رو به رو میکنم .

در حال حرف زدن با ارغوانی ، همون پیرمرد انقلابی که ماشین تشریفات رو بدون هماهنگی داخل کرد بودم ، که یک دفعه انگار بیخوابی داغونش کرد آقا هیشکی کنار شهدا نیست ، بی احترامی شده ما شهدا رو برا 5 نفر آدم تا صبح اینجا بزاریم دیگه خون به مغزم نرسید که بگم شهدا مگه دنبال دکون دستکن که آدمای اطرافشون رو بشمرن !؟

حسین که داشت صحنه پشت سرم را میدید با لبخند حاکی از شکستی گفت پشت سرت رو و من دیدم از بالای پرده میان آقایان و خانم پنج انگشت پیداست که پرچم سه رنگی را بالا و پایین کنان می برند به سمت آمبولانس . سرم رو برگردوندم که اطراف رو نگاه کنم . دردناک ترین صحنه اونجاست که همه ی آدم ها دارند حلقه ی اول مذاکره رو نگاه میکنند که ناامیدانه سر تکان میدهند که الوداع شهدا و هر کسی سر به راهی میگرد تا شکایتی کند از فراق . و بد تر از همه خانم ها که حالا از مسجد بیرون ریخته اند و با فاصله چند متری ایستاده اند و نگران ما را مینگرند که یعنی تمام شد و زیان لال من و عزم راسخ ارغوانی . همه سوار آمبولانس ها شدند که حرکت کنند و تماس ناگهانی با تاجیک که یک دفعه نمی دانم چه به ارغوانی گفت که حالا هر سه شهید را تا ساعت 2 به ما برگرداندند .

ساعت 3 نیمه شب است و هیتی ها هم آمدند و رفتند و ارغوانی که نسیان الهی به جانش افتاده و ساعت دو را فراموش کرده و یک حلقه از دل نکندگان از شهدا که الان یک ساعت و نیمی هست که چهار نفره کنار تابوت نشسته اند و یک نفس سینه می زنند و من که فقط حسرت میخورم و با بچه های باقی مانده از شورای مرکزی تصمیم گرفتیم برویم و همه سمتهایمان را یکجا بدهیم به آنها که دمتان گرم یک نفس دو ساعت است میزبانی میکنید .

حالا ساعت سه و نیم شب است و من و مهدی و حسین و احمد و اسحاق و سبحان و تابوتی که دیگر هیچ کس کنارش نیست . پیشنهاد شد تابوت را تبرکا ببریم و دور دانشگاه و پردیس مرکزی بچرخانیم تا به برکت این انوار ، سیاهی روشنفکرانه ای که از در و دیوار نکبت بار پردیس مرکزی می بارد در جنگ این نور تبرکی بیابند و چه زیبا بود ساعت سه و سی دقیقه نیمه شب 6 نفر از بچه های بسیج دانشگاه دور از چشم ..... با دل آسوده تابوت یک شهید را غریبانه در دانشگاه میگردانیم . در هر دانشکده که می رسیم به حق خون شهید دعایی میکنیم . بلا تشبیه ولی چه غریبانه بود  6 نفر و یک تابوت . اما امان از آن روزی که تابوت مادری را 6 آقازاده ، گوشواره عرش ، آیات الهی دور از شهر می بردند و بلا تشبیه چه غربت یکسانی .

ساعت پنج صبح است و نماز صبح در کنار این تابوت اعظم به امامت امام جماعت دائم مرکز سید حسین عزیز و تیکه های اسحاق به توفیق اجباری ما و نسیان ارغوانی و صدای آمبولانس ها و وقت وداع . وقت وداع ، وقت وداع .

آی همت ، آی آوینی دانشکده هنر ، آهای باکری ، آهای شهدای گمنام که با رفقاتون تشریف فرما شدیم ، آهای در و دیوار کفرستان دانشگاه تهران روز قیامت شهادت بدید ......

آی شهدای بزرگوار امشب در بزم باکری و همت و سیدالشهدا ، در کنار سیدتنا ام المومنین فاطمه اطهر ، در محظر حضرت غیرت الله اعظم زینب ، در محضر حاضر غایب مولانا سید مهدی بگویید که ما یه دانشگاه رفتیم .....

ما میزبان خوبی ........ توانمان همین ........  

 

 


+ شنبه چهارم آبان 1387 ساعت4:55 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

رسم مهمانی!

 

به نام خدا

امام روح الله گفته: مشارطه، مراقبه و محاسبه.

 

صبح اولین روز ماه مبارک که می آید، کما فی السابق منزل، هیولای برقی خانه مان را آتش می کند و کما فی السابق تر خرطوم بی رحمش را پهن می کند روی جوارح افگار ما.

روی جوارح افگار ما.  تنها به این بهانه که بیدارمان کنند. به جای بارانی! (رجوع کنید به غزل 4)

زبانمان مثل همیشه به غرولند نمی چرخد. والده مکرمه با اندکی عصبانیت می فرمایند که : بی زحمت بلند شوید و در کارهای منزل (به دلالت مطابقه) به منزل (این بار به دلالت التزام!)  کمک کنید.

زبانمان مثل همیشه به غرولند نمی چرخد. هنگامه ی مراقبه است. تمام خویشتن داریم را جمع می کنم و خطاب به محضر قدسیه عرض می کنم: شما به ایشون بفرمایید نیم ساعت دیگه همه کارا رو خودم می کنم.

منزل (هم مطابقه هم تضمن و هم التزام) میرود روی هوا از خنده!

حکایت ما هم می شود حکایت کلاغی که مشق راه رفتن کبک می کند!!

 

امام روح الله گفته: مشارطه، مراقبه و محاسبه.

ساعات اولین صبح روز ماه مبارک خوب شروع می شود. هنوز دیر نشده است برای شرط کردن با مهربانترین مهربانان و تمرین یک دوره فشرده سی روزه برای مراقبت از آنچه خداوند پیش ما آدمهای ظلوم جهول به امنت گذاشته است. هنوز فرصت باقیست برای اینکه هر شب به یاد بیاوریم روز حساب را و به خود افتخار کنیم از اینکه بنده ایم.

ادای خوب بودن. بازی رستگاری. علی علی.

 


عشق، بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد  (فاضل نظری)

 


+ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت11:55 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

تقدیم به حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام)

 

 
 

به نام خداوند مهربان

 

 

بوی گند الکل تمام کوچه رو برداشته بود.

از سر صبح که اون زهرماری رو رفته بودم بالا، حالم از خودمم به هم  می خورد.

 

پیچ کوچه رو که رد کرد، قبل از اینکه چشَم به چشش بیفته، چرخیدم. با همه کثیفیم ازش خجالت می کشیدم. از راه رفتنش، از حرف زدنش و از همه بدتر، برق نگاهش.

رومو برگردوندم سمت دیوار. گفتم اینجوری نه بوی بد دهنمو میشنفه نه میشناستم.

رسید پشتم. صدای قدمهاش قط شد. رنگ از روم پرید. دستشونو رو شونم گذاشت.

برگشتم. خندید: درهیچ حالی روتون رو از ما برنگردونین.

 

 

تقدیم به تو؛ ای پدر.

من اراد الله بدا بکم.

 


+ دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت0:9 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

هم چو عکس رخ مهتاب

 

 

به نام حضرت حق

 

این مسجد دانشگاه تهران هم شورش را درآورده است. نیم غلت که می زنی پنج تا چش و چال می آوری پایین! جا برای نماز خواندن نیست بابا. آخر نوکر پدرتان، 1100 نفر در این یک ریزه جا، جا می کنند؟ اینجا هم مگر می شود کنج عزلت (بخوانید اعتکاف) داشت!

 

 

آقای صدیقی است که صحبت می کند. می گوید که دیدن امام زمان برای شما هم امکان نقلی دارد و هم امکان عقلی.

می گوید: در ماه رجب ملکی موظف است هر شب تا صبح ندا دهد که خداوند مهربان گفته است : من جلیس کسی هستم که مرا یاد کند.

 

دیگر ستونهای مسجد هم زار می زنند ...

راستی، هزار و صد چند تا از  سیصد و سیزده بیشتر است؟

 


همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست!


+ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت2:18 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

به بهانه سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران

 
 

به نام خداوند مهربان

تقدیم به روح بزرگ شهید مصطفی چمران:

 

چراغ  که سبز می شود، می دویم و تکیه می زنیم به گاردریل کنار اتوبان. پیرمرد لنگ فروش نمی دود. آرام آرام می آید کنار گاردیل. چند روزی بیشتر نیست که که به جمعمان اضافه شده است. مهربان نگاه می کند. اما خان داداشم بدجوری شاکی است.

چراغ که سبز می شودمی دویم و تکیه می زنیم به گاردریل کنار اتوبان. نزدیک غروب است. گلهای قرمزم خیلی بی رمق به نظر می رسند. اگر بمانند می پلاسند. پژمرده می شوند. میان ماشین ها دنبال دختر و پسر جوانی می گردم. ماشینشان اگر مدل بالا هم نبود، عیبی ندارد. گل را باید به پسر نشان دهی و بگویی: نمی خری برایش؟

چراغ که سبز می شود می دویم و تکیه می زنیم به گاردریل کنار اتوبان. می دانی؟ خان دادشم گفته است که خیلی خطرناک است. از آن گذشته وقتی چراغ سبز می شود بازار هم کساد می شود. دیگر راننده ها حوصله ات را ندارند می خواهند زود بروند.

از طرفهای ظهر چند تا آقا آمده اند و پشت سرمان دارند چیزی روی آسمان می چسبانند. روی آسمان، چون وقتی نگاهش می کنم دور وبر عکسش همه آبی است. رنگ ابرها. عکس یک مرد است. کچل بامزه ای است. یک عینک بزرگ هم دارد. پیرمرد لنگ فروش انگار می شناسدش. اولین بار که دیدش خشکش زد. یک پاترول بزرگ نزدیک بود زیرش بگیرد. خان دادش اصلا توجهی نکرد اما من کمربندش را گرفتم و کشیدمش کنار گاردریل اتوبان. آخر چراغ سبز شده بود و او تکان نمی خورد. خان دادشم راست می گفت. خیلی خطرناک بود. کنار گاردریل که آمد گریه می کرد و با عکس حرف می زد.

بدجوری مهربان نگاه می کند. آقای کچل بامزه را می گویم. حتی مهربانتر از پیرمرد لنگ فروش که حالا دیگر هیچ کس از دستش شاکی نیست. حتی خان داداشم.  از وقتی که این عکس را چسبانده اند خیلی به من خوش می گذرد. انگار یک کسی هست که مواظب من است  و می خواهد بداند تا حالا چند تا گل فروخته ام. به خان داداشم می گویم این آقاه حتما پدرمان است . آخر من پدرمان را ندیده ام. داداش لبخند می زند و می گوید، می دانی زیرش چه نوشته؟

پدر همه یتیمان علی (ع)، مصطفی چمران.

 

 


+ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت12:34 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

بخاطر سجاد

 

به نام خداوند مهربان

بخاطر سجاد:

چقدر ماشينم را دوست دارم. چقدر برايم عزيز است. آخر مي داني، با آن هر وقت كه بخواهم و هر كجا كه بخواهم مي روم. تا آخر وقت مي روم هيئت و آن هم دورترين هيئت ها به خانمان.

چقدر موبايلم را دوست دارم. موبايلم بلوتوث دارد! با آن از دوستان خوبم مداحي و برنامه هاي خيلي خيلي مفيد، مثل قرآن مشكات و ... مي گيرم. موبايلم دوربين هم دارد. با دوربينش عكس هاي يادگاري مي گيرم و آنها را در كامپيوترم ذخيره مي كنم تا هميشه به يادشان باشم.

اين ها كه همه ماديات است. اصلا بي خيال ماديات.

چقدر جهان بيني ام را دوست دارم. اعتقاداتم را. حاج قربان را. دوستانم را. مهدی را، سجاد را ... همه را. اصلا همه كارهايي كه در اين دنيا مي كنم را چقدر دوست دارم.

چقدر دل من شلوغ است. اصلا ترافيك است. ماشينم مي رود، گوشی ام، مي آيد.  گوشی ام، مي رود، صورت آن دوستم در دلم مجسم مي شود. اصلا براي تو جا نيست. كه گفته است كه القلب حرم الله؟ اصلا من براي تو جا ندارم. ظرفيت تكميل است. تو در دل من جايي نداري،

اي خداوند مهربان!

 


+ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت10:14 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

مافیای بهشت ، مافیای جهنم ، مافیای ظهور

 

مافیای  بهشت ، مافیای جهنم ، مافیای ظهور

ابتداییه : امروز مثل همیشه نیست . نه موسیقی ، نه غیرتی ، نه مداحی ، نه حرفی ، کلامی یا نکته ای که کلت رو داغ کنه و به نوشتن مجبورت کنه .   این بار خودت در مقام خودت در حال نوشتنی .

اواسطیه اول : دغدغه بزرگ تر از انگیزه نوشتن دلیل نوشتنه . چرا باید نوشت ؟ اصلا چی باید نوشت ؟ به نظر شما موقعی که ذهنت داره سیب زمینی توی عالم سیر میکنه چه دغدغه ای سبب نوشتنت میشه چه زهدی دل صوفیانت رو از کنج خراباتش بیرون میکشه و شاهد بازاریش میکنه .

اواسطیه دومیه : گاهی دلم برای گذشته ها میسوزه . اون موقع ها که بی صبرانه در پی آینده بودم و حال امان از آینده بی تو . هر روز که تو نباشی روز مباداست.

اواسطیه ما قبل چارم : ای کاش در این سال نوآوری ، برای اینکه 1400 سال تکرار را پایان بدهی بیایی . دلم میخواهد دولت موقتت را ببینم و ببینم که چگونه میجنگی ، میبخشی ، صلح میکنی و یا شاید سنگسار میکنی و یا مباهله میکنی . راستی در مباهله هایت به جان چه کسی قسم میدهی . امام ، باکری ، همت ، حاتمی کیا ، علی سنتوری یا اگر کار خیلی بیخ پیدا کند به یک تار موی ........

اواسطیه چارمیه : چیه از همراهی مطلب خسته شدید . !؟ بالاخره یه جوری باید پایان تکراری خودم رو اعلام کنم . باید یه جوری بدون ترس بگم بدون تو روز مباداست و من در روز مبادا فقط غصه خوردن بلدم . باید یه جوری به تو بگویم که جوهر قلمم تا نبینمت خشک است . باید به تو بگویم که دیگر حکم گیشنیز یا پیک خیلی با حکم دل برایم فرقی نمی کند . باید ببینمت تا بگویم دیگر نمی توانم رابطه ایستگا های مترو رو بدون تو کشف کنم دیگر غیر اینکه کشف کنم که اول مترو میرداماد حکیم است و آخرش امام زاده حسنی عارف و تو برای عبور از شمال تا جنوب تهران باید از فلسفه بگذری تا به عرفان برسی . باور کن بدون تو توان .....

اواسطیه ما بعد چارم : می دانی از چه می ترسم . از اینکه به دیوار کعبه تکیه بزنی و من گستاخانه به بغل دستیم بگویم بهتر بود آقا پایش را به دیوار کعبه نمیزد بی احترامی است ؟ می ترسم بیایی و بگویی تماشای فوتبال ممنوع و من به خاطر اینکه دوباره تصویر وین رونی و یا مربی چلسی رو در تی وی ببینم رو به رویت بایستم . می ترسم آقای روز مبادا . از اینکه بیایی و بفهمم چقدر دروغگوی بزرگی هستم . می ترسم بیایی و احمدی نژاد را در آغوش بگیری و آنوقت نمی دانم چگونه از این همه فحشی که نثارش کردم حلالیت بطلبم . می ترسم روزی که بیایی روز مبادایم باشد . میترسم روزی بیایی و من فکر کنم که شبیه منی و شبیه آدم های دیگر . می ترسم تو را در لباس مردم عادی ببینم و چهره ای که نقاشی صورتش را پلیس برای سر در هیئت ها ممنوع کرده بود هر روز در تی وی ببینم . می ترسم بیایی و سینما را دوست نداشته باشی . وای چه مصیبتی . چقدر انتخاب سخت میشود .

اواسطیه ی دیگری که دوست نداشت شمرده شود :  نمی ترسم که همراهت بجنگم اما می ترسم که بر جنازه های کشته گان نماز بخوانی .  نمی ترسم که هیچ کس را نبخشی اما می ترسم که بعضی ها را ببخشی .

اواسطیه ای که مست بود : اگر موسیقی سنتی دوست داشته باشی .به رضا صادقی مجوز نمی دهند .  تمام بساط بنیامین جمع میشود . آنوقت اگر او بیکار شود نمی دانم آیا کارتون خواب یا معتاد میشود یا نه؟ اصلا زشت است در دولت شما کارتون خواب باشد . آنوقت برای اینکه کسی در دولت شما کارتون خواب نبیند مجبورم بروم و او را ببرم خانه مان تا روزنامه شرق ننویسد دولت دهم کارتون خواب دارد . بعد ناگهان به فکرم می رسد اگر همیشه اینگونه بودم چه میشد . اما باور کن بدون تو نمیشود و می ترسم که با تو هم نشود و مثل جدت علی به من بگوی مردنمایان نامرد . می بینی همه چیز به شما مربوط میشود . راستی اگر بیایی جایزه بانک ها به چه کسی می رسد . میگویند شما که بیایید محصولات زمین به بهترین شکل ممکن رشد خواهند کرد خب اگر انگورها خوب رشد کنند شراب خوب می اندازند . اصلا خدا را چه دیدی ؟ شاید عادت شراب شدن از سر انگور بیافتد . آمدنت که با این حال بی حال ما معجزه است نمی شود میوه ها معجزه کنند . اصلا اگر ما آماده باشیم که آمدنت معجزه نیست . چی من حجتیه شدم .؟ نه منظورم این نیستتتتتتتتتتت. صبر کنید لطفا آخه چرا به این سرعت درباره یه حرف قضاوت میکنید . اصلا مگه شما قاضیید ؟ اصلا محاکمه کن . مگه این همه آدم رو که در دادگاه ذهنت به جرم فساد علیه دربار الا هی محاکه کردید تونستی در ذهن خدا اعدام کنی . چی خدا ذهن نداره . من ماهیت گرای بدبختم . نه نههههههههههههه. اصلا من حرف نمی زنم هی به جای اینکه به نیت حرفم حواست باشه به سوتیاش نگا میکنی . چی ؟ نیتم چیه ؟ اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاااااااااااااااااااااااااااااااا

بسه دیگه اواسطیه : تصور کن روز قیامت رو در حالیکه فرشته ها دارن پته حضرت حافظ رو می ریزن روی آب . چقدر با بچه ها بهش می خندیم . اونوقت یک عمر تفسیر عرفانی از لب و زلف یه لحظه ای به باد می ره بیچاره استاد خرمشاهی . چه احساس حقارتی میکنه . احساس میکنه هفتاد سال عمرش با حافظ توسط کتابهای گاج منتشر شده . (نابود شده) . نمی دونم این مهدی مقام فر میخواد چه گزارشی از بازرسی ما به خدا بده . یا این حاجی علی زاده چه شعری برا خدا آماده کرده . سید حسین هم احتمالا با سجاد صفار محشور بشه . ممد عبداللهی و محسن رحیمی هم احتمالا هنوز دنبال مجوز نشریه ما همه باشند . فرض کن یه نشریه تو روز رستاخیز بزنیم با عنوان ما همه . نمی دونم اونجا پرونده فساد مالی ایرج میرزا رو کنیم یا فساد جنسی فلانی رو . اوووووووووووووووه چقدر خبر داریم . اگه خدا روز قیامت اجازه بده نشریه بزنیم چه شود . مثلا گشت ارشاد اعلام کرد عبور و مرور حوری ها در منطقه اعراف و جهنم ممنوع می باشد و سبب توقیف آنها میشود . یا احمدی نژاد بخواد پول نفت رو سر سفره جهنمی ها ببره بیچاره ها چقدر میسوزن .

دیگه دارم خسته میشم ، نقطه سر خط . انتهاییه : یه کلام حرف حساب . اقا تو شیراز گفتن جوونا علیکم بنافله . دوم هم رفقا سال نو آوری بشینیم برای ظهور نو آوری کنیم . میگن نزدیک ظهور اسم آقا همه جا تو دهن های مردم می افته این کاری داره . تازه داشته باشه به قوا آقا بسیجی مرد میدان های سخته . خب . با من کاری ندارید تا بعد .

آهان راستی راجع به مافیای بهشت و جهنم و ظهور یادم رفت بنویسم بعدا مینویسم . اگه یادم بود .


+ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت0:28 قبل از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

من استناد میکنم به دو کفشان پاره ام

 

من استناد میکنم به دو کفشان پاره ام

از چشم آسمان فتاده کنون آن ستاره ام

من اجتهاد میکنم ای سفره ی طعام

هرگز ندیده غیر نمک آرواره ام

من انتحار میکنم ای بندگان پول

هر چند می کند سگان شما پاره پاره ام

من استناد میکنم به مستند راز زندگی

من صحنه های زشت همان ماهواره ام

من میخورم قسم که شبی سیر گشته ام

آن شب که تن فروشی من گشت چاره ام

آری جناب قاضی پرونده ی فساد

من استناد میکنم به دو کفشان پاره ام

 


+ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت5:11 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

سال نو مبارک ، یکی از 6 میلیارد کمتر

 
داره آبروریزی میشه ، یه ماهه داری از همه خدافظی میکنی و میگی من دارم می رم کربلا ، اما اما اما مرزها روهم میبندن تا تو رو تو کربلا کسی نبینه . حقم دارن منم جای امام بودم مرز و می بستم و اونجا رات نمی دادم .
دل این همه آدم رو سوزوندی داری میری حاجی حاجی مکه . پس حساب و کتاب چی میشه . خوشم اومد خوب حالت رو گرفتن . ببینم اصلا این همه آدم رفتن راهیان نور این همه آدم اونجا کربلا خواستن این همه آدم کار کردند مگه تو چه تحفه ای بود که بری پابوس . بیچاره تا اهواز که هیچی شابدولعظیم هم رات نمی دن . اونخت سال نو میخوای بری کربلا تو حرم تبریک بگی .
داره آبروریزی میشه . دو دفعه است که هر موقع میخوام برم مرزا رو میبندن . مردم چی میگن . نمیگن انقدر خاطرش تلخه که آقا که حر رو راه داد این راه نمی ده . رفیقام چی . وای چقدر مسخرم میکنن . میگن اگه بازم بخوای بری دیگه باهات خدافظی نمی کنیم چون تو رفتنی نیستی .
داره آبروریزی میشه میگم یهو دیدی منم قاچاقی قبول کردن پس بزار وصیت نامه بنویسم که اگه شد هم قاچاقی منم برم پیش پیش پیش نمیدونم پیش کی . اصلا پیش تو خوبه .
وصیت میکنم که ایران 1404 رو حامد زمانی صفحه بندی کنه . امیرخوشی هم بشه مسئول طرح مطالعاتی . کمیته نشریان هم بدین دست همین بتی خودمون . 5 هزار تومن هم بدهکارم که سید حسین از طرف من بده . سجاد صفارو تنها نزارید . سینما از طرف من زیاد برید . دوربین عکاسی هم بزارید تو موزه بسیج دانشجویی بگید از تاج زاده عکس ناجور گرفته رو سنگ قبرم هم بنویسید :سجیا رفتیا و کردیا یک نفر کم / از این 6 میلیارد جمعیت حالا یکی کم
وصیت میکنم احمدی نژاد را تنها نگذارید . او برای بلند کردن پروژه های سنگین اقتصادی نیاز به بتی ها دارد . از حاجی علیزاده هم حلالیت بطلبید که کلی تیغیدیمش . به سیف زاده هم بگید حرص نخوره . قرص هاش رو سر وقت بخوره . دم پر مهدی صادقی هم نگرده .
خوب بقیه وصیت هام رو از طریق پیامک از دیار باقی براتون می فرستم . به به به به به به چه وصیتی .مرگ عالی منور
 

+ پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت1:22 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

قفسم میسوزد

 

1.

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف     /  کلک ما نیز بیانی و زبانی دارد

شیخ ابوالحسن خرقانی را گفته اند که خانقاهی ساخت و سر در آن نوشت . هرکس آمد نانش دهید و از ایمانش مپرسید . سر به گریبان تفکر بردم و از خویش پرسیدم چقدر به ایمان اطرافیانم دل بسته ام . تا به حال نان به بی ایمانی قرض داده ام . دیدم این کار دستگاه کریمانه است مارا چه .

2.

عزای ماست که هر سال میشود تکرار / وگرنه حیف محرم که خرج غم گردد

فرقی نمیکند چه کسی با چه ایمانی وارد مجلسش شود ، نانش میدهد و شاید قورمه نظری و آب سقایی . فرقی نمیکند رسول ترک یا رسول فارس . سگ رو سیاه نگهبان یا رییس حکومت ری . همه هستند . نان و نمک خور شاید نمکدان شکن ، چه فرقی برای این بزک کریمانه است . حالا ماییم و دوهفته تا مهمانی .

3.

آفرین بر دل نرم تو که از راه ثواب / کشته غمزه ی خود را به نماز آمده ای

خشم از نامه اش می بارید . خشم الهی نه خشم نفس . وای بر تو ای حاکم بر سر سفره ای نشسته ای که فقرا را می گریزادند . به ایمانش کار داشت . آخر اینجا حق ، حق مردم بود . حق علی نبود که ببخشد. با این حال حتی اورا هم بخشید . در چاه برایش گریه کرد . نانش داد و از ایمانش نپرسید .

خشم از نگاهش می بارید . خشم الهی نه خشم نفس . صدا زد اباسعد خدا رحمت را قطع کند . به ایمانش کار داشن . آخر اینجا علی اکبر بود شبه پیغمبر بود اینجا دردانه ی حسین بود . حق مادرش هم بود . اما آنها را هم میبخشید . نانشان داد و آبشان .از ایمانشان نپرسید

حالا تمام حرف من این است . آقای من از ایمانم نپرس . چیزی برای عرضه ندارم . نان هم نمی خواهم . به لطف شما نعمت تمام است . تشنگی میخواهم ، می و مستی میخواهم . از ایمانم بگذرید . شرابم دهید

 


+ چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت0:10 قبل از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

یا شوکران ، یا جام وصل

 

یا شوکران ، یا جام وصل

بزمی آراست ، عالم را خبر دهید ، صورچیان بر صوراسرافییل دمیدند، زخمه های سه تار و تنبور ملایک را بر رقص آورده بود ، شیطان شیطانی میکرد و شراب چهل ساله آورده بود ، مستان از سر مستی آب اگور بلی گویان شور بر دل ملکوت افکندند، تبارک الله احسن الخالقین . ندا آمد شرط عشق موافقت است سجده کنید :

فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان / بیار جام شرابی به خاک عالم ریز

جام های پیاپی .خلق الانسان فی کبد . شرط اطاعت کردند و موافقت . نمی دانم این موجودات سبوح قدوسی چگونه بر خویش غره شده اند که فرمودند دانای کل چرا آفردیدی این دوپای فساد انگیز را ؟ فرمان آمد : انی اعلم ما لا تعلمون .

ظرط جاودانیشان فرمان برداری بود . سر به خاک گذاشتند که یا اباتراب سجدت لک . ندا آمد ابلیس چرا ایستاده ای شراب چهل ساله عقلت زایل کرده . گفت هم به من عشق آموختی هم به تراب . من از عشق سوختم و نار شدم اما چرا او را با عشق ساختی وخاکش کردی . چار او گرد راهت شد و من سوز چشمانت . و همانجا بود که غیرت آمد به پدید و بعد از آن صبر که شرط سوختن صبر است . شرط صبر خاک . صدا زد این تراب را نار کنم از فراقت . با شراب ، با دو چشمان دل فریب ، با رنگ طلایی زلف ، با صدای دو تار ، فرمان آمد عشق و شهوت را در نهادش می نهیم تا با آنچه دادیم عاشقی کند و آدم بیا فریند . صدا زد این خط عشق و این نشان شهوت همه را بر نشان شهوت می ربایم تا کسی عاشق تو جمالت شنود .فرمان آمد مهلتت دادیم :

آدم کجا ز میوه ممنوعه چیده بود / ابلیس با خدا به تفاهم رسیده بود

آمد با عشرتکده ی عالم . تنها . فرمان آمد در آغوش گیرید هم را تا تسکین هم باشید . صدا زد تا شرم فراق هست مرا سوز وصال به کنار ناید . فرمودند :

عاشق ار نه روزی کار جهان سر آید / ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی

صدا زد اسم عشق بازی مرا عطا کن تا در کنارش جان دهم که گفت و مگر نه آنکه گردنها را باریک آفریده اند تا در مقتل کربلای عشق راحت بریده شوند  فرمود :

و به آدم اسمایی را آموختیم اولشان محمد ، علی ، فاطمه ، حسن و آخره حسین .

صدا زد این چه اسمی است که نامش جان می برد و شوکرانش شیرین است . فرمان آمد آرام بگیر که با این اسم جام وصل می دهیم . شوکران وصل را نوشید و آرام گرفت

 


+ جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت4:12 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

اینجا که بوی خدا می رسد کجاست

 

اینجا که بوی خدا می رسد کجاست

اینجا مزار عشق خدا شهر کربلاست

این سر که روی نی ز خدا حرف می زند

مولای عالم امکان خود خداست

آن زینبی که سرور آن خیمه ها بود

یکتا ستون پرچم غم های کبریاست

غم نیست ، ما رأیَتَ خدایا به جز حسین

یک گودی است ، نه ، قله ی پرواز اولیاست

جانم به محملی که تمام حیا در اوست

بشکن قلم که عمه ی ما بین برده هاست

دیدم که بوم و بام به تو سنگ میزنند

عمه به دل نگیر که این شهر بی حیاست

آن کودکی که لبش از عطش پر است

باب الحوائج حرم حق به روضه هاست

دردانه ی دل زهرا و مصطفی است

آقای ما که سرش روی نیزه هاست

 


+ سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت3:13 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

موضوعات

سیاست و دیانت

ادب و شعر

فوتوغراف

درس تاریخ فرهنگ

 

 

مطالب اخیر

اینجا دادگستری محل گرفتن حق و اجرای عدالت است

تلخ است

برای سجاد عزیز...

تقليد يا توليد؟

شورش یا جنبش

تناقضات کودتای سبز با خط امام - 3 + دانلود پوستر

هر چه از دوست رسد نیکوست

در نقش رسانه

تناقضات کودتای سبز با خط امام - 2 + دانلود پوستر

برای آقای کلاسهای دینی

درس یک و دو تاریخ (سی مهر)

تناقضات کودتای سبز با خط امام - 1 + دانلود پوستر

کجا میتوان گریخت ؟

آيا نبايد آرزوي نابودي عنصر ضد ولايت فقيه را داشت؟