اشتباهات استراتژیک جنبش شورش سبز
ابتدا رخصت میگیرم تا تفاوت ماهوی جنبش و شوروش را خدمتتان عرض کنم . در بیان جنبش ، انقلاب ، نهضت و مانند آن گفته شده است که جنبش ها سه خصلت ایدئولوژی ، رهبری و همراهی توده ها و نه طبقه ها را باید دارا باشند . اما در مقابلش شورش های اجتماعی را که دانشمندان علوم انسانی آنرا وندالیسم مینامند ، تنها اعتراضات اجتماعی هستند که ناشی از نارضایتی از وضع موجود میباشد . در شورشهای اجتماعی به سبب فقدان ایدئولوژی سردرگمی در رفتارها , تناقضات فراوانی وجود دارد که این تناقضات تنها به سبب وحدت در مبارزه است که افراد را گرد هم جمع میکند و پس از تغییر وضع موجود و اسقرار معترضین این شکاف ها سر باز میکنند و سپردن معترضین به گیوتین های ژاکوبنی آغاز میگردد . سبزهای ایران نیز در سه حوزه ایدئولوژی ، رهبری و همراهی توده ها دچار مشکلات اساسی هستند که آنان را از جنبش اجتماعی به شورش طبقاتی تغییر مسیر داده است . در زمینه ایدولوژی تناقضات اساسی که سبزها با آن مواجه شدند ، جنبش را به سبب فریب افکار عمومی در معرض اتهام قرار داده است . ادعای پیروی از خط امام و بازگشت به دوران شکوهمند انقلاب اسلامی که از آن سخن میگفتند و همچنین تاکید بر ادب و قانون و تخلف از تمامی آنان ، سبزها را دچار تناقضات رفتاری در کردارشان کرده است . ادعای پیروی از خط امام و شعار جمهوری ایرانی ، که با مخالفت صریح امام در اوایل سال 58 مواجه شده که پس از مطرح شدن جمهوری دموکراتیک به عنوان رژیم مطلوب در قانون اساسی بیان شده نمونه ای از این تناقض است . تاکید امام بر مبارزه علیه اسرائیل و آمریکا و شعار نه غزه و نه لبنان نمونه دیگری از این تناقضات ایدئولوژیک است . تناقضات ایدئولوژیک سبب میشود تا همراهان و سمپادهای یک حرکت ، در فضای خلوت و تعقل خودشان دچار بحران هویت فکری شوند . بحرانی که احساس میکنند ، عده ای برای قدرت طلبی خود ما را گوشت دم توپ کرده اند . چرا که به هیچ یک از ادعاهای خود پابند نبودند و کافی است که یکی سرگذشت گاندی را برایشان بیان کند که مخالف خشونت و قتل بود و همانگونه هند را از دست بریتانیا خارج کرد بدون آنکه از قانون خودش تخلف کند . اما کجاست ادب مرد که به ز دولتش بود ، ادبی که ترجیح میدهد ، طرفدارانش با سنگ و کوکتل به جان اموال عمومی بیافتد ، ادبی که در آن تهمت به نظام ، در راستای تغییر توجیه میشود ، کجاست قانون گرایی ، شاید اندیشمندی صدای یافتم را دوباره بلند سر دهد و برهنه به کوچه ها بیاید که یافتم ، یافتم ،قانون در متن اعترضات خونین است ، قانون گرایی در اخلال نظم عمومی است ، قانون گرایی در سنگ های در دست یاران دبستانی است . یکی دیگر از تناقضات ایدئولوژیکی ، صحبت از آزادی بیان و زنده باد مخالف من و رفتار متناقض که بر هم زدن سخنرانی های آدم های مختلف در دانشگاه هاست . این تناقضات بدین سبب است که شورش سبز برای حفظ طرفداران خویش مجبور است که در طی یک اقدام منافقانه اقدامات خود را احیای اسلام وخط امام تلقی کند تا سمپاد ها و طرفداران آقای موسوی را قانع کند که قصد ما تنها اصلاح وضع موجود است . اما بی موالاتی در ساده ترین سنت های دینی مثل روزه خواری در روز قدس و نماز جماعت مختلط نشان گر بی دغدغه بودن حلقه یک مبارزین خیابانی شورش سبز در زمینه مسئله اسلام است . هر چند دغدغه های اصلاح گرانه از قبیل آزادی بیشتر احزاب ، رادیو تلویزیون و گسترش نقد در فضای جامعه دغدغه های صحیحی است که باید از راه درست خودش پیگیری شود نه از راههایی که راه رسیدن به هدف را تا مدتی با جو امنیتی مورد نیاز سرکوب شورش سبز بسته شود و این خیانتی که شورش سبز انجام داد بستن راه بخشی از اصلاحاتی بود که در روند طبیعی در حال شکل گیری بود و حال با مقاومت مواجه خواهد شد . به خاطر دارم که برخی از سمپادهای شورش سبز در دانشگاه برای نقد به سیاست خارجی دولت احمدی نژاد معتقد بودند که دولت نهم باید یا به قواعد نظام جهانی تن دهد یا برای اصلاح بایستی با گفتمان و مصالحه این اصلاحات را انجام دهد و استناد میکردند به آقای خاتمی و طرح گفت وگوی تمدن ها . اما همین بزرگواران وقتی به سیاست داخلی رسیدند ، خط اصلاحات را از گفتمان به شورش تغییر دادند . یاد شریعتی به خیر میگفت : به آنچه پس از اندیشیدن رسیدید تعصب بورزید ، نه تعصب بورزیدید و اندیشه کنید . لااقل مفید است علاقمندان به دکتر شریعتی که عکس او را بر بالای اتاق تشکل های خود می آویزند ، به سخنان رهبران فکریشان اندکی گوش فرا دهند .
نکته دوم در رهبری این جنبش است . یکی از مهم ترین ویژگی های رهبری یک حرکت ، توجه طرفداران به سخنان رهبر حرکت است . آنچه که در کشور ما رخ داده است خارج شدن رهبری شورش سبز از دستان آقای میرحسین موسوی و آقای کروبی است .آقای میرحسین موسوی برای اینکه ژست رهبری حرکت را از دست ندهد هرگز حاضر به دادن فرامینی بر خلاف موج سنگ پرانان خیابانی نیست و این ضعف یعنی اداره یک حرکت توسط سیاست مداری که قادر به جهت دادن به طرفداران خود نیست . اساسا توهم آقای موسوی آن بود که گمان کرد او حرکتی را در کشور راه انداخت در حالی که متوجه نیست ، نبوده و شاید نخواهد شد که این موج مردم است که حرکات آقای موسوی را تعیین میکند . همچنین یکی از مهم ترین جنبه های تفاوت جنبش از کودتا رهبری داخلی یک حرکت است . به نحوی که رهبران یک حرکت باید پیشاپیش نهضت در حرکت باشند و به همان اندازه در معرض خطر . اما محسن سازگارا ، خبرنگاران بی بی سی ، صدای آمریکا ، نوری زاده از مصونیت حضور در خارج از مرزهای ایران برخوردارند . دیگران زندانش را میکشند ، دیگران کتکش را میخورند ، آقایان ده فرمان را صادر میکنند .
سوم هم مربوط میشود به تغییر شکلی حرکت از جنبش به شورش که مربوط به خروج توده ها از گرد طبقه متوسط شهری پیشاپیش شورش است . طبقه متوسط به بالای شهری که از وضع موجود ناراضی است نتوانست طبقات دیگر جامعه را با خود همدست کند ، اساسا سنگ پرانی ، توهین و این آزاد اندیش از مرکز و پایتخت کشور خارج نشده است ، رسانه ها هر چه قدر کوشیده اند که ابعاد شورش را به سراسر ایران تسری دهند هرگز موفق به تغییر این وضع نشده اند . این بحران که به سبب بی احترامی به رای اکثریت بوده ، توسط توده ها فهم شد اما گویی برخی قرار است چشم بر روی واقعیت ببندند .
مجموعه این تناقضات رفتاری و شکلی سبب شد تا حرکت سبز که میتوانست مانند بالی برخی نقصان های نظام را که در همه سیستم ها وجود دارد با یک پشتوانه مردمی که از مذهبی و غیر مذهبی در آن حضور دارد بر طرف سازد اما شتاب ، غربال نکردن علاقمندان به اسلام و انقلاب از مجاهدین ، محاربین و سنگ پرانان سبب شده تا توده مردم از این جنبش دوری کنند و امتیاز اصلاح گری از حرکت سبز به جناح های سیاسی دیگر تغییر یابد . این مشکل ریشه در برخورد احساسی ، نداشتن اطلاعات درست از اقشار ایرانی و عدم عقلانیت در شطرنج سیاسی است . این شورش پس از یک یا دو سال از میان خواهد رفت ، تنها حاصلش ، شکست جریان اصلاح طلبی ، احزاب مشارکتی و سایر احزابی بود که در دور فعالیت قدرت در کشور به عقب رانده شدند و مجبور به خفت ، پس گرفتن ایدئولژی و انحلال حزب خویش را به تن بخرند . به نظرم مشارکت دچار اشتباه استراتژیک حزب توده در ایران شد . همان اشتباهی که با وجود نیروهای فراوان متاثر از حزب توده در دهه 40 ، به سبب بی اعتنایی به فرهنگ و عقاید همه ایرانیان به آنان وارد شد . همان اشتباهی که نفهمید دین ، افیون توده های ایرانی نیست ، محرک ، سنت ، باور و زندگی مردمانی است که ترسی از جان افشانی برای آن ندارند
بابت پراکنده نویسی این پست هم عذر خواهم . حقیقتا نوشتن در بیمارستان و کنار اتاق سی سی یو پدربزرگی که آقای دکتر هر یک ساعت که سر میزند قطعیت علم در پیش بینی مرگ را در سر معجزه ها میکوبد اجازه تمرکز کردن را به ذهنم نمیدهد . برایش دعا کنید .
جشن میلاد امام رضا یک شنبه دهم آبان
کاری از شورای فرهنگی بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران
استاد بزرگوار و دانشمندم جناب آقای ایپکچی زحمت کشیدند و در عوض عرایض شاگرد خودشان مطلبی فرمودند . از بذل عنایاتشان سپاسگذارم . عین مطلب را اینجا قرار میدهم :
برادر ارجمند – جناب آقای نجفی – سلام علیکم…
قلم رنجه جنابعالی، و همچنین لطف آن سرور ارجمند که زحمت تصحیح کشیدند و سایر برادران عزیز که بیان شما حرف دل ایشان نیز بود؛ به روی دیده.
هدف، پاسخ نیست؛ چراکه اولاً، مخاطب اصلی یادداشت آنجناب بنده نبودم، والا راه تماس خصوصی برای شما و همگان باز بود و هست، بلکه قصد آن بود که مواردی را به اطلاع مخاطبین و آشنایان و آنان که از تبعات حضورشان فرمودید برسانید که الحمدلله چنین شد. در ثانی، باورم این است که پاسخ نقد، «دفاع» نیست بلکه «اصلاح» است که انشاالله به حد وسع در تربیت و اصلاح خود خواهم کوشید.
دعوت به مباهله فرمودید. عزیز دل، مباهله میان بزرگان نصرانی و اسلامی بود، این برادر کوچک شما را چه به مباهله؟ بنده همچنان دعاگوی بزرگان خود هستم و بر درس همکلاسی های دیروز که بحمدالله امروز جملگی بزرگ و شیخ و مورخ و حکیم متاله و سیاستدان و سیاستمدار و حقوقدان و… هستند زانوی تلمذ می زنم. یادم هست، فردای انتخابات یکی از دوستان هم قلم شما، بنده را به وصف «جاهل» خطاب کرد، به خدایش عرض کردم که از صداقتش شاکی نیستم، که من همانم که او گفت، اما آنروز که او بر سر درس ما جاهل بود، آیا من چنین خطابش میکردم!؟
- نکته ها رفت و شکایت کس نکرد
- جانب حرمت فرو نگذاشــــــــتیم!
اعراض بنده در مباحثه سیاسی از باب قهر و ناز نیست، بلکه از باب «عن الغو معرضون» است. اما مجمل آنکه، موسوی، برای بنده موسی نبود و نیست! بلکه «عصا»یی بود که افتاد و «زنگ»ی که در گوش بسیاری صدا کرد. حال من نه زنگی ام! نه عصاپرست سامری! صدای زنگ که به میان می آید، بر زنگ نمی آویزند، بلکه به کلاس می روند…!
برادر! سنگ محک که به میان آید، فقط طلای همسایه را تعیین عیار نمیکند. در این فتنه، اگر تمام قبول شدگان را در کناردست و بالادست خود میبینید و تمام مردودان را در برابر خود، که آفرین بر نظر پاک خطا پوشت باد. و اما اگر در سوی خود «جانی با وضو» و «کذاب بی لکنت» و «محتسب مست» و «پاکان پوک» یافتید، نخست از آن برائت بجویید سپس به غسل تعمید دیگران بپردازید. و اگر هم چون بنده، کشف «حق» را محتاج «صبر» میدانید که وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْر.
- گفتگو آئین درویشـی نبود
- ورنه با تو ماجراها داشتیم
هیچ بیرق ظلمی، استوار نخواهد ماند، هیچ باطلی، ماندنی نیست، هیچ کاخ تزویری، استوار نیست. هیچ حقیقتی، تا ابد مهجور و متروک نیست و هیچ زبانی تا ابد به دندان نیست. دیر نیست، هنگام گفتن. دور نیست یوم تبلی السرائر؛ لکن اسفار از سفر چهار آغاز نمی شود و إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا (سوره کهف – آیه ۱۰) یاد کن هنگامی را که [آن] جوانان در غار پناه گرفتند و گفتند: پروردگارا! رحمتى از نزد خود به ما عطا کن، و براى ما در کارمان زمینه هدایتى فراهم آور.
- یارم چو قدح به دست گیرد | بازار بتان شکسـت گیرد
- در بحـر فتاده ام چو ماهی | تا یار مرا به شصت گیرد وعجل فرجه
پی نوشت کوتاه با اذن استاد معظم :
1) مخاطب اصلی آن یادداشت شخص حضرتعالی بودید . اما جناب استاد ایپکچی شما طی یادداشتی در وبلاگ خودتان نامه ای خطاب به آقای مهندس موسوی نوشتید . آیا در این نامه منتشر شده مخاطب شما تنها آقای مهندس موسوی بودند ؟یا دوستان ، همفکران و آشنایان مشترک ما نیز از این نامه استفاده نمی یرند ؟ آیا فضای بیان مطلب فضای صحبت میان من و شما بود و یا من رازی را فاش کردم ؟
2)استاد بزرگوار و عزیز از مباهله استفاده کردم که صنعت سخنم باشد نه اسباب رنجش خاطرتان . کما اینکه در روز انتشار مطلب در وبلاگ بی تعارف خدمتتان پیامکی فرستادم که اگر اذن انتشار نمی دهید از وبلاگ بردارم و این نه به سبب تعارف بود که حق استادی شما بود . ما از خود شما احترام را آموخته ایم و قطعا کفر نعمت نمیکنیم . هر جا تنها احساس نمودید که این نوشته ها ذره ای ناراحتتان فرموده نه تنها از وبلاگ بر خواهم داشت بلکه به نشانه عذر خواهی در هر صبحگاه و مجلس عمومی که امر فرمایید دستتان را بوسه خواهم زد .
3)استاد معظم هر نوشته موافقان و مخالفانی دارد که به تقبیح و تحسین نگاشته ها هورا میشکند و یا شما را شماتت میکنند من در قبال این نوشته در هر دو موضع قرار گرفته ام . شما فرمودید نوشته ای که حرف دل عزیزانی بود بله همینطور است نوشته حقیر حرف دل بسیاری بود کمااینکه نوشته شما حرف دل بسیاری بود . در مدرسه علم سیاست که تحصیل میکنیم بیش از همه چیز روشنفکران محترم مدرس که الیگارشی علمی به راه انداخته اند به ما یاد میدهند که نقد مساوی با بی احترامی نیست . این حرف رندی و توجیه نیست . قرار این نیست که هر کس هر که را نقد کرد پس یا از او روی گردان شود و یا او را وارد لیست قرمز و سیاه و غیره کند . شما استاد محبوب بنده و خیل بسیاری هستید و خواهید بود و کماکان همه کادر و معلمین مدرسه معتقدند لایق ترین افراد برای درس دینی خود شما هستید . این سخن را گفتم که گمان مبرید هر روز که وارد فرهنگ میشوید به جزیره ای رسیده اید که تنها شما هستید و بس . استاد معظم و سرور ارجمندم جبهه ای در مقابل شخص شما نایستاده که شخصتان محترم و عزیزید . لکن در مقام دیالکتیک در مقابل تز شما لشکری معتقد به سخنتان نیست . کما اینکه ممکن است لشکری معتقد به سخنتان باشد . اساسا این برخورد ها به رشد می انجامد و لکن اگر این جدال تجادلوا بالتی هی احسن نشود قطعا من از این جدال با شخص چون شمایی کنار خواهم کشید و آنگونه که نصرانی در مباهله به پیامبر گفت از ادامه شرم دارم من نیز میگویم اگر جدل با شما از علم خارج شود و به حیطه های دیگر وارد شود شرم میدارم و قطعا خاضعانه به ساحتتان برای دست بوسی میرسم هر چند که از سخن خویش بر نمیگردم . این کوتاهی در جدال را تنها برای مقام اساتید ارجمندم قائلم و بس .
3)آقای ایپکچی عزیز و سرور ارجمند و دانشمند محترم در ابتدای سخنم نوشتم اگر صدای این عمار نبود . آقای ایپکچی عمار احساس کرد که سخنش حق است فلذا هر جا که میتوانست میان آشنایان و دوستان میرفت . این دوستان و آشنایان از طلحه و زبیر بودند تا جناب میثم . میثم عزیزترین یار امیرالمومنین است لیکن عمار به نزد او رفت تا به یاد عهد گذشته پیمانی تازه کنند . آقای ایپکچی عزیز من سعیم این بود که عمارگونه نزد میثم و مالک بیایم . نه طلحه و زبیر . شما لشکر مقابل نیستید . گفتم که انت منا . گفتم که یا ایها العزیز . شما همچنان آقای کلاسهای دینی مایید . این انذار و تبشیر وظیفه همه ماست . هر چند چون منی در نزد چون شمایی درس پس میدهد.
4) در زمینه دوستان هم قلمم که شما را بی ادبانه آنچه که بالا نگاشتید نامیده اند شرمنده و عذرخواهم و باید عرض کنم :
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ / تو در طریق ادب باش و گو گناه من است
و آنکه چنین گفته نه مورد تایید بنده است نه سایر شاگردانتان نه کادر مدرسه و نه شرع مبین اسلام
5)بی تعارف باید عرض کرد که تز امروزتان ، با اندیشه های رایج بنده و قسمت اعظمی از کادر مدرسه در گوشه هایی از آن دچار تعارض است و پنهان کاری نیز نیازی ندارد اما این تعارض به هیچ احدی اجازه بی احترامی به شما را نخواهد داد و فرمایشاتتان محترم و جایگاهتان محفوظ و در صدر مجلس رندان تا سالها باقی است . این را گفتم که راه خیالهای بعدی را بسته باشم.
6) آقای ایپکچی همه ی عرض من این است که عصایی که از دست موسوی افتاد و در گوش شما صدا کرد عصای ساحری بود نه موسی . عصای ساحری مار شعبده میشود و عصای موسی مار معجزه . ساحری خود در حیرت عصای موسی است چرای پی ساحری برویم
7)آقای ایپکچی استاد ارجمند و سرور گرامی فرمودید کشف حق محتاج صبر است . می ترسم بگویم ولی چه چاره کنم . گاهی آنقدر صبر میکنیم که مانند جوان نصرانی وقتی به واقعه میرسیم که از روز واقعه گذشته است . میترسم صبر کنیم و کار از کار بگذرد . بهتر آن باشد که سر دلبران / گفته آید در حدیث دیگران . ما پشت راه بر قدم میزنیم که گاه صبر صبر کند و گاه حمله هجوم .
8)حق با شماست میترسم از روزی که حقایق آشکار شود و از روزی که من را از موی گرفته سمت آتش میبرند . میترسم آن روز شفاعت من را نکنید که فطرت های پاک آن روز نورهایی است که در تاریکی مخوف قیامت به اذن چهارده نور اعظم به دنبال گناه کارانی چون من دوانند . آن روز که شد به دنبال شهیدان دشت های جنوب و خاک های شلمچه میدوم ، به دنبال پاک فطرتانی چون شما میدوم تا شاید شفاعت کنید دست ما به دامان ائمه برسد که خدا با عدلش با ما رفتار نکند که به رحمش محتاج ترم
9)پنج شنبه ها زین پس به شوقتان به مدرسه خواهم شتافت که چون این پنجشنبه مجال بوسه به رویتان دوباره فراهم شود که به قول شاعر عزیز :
دزدی بوسه عجب دزدی پر وسوسه ای است / که اگر باز ستانند دو چندان گردد
بیش از این اگر ادامه دهم به بیراهه رفته ام . این پی نوشت صرفا عرض نا گفته ای بود که شامل تبعات نوشته قبلی میشد . آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش .
منتظر نوشته های دلنشینان هستم که گفته اند :
یار من چون به حرف می آید / آفتاب است و برف می آید.
والسلام علینا و علی عبادی الصالحین
1) متنی به انتخاب احمد بلیغ در باب روزگار جدید
حقیقتش اینه که مدتی بود داشتم به این فکر میکردم که علوم اجتماعی ها زمانیکه به نهیلیسم میرسند چه جوری میشند دیدم این متن نمونه جالبی از مبارزه ، عدالت و پوچی است . احمد بلیغ دوست دانشمند و ظاهرا بی اعصاب بنده در این متن انتخاب شده به خوبی فضای برخی ویترین ها را به نمایش گذاشته ...
2)روحانی و سیاست یا مذهب و سیاست مسئله این است
مرتضی روحانی بزرگوار ، آن شیخ قم نشین ، به تازگی سوالی روی وبلاگ خودش قرار داده که پاسخ به این سوال شاید یکی از چالش های اساسی آینده معرفتی ما باشد . از طرفی مذهب و سیاست در کشور ما به عنوان ایدئولوژی تبلیغ میشود و از طرفی مبلغین مذهبی شهره در شهر گاه علیه این وضع به سخن می پردازند . در پاسخ به این سوال آدمها چهار دسته میشوند : 1- سکولارها که رها میکنند مذهب وسیاست را در ساده ترین کاری که میتوان کرد 2- جدایی روحانیت از مذهب که میشود همان اسلام منهای روحانیت روشنفکران دینی 3- نگاه سیاسی به ساحت دین و افراط در بی احترامی به عالمان دینی 4- جدا کردن عالم دینی با بصیرت از عالم دینی بی بصیرت سیاسی و استفاده از هر کدام در شاخه ای که تخصص دارند . این چهارمی رنسانس سنتی فکری در ایران در دهه های بعدی ایجاد میکند .
پی نوشتش رو همین جا بگم که رنسانس اینجا صرفا یک استعاره است که مشبه به آن و وجه شبهش جهش رویکرد و تغییر نگاه میباشد . اونها آسمانی به زمینی ما آسمانی به معرفتی (در مقابل سطحی و کورکورانه)
3)پیدا کردن تناقض از نوع سجاد صفار و جامعه شناس تیز بین
وقتی باطل با احساسات طرف مقابل جوری بازی میکنه که فرصت فکر کردن رو از آدم میگیره گاهی بیان تناقضات رفتاری طرف مقابل کار هنرمندانه ای است که از دست آدم های اوستا بر می آید . تناقضات میان شعار و عمل چشم و گوش انسان را به وضعیت موجود باز میکند . احساسات مبانی خوبی برای تشخیص حق و باطل نیستند .
4) در تعجبم از این همه استعداد طنز نویسی جلال صفایی
جلال از اون دسته آدم هایی است که در نگاه اول خیلی بهش نمیخوره اینهمه کلمه و طنز و استعداد در مغزش تلمبار شده باشه اما وقتی خوب گوش هاش رو برانداز میکنی از اندازه این گوشهای بزرگ هورتونی میفهمی که با یه آدم نابغه در طنز نویسی رو به رو هستی . فعلا این متن در باره محسن نامجو رو تحویل بگیرید
5)این شعر رو هم از سید حسین شهرستانی تحویل بگیرید
بد نیست گاهی که حوصله علم دارید سری هم به این دانشمند جوان بزنید
اگر نبود صدای این عمار قائد و سید بزرگ ، هرگز دستم بر این نوشته نمی رفت
اول : من بر تبعات آنچه مینویسم آگاهم . آگاهم از دوستان و معلمان و بزرگورانی که در دبیرستان فرهنگ عمر میگذرانند و نگاهی بر این صفحات میکنند . پس با آگاهی بر آن مینویسم ....
دوم : استاد فرهیخته ، روزگاری دوشنبه ها و روزگاری شنبه ها رنج آموزش ما را متحمل شدند و فرموده اند که «من علّمنی حرفاٌ فقد سیّرنی عبداٌ» . فلذا از باب ارادت و دست بوسی ، ابتدا متواضعانه دستتان را مجازا از اینجا میبوسم و با کسب اجازه از حضورتان مطلبی عرض میکنم .
سوم : ادای دین میکنم به سرور بزرگوار و برادر عزیزتر از جانم که زحمت نقد و تصحیح این متن را کشید
خدمت جناب استاد فرهیخته آقای ایپکچی عزیز
این روزها که نامه نگاشتن صنعت تازه عصر ارتباطات شده ، گفتم که به یاد آن روزهای دور و لیکن چون آیینه برابرِ دانش آموزی ، باب دیالکتیک و مجادله را در این صفحات بگشایم . آن روزها که ما بر نیمکت های چوبی لِک لِک کنان و شما بر سکوی دبیری بودید ، آن روزها که ما مانند ماهی که وقت اسارت در دست میلغزد تا به آب حیات برسد ، میلغزیدیم تا هنگام باب ولایت فقیه که آقای دینی رسید آنقدر درهای نقد را بر او ببندیم تا از هیچ کوچه ای نتواند به سمت مقصودش بپیچد ، آن روزها که عشقمان در رد کردن نظریه ای بود که صبح تا شب این سیمای ایرانی در گوشمان زمزمه میکرد و به حسب غرور جوانی ما هم حریص شدیم بر آنچه به دستش نمی آوردیم . ما هم حریص شدیم که آقای دینی این ولایت با آزادی و آزادگی ، با اصول محترم دموکراسی و شعور انسانی سازگار نیست ، آنجا که خندیدیم و به طعنه گفتیم آقای خمینی میگوید تصور ولایت فقیه تصدیق اوست ، آنجا که با تمام کلاس گاه با حرمت و گاه از سر چموشی کلنجاری میرفتیم تا شاید آقای دینیمان بگوید شما درست میگوید ولایت فقیه اینجایش اشتباه است ، اینجایش با دین سازگار نیست ، اینجایش چنین است و چنان است لیکن استاد ما ایستاده بود با حقوق و الهیات و فقه به جا مانده از روح الله بزرگ . این عریضه برای ماندن در گذشته نیست این را گفتم تا بگویم یا ایها العزیز انت منا ....
آقای دینی ، وقتی که از باب دلتنگی سری به تفکرات به اشتراک گذاشته شده تان در وبلاگ شدم ، دو مطلب نظر مرا به خود جلب کرد که گفتم از باب جدال علمی کمی مطالبی را به عرض برسانم تا که شاید نظرت می برسد بر من زار . فرموده بودید راجع به آخوند خراسانی و مطالعه در باب آراء ایشان . من نیز من باب عمل به توصیه حضرت متعال به تورق آرا او پرداختم ، خواستم ببینم آخوند خراسانی وقتی شیخ بر بالای دار میگفت امروز سر من بالای دار است و فردا عمامه از سر شما میکشند آیا پی پس گرفتن حکم ارتداد شیخ رفت یا نه ؟ خواستم ببینم مرجع ثلاث آزاد اندیش مشروطه وقتیکه میگفت ائمه اطهار و پیامبر حق دخالت در زندگی شخصی مردم را ندارند و بر حوزه خصوصی مردم ولایت ندارند از مشروطه خواهان تبعیت کرد و یا مشروطه خواهان پی حکمش دویدند و انقلاب کردند ؟(تاریخ تحول دولت در اسلام ، فصل ششم ، داوود فیرحی) ، خواستم ببینم وقتی آخوند شنید شیخ فضل الله کشته شد ، وقتی شنید در مجلس حرف از قانون عرفی به جای قانون شرع است ، وقتی شنیده مسلمانان به تظلم منورالفکران به او نامه نوشتند برای جلوگیری از آنچه بر شیخ فضل الله گذشته بار سفر به ایران بست یا نه ؟ (تاریخ تحولات سیاسی ایران معاصر .موسی حقانی ، موسی نجفی) ، خواستم ببینم چرا علما پس از مرگ شیخ فضل الله کتاب ها و نوشته ها را پس گرفتند که سرکه ای که انداخته بودیم شراب شد ، چرا علامه نائینی کتابش را دست هر که میدید پس میگرفت که آنچه ما میخواستیم این نبود؟ آقای کلاسهای دینی چرا باید سراغ اندیشه های نائینی و آخوند خراسانی برویم وقتی که آنان از خویش برگشته اند که آرمانشهر ما نه این است ؟ چه شد که منورالفکران نائینی و آخوند را کردند مشروطه خواه و شیخ را که مشروطه با خرج او از قم آغاز شده بود را به عنوان مستبد بر دار کشیدند . مگر نه اینکه که آخوند و میرزا میگفتند که ولایت فقها فقط بر فقه و قضا است و آنگاه که دیدند فقیه قاضی تنها ملعبه روشنفکران و شاه بی کفایت قجری است مردانه ایستادند که نتوب الیک یا الله . پس چرا باید به اندیشه ای رجوع کنیم که خود مولد آن ، اندیشه اش را باطل نموده است. گویی که ما حق را به خوارج صفینی بدهیم که پس از ماجرای حکمیت آمدند نزد امیرالمومنین به استغاثه که آقا جان ما اشتباه کردیم هر چند آنان آنقدر خرده شیشه در انبان شکم هایشان جمع شده بود که گفتند هم ما و هم تو اشتباه کردی .
آقای کلاسهای دینی فرموده بودید در شناخت شاخص و نه اشخاص که توهم علی وارگی امروزه گریبانگیر نسلمان شده است . آیا توهم مظلومیت گریبان هوادارانی را که با اسم تقلب خون به پا کردند نگرفته است؟ . آیا غیر از این است که توهم تقلب ، توهم ظالم بودن ، وندالیسم اجتماعی و نافرمانی مدنی بر پا کرد ؟ به رسم همان کتاب قانونی که عالم به آن هستید سلب امنیت توسط عده ای چگونه باید جواب داده شود ؟ با شاخه های گل رز ؟ من توجیه گر خشونت نیستم اما به همان امیرالمومنین تاریخ به من یاد داده است که اگر ماجرا بالا بگیرد نهروان جزیی از دین است . مگر خوارج که بودند؟ من شاخص به دست، آمده ام . شاخص من آدم ها نیستند ، شاخص من طلحه و زبیر نیست شاخص من قیاسِ مفهومی است میان آن ماجرای صفین که خوارج گفتند علی چنان کن یا عطای حکومت را به لقایش ببخش ، آنجا که صدا زد مالک از پیش معاویه برگرد ، آنجا که مماشات کرد بر معاویه ای که غاصب بود و قتل او یعنی قتل علی در سوی دیگر میدان ، شاخص من آنانی هستند که قرآن به سر گرفتند که برادر مسلمان چرا مسلمان کشی ، آنجا که دیدند معاویه بر خلاف قرآن عمل کرد ولی قرآن به سر گرفت. تا دیروز رو به روی حکم خلیفه ایستادن گناه بود حالا که علی خلیفه شد معاویه سرکش مظلوم میشود ؟ ، آنجا که گفتند علی تو جوانان ما را به کشتن دادی ، آنجا که گفتند نه علی نه معاویه و آخر نصیبشان پدر مکر عرب شد که انگشتر از دست بیرون کرد و جامه خلافت از علی به معاویه بخشید و آنجا همه فهمیدند چه کلاهی سرشان رفته ، چه کنیم که ابامکر عصر ما آنقدر مکار است که انگشتری به سادگی به دست نمیکند. آقای کلاسهای دینی وجدانمان قاضی ، چه کسی تا کنون مماشات کرده است ؟ تهمت زننده که پای حرف تقلب خود نایستاد یا تهمت شنونده که چنان در معرض اتهام قرارگرفت که برای رد اتهامش سراغ آخوند خراسانی برویم ؟
فرمودید تاریخ بالا و پایین دارد و نمیشود قیاس کرد . والله که میشود . مگر جمل تکرار نشد . اصلا اینکه میگوییم کل یوم عاشورا یعنی هر روز عاشورا داریم . یعنی هر روز لشکر یزید میجنگد علیه لشکر آقای عصر . یعنی نفس میجنگد علیه معرفت ، یعنی هر عصر عده ای بر طبل لشکر یزید میکوبند ، مگر نه اینکه در روز عاشورا هر که سکوت کرد بی طرف نبود با لشکر یزید بود ؟ مگر نه اینکه هر روز میخوانیم لعنت خدا بر هر که لشکر دشمن را مشایعت کرد ، تبعیت کرد و یا سیاهی لشکر آنان شد . آقای کلاسهای دینی دنیای امروز چه کنم که نوشته را هم به سیاهی لشکر رسانه ای می فزاید که خواسته یا ناخواسته ما را فلاخن به دست ، به سمت دوست مسلح میکند . استاد بزرگوار تاریخ تکرار میشود . وجدانمان قاضی کدام لشکر قرآن به نیزه کردند ؟ لشکر جمهوری ایرانی به جای لشکر جمهوری اسلامی، لشکر آقای سازگارا ، لشکری که مجری های توانمند سی ان ان و بی بی سی را سبز پوش به میدان دجال صفت امواج فرستاد تا بگوید که حق همین است . آقای من گاهی حق و نا حق به هم میریزد . نه خوب نگفتم گاه حق شبیه باطل میشود و باطل شبیه حق ، شاخص من آنجا حتی اگر از پرچم سید کبیر بریدیم نگاه به دهان دشمن است . برای من و شما بدیهی است که مریم رجوی ، اوباما و ستاره آبی رنگ محافل فراماسونری و صهیونیستی خیرخواه ما نیستند و اگر یک لحظه بتوانند این گربه ی خفته ی پهناور را تکه تکه به سر بازار خیرات برند دریغ نخواهند کرد ، وجدانمان قاضی ، این حضرات در پی کدام نهضت و جنبش سینه سپر کردند ؟
من شاخص آوردم ، شاخصم زخم های زبانی است که از شهروندان شهر میشنوم که وصف مسلمانیشان را هم شما دانی و هم من ، شاخصم جزوه های ماکس وبر است که بر طبق آن ما هم اکنون در ظالمانه ترین حکومت ممکن زندگی میکنیم ، شاخصم خون شهدایی بود که گفتند امام را تنها نگذارید ، شاخصم آن روح الله کبیر است که می فرمود کنار ولایت فقیه بایستید تا نظام ضربه نبیند ، بحث فقهی دعوای نائینی و آخوند و صاحب جواهر و شیخ انصاری بر سر مطلقیت یا مقید بودن نیست ، دعوا اصلا سر میرحسین و احمدی نژادِ پر اشتباه نیست ، دعوا بر سر اسلامی است که جرات نفس کشیدن پیدا کرده . میدانم که حرف هایم بوی این رسانه ی شعار زده ی بی مصرف را گرفته چه کنم که اگر توان اباذر مناظره نبود استخوان شتر بر سر میکوفت ؟ من شاخص آوردم ، شاخصم آنجاست که قائد ما دعوت به خود نمیکند ، شاخصم آنجاست که آقای ما تنها ایستاده و تیر میخورد و تاریخ به من آموخته که ظالم یک بار هم تنها نبوده . نمیدانم خدا چه سری در جنود شیطان گذاشت که یک بار هم لشکرش از زرق و برق خالی نبوده . آقای کلاسهای دینی ، شاخصم عمل به اسلامی است که امامِ آخرش چه خوشمان بیاید و چه نیاید تا پای رکابش به خون غرقه میشود تا که پرچم یا لثارات را برافرازد، والله که کشتن بی گناه عیب است و باید به سزایش برسد ، اما محارب اسلام قالش با بی گناه نمی خورد . محارب نه مخالف . از این سخنان شاعرانه که بگذرم شاخصم تناقض هایی است که برسر نابودی حکومت اسلامی گفتند تا خود را مسلمان جلوه دهند و من و شما را وادار کنند تا رو به رویشان نایستیم . آقای ایپکچی معاویه، میرحسین و طرفدارانش و یا کروبی نیست ، همه در بازی وارد شدند که خروج از آن مانند قماری است که آنقدر در آن غوطه میخوری که خروج یعنی ساقط شدن و مجبوری آنقدر ادامه دهی تا شاید کمی از پولهایی که از دست داده ای کمی از سرمایه ای که همه اش نابود شده به تو بازگردد و باید کمی اندیشید در باره کسی که همه چیزش را از دست داده . از تناقضات میگفتم از تناقضاتی که گفتند و عده ای هم به غلط تکرار کردند ؟ خاطرتان هست روزی گفتند چرا به فلسطین بها میدهیم که همان هم شد شعار نه غزه نه لبنان ، یک هفته از انتخاب احمدی نژاد نگذشت که اتفاقات سین کیانگ و مسلمانان چین رخ داد . آقایان آنقدر رگ مسلمانیشان باد کرده بود که اگر میشد تا چین و ختن میتاختند . چرا رفتند سراغ آن مسلمانان تا روزنه ای پیدا کنند تا به نظام ضربه بزنند . آقای ایپکچی این لشکر شما و یا مادر من که به میرحسین رای داده اید نیست . این لشکر اشتباهی آنانی بودند که روز قدس در وسط ماه رمضان بطری آب معدنی به دست شعار الله اکبر میدادند . سید من ما را چه شده که نمی بینیم نامسلمانی برخی را ؟ این لشکر آنانی بودند که برای حمایت جنبش سبز ، حجاب از سر فکنده شعار یا حسین می دادند ، به امام عصر قسم این موارد به ائمه نمیخورد ، این لشکر آنانی بودند که هنگام نماز دختر و پسر کنار هم ایستاده اولین نماز گزاردند تا اثبات کنند ما مسلمانیم . دعوای من سر مسلمانی در قیامت نیست. من نه زاهدم نه محتسب پل صراط هم با خود خداست که ما رد نمیشویم اینان عبور میکنند. حرفم اینجاست که این شعارها از دهان چه کسی خارج میشود .
بله شما درست میگویید ، اشتباهات زیادی انجام گرفته، اما به نظر شما تا زمانیکه عده ای به جای اصلاح، به فکر براندازی نظام افتاده باشند کمکی به رفع اشتباه میکند؟ آقای کلاسهای دینی ، شاخص من بسیجی های یورش برده بر مردم عادی و نه محارب چماغ به دست سنگ پران نیستند ، آنان از جهل چنین کردند . از جهل در عمل به وظیفه اشتباه ، اما آیا سمت حرکت آنان ، جهان بینیشان در دفاع از حکومت اسلامی غلط بود ؟ نمی توان به سبب عمل اشتباه ، جهان بینی را مورد سوال برد ؟ آقای من ، سرور ارجمند و دوست داشتنی، شاخص من تاریخی است که امیرالمومنین در آن فرمود حق را بشناس و با آن اهلش را بشناس. آنجا که در معرکه از او پرسیدند آیا طلحه و زبیر و عایشه به ناحق اجماع میکنند و او سخن بالا که شاهکار جملات نغز عالم است را بر زبان راند . آقای کلاسهای دینی ، قائد ما از آنرو شاخص شده است که بر اساس شاخص اصلی که حق است عمل میکند و من از اینرو پشت گامهای او گام بر میدارم . شاخص ما از آنرو شاخص شده است که تا امروز ندیده ایم که بر خلاف کلام خدا و امیرالمومنین گام بردارد . اینجا محل مجادله است خصوصی و یا عمومی مثالی بیاورید که چنین کرده باشد . اگر چنین بود پست بعدی وبلاگ را توهم علی وارگی میگذرام . کلامم مباهله است از سمت بنده ای به بزرگی . اگر چنین بود آنگاه من به او خواهم گفت معاویه . اما اگر چنین نکرد اگر عملش بر خلاف قرآن نبود اجازه دهید آنکه با او در افتاد را معاویه ، یزید یا هر که در طول تاریخ با قرآن در افتاده بنامم . شاخص من عمل به قرآن است . شاخص من آنجاست که وی شخصی را متهم کرده باشد به ناحق ، دستور به قتلی داده باشد به ناحق ، دروغ و غیبت و کبیره ای انجام داده باشد . کافی است نگاهی به دهان دشمن بیاندازید اگر یک خطا پیدا کرده بودند بوق و کرنای هر روزشان و بساط سیورساتشان به راه بود .
آقای ایپکچی ، استاد بزرگ و عزیز فرموده بودید میرحسین، ما را از خواب اصحاب کهف بیدار کرد؟ اجازه دهید تعبیر دیگری به کار برم ، میرحسین که بازیچه بود ، پشت پرده میرحسین ما را به خوابی فرو برد که خدا کند به اندازه اصحاب کهف امتداد نیابد . آنجا که چشم گوش ما را مقابل توهم تقلب بست ، آنجا که با مظلوم نمایی اقرار عقلا علی انفسهم هم شد شکنجه و دروغ ، آنجا که شبیه هیتلر شدیم آنجا که هر چه نظام کرد شبیه پهلوی ها شد ، آنجا که در بازار قیاس دیگر گوش به دهان قائد نمیشدیم ، آنجا که خیمه سبز را رها کردیم دامن منجی را چسبیدیم که این سید علی هم به ما کمک نمیکند و نمی دانم چرا خطاب نمی آید: رجوع کنید به راویان حدیث ما . راست میگویید مردان شهر ما شبیه محتسبان و مفتیان شهری شده اند که رندان در آن جای نفس کشیدن ندارند ، راست میگویید همه قیاس ها شبیه جهنم است ، راست میگویید شبیه هیتلر و موسولینی آدم کشته ایم ، اما آیا این راستی است که خودمان میگوییم یا به دهانمان پرتاب کرده اند ؟ عروسک خیمه شب بازی شدیم ، این پیامک ها که هر شب معبد آنخماتوم را به احمدی نژاد توصیف میکرد ، اجازه نمیدهد که نگاهی کنیم که اقتدار و امنیت هم گاهی به سلاح نیاز دارد . اجازه نمیدهد به تاریخ نگاهی بیافکنیم که آیا امنیت مدینه نبی در دوره رسول خدا فقط با سلام و صلوات اداره میشد ، اجازه نمیدهد که نگاهی به دوره پیامبر بیافکنیم تا ببینیم که تاریخ در آن عصر نورانی گاهی شاهد کشتن هایی بوده که اتفاقا به ناحق نبوده است . آن شاعر عرب که ذم پیامبر کرد و حضرت فرمود به کعبه هم آویزان بود بکشیدش ، یهودی های خیبر که تبعید شدند به جایی که عرب نی انداخت ، غارت کاروان از بدر گذشته کفار ، اینها گل و بلبل نیست ، اصلا تقصیر رسانه است که گمان ما را به جایی رسانده که هر خونی از دماغ کسی بیاید خون مظلوم تلقی می شود، اصلا تقصیر ما است که نمی گوییم در همین تاریخ دفاع مقدسمان در شب 5 مرداد 66 امام دستور اعدام بسیاری از منافقین را در زندان داد ، تقصیر خودمان است که حقوق من در آوردی بشر اومانسیت در کت ما کرده که قصاص و خون کار اقوام بدوی است ، تقصیر خودمان است که در مقابل جهان بینی اومانیتسی سر فرو نشاندیم که ما مصلحت روز را بهتر از شارع میشناسیم .
استاد عزیز نمی دانم چرا نوشتم و چرا برای شما نوشتم . علمی ننوشتم که فقط درد دل کرده باشیم . علمی ننوشتم که شروع کننده و فتح باب از شاگرد نباشد . علمی ننوشتم که زیره به کرمان نبرم . شما خود فتح باب کنید به هر صورت که میدانید . پاسخ مقتضی به ذهن حقیر یا هر که آمد خواهد نوشت .
دعا گویتان هستیم، بی اغراق. آرزوی سلامتی برای حضرتتان و خانواده معظم.
برای دانلود روی درس مورد نظر کلیک کنید . در انتهای صفحه ای که برای شما باز میشود گزینه Save file to your PC نوشته شده . رو به روی آن لینک آبی رنگ click here را کلیک کرده و فایل را دانلود کنید . حجم فایل درس اول 1.8 مگا بایت و درس دوم 3.5 مگابایت میباشد
وقتی آّب دریاها از رشته کوههای البرز و هیمالیا و کلیمانجارو به سمت سرزمین مجاورش سرریز شود چه کسی میتواند این سرنوشت را تغییر دهد ؟ هیچ .
وقتی ستاره خورشید خاموش شود و در اثر این خاموشی مرکز خورشید نتواند این هلیم های مذاب را در اطراف خودش نگاه دارد ، وقتی این گازهای چند میلیون درجه ای در اثر فورانات خورشید به سمت زمین آهسته حرکت کنند چه کسی میتواند این سرنوشت را تغییر دهد ؟ هیچ .
وقتی شهاب سنگ بزرگی به اندازه چندین کره ی زمین با سرعت به سمت زمین حرکت کند و تلسکوپ هابل مستقیم صحنه نابود شدن زمین را تا فردا از رسانه ها نشانمان دهد چه کسی میتواند این سرنوشت را تغییر دهد ؟ هیچ .
اصلا تا به حال اندیشیده اید وقتی فردا روزی قرار باشد همه چیز تمام شود ، چه میتوان کرد ؟
عده ای تسبیح به دست به دنبال استغفار عمری گناه میگردند و چون فانونس پنجه در باد است استغفار پیش از مرگ هرچند لاتقنطوا من رحمه الله . برخی نهضت و آزادیخواهی و استقلال و حرص و طمع و همه را عطایش را به لقایش میبخشند که حال را غنیمت است بیا توشه ای برای فردای نمانده برداریم . برخی هم میروند سراغ لذت های کاذبی که از ترس مکافات دولت تا کنون انجامش نمی دادند . لذت کشتن آدم ها و دزدین آخرین مدل بی ام و همسایه، خودش انگیزه ای است برای روز آخر . عده ای هم جوّ ابوریحان بیرونی دارد خفه شان میکند و کتاب به دست گرد شهر میگردند که بدانم بمیرم بهتر است یا ندانم که گمانم ندا می آید اگر میدانستی الان پی دانستن نبودی ؟ برخی هم برای پیام اخلاقی هم که شده میروند دست پدر و مادرشان را میبوسند و دور هم در یک خانه جمع میشوند تا فردا همه در آغوش هم با یکدیگر لذت ذوب شدن را تجربه کنند . رومانتیک ها هم پی لذت یک آخر عمری میروند درون هم دیگر که شاید ز لحد گریبان در گریبان به قیامت وارد شوند.یا به قول شاعر که در وصف عاشقان –مزدوج و غیرمزدوج!- سروده : «من سرم بر شانه ات یا تو سرت بر شانه ام / فکر کن بانو اگر باشد چه جوری بهتر است؟!!» .
به قول خواجه نصیر که خوب به ایجاز گفت : و الظهور یجب عند زوال السبب (ظهور واجب میشود وقتی که سبب غیبت زایل شود ) . دنبال آن یک روز قبل از نابودی هستیم که آیا میشود روزی باشد که همه اسباب غیبتت را برداریم .
حقیقت آن است که وقتی مرگ به سراغمان بیاید هیچ یک نمیتوانیم از خودمان دفاع کنیم . حتی اگر همه مان جمع شویم و بگوییم ما این قاعده ظالمانه را وتو میکنیم . حتی اگر کلاهک های هسته ای را به سمت عرش بگیریم و بخواهیم محل استقرار ملائکه را بمباران کنیم . حتی اگر همه مان درصندوقهای طول عمر رای آری بیاندازیم ، در آن لحظه چه کسی میتواند این سرنوشت را تغییر دهد ؟ هیچ .
وقتی که همه چیز تمام میشود ، چه کسی قدرت گردن کشی دارد ؟ هیچ .
لِمَن الملک ؟ لله الواحد القهار...
والسلام
ولایت پس از بنیانگذاری
امام فرموده بودند ولایت فقیه ولایت رسول الله است خیلی ها گفتند سمعا و طاعتا .
شاید بر اساس اسلوب ژورنالیستی حق آن باشد که در دیباچه یک مطلبی چند خطی در باب موضوع سخن بگوییم و ناگهان وارد مقدمه نشویم اما حقیقت آن است که گاه ضربه ابتدایی ، آنقدر اهمیت دارد که مقدمه نویسی را فدای آن میکنی ...
فضای آلترناتیوی علیه دولت توتالیتر پهلوی و نقش خرده نهادهای فرهنگی که توسط نهادی های دینی مثل هیئت و مسجد هدایت میشد ،بخش عظیمی از مردم و مبارزین را به اطاعت از فرامین آیت الله خمینی به عنوان رهبر بلا منازع و مورد اجماع همه گروه ها کشاند . حتی اگر نگاهی به مارکسیست های مبارز بیاندازید هر چند که با مبانی ایدئولوژیک و فکری امام سر سازگاری نداشتند اما از آنجا که با او در هدف مبارزه و براندازی رژیم همسو بودند شخصیت ضد دیکتاتور و یا ضد استعماری او را مورد ستایش قرار می دادند . اساسا در مبارزه برای براندازی بسیاری از افکار و ایدئولوژی ها جهت رسیدن به هدف مشترک با مبارزین اصلی همسو میشوند . مثال ملموس تر اتفاقات انتخابات اخیر بود . هر چند برخی اشخاص از شخصیت های انقلابی و متعهد انقلابی به شمار می رفتند اما از آنجا که ناخواسته با اهداف براندازانه همسو شده بودند گروه هایی که قطعا به لحاظ ایدئولوژیک با او در تعارض بودند ، او را برای رسیدن به هدفشان مورد ستایش قرار می دادند .
اما کافی است که مبارزه از مرحله سلبی وارد مرحله ایجابی و تاسیس تمدنی خویش شود . آنجاست که اعتقادات متعدد و همچنین منافع شخصی بسیاری آنان را از راه انقلاب جدا میسازد . چرا که هر کس با دید خویش وارد مبارزه شده است . اگر رهبری مبارزه در دست انسانی باشد که موج انقلاب او را به جلو می راند قطعا انقلاب با شکست اعتقادات اولیه و مبارزان ابتدایی مواجه میشود اما اگر رهبر مبارزه با بصیرت چارچوب فکری و ایدئولوژیم خویش را مورد نظر داشته باشد قطعا انقلاب در مسیر تکامل و نه انحراف از آرمانها قدم بر می دارد . امام نیز از همان ابتدای مبارزه ضمن مورد هدف قرار دادن ذلت غربی پرستانه پهلوی ها ، چپاول ملت، دیکتاتوری محمد رضا و فضای لائیک و در بسیاری اوقات ضد دینی رژیم ، ایدئولوژی حکومت اسلامی با محوریت ولایت فقیه را به عنوان آلترنانیتو رژیم موجود تئوریزه و نهادهای آموزشی مانند حوزه نجف به تدریس آن پرداختند . همین نکته سبب گردید که پس از پیروزی انقلاب امام ضمن اعلام نظر خودشان در زمینه حکومت جمهوری اسلامی ، نه یک کلام کم و زیاد مردم را در پذیرش حکومت و رای به قانون اساسی مختار اعلام کردند . که بحث در این باب مفصل و شیرین است که زمان مقتضی خویش را میطلبد .
تا اینجا بحث از سلب پهلوی بود و همه متحد اما پس از تاسیس حکومت اسلامی ، مبارزین به سه دسته تقسیم شدند . 1) پیروان خط امام و مومنین و معتقدینی که حکومت اسلامی با محوریت ولایت فقیه را به عنوان ایدئولوژی و شکل حکومتی پذیرفتند 2)لیبرال ها که اعم از مسلمانان و یا افراد لائیکی بودند که تنها به دنبال جمهوری و دموکراسی بودند و قبل از انقلاب نیز تنها به خاطر ضد دیکتاتور بودن آیت الله خمینی با او همراه شدند و به دنبال مشروطه دیگری بودند که انقلاب نیز روحانیت حدوث و روشنفکری بقا شود . 3) مارکسیست ها که دین را افیون توده ها میدانستند و آیت الله خمینی صرفا یک مبارزی بود که مانند گاندی ، سید جمال و امثالهم نهضت خلق را علیه بورژوازی و یا فئودالیته پهلوی به راه انداخته بود .
طبیعی است که دسته دوم و سوم در مرحله ایجاب حکومت از مسیر انقلاب جدا شدند . اما ماندند عده ای از مبارزین و خط امامی ها که تا مرگ امام روح الله بر حرفشان مبنی بر ولایت فقیه ایستادند اما مرگ امام همانا و پرسش های تازه همانا .
امام به عنوان یک رهبر دینی که از کودکی و یا نوجوانی تصویرش به عنوان سیدی که به شیوه جد مکرمش امام حسین علیه یزید وقت قیام کرده و باید مانند هفتاد و دو تن دور او پروانه وار چرخید تا اهل کوفه نبود در ذهن بسیاری نقش بسته بود . در واقع نفس کشیدن در فضای انقلاب امام خمینی را به عنوان یک رهبری ارزشی برای آنها درونی کرده بود بدون آنکه ولایت فقیه را گاهی از بیرون و به عنوان یک پدیده عینی ، دینی و علمی بنشینند و بررسی کنند . در واقع همانها که امام را تنها رهبری کاریزما نامیدند که هاله قدوسیت او سبب شده بود شیفتگان او انقلاب کنند همانها پس از مرگ این رهبر قدوس در پذیرش فرد دیگر دچار تزلزل شدند .
فی الواقع در پذیرش ولایت فقیه آدم ها سه دسته شدند 1) دسته اول متدینینی بودند که ولایت فقیه را به عنوان یک اصل علمی و واجب دینی پذیرفتند و امام را به واسطه ولی فقیه بودن عصر خویش اطاعت میکردند .2) عده ای که در فضای انقلابی به دنبال یک رهبر دینی به راه افتادند و امام به عنوان یک چهره کاریزما و پر ابهت می توانست نمودی تجسمی از ائمه ای برای آنها باشد که اگر در عصر فعلی حضور می داشتند همان کاری را میکرد که امام میکرد . اینها در واقع پیش از پذیرفتن امام به عنوان ولی فقیه ، شیفتگان آیت الله خمینی بودند که تنها ولایت فقیه را شایسته او میدانستند و در واقع معتقد به نظریه رهبری آیت الله خمینی بودند نه ولایت فقیه 3) مسلمانانی که طبق عرف موجود و سنت دیرینه به روحانیون احترام میگذاشتند و به آیت الله خمینی به عنوان یک مرجع تقلید و رهبر فعلی نظام احترام میگذاشتند و در واقع عوامانه و بدون هیچ پشتوانه علمی و صرفا از روی آنچه از صفای دل دارند وی را به عنوان رهبری نظام می پذیرفتند که میتوان آنرا صرفا یک پذیرش انفعالی دانست که اگر در معرض لغزش قرار بگیرد معلوم نیست چقدر دوام بیاورد .
پس از وفات امام خوبی ها در نیمه خرداد 68 ، دسته دوم و سوم دچار الیناسیون هویتی ، توهم ، لغزش ، اشتباه و یا بحران شدند . مگر میشود پس از امام کس دیگری ولی فقیه باشد . مگر میشود از شخصی غیر معصوم اطاعت کرد و اما و اگرهای فراوانی که تا دیروز بدیهیاتی بود که امروز مانند خوره روح و تن را از درون میخورد .بحران آموزشی که نتوانسته بود بفهماند رهبری ا پر رنگ تر از ولایت فقیه نیست . ولی فقیه است که بواسطه عدالت و علمی که دارد از میان عده ای توسط آدم های خبره کشف میشود و او همان مقامی را دارد که امام فرمود رسول خدا دارد . اصلا مهم نیست که کدام شخص با چه ویژگی های ظاهری و روحی ، مهم آن بود که شروط عدالت و علم و تقوا و شجاعت را داشته باشد . اینجا بود که خیلی ها لغزیدند . اینجا بود که عده ای ولایت فقیه را سکولار فهمیدند و سکولار اطاعت کردند . اینجا بود که برخی برای دور زدن خودشان ولی فقیه را فقط یک مسئولی نامیدند که مردم به واسطه رای به قانون اساسی او را میخواهند و باید به واسطه قانون به او احترام گذاشت و حواسشان نسیت که اگر ولی فقیه ذیل قانون اساسی باشد نامش ولی فقیه مقیده میشود نه آنچه امام فرمود ولایت مطلقه فقیه .
اما آیت الله خامنه ای پس از فوت بنیانگذار انقلاب اسلامی با وجود آنکه چهره جوانتری نسبت به مراجع تقلید و برخی مبارزین وقت بودند ، به خوبی توانستند پس از مدت کوتاهی با درایت در امور کشور به خصوص در عصر پس از جنگ به ملت نشان بدهند که شروط ولایت فقیه خمینی بودن نیست ، عدالت و علم و تقوا و شجاعت است که در عصری در آیت الله خمینی هست و در عصری در آیت الله خامنه ای . آنچه امروزه بسیاری از مغرضین فهمیده اند آن است که برای مبارزه با ولایت فقیه بایستی شرط عدالت او را مورد هجوم قرار داد تا بگویند دیدید اجماع خبره های مسلمین بر ناحق بود تا از این استقرای شیطانی اصل ولایت فقیه را مورد هجمه قرار دهند . هر چند حساب نگاه علمی و آکادمیک بی غرض که دیالکتیکش با حوزه سبب تکامل این نظریه در پاسخ به شبهات است با نگاه مغرضانه کاملا متفاوت و قابل لمس است . علی ای حال آیت الله خامنه ای با درایت خودشان در رهبری جامعه پس از امام و مقبولیت که امروز در میان بخش اعظمی از مردم ایران دارند که ادله اش برای آنان که اهل غرض نیستند مانند اثبات وجود آفتاب ، روشن است ، ثابت نمودند که نظریه ولایت فقیه ردایی است در خور قامت انسانهایی که در هر عصر شروط لازمه اش را دارایند و به اذن الهی حق دخل و تصرف در امور مسلمین به آنان واگذار میگردد .
از رنجی که میبریم
یاد آقا طیب به خیر . دستش رو با طناب محکم بستند به چوبه دار . خشاب ها را که کشیدند حوصله اش سر رفته بود . دست مرد که بسته نمیشه . آتیش کن دیگه دستام داغون شد . به همین راحتی ....
گفت آقا سعید از این دور که نمیشه فکه رو به مردم نشون داد . بذار برم وسط میدون بگم کانال کمیل که میگن اینجاست . میخوام بگم اون گردانی که رفت و یکی و دو تا بخت برگشته ازش برگشتن همینه. تا رفت وسط میدون صدای انفجار بلند شد . آقا مرتضی آوینی پرید ، سعید بدو .به همین راحتی ....
گفتند حاج حسین ، پیرمرد راننده ماشین تدارکات ماشینش گیر کرده یه لحظه بیا یه دستی به این ماشین بزنیم ، هلش بدیم روشن بشه . تا رسید دم ماشین توپ 120 پروازش داد . فرمانده لشکر اصفهانی ها رفت . به همین راحتی ....
فرمود عمو جان مرگ نزد من چگونه است . شیرین تر از عسل عمو جان . وسط میدان که گرد و خاک بلند شد صدا زد عمو به فریادم برس . به همین راحتی ......
سرت vو که به عقب بر میگردونی با خودت میگd ، نه دیگه از من گذشته . من و کمک به ظهور . دوباره دل آقا رو میشکونی به همین راحتی ....
هر چی میخوام بگم دلم آروم نمیشه . آی خاکای شلمچه دلم پیش شما گیر کرده . دلم برای حال و هوای سفر جنوب تنگ شده . آی رفقا شما را به خاکای فکه قسم امسال یاد من آلوده هم بکنید . گرفتار خاک شدیم به همین راحتی ....
گفتم قلمم شکسته . دل سالم است و سلیم نیست . دیدی اسیر خاک شدیم . آقا ما خاکریز گم کردیم . گفتش ننگ بر کسی که وقتی آقاش جلوتر تیربارون میشه و دنبال خاکریز میگرده
گفتم من هنوز ادله اثبات خدا رو پیدا نکردم .گفتش خون خدا رو سر بریدند تموم شد رفت.
گفتم منتظر آمدنش نشستم . گفتش آقا اومد دید نشستی رفت ..به همین راحتی .......
جا ماندیم . به همین راحتی .......
1
آیا تاریخ قرار بر تکرار دارد ؟
آیا اگر واقعه ای تکرار شود میشود جای مهره های سیاه و سفید را این بار درست تشخیص داد ؟
همه ی ما صدام ها و یزید هایی در نفسمان داریم که تا در مقابلشان صف آرایی نکنیم ، نمی توانیم حق را از باطل تشخیص دهیم .
و همانا کسانیکه تقوا پیشه میکنند خداوند به آنان معرفت شناخت حق از ناحق را میدهد (محصف شریف)
2
صدای نالش بلند شد ، روضه خون میگفت : وقتی از اسب رو زمین افتاد ، هلهله کردند .
همیشه به اینجا که میرسه این سوال به ذهنم می آد که چطوری نوه پیغمبر رو دیدند و سر بریدند و بعد این پیش بینی احمقانه ذهنم رو مشغول میکنه که اگه یه وقت ، یکی از اعضای بیت امام راحل طوریش بشه چه سناریوی تازه ای از ماجرای کربلا داریم . این وقته که سروش معرفتی ذهنت خودش رو به در دیوار میکوبه که حضرت وسط جنگ جمل فرمود حق رو بشناس و اشخاص رو باهاش بسنج . مگه نمیگی حسین روحی لک فداک نوه پیغمبره . پس چرا محمد بن حنفیه رو نمیگی . اون مگه نوه پیغمبر نبود . چرا عایشه رو نمیگی . چرا جعفر کذاب عموی امام زمان را نمیگی . چرا ابوجهل عموی پیغمبر رو نمیگی . چرا زبیر پسر عمه رسول الله رو نمیگی . چرا عثمان داماد پیامبر رو نمیگی . چرا برای اینا به سر و سینه نمیزنی . چرا مصیبت اینا را بزرگ نمیکنی . اینوقته که ناخودآگاه باید پاسخ بدی که حسین گوشواره عرش است نه به خاطر نوه رسول الله و فرزند امیرالمومنین و حضرت زهرا ، (هر چند اینها فخر بزرگی است که امام حسین در حدیث مفاخره با امیرالمنین هم چنین فخری نمودند) به خاطر اینکه حسین بر مدار حق بود . در واقع سر بریدن نوه رسول خدا مصیبت اعظم نیست کما اینکه ممکن بود پیغمبر نوه ای داشته باشند که گناه مرتکب شود که مکافاتش حد و یا سربریدن باشه ، بلکه مصیبت اعظم ذبح حقه . ذبح امام عصره . اینجاست که آدما دچار مشکل میشند .
اما اینا هم به کنار ، مگه تو لشکر جنود شیطان نشنیده بودند که حسین اولین جوانی است که وارد بهشت میشود ، مگه معتقد نبودند که رسول خدا راست گو ترین مردم است ، مگر حضرت روز عاشورا نسبش رو اعلام نکرد که من همان کودکی هستم که رسول خدا مرا گرامی می داشت و گفت تو اهل بهشتی و مردم می دانستند که رسول خدا دروغ نمی گوید و انسان اهل بهشت ، کار خلاف حق نمیکند . پس چرا کشتند ، چرا وقتی کشتند هلهله کردند . حضرت جوابی داد که در تاریخ دیده اید . میخواستم از این جواب نقبی به کاپیتالیسم و تکنوکراسی موجود بزنم دیدم بهتر که در تاریخ اسلام بمانیم .ساحت بحثش فضای جدایی می طلبد .
توجیه سنگ پرانی چه بود . حسین علیه خلیفه وقت قیام کرده . اینجا هم باریکه ای است که برخی خویش را به آن شبیه میکنند . میگویند ما حسین وار علیه یزید جمهوری اسلامی قیام کردیم . و چه کاریکاتوری از تاریخ برای خودشان کشیده اند . حواستان هست که حسین علیه خلیفه ای قیام کرد که دین رسول خدا را گرامی نمی داشت ، علیه کسی قیام کرد که نماز و روزه را بی بها میکرد . علیه کسی قیام کرد که علنا ظاهر دین را نیز رعایت نمیکرد . وجدانتان قاضی حاکم وقت ما چنین میکند . دین رسول خدا را ضایع میکند . از سر هوای نفس دعوت به خویشتن میکند . علنا فساد را رواج میدهد . یا وجهه همتش گرامی داشت آیین آخرین است . وجه تشابه در سمت ها هست اما قیاس شرط دیگری دارد و آن تشابه ماهیت ها و موضوع هاست .
3
نهروان که شد فرمود به خدا قسم آفتاب به غروب نمیرسد مگر آنکه اندکی از آنان زنده بمانند .
در سرزمین صفین عراق فتنه ای رخ داد ، عده ای گفتند علی دیگر عدالت ندارد . نه علی نه معاویه . کس دیگری برگزینید . هر دو قدرت طلبند برای قدرت جوانان ما را به کشتن میدهند . معتکف شدند . عجیب زهد پیشه کردند . برای آنکه خارجی نخواندنشان شب ها تا به صبح به نماز بودند و قرآن . موقع نماز های جماعت که میشد در اعتراض به قدرت طلبی و استبداد علی وارد مسجد کوفه میشدند و هنگام نماز بلند بلند قرآن میخواندند کاری میکردند که اجتماعات مسلمین پر آشوب شود. آخرش قدرت به فریب به معاویه که رسید لابه کنان ، بر علی گردن فرازی کردند که چرا تو فریب معاویه را خوردی . بعد هم که شام مستقل شد و اسراییل عصر فریب مسلمانان پیغمبر دیده شد .
4
شیخ را که بر بالای دار میبردند ، به علما پیام فرستاد امروز سر من را بالای دار بردند فردا عمامه شما بر میدارند .
چندی نگذشت شیخ را کشتند طباطبایی و بهبهانی را خانه نشین و تبعیدی کردند ، رضا پالانی که آمد دستور داد هر آخوندی که کارت پهلوی ندارد را خلع لباس کنند . یک دهه نکشید در خیابانهای تهران سربازان متفقین برای عیاشی شبشان زنان چادری را به یغما می بردند .
5
وقتی نتوانی برای زنده داشتن خواست خدا ، از سر هوای خویش بگذری ، مجبوری برای زنده نگه داشتن خویش دین فروشی کنی . این پیام تاریخ برای آیندگان بود
چند روزی است که در فضای رسانه ها از جنبش سبز درخواست میشود که برای اعلام صدای خود در زمینه تجاوز به زندانیان و یا دولت کودتا و نظام آدم کش به خیابان ها بریزیند و در لا به لای بسیجی ها ! با دستبند سبز حرکت کرده و راهپیمایی روز قدس رو سبز پوش کنید .........
دوستان بزرگوار . مسلمانان روزه دار که دو سه هفته پیش داغدار مسلمانان چین بودید و بودیم . حضور سبز پوش شما در راهپیمایی تنها یک فایده دارد ....
تبلیغ رسانه های منفعت پرست دشمنانتان مبنی بر اینکه شلوغی راهپیمایی ضد اسرائیلی به خاطر مردمی نیست که علیه اسرائیل شعار میدهند بلکه آدم هایی هستند که علیه نظام ایران به خیابان ریخته اند . این بدعت تازه حربه ای است برای کسانیکه دیروزهای قدس را میگفتند جمعیت چند صد نفری و فردای قدس را خواهند گفت راهپیمایی ضد نظام اسلامی نه علیه اسرائیل. دلسردی آنانی است که در پاکستان و بنگلادش و آلمان عکس امام را در دست گرفته مرگ بر اسرائیل میگیوند . دلسردی آنانی است که به ما دل بسته اند . دل گرمی اسرائیل است مسلمانان ....
دیگر آن که ناخواسته سبز پوشان روز قدس از یک فرصت نظام که راهپیمایی علیه دشمن مسلمانان است یک تهدید علیه نظام ملی ایران اسلامی به راه می اندازند . این یعنی دشمن به وسیله نیروهای خودی از فرصت ما به وسیله هموطنان خودمان نقشه ای برای تهدید امنیت و آسایش ما به راه انداخت . این یعنی پای میز مذاکره و چانه زنی امتیاز گرفتن از ایرانی ها . امتیاز گرفتن از پیرمرد کشاورز تایباد یتا دانشمندان ایرانی که در ناسا پروژه های سنگین فضایی را در کشف کهکشانها به ثمر می رسانند . خیانت کاران دنیای امروز سیاستمداران نیستند . بوقهایی هستند که برای سیاست مدارن به صدا در می آید .......
با این حال توصیه میکنم دوستان را به مقاله ای که آقای دکتر موسی نجفی در مورد فلسفه سیاسی تنفیذ نوشته اند نگاهی بیاندازید . برای خودم به عنوان یک دانشجو کم مطالعه این مقاله کمک خوبی برای برخی سوالات و شبهه های ذهنی بود
لینک مقاله در سایت آقا
قاب مدرن و اندازه گیری انقلاب اسلامی
و ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله ........
آیا میتوان جمهوری اسلامی را یک حکومت توتالیتر (تمامیتخواهی که در همه شئون زندگی شهروندان دخالت میکند) نامید ؟ اگر میتوان گفت پس علت صدور احکام هشت ماده ای امام برای حرمت زندگی شخصی انسانها و حتی مجرمین برای چیست ؟ تفکیک قوا ، قانون مداری و رویه های قضایی شکایت های مجدد و یا شکایت علیه دولت برای چه در قانون جمهوری اسلامی بنا نهاده شده است . اگر نمیتوان آنرا توتالیتر نامید پس چرا از هواپیما سوار شدن تا نهار خوردن در رستوران و خرید در سیتی سنتر ها ، پرده های سینما و سن تئاتر تا تدوین کتب درسی ، رعایت شئون اسلامی اجباری است . آیا میتوان جمهوری اسلامی را یک نظام لیبرال نامید ؟ اگر نمیتوان نامید پس فرآیندهای شکل گرفته مانند تفکیک قوا ، حکومت بر اساس قانون ، روش های پارلمانتاریستی ، محکمه های قضایی ، قانون نویسی ، قانون اساسی ، شکل گیری احزاب ، حقوق مدنی شهروندی که تماما در قانون ذکر شده چرا با نظام های لیبرالی شکل گرفته در سده های 18 و 19 میلادی شباهت دارد . آیا میتوان لیبرال نامید . پس چرا شئون آزادی زنان در پوشش ، آزادی مخالفان اسلام در تبلیغ علیه اسلام و دین و ائمه و... پاس داشته نمیشود . آیا میتوان حکومت جمهوری اسلامی را حکومت پادشاهی یا آریستوکراسی (به معنی حکومت یک نفره یا جمعی خاص) نامید . اگر میشود پس مجلس ، قوای مقننه ، قوای مجریه و .... چیست . اگر نمیتوان نامید پس چرا در هر جایی اگر ولی فقیه دستور حکومتی را ارائه دهند لازم اجرا و در حکم قانون است . این مقام به قدری رفیع است که در صورتیکه 30 ملیون ایرانی به شخصی رای بدهند ولی فقیه قانونا اجازه دارد تنفیذ نکند . (عقلا و منطقا و بحث عدالت فقیه را فعلا کنار بگذارید و با من همراه شوید . نگران نباش به جای بدی نمیرسیم . این بحث فعلا با ساختارها سر و کار دارد) آیا نظام جمهوری اسلامی یک حکومت مدرن است ؟ اگر هست پس چرا با مهم ترین اندیشه عالم مدرن یعنی اصالت عقل در مقابل اصالت وحی در تناقض است . اگر نیست پس ساختارهای مدرن حکومتی در نظام به چه معناست ؟ ...............
سوالات بالا مقدمه بحث کوتاه این مقاله است . حقیقت اینجاست که وقتی در نظریه های دانشمندان سیاسی معاصر غرب مثل هانگتینگتون ، فوکویاما ، لیپست ، اینکلس و یا جامعه شناسان سیاسی مثل دوورژه و پارسونز و وبر نگاه میکنید در هیچ کدام از مدلهای ارائه شده آنان انقلاب اسلامی نمیگنجند . در حقیقت انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی مدلی است که نه بر اساس آموزه های وبری میتوان آنرا نظام مشروعیت کاریزماتیک دانست ، نه مشروعیت سنتی و نه مشروعیت بوروکراتیک . از سمتی جمهوری اسلامی مجموعه ای از این دسته بندی های وبری را در خویش مشاهده میکند . نظام جمهوری اسلامی را نه میتوان آریستوکرات نامید ، نه پادشاهی و نه جمهوری ولی از طرفی از هر سه مدل انتخاباتی در فرآیند حکومتی خویش استفاده میکند . فرآیند انتخاب رییس جمهور به عنوان فرآیندی مبتنی بر دموکراسی مستقیم توده ها ، فرآیند انتخاب رهبری به عنوان فرآیند دموکراسی غیرمستقیم و انتخاب توسط آریستوکرات های با فضلیت اجتهاد و فرآیند انتخاب رییس قوه قضاییه با نصب مستقیم و از طرفی هم همه اینها با یکدیگر در فرآیند رای مردم قرار میگیرند و از طرفی نهادهای نظارتی اسلامی هم وجود دارند . آیا با این تفسیر نظام ما ملغمه ای از فرآیندهای مدرن است ؟
فرآیند حکومت در جمهوری اسلامی به شدت با اصول اساسی تشیع در ارتباط است . اصلی که امام با تیزهوشی فوق العاده آنرا فهمید و با کمک دستگاه تربیت و آموزش شاگردانش آنرا در قانون اساسی تئوریزه و ساختاری کردند . این اصل اساسی تشیع عبارت است از رجوع به وحی برای حرکت در مسیر و تعیین چارچوب و گاه مسیر و از سمتی انطباق با عصر به وسیله اجتهاد در امور با کمک چارچوب مشخص شده . این تلورانس بالای تشیع که برخی اشتباها آنرا تساهل و تسامح دینی انگاشتند و یا برخی با نوای تکثر گرایی شیعی آنرا در زندگی عرفا جستجو کردند در حقیقت بزرگترین رمز موفقیت شیعه در تاسیس حکومت و در عین حال انطباق با چارچوب های عصر خویش است . به نحوی که نه چارچوب های مدرن ، قاب دینی ما را کنار بگذارد و نه مانند کشورهای عربستان و لیبی حکومت های استبدادی با نام اسلام چارچوب های امروزی را کنار بگذارد . هر چند خیلی ها دموکراسی را عرصه اباحه میدانند و شیعه در عرصه اباحه اصل را بر حلال بودن میگذارد اما در چارچوب فکری امام جمهوریت یکی از اصل های اساسی نظام اسلامی است که نه تنها در حوزه مباح نیست بلکه گاهی واجب تلقی میشود . شاهد مثال حرف من سخن امام در زمینه رای دادن است که از آن به عنوان یک تکلیف الهی نام میبرند . آیا حضور در یک عرصه مباح را میتواند یک مجتهد به تکلیف الهی تبدیل کند و بر آن فتوا دهد ؟
اما افراط و تفریط بزرگی که بسیاری از اندیشمندان چپ و راست و به خصوص در این اتفاقات اخبر مرتکب آن شدند قربانی کردن اسلامیت برای جمهوریت بود . برخی با تفاسیر لیبرالی از آزادی و اشتباه گرفتن ساحت سیاست در عالم اسلامی با عالم غربی ، وارد مکر و دسیسه های سیاسی شدند که این مکر ورزیدن نسبت به مسلمانان هیچ گاه مورد تایید چارچوب های دینی ما نبوده است . ایراد بزرگ اندیشمندان در این افراط و تفریط آن بود که امام نگاه وحیانی به سیاست داشت و نخبگان امروز نگاه نفسانی دارند . سوبژکتیویسم حاکم بر دانشگاههای ما ، بر ادارات ما ، بر علم امروزی ما سبب میشود که قاب مدرن به وجود آمده نتواند انقلاب اسلامی را اندازه بگیرد و از آنجاست که حتی گاه مذهبی ها در مجلس و دانشگاه تفاسیری از حریت در اسلام دارند که همسوی تفاسیر اندیشمندان غربی از آزادی است . این همانندی نظرات به سبب گزاره های یکسانی که دانشمند غربی و شرقی به آن معتقد شده اند فلذاست که تفاسیر امروزی از جمهوریت درست است اما جمهوری اسلامی نیست . چرا که عینک صحیحی به چشم ندارد . اینکه امروزه از علم اسلامی صحبت میشود بسیاری گمان میکنند که بدیهیات در این نگاه متفاوت میشود . به طور مثال استاد بزرگوار ما دکتر زیباکلام هر موقع قصد نقد به علم اسلامی دارند میپرسند آیا در فیزیک اسلامی چگالی و شتاب اجسام فرق میکند . ؟ اینها که از بدیهات و اولیاتی است که خداوند در طبیعت عالم قرار داده است . هیچ گاه علم دینی داعیه تغییر در سنتی که خدا در طبیعت قرار داده و دانشمندان در طی قرنها موفق به کشف آن شده است را ندارد . هیچ گاه سرعت زمین در علم اسلامی با علم غربی دچار تغییر نمیشود . از خطاهای اندازه گیری صرف نظر کنید . کما اینکه فی المثل فاصله زمین تا ماه را دانشمندان غربی در دوره ای با هم اختلاف داشتند این اختلاف در اندازه گیری بود و با پیشرفت علم این خطاها کمتر شد . چه بسا علم با تغییر نگاه پیشرفتهایی انجام دهد که محاسبات اساسی فیزیک و شیمی امروز را زیر سوال ببرد اما با فرض اینکه محاسبات امروزه صحیح است و همان طبیعت عالم است ، پس چرا گزاره های علم اسلامی با علم سوبژکتیو تفاوت دارد ؟ بیایید با یک مثال بحث را ادامه دهیم . به طور خلاصه مارکس معتقد است که شکاف طبقاتی میان صاحبان ابزار تولید که ثروتمندان و فئودالها و اشراف و... بودند با کارگران و پرولتاریا که طبقه زیر دست این افراد هستند که ارزش افزوده کالا حاصل زحمات آنهاست ، در طول تاریخ ، سبب انقلاب های گوناگون و عبور از مراحل پنج گانه جبری مارکس شده است . به این فرضیه مارکس که آنرا در تمام تاریخ تعمیم میداد و کل جهان را با آن تفسیر میکرد از اندیشمندان لیبرال ، فرنکفورتی ها ، پلورالیست ها و حتی خود لنین نقدهایی وارد کرده اند . یعنی هیچ قطعیتی در این فرضیه برای تعمیم دادن آن وجود ندارد . عین همین نظر هم در مورد فرضیات لیبرالی و ... وجود دارد . با این وجود اکثر تحلیل های ما امروزه در حوزه علوم اجتماعی و علوم سیاسی با یکی از رویکردهای چپ و یا راست اندیشه ای است . وقتی فرضیه و گزاره های علمی مورد نقد است چه توقعی است که ساختمان نقد که بر روی آن اولیات بنا میکنیم خالی از عیب باشد . از آن مهمتر وقتی این گزاره ها آموزشهای ما در دانشگاه باشد چگونه توقع داریم که مفهوم جمهوریت و اسلامیت در بحرانها توسط نخبگان ما برای مردم تبیین شود . عینک کطالعتی نخبگان دانشگاهی ما آلوده است . چگونه میتواند افکار عمومی را از گرد و غبار نجات دهد ؟
از طرفی معمولا وقتی از ما میخواهند که خب چپ و راست گزاره غلط دارند شما گزاره اسلامی را در مورد انقلاب ها بیان کن باز سراغ آن میرویم که از طرف خرد دائر بر انسان مداری خودمان یک سری چارچوب های دینی را از گوشه ای بگیریم و به همه نظریات وصله پینه کنیم و ایدئولوژی بدوزیم . این یک سوال اساسی است . چه گزاره ای را میتوان اسلامی نامید و گفت این علم اسلامی است . گزاره ای که به متن رجوع کند و تفسیر نفسانی ارائه دهد . حقیقت آن است که ما از یک ترکیب ضروی برای ادامه حیات جمهوری اسلامی یک مفهوم شعاری و سازمانی درست کرده ایم که سالی یک بار در بنرهای سازمانمان اسمش را بنویسیم . مفهوم تولید علم .
اگر سابقه اولین جرقه های رنسانس را قرن 14 میلادی بدانیم و خاتمه فیلسوفان غربی را هایدگر قرن 19 ، باید اعتراف کرد که تفکر غربی حاصل 500 سال منازعه گفتگوها بوده است که بعد این 500 سال هنوز به قطعیت در گزاره های انسانی نرسیده است . چه توقع گزافی است اگر عده ای بخواهند گزاره های منطبق با اسلام عصر ما تنها پس از 30 سال از رنسانس فرهنگی و سیاسی جهان اسلام خود را مطرح کنند . مشکل این نیست که گزاره های صحیح نداریم مشکل آنجاست که عزم یافتن این گزاره ها را هم نداریم . مشکل آنجاست که هر جا به سراغ اندیشه ها میرویم قاب سوبژکتیو را از چشمان خویش بر نمی داریم . مشکل آنجاست که اسلامی نیت میکنیم ، غربی فکر میکنیم و نفسانی تصمیم میگیریم .در کل این فرآیند وحی فقط نقش اراده را داشت . با آنچه که ما در دانشگاه خوانده ایم ، چه توقعی است که انقلاب اسلامی حکومت ایده آل شایستگان باشد
منتظِر یا منتظَر
وقتی مادر به خود میپیچید ، سریع کسی را میفرستادند قابله را صدا کند ، وقتی مادر به خود میپیچید ، مژده ی آمدن فرزندی را به اهالی خانه می دادند .
مژده ، مژده ، وقتی زمین اینگونه آبستن درد است ، خبری در راه است . ان مع العسر یسری .
به جای جای تاریخ اسلام و ایران که نگاه میکنید هر جا که فتنه ها به اوج خویش میرسید ، بزرگان قوم پناه میبردند به ساحت منجی منتظر . داستانهای روز شهادت و آخرین صحبت حضرت زهرا مبنی بر منجی آخر و شیعیانش ، صحبت های سیدالشهدا در روز عاشورا و منجی که انتقام خون ایشان را خواهد گرفت ، خطبه های حضرت در نهج البلاغه پس از جنگ جمل که مردم به هم میگفتند هرگز ممکن نیست که عایشه و طلحه و زبیر به ناحق با هم اجماع کنند که حضرت فرمود به حق نگاه کن و اهلش را بشناس . از صحبت های امام صادق که فرمود اگر منجی آخر الزمان را ببینم خدمت او را میکنم و حتی امام حسن عسگری که مژده آمدن حضرت را در گوش اندک شیعیانی که باقی مانده بودند می داد . تا شیعیان که در فتنه مغول و ترکان و افغان ها در کتاب هایشان نوشتند آخرالزمان شروع شده و خزیدند در کنج خانه هایشان به دعا و نیایش و مکاشفه تا بلکه اگر جوانی از مکه آمد به یاریش بشتابند و واحیرتا که هر گاه صدای جوانی از شهرشان به خونخواهی و تظلم بلند شد در همان کنج خانه هایشان نشستند که ما منتظر تو نیستیم . ما منتظر منجی آخرالزمان هستیم .
همین اشتباه بود که فتنه رضا خان ، فتنه های پس از مشروطیت ، فتنه های جنگ جهانی و احمد شاه ، را در همین تاریخ معاصر خودمان به وجود آورده . همین انتظار رخوت آلود بوده که تمامی نگاه ها را فقط به آسمان دوخته است . نگاهی که سیصد و سیزده را اسطوره ای میپندارد که وظیفه در قبالش شمردن آدمهایی مثل امام است و بعد به خویش میگوییم چند خمینی داریم و ناامیدانه همدیگر را به آینده حواله دهیم .
باید خجالت کشید ، نه نیازی نیست باید کاری کرد ......
صهیونیست ها که از 1898 تصمیم به ساختن اسرائیل بزرگ در خاورمیانه کردند چه کسانی بودند ؟ فرقه ای در صهیونیست وجود دارد به اسم کابالیسم که تفاسیر عرفانی و شهودی از تورات دارد . فراماسونها به شدت تحت تاثیر این فرقه در آیین های خود هستند . تفسیر کابالیسم ها از تورات مبنی بر ظهور منجی در سرزمین موعود ، با شرط ساختن اسراییل بزرگ ، صهیونیست های افراطی را و ثروتمندان یهود را به آب و آتشی انداخته که رد آنرا در ماجرای هولوکالست برای راندن یهودی ها به فلسطین ، تا بر پایی جنگ های مختلف با اعراب و لبنان میتوان پیدا کرد .
آی (ما) بچه شیعیه ها . از حوادث آخرالزمان ، شکل و شمایل معنوی و روحی سربازان مهدی چه میدانیم . چه میدانیم شرایط ظهور مهدی ما چیست . فقط شنیده ایم فتنه . کسی به این اندیشیده که شرط لازم ظهور کامل شدن 313 نفره . عین شرطی که صهیون ها برای ظهور عیسی واقعی به تعبیر خودشان برای او در تورات یافته اند مبنی بر تصرف از نیل تا فرات . اگر شرط کافی 313 نفر باشد ، نباید ما به عنوان تکلیف شرعی در پی کسب شرایط آن باشیم . به یاد بیاریم مجاهدین انقلاب و سرداران جنگ را که همگی کارمندان عادی زندگی روزمره ی خویش بودند که احساس تکلیف آنان را نابغه های نظامی جنگ های هزار ساله بشریت کرد . مهدی باکری ، ابراهیم همت درس خوانده های دانشگاههای نظامی بودند . نه . تکلیف حکم کرده بوده برای هدیه الهی خود را آماده رزم کند . اگر همت و باکری به عنوان فرماندهان جنگ ، در عملیات ها تنها به دنبال مدد الهی بودند و به جای چیدن تاکتیک های نظامی و مهندسی جنگ تنها در اتاق عملیاتی برای آمدن منجی دعا میکردند ما میتوانستیم حتی یک متر از خاک ایران را بگیریم . از طرفی همت و باکری در مقابل فرماندهان نظامی بعثی که با کمک مستشاران آمریکایی که سالها تجربه جنگ ویتنام و جهانی را یدک میکشیدند در سواد یکی بودند . نه .
او در حد توان خویش همت بود و خدا هم توکل او را یاری کرد . چرا که در حد وسع خودش بالابلند شده بود و خدا نیز به یاریشان شتافت .
در این فتنه های پیش آمده من زیاد میشنوم که همه دنبال منجی آخر الزمان میگردند . این خوبه اما این رخوت انتظار بدون هیچ حرکتی هرگز به ظهور منتهی نمیشود . این یک اشتباه بزرگ است اگر فرض کنیم حضرت بدون یار و یاور و تنها با کمک لشکر غیب ظهور میکند و حکومت جهانی به پا میکند . حکومت جهانی سردار و سرباز جهانی و آماده به هجرت و جهاد میخواهد . از صهیونیست ها کمتریم اگر این مطلب را دانستیم و در کتابها و یا از دانشمندان درباره اینکه چگونه یکی از سیصد و سیزده نفر شویم نگردیم . و پست تریم اگر یافتیم و به دنبال یاری کردن پسر مهدی با شبیه شدن به این سیصد و سیزده نفر نباشیم . حضرت فرموده من 313 تا آدم میخوام با شرایطی خاص .
به یاد داشته باشید که امیرالمومنین فردای ثقیفه فرمود من 40 مرد جنگی میخواهم با سر تراشیده ، به یاد داشته باشید که اباعبدالله با اینکه 72 جان به دست گرفته داشت اما کس دیگری نبود که یاریش کند ، به یاد داشته باشید فرزندان پیغمبر در شام ، حتی یک نفر نداشتند که آنان را پناه دهد . به یاد داشته باشید امام صادق فرمود من 20 نفر میخواهم که شیعه تنوری من باشد . به یاد داشته باشیم که اگر منجی بیاید نباید تاریخ تکرار شود . نباید مردانی که گردش جمع شده اند از معرکه ها بگریزند . فتنه های آخرالزمان صد برابر این فتنه انتخابات ماست . مومنین . مجاهدین منکر میشوند ، علی را میخواهند بی آبرو کنند تا دست از دامانش برداریم ، مومنین اشتباه میکنند دشمنان ماهی گیری ، آنان که علم دولت اسلامی بودند منحرف میشوند و .....
رفقا باید بریم شبیه به یارانی باشیم که در فتنه ها چون فولادند . هر کدام ده مرد جنگی هستند ، شیردلان روز و زار زنندگان در نماز شبند و .......
یاد چمران به خیر که چریک ، دانشمند ، متعهد و پارسایی بود که به خاطر تو آواره های لبنان و مصر و خوزستان شده بود . به خاطر اینکه صدای کیست مرا یاری کند منجی آخرالزمان را شنید . آنچه که ما نشنیدیم . صدایی که در حقیقت فریاد میزند مرا یاری کنید برای دین حق و زندگی خودتان ......
هر کس صدای منجی را نشنید منتظر منجی باشد .
هر کس صدای منجی را شنید برای یاریش شروع به تمرین کند .........
40 حدیث امام خمینی یکی از برنامه های عملی 313 نفر شدن است .
چوب خطهایی که روی دیوار خط زده بودم تمام شده بود ، دیشب اصلا نمیشد خوابید ، چند باری تصمیم گرفتم صورتم رو انقدر به زمین بکوبم تا زودتر کار رو تموم کنم . بُغ کردم گوشه ی دیوار و چشمم رو انداختم به سوراخی که روی در آهنی تعبیه کرده بودند .
صدای قیژ قیژ آهنی درها و تق تق کفشها و چکمه ها نزدیک تر میشد . یک دفعه نوری ریخت توی صورتم . لنگه در رو که جابه جا کرد ، تمام در و دیوار روشن شد . نگاهم به چوب خط های روی دیوار گره خورد . وقتش بود .
دو طرف بازوهام رو گرفتند و توی راهرو دست بسته من رو میبردند . شاید 2 دقیقه بیشتر وقت نداشتم . دارم مسلمون می میرم یا نه ؟ اصلا نکنه این حرفا همش دروغ باشه . حیف این عمر که با خرافات گذشت . اگه راست باشه چی ، بی اختیار یاد تسبیحم می افتم ، شروع میکنم به ذکر ، الهی العفو ...
بی فایده است . دو سه تایی که میگم ته دلم شروع میکنه به سوختن ، چشمام سیاهی میره ، دلم میخواد فرار کنم اما هیچ حسی توی پاهام نیست ، سمت چپ و راست هم که فقط دیوار بلنده سیمانیه و نگاه کن که چه جوری یه مشت خاک و آب وسیمان و گل وقتی به هم میچسبند تو رو اسیر محیط خودشون میکنند ، اصلا اگه یکی مثل من نبود که اینها جفت هم نمیشدند. چه میدونی شاید اون معمار هم سرنوشت تو رو داره . چشمم بی اختیار میافته به بند انگشتم که یکی یکی با سبابه دستم دارن التماس میکنن . اینجا آدم به همچی شک میکنه . اگه بمیرم چی میشه . اگه این حرفا راست باشه من بیچارم . تو این یه دقیقه چی کار کنم . خدایا تو رو خدا منو ببخش . یهو یاد بابام افتادم میگفت سپهسالار یه روز توی یه مجلس عمومی داد به هفتاد دلیل ثابت میکنم خدا نیست . وقتی رضا شاه گرفتش و خواست بکشتش لحظه آخر داد زد تو رو خدا منو ببخش . رضا شاه گفت تو که گفتی به هفتاد دلیل اثبات میکنی خدا نیست . خندم میگیره این دم آخری به چی دارم فکر میکنم . توی ذهنم به خودم دری وری میگم . نمیتونه ذهنم رو متمرکز کنم .
وارد حیاط که شدم گرگ و میشی هوا بدنم رو مور مور میکرد . یه لحظه سرم رو بالا گرفتم . یه گروهان با تفنگ در حال رژه توی حیاطه . گوشه دیوار چندتا تنه چوب رو محکم به زمین بستند . هنوز چند ثانیه ای تا رسیدن فرصت هست . یعنی چی میشه . بیچاره شدم . خیلی دست پاچم انگشت اشاره تند تند روی بندهای انگشت حرکت میکنه . الهی العفو ...
نفسم دیگه بالا نمیاد . پاهام دیگه از حرکت ایستادند . من رو به سمت جوخه میکشونند . نیمه افتاده به جوخه تکیه میدم . چند ثانیه ای فرصت میده . حاضری توی کثیف ترین جای دنیا باشی ، حاضری توی لجن و فاضلاب باشی اما به این جوخه تکیه نداده باشی . چند ثانیه ای برات سکوت میکنند . صدای کشیدن گلگدنها میاد . بی اختیار چشمهام رو بستم . تموم شد . بیچاره شدم . هیچی برای اون دنیا همراهم نیست . بیچاره شدم . بیچاره شدم .
آتش . تق تق تق تق تق تق .
تمام تیرها مشقی بود اونروز . از فردا که دوباره من رو ول کردند ، روزمرگیم شروع شد انگار هیچ وقت مردن سراغ من رو نمیگیره . دیگه برام مهم نبود که چی میشه . همون روزمرگی ها دوباهر شروع شد . تا ببینیم دوباره کی کشون کشون ما را به سمت جوخه میبرند ......
پی نوشت :
1)در زندگی همه ما لحظاتی هست که تا مرگ کسری از ثانیه فاصله داریم . لحظاتی که زبانمان بند می آید ، خون به مغز نمیرسه ، تمام بدنت سرد میشه ، موهات تنم سیخ میشه و فکر کامل از کار می افتد ، لحظاتی که تا تمام میشوند دوباره همان آَش است و همان کاسه
2)در زندگی ما لحظات کمی است که به مرگ فکر میکنیم . برای همین لحظات زیادی است که گناه میکنیم .
3)آنها که با رسم شهادت و کوچیدن خو گرفته اند حتی اگر مانند حر دل اهل بیت را شکته باشند ، هیچ غمی از لحظه آخر ندارند ، آنها دنیا در کامشان هلاهل است و شهادت و مرگ عسل . به جای عافیت طلبی از خدا میخواهم تا در معرکه ی نبرد ، در اوج ترسها و اظطراب ها ، شهادت را نصیب ما کند . ما هیچ توشه ای برای پس از مرگ نداریم غیر از همین خون بی مقدار
همراه با سیده زنان جهان به در تک تک خانه های انصار و مهاجر رفت . میگفتند اگر زودتر می آمدی در رکابت بودیم. انگار عذر تراشی از همان آغاز بهانه ی خوبی برای ترس بوده است . فرمود سرها را بتراشید و فردا منزل ما تجمع کنید . فردا میشد سر تراشیده ها را با انگشتان دست شمرد . صدای حضرت بلند شد . علی تنهاست......
40 منزل تا رسیدن به مقصد راه بود ، سه هزار تن همراهش در رکاب بودند ، از مدینه تا مکه از مکه تا کربلا . به کربلا که رسید ، یاران را در خیمه جمع فرمود ، یاران را شمرد. 72 نفر . هر چند از 50 سال پیش بیشتر بود اما صدای بانو بلند شد . حسین تنهاست .....
حضرت فرموده بود ، برای شناخته نشدن در شهر به هم سلام نکنید ، گفته بودند اگر فرزندش را بیابیم ، سر از تنش جدا خواهیم کرد . حضرت برای آخرین نایبش نوشت تا زمان معلوم خداحافظ . وقتی نامه بین شیعیان پیچید ، مردم میگفتند مهدی تنهاست .....
شیخ صدایش بلند شد ، این ها که شما نقل مجلستان شده ، هلاک مسلمین بلاد ایران را به دنبال دارد ، این مشروطه بنا شده پی حریتی است که با اسلام ناسازگار است ، من نه به خاطر روس ضد انگلیسم نه به خاطر مشروطه ضد اسلام ، زیر پرچم کنسولگری که لوای کفر بر بام آن آویخته باشد هم نمیروم ، مردادماه که به دار آویختندش ، آنان که پرچم بر بام خانه خویش آویخته بودند در گوش های هم زمزمه میکردند ، شیخ تنهاست ......
خانه اش شده بود قلعه خرابه های جنگل ، رفیقش اسلحه بود و همدمش جنگلی های حریت طلب ، چند وقتی رضا پالونی دنبالش بود ، روسیه که باج حمایت میخواست فروختش ، رعیت شمال هم که به سنار سه شای قذاقها راضی شدند و سینه سپر قذاقها کردند ، خالو قربان که سرهنگی گرفته بود میرزا را به عمارت پهلوی فروخت ، صدای مردم بلند شد میرزا تنهاست......
تیر که به مغز منصور خورد ، گفتند بیا فرار کن از این مملکت برو جای دیگه ، میگفت کار ما تمام نشده ، اینها خلاف شرع میکنند و باید بروند ، شب هنگام وقتی به سمت دار میرفتند با هم اذان گفتند ، الله اکبر قبل از شهادت ، وقتی تنش با چوبه دار یکی شد صدای مردم بلند شد سید تنهاست .....
میگفت این سید اولاد پیغمبره نباید تنها گذاشتش ، ریختند به خیابان ، از ژاله گرفته تا 24 اسفند ، شمال و جنوب شهر همه میگفتند سید اولاد پیغمبر تنها نیست . آقا روح الله در تاریخ تنها نشد انقلاب شد .
هجمه ها که شروع شد ، سپرها که به زمین انداخته شد ، آنها که کم آوردند از میدان فرار کردند ، آنها که از فحش خوردن میترسیدند اعلامیه و بیانیه دادند ، آنها که فکر کردند دنیا همین بورژوای بام تهران است ، آنها که فکر کردند حریت روشنفکری همان است که امام فریاد میزد ، آنها که گفتند اگر کمی زود می آمدید ما بودیم ، آنها که گفتند نه علی نه معاویه ، آنها که تا فتنه ای شد فکر کردند آخر الزمان شده و چه خونها که اسلام ریخته و چه ظلم ها که اینها میکنند، آنها که فکر کردند ظاهر همه مانند باطنشان است ، آنها که فریب دادند و فریبکار خواندند ، آنها که تاریخ را به مصاف خودشان کشیدند خبر نداشتند که چند دهه ای شده که دیگر علی تنها ...........
دیکتاتوری روشنفکری ، بورژوا علیه دموکراسی و فیثاغورث
مقدمه : با پیدایش روشنفکری و انتلکتوئالیسم در رنسانس فرهنگی و تمدنی غرب ، فرهنگ نامه نویسان که حال طبقه ی تحصیلکرده متوسط شهری شده بودند اصلی در بنیان های فکری عالم با نام روشنفکری برقرار نمودند . در اساسی ترین اصل این نظریه احترام به نظر دیگران و پرهیز از تعصب و جزم اندیشی به عنوان یک اصل بدون خدشه در فرهنگ تعاملی روشنفکران نگاشته شد . این دیالتیک نانوشته شعار انقلاب های بسیاری گشت که.....
1 : پس از شکل گیری انقلاب فرانسه توسطه روشنفکران و با کمک بورژوای ناراضی شهری از دیکتاتوری حاکم که اجازه هیچ دخالت مدنی را به مردم نمی داد انقلابیون که به شعار خودشان طرفداران آزادی بیان ، آزاد اندیشی ، روشنفکر و لیبرال بودند کشتار عظیمی از آنچه که آنان ضد انقلاب می نامیدند به راه انداختند . ضد انقلاب ها مردم و یا اندیشمندانی بودند که میخواستند به برخی از اصول روشنفکری حاکم نقدی بزنند .
2 : زنده باد مخالف من ..... شعار روشنفکری محترمی که در حماسه دوم خرداد بر مسند حاکمیت تکیه زد . در 4 سال اول دولت هفتم 156 نفر از اساتید دگر اندیش نسبت به تفکر روشنفکری از دانشگاه اخراج شدند ............
3 : روشنفکری قانونمند در فضای انتخابات امسال پس از پیروزی دکتر احمدی نژاد در وبلاگ ها ، روزنامه ها و مقالات خویش دو چیز را عنوان نموده است . در پروژه اول عدم پذیرش رای مخالف تقلب گسترده مطرح میگردد و معتقد است چون فضای روشنفکری جامعه اعم از سینما و دانشگاه معتقد به رای به آقای مهندس موسوی بوده پس باید همان رای ، نظر اکثریت مردم ایران نیز باشد . این استبداد فکری تنها حاکی از فاصله طبقه روشنفکر و دانشگاهی جامعه ایران از فضای جامعه شناسی سیاسی مردمی است که در یک حماسه حجه الاسلام خاتمی را برمیگزینند و در حماسه ای دیگر دکتر احمدی نژاد را .... نشان به آن نشان که دکتر بشیریه پدر جامعه شناسی سیاسی ایران در خرداد 84 میگوید من اعتبار علمی خودم را حاضرم به میان بگذارم و بگویم طبق شناخت من از جامعه ایرانی انتخاب احمدی نژاد در مقابل هاشمی غیرممکن است . نیازی به یادآوری برای خوانندگان عزیز نیست که پدر جامعه شناسی ایران پس از شکست مطالعات علمی اش در سوم تیرماه 84 کشور ایران را ترک نمودند .... نکته دوم در مورد روشنفکران آن است که در فضای فعلی نوشتارهایشان پس از قبول شکست رای احمدی نژاد را رای طبقه عامی ، مستضعف و بی سواد جامعه ایران می دانند . این نکته نیز خود چند چالش اساسی را در میان دارد . اگر رای مستضعفین با آقای دکتر احمدی نژاد است که این نشانگر آن است که طبقه بورژوای شهری به آقای مهندس موسوی رای داده اند و اگر چنین باشد ما 13 ملیون بورژوا در کشوری داریم که مهندس موسوی معتقد بود بیشتر مردم آن به نان شب محتاجند و دولت با گداپروری رای می آورد . نکته دوم آنکه در این صورت روشنفکران جامعه ایران باید بپذیرند از اکثریت مردم ایران فاصله دارند و چگونه ممکن است اقلیتی که از دغدغه اکثریت مردم ایران فاصله دارد پس از رسیدن به حاکمیت به دنبال رسیدگی به خواسته های این مردم باشد . کافی خوانندگان محترم نقدهای اصلاح طلبان را در ماههای آخر دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی را به یاد بیاورند که میگفتند دولت به جای نان و آب مردم به فکر جامعه ی مدنی و شعارهایی بود که مردم محلی به آن نمی گذاشتند . هر چند دغدغه های روشنفکران در زمینه جامعه مدنی شایسته سالار و قانونمند مورد احترام و در عین حال مورد نقد است اما روشنفکران محترم به یاد داشته باشند که ایران کشوری است به وسعت 70 ملیون ایرانی که بسیاری از این تعداد دغدغه های روشنفکران محترم را یا ندارند یا اصلا این دغدغه ها را با نص دینی خود متعارض می بینند . نکته سوم آنکه در این استبداد روشنفکرانه کسانیکه معتقد به نقد پذیری خویش و عدم تعصب علمی و سیاسی خود بودند نه تنها رای مردم را نپذیرفتند که به رای دهندگان توهین کرده اند که بی سواد ها به فکر مخالف ما رای داده اند . به نظر شما این بی احترامی به رقیب و طرفدارانش نیست . ریختن در خیابانها و بیان تقلب و عدم مشروعیت دولت بی احترامی به رای ملتی که در این یک هفته شلوغ تهران در هیچ شهرستانی خبری نبود نیست . اگر طبق گفته شما اکثریت مطلق با شما بود چرا پس شهرستانهای طرفدارتان خبری از آثار اعتراضات بورژواهای محترم نبود .
من از طبقه مستضعف جامعه نیستم (به لحاظ مالی) و بورژوا را فحش اساسا تلقی نمیکنم اما معتقدم در حوادث اخیر تهران بیشترین فریب را از رسانه های بیگانه کسانی خوردند که ادعای سواد و دانشگاه رفتن و خواص بودن میکردند . طبقه ی مستضعف جامعه به رغم تمام مشکلات مالی که دارد قاعدتا باید بیشتر از مرفهین دردمند باشد اما نشان داد فهم علمی و عمل به قانون در دیدگاه کسانی که هیچ ادعایی هم ندارند بسیار بیشتر از مدعیانی بود که چند روزی امنیت مردم را به خاطر استبداد رایشان به خطر انداختند .
نکته چهارم اینکه روشنفکران ایرانی نشان دادند که به رغم ادعای نقد پذیری ، قانونمندی ، پذیرفتن رای اکثریت و شعارهای مردم فریبی مانند این بیشترین رفتار دیکتاتورمآبانه را از خویش نشان دادند . دیکتاتوری یعنی ایستادن در رو به روی قانون و مردم . دیکتاتوری یعنی خودبینی و تفسیر جهان به خویشتن و هم نظرانی که در یک جمع دانشگاهی و سینمایی و هنری هم را میبینند و صد در صد همه هم با هم هم نظر هستند و فکر میکنند پس همه ایران نیز باید با آنان هم نظر باشد .
نکته پنجم و آخر در این باب نیز مرتبط است به نگاه آریستوکرات روشنفکران ایرانی . در عصر یونان باستان وقتی دموکراسی مطرح شد برخی از اندیشمندان یونانی معتقد بودند بردگان ، طبقات فقیر و کسانیکه سواد اندیشیدن ندارند چرا باید حق رای را داشته باشند و اینگونه بود که دموکراسی پس از چندی در یونان به الیگارشی یا به قول خودشان آریستوکراسی اشراف رسید . اما در سالهای اخیر با نیازمند شدن به توده ها (که عرض خواهم کرد چه نیازی به توده ها دارند) معتقد به دموکراسی در لفظ هستند اما دموکراسی که هم رای با اشرافیت سیاسی باشد . که ما در ادبیات سیاسی به این میگویم دیکتاتوری اشراف یا الیگارشی .......
اما نکته اساسی که وجود دارد آن است که در حوداث اخیر که برخی از طبقه بورژوا علیه دموکراسی ایستاد به عبارتی همان تفاخر و قبیله پرستی و طبقه پرستی دوران جاهلیتی را زنده نمود که اسلام بر علیه آن در عربستان ایستاده بود . به تعبیر دقیقتر روشنفکرانی که نخواستند صدایی غیر از خودشان را بشنوند مانند کبکی سر خود را در برف فرو کرده بودند و به گمان اینکه ما ندیده ایم پس نیست علیه رای همه مردم از پیرزن بیوه روستایی تا همان جوان زعفرانیه نشین که با سلایق و به قول وبر تعاملات و کنش های مختلف در انتخابات شرکت نمودند توهین کردند . روشنفکران گمانشان این است که همه بایستی با همان پیش فرضهایی وارد انتخابات شوند که آنها دارند پس به همان درصدی که رای اولی یا جدید هستند باید به رای کاندیدای آنان اضافه شود .
سخن دارد به درازا میکشد.
در آخر هم یه نکته باحال از فیثاغورث که فراخور حال است . فیثاغورثیان در یک تعبیر خیلی ساده جهان را شکل اعدا می دیدند . به طور مثال تعریفشان از عدالت مربع یک عدد بود . در مربع عدالت در تمام ابعاد رعایت شده چرا که همه ضلع ها اندازه یک دیگرند . تمام ضلع ها به یک اندازه در محیط و مساحت نقش دارند و الخ .
به ذهنم رسید اگر فیثاغورت حوادث اخیر را میدید چه تفسیر ریاضیاتی از این حوادث ارائه می داد :
انتخابات مانند یک مربع عادلانه ای است که از چهار ضلع تشکیل شده است . قانون (آنگونه که ما تفسیر و میکنیم ) ، اخلاق (تا آنجا که ما را به مقصود راهنمایی کند) ، خط امام (هر چند قبلا به موزه فرستاده بودیمش اما فعلا نیازش داریم) ، مردم (اکثریتی که حتما ما را انتخاب میکنند )
جواب مشخص است . یک عدد غیر قابل جذر گرفتن با فورجه 4 (عدالت)
سیناپس یا طرح فیلمنامه به نوشته کوتاهی گفته میشود که کلیات یک اثر داستانی در آن نگاشته میشود ، بدون آنکه اسلوب فیلم نامه نویسی مانند دیالوگ های جزیی ، شرح صحنه ، شرح سکانس و ... در آن ذکر شود . نوشته زیر که در واقع سیناپس یک فیلم نامه فیلم کوتاه است را در شب میلاد سید امرای عالم به محضر دادگسترش عرضه میدارم . امید است که سلیمان با حشمت ملک اندک ارزنی که خویش بر دهان مور گذاشته به عنوان تحفه ای پیش کش قدومش کند .
****
سکانس اول
نوجوان 15 ساله در حالی که لباس مندرسی که نوک آرنج ها و سر زانویش ساییده شده کنار دیوار روی زمین چمباتمه زده . صورتش از کثیفی سیاه شده و دستانش کدره بسته . انگشت شصتش از کفش ورزشی که مارک نایک قدیمی پهلوی اون خودنمایی میکنه بیرون اومده . یه کاسه مسی رو به رویش روی زمین قرار دارد و چند سکه خرد داخلش .
سکانس دوم
نوجوان در خیابان شلوغ به سمت مقصدی نا معلوم در حال پیاده روی است . در حالی که سرش پایینه آب دماغش رو که از صورتش آویزون شده با گوشه آستینش پاک میکنه . مردم شهر بدون اندک نگاه و ترحمی از کنارش عبور میکنند . نوجوان در حال رد شدن از رو به روی یک مغازه میوه فروشی است که صاحب مغازه یک گوجه ی لهیده را از بین میوه هایی که داشت برای یک مشتری جدا میکرد سوا می کنه پرت میکنه بیخ دیوار کوچه ای که مغزه بر اون قرار داره . نوجوان در حالی که اطرافش رو نگاه میکنه با احتیاط به سمت کوچه میپیچه . هر چه که به بیخ دیوار نزدیک تر میشه گام هاش رو سریع تر بر می داره . کنار گوه می ایسته و بیخ دیوار تکیه میده . مثل کسی که قصد خستگی در کردن را داشته باشه یه پاش رو به دیوار تکیه می ده و کمی نفس تازه میکنه . خوب اطرافش رو نگاه میکنه . برای مردم شهر حضور یا عدم حضورش فرقی نداره . مردم بدون اینکه داخل کوچه را نگاه کنند از سر کوچه عبور میکنند . از ته کوچه هم که ماشین و عابری به سمت اون حرکت نمیکنه . انگار که قصد بستن بند کفشش رو داشته باشه خم میشه یه نگاه دوباره به اطراف و سریع گوجه رو برمیداره و چند قدمی از سر کوچه به دو فاصله میگیره . یه نگاه دوباره به اطراف بهش ثابت میکنه که کسی نگاهش نمیکنه . با ولع به گوه فرنگی گاز میزنه . با هر گاز آستینش رو به سمت دهنش میبره تا اطراف دهنش رو با آستینش پاک کرده باشه . چند قدمی به سمت سر کوچه نزدیک میشه و به میوه فروشی نگاهی می اندازه . بالای ردیف گوجه ها روی یه مقوا نوشته 670 تومان.
سکانس سوم
با حفظ راکورد (حفظ مکان و زمان ، نور و دکور صحنه) سکانس اول
نوجوان به ته کاسه ای که جلوش روی زمین قرار داره نگاهی می اندازه . پولهای خرد رو از توی کاسه در میاره زیر لب میشمارد و دوباره داخل کاسه پرت میکنه ...25 ... 50....100....150 .....175 سکه آخر در کاسه چرخ می خورد......
سکانس چهارم
با حفظ راکورد سکانس دوم کنار میوه فروشی هنگام برداشتن گوجه فرنگی .......
نوجوان گوجه فرنگی لهیده بیخ دیوار رو که برداشت چند قدمی به سمت ته کوچه حرکت میکنه . با ولع گوجه رو گاز میزنه و آب سرازیر شده رو با آستینش پاک میکنه . همینطور که مشغول خوردن باقی مانده گوجه فرنگیه نگاهی به مغازه میوه فروشی میکنه تا باقی مونده میوه هایی که میوه فروش دور میریزه رو از دست نده . زن میانسالی چند کیسه میوه رو کنارش روی زمین چیده و در حال در آوردن اسکناسهای پول از کیف پولشه تا هزینه میوه رو به میوه فروش بپردازه . (دوربین نمای بسته ای از صورت نوجوان رو میگیره که با حسرت و دقت میوه فروشی رو نگاه میکنه صدای صحنه بسته میشه fade out و تپش قلب به جریان می افته ) ناگهان نوجوان میدوه به سمت میوه فروشی و کیسه گوجه ای که روی زمین گذاشته شده بود بر میداره و به سرعت به سمت خیاباون می دوه . زن بی اختیار جیغ میکشه و فرار کردن نوجوان رو تماشا میکنه . نوجوان در حالیکه در حال فرار از عرض خیابون اصلی است برای لحظه ای در حین فرار سرش رو به سمت میوه فروشی بر میگردونه . اِاِاِاِاِ بوف ......... یه ماشین محکم میخوره بهش و پرتش میکنه وسط خیابون .....
گوجه ها قل میخوره و میره زیر لاستیک ماشینی که در حال گذر بود له میشه.....
چشمان نوجوان بسته میشه.....
سکانس پنجم
ناگهان دستی وارد کادر میشه و کسی رو تکون میده . نوجون در حالی که کنار دیواری چمباتمه زده سرش رو تکون میده و از بین زانوهاش بیرون در میاره و به بالا نگاه میکنه . یه اسکناس پونصد تومنی رو مرد جلوی صورت نوجوان میندازه توی کاسه و میره ........
25......50 ......100.....150......175......675.....
کاسه اش رو از روی زمین بر میداره به سمت مقصد نامعلومی توی خیابون قدم میزنه.......
هر وقت زندگی ائمه ما سخت میشد ، می فرمودند روزی پسر ما مهدی (عج) می آید .........
روزگار ما هم همین است این روزها که کار سخت و طاقت فرسا شده ، این روزها که باران شایعه و فحش بر سر ما می بارد ، این روزها که هر کس که بگوید تقلب شده آگاه است و هر که بگوید تقلبی در کار نیست عقب افتاده و عامی . هر که بگوید تقلبی در کار نیست یقینا چشم و گوش بسته است و اطلاعاتش کانالیزه به دستش می رسد ، این روزها که برخی ها که یدک اسلام را میکشیدند از هجمه ی ناجوانمردی ها بار صورتهایشان را سبک تر میکنند تا شبیه آگاه تر ها بشوند ، این روزها که گویی بنیادگراتر و قاتل تر از همیشه شده ایم تازه شبیه سازی کوچکی است از اتفاقات پس از ظهور .
بچه حزب اللهی ها ، رفقایی که دلتون برای امام زمان و دولتش می تپد ، میرحسینی ها ، طرفداران کروبی و رضایی و احمدی نژاد و یا هر کسی که دلش برای دولت آقا می تپد ، هر کسی که در این سختی به آقا متوسل شده و دست به دعا برداشته ، حواستان هست که این ها بخش کوچکی از فشارهایی است که پس از ظهور صدها برابرش بر سر ما خواهد ریخت .
مسلم است که منجی آخر برای عدالت الهی یاوران غیبی فراوانی دارد اما به یاد بیاورید یاران پیامبر را که در جنگ بدر دست غیب الهی به طور واضحی به امداد آنان آمد اما چیزی از فشارهای مردمی و شایعات و سختی های اصحاب کاسته نشد ، همه کسانی که آخر هر مجلس دینیمان دعا برای ظهور است در این اغتشاش کوچک که یک صدم اغتشاشات و خونریزی ها و شایعات و تلخی های کسانی که تاب ظهور را ندارند نیست خودتان را آماده کنید برای روزی که تا آقا اعلام ظهور فرمودند بگوییم لبیک بدون آنکه ریش هایمان را بتراشیم ، بدون اینکه دل به شایعاتی بدهیم که این پسر پیغمبر نیست ، این صداهای آسمانی که شنیدید را ایرانیان خرافاتی با اشعه و ماهواره راه انداخته اند ، بدون اینکه بترسیم که اگر آقا گفتند بکشید تا فتنه به پایان برسد حرف روشنفکران بزنیم که این اسلام طالبانی است ، بگوییم پسر پیغمبر اگر با مناظره کافران را راضی میکرد عاقلانه تر بود ،بدون اینکه بگوییم مصلحت این است که ما میگوییم هر چند پسر پیغمبر را قبول داریم اما اینگونه بهتر بود .......
یک بار بعد سی سال منافع اشرافیت سیاسی در ایران بر هم خورد کشور را اینگونه به هم ریختند ، چهار شبکه ماهواره ای را بیست و چهار ساعته به جان مردم انداختند ، بازار شایعات را به نحوی تنظیم کردند که بچه مذهبی ها هم به آقا و انتخابات شک کردند ، طرفداران را سبز پوش هم که بندگان خدا اطمینان یافته اند که رایشان را رژیم حتما ضایع کرده است ، حالا تو فکر کن که آقا بیاید و بخواهد منافع اشرافیت سیاسی و اقتصادی جهانی را نه اینکه بخواهد به خطر بیاندازد بلکه میخواهد نابود کند ، بیاندیش که در آن زمان رو به روی تو سیزده ملیون نیست ، چند ملیارد نفر ممکن است که باشد ، آنروز چهار شبکه رو به روی تو نیست ، تمام ماهواره های تمدن غرب رو به روی توست ، آن زمان اغتشاش گر با کلت کمری و کوکتل مولوتوف رو به روی تو نیست ، ناتو و ورشو و کماندو و تانک های اسرائیلی و جنگنده های اف چند و بمب های هسته ای و فسفری رو به روی توست هر چند در روایات داریم که اسلحه هاشان کارساز نیست ، اما اگر قرار شد برای شناخت سره از ناسره با تمام این ها بجنگیم کجا تمرین کرده ایم ، کجا تمرین صبر کرده ایم که میان فریب خورده و فریب کار تفاوت قائل شویم ، کجا مشق تحمل شایعات را کرده بودیم همان شایعات و شبهه هایی که چون نمادهایی نزدیک به واقعیت دارند ، چون حق و باطل به هم آمیخته است به راحتی باور میکنند ....
سخت است اما تمرین است .سخت است اما صبر دادن و توان دادن از جانب خداست ، فتنه است یعنی آزمایش یعنی مشخص شدن سره از ناسره . سخت است دیندار بودن ، اینجاست که امام صادق فرمود دینداری مانند نگه داشتن ذغال افروخته در کف دست است ......
هر که در این بزم مقرب تر است / جام بلا بیشترش می دهند
ما راضیم به رضای شما ای سید و آقای ما .....
عسی ان تکروه شی و هو خیر لکم . چه بسا از چیزی کراهت داشته باشید و برایتان خیر باشد .....
چه بسا روزگاری مصدق ، نفتی را ملی کند و عوایدش در جیب دولت شاهنشاهی برود ، دولت شاهنشاهی با عواید نفت دانشگاه بسازد و دانشگاه بشود مملو از دانشجو و دانشجویان بشوند رهبران مبارزه با طاغوت.....
چه بسا روزگاری رضا شاهی بیاید و با دین و دیندار به مخالفت برخیزد ، بیاید و علما را گوشه نشین کند ، بیاید و عزاداری را به خانه ها ببرد ، بیاید و آیت الله حائری را وادار به ساختن مدرسه علمیه کند ، حوزه ای که از آن یاران امام و سردمداران انقلاب بیرون آمدند .....
چه بسا روزگاری متفقین تهران را هم محاصره کنند ، از بالای شهر روی سر مردم اعلامیه های لمن الملک بریزند ، بیایند و رضا قلدر را ببرند به جزایز قناری تا ولیعهد به جایش بنشیند ، تا ولیعهد بیاید و دوازده سالی تا سال 32 بشود نفس کشید بشود نفتی ملی کرد و بشود طالقانی ها تربیت کرد بشود روح توانستن به کالبد ملتی زد که فاصله بین مشروطه و استبدادشان به سال هم نکشد ، بشود به مردم گفت استبداد نه ، استعمار هم نه ......
چه بسا مشروطه ای بشود ، شیخ آزادیخواهی باشد ، داری مهیا شود ، اعدام شونده مستبد خوانده شود و اعدام کنندگان آزادیخواه !!!! ، مدرسی بیاید و او مرتجع شود و روشنفکران متکبر ملت پرست اهل گفتمان و آزادی بیان ، نوابی تروریست اعلام شود و منصور و قوام و تیمورتاش شهدای ملت !!! ، تا تاریخی مایه عبرت شود ،تا اگر پانزده خردادی شد و ورامین به خون نشست و بعضی هایی هم عقب زدند روح ما بگوید سربازان من در گهواره هایند .....
چه بسا خونها ریخته شود ، بنی صدر یک سالی آتش تهیه به روی لشکر خودی بریزد ، سی خرداد سال شصتی منافقین زن و مرد را در خیابان به مسلخ بکشند تا ریشه منافقین از سر این ملت کوتاه شود .....
چه بسا کربلا و محراب و بنی ساعده و سردابی باشد تا حق بماند برای اهلش .......
چه بسا خرداد و هیجده تیری باشد برای آنکه خطر انحراف در خط امام در همین نونهالی انقلاب شناخته شود ......
چه بسا انتخاباتی باشد و کسی رای بیاورد تا بفهمیم چشم فتنه کجاست ، تا بفهمیم که سینه برای آقا چاک میکنند اما وقتی آقا میگوید تقلب در انتخابات بعید است بگویند ما برای شما متاسفیم چقدر چشم و گوشتان بسته است که حق را نمی بینید ......
چه بسا تهران آشوبی بشود که تا سالها مانند بدن کودکی که تب ساده ای میکند اما در عوض تا آخر عمر بدنش راه مقابله را آموخته ، ماجرای شاخ و شانه کشی به اتمام برسد ، تا سیه روی شود هر که در او غش باشد ......
تاریخ مایه عبرت همگان است ، تاریخ نشانمان داد که چه طور شیخ شهید فضل الله نوری که اعدام شد مستبد و منحرف نامیده شد و اعدام کنندگان آزادیخواه ، تاریخ نشانمان داد که مردم دیدند جنازه شیخ که سه ماه تابستان بر زمین مانده بود سالم بود باز هم میگفتند شیخ مستبد و کافر است ، ما دیدیم که روحانیونی که بر زیر حکم اعدام شیخ امضا کردند را چگونه در استبداد صغیر با عمامه هایشان با نهایت خفت به دار آویختند ، ما دیدیم که چگونه اندیشه شیخ هشتاد سال بعد در انقلاب اسلامی زنده شد اما آنان که با نقاب آزادیخواهی او را به دار کشیده بودند گرفتار رضا قلدری شدند که همشان را با میخ به دیوارهای شهر آویزان کرد .....
بعضی میگویند چرا شرایط فعلی را با عصر امیرالمومنین مقایسه میکنی ، بله ، آقا هیچ گاه امیرالمومنین نمیشود ، خودشان فرمودند که من خاک پای قنبر غلام امیرالمومنینم ، اما آنان که فکر میکنند تاریخ اسلام در همان عصر خویش مرد همانانی هستند که برای انجام اصلاحات و انقلاب در ایران سراغ مقایسه و بازخوانی تاریخ گرجستان و ازبکستان رفته اند ، آنان همانانی هستند بازگشت ما به تاریخ در دیدگاه متکبر روشنفکرانه شان ارتجاع است ولی پرستش تاریخ سراسر انحلال مدرنیته از رنسانس به بعد را الگوی زندگی مدنی خویش قرار میدهند ، آنانی که جامعه ایده آلشان را نظریه پردازانی ساخته اند که شان انسان را همتراز با حیوانات میداند ، همانانی که انسان را وحشی شریف نامیدند همانانی که انسان را شرور به ذات نامیدند، تزهایی که حال شده است راه رسیدن به سعادت با الگوی جامعه ی مدنی .
وحشی شریف در نظرتان زیباتر است یا زمانی که قرآن انسان را اشراف مخلوقات میداند؟ هر چند برخی را نیز از همان وحشی های بیابان پست تر می نامد . انسان به ذات شرور هابز به مذاقتان خوش می آید یا قرآنی که ذات انسان را نفخه ای از روح حضرت باری تعالی می داند ؟
از مقایسه تاریخ امروز با صدر اسلام وحشت دارید چون می دانید که رفتارتان شبیه خلفای غاصب و معاویه و یزید است ، از مقایسه تاریخ امروز با صدر اسلام وحشت دارید چون گمان میکنید که عاشورا فقط روزی بود در تاریخ ده محرم 61 هجری ، در حالیکه هر روز عاشوراست و عاشورا روز نیست ، عاشورا مفهومی است به گستره همه تاریخ ، عاشورا جنگ سر حکومت نیست ، عاشورا جنگ یزید است که نماد جبهه دروغ است و کفر در حالیکه در پوشش دین و راستگویی قرار دارد و در سمت دیگر نواده رسول خداست در حالی که او را دروغگو و از دین خارج می دانند که نماد حق است و حق از روی اوست که معنی میگیرد ......
بله ، جمع تمام مسئولین این نظام ، تمامشان ، تمام شهدای این نظام ، تمامشان ، امام شهدا و همه خادمین این نظام ، جمعشان هرگز به اندازه پر قنداقه ی اباعبدالله هم نمیشوند اما به یقین تاریخ امروز شبیه ترین ایام به جمل و صفین و کربلا ی مبارکشان است .....
سخنم با طرفداران نیست که خدا را شاهد میگرم فریب و نیرنگ سردمدارانشان به حدی است که هنوز عده ای گمان میکنند که واقعا حقی از آنها ضایع شده ، سخنم با سردمداران این جبهه است که روزگاری انتخابات ها برگزار کردند و در مجلس ششم با نهایت سعیشان برای جلوگیری از ورود هاشمی با تمام تقلب هایشان نتوانستند بیش از دویست هزار رای را به ضرر او جا به جا کنند ، آنان که میدانند فرآیند جابه جایی رای حتی در انتخابات مجلس با هزاران کاندید هم، ممکن نیست ، آنان که برای جبران شکستشان جوانها را در خیابان ها به جان هم انداختند ، خدا را گواه میگیرم ، ما که چیزی برای مباهله نداریم اما به همین جان بی ارزش خدا را گواه میگیرم که اگر بر سر همین انتخابات به مباهله بایستیم هیچ کدام از سردمداران مدعی حاضر به ایستادن نخواهند بود چه رسد به اینکه برخی از خون دادن در راه اصلاحات سخن میگویند در حالیکه در ویلاهای شخصیشان دور از هیاهو برای چماق به دستان هورا میکشند ......
این قصه و غصه ها تمامی ندارد ، هر چند هم که میخواهید رجز بخوانید به ما بگویید خارجی ، بگویید کسانی که اسلام را نفهمیدند ، بگویید بنیادگرا ، ایرادی نیست ، تنها دلخوشی ما این است که چهارده قرن پس از حیات مبارک اسلام پسر پیغمبر را تنها نگذاشتیم ، دلخوشیمان قیامت به این است که از کنار لشکر یزید میگذریم و میگوییم شما سی سال بعد از پیامبر نوه او را سر بریدید .........
هر چند عذر و گناهی گردن طرفداران نیست ..........خدا خودش به الفت دوباره بین قلوب مومنین وعده داده است .
انقلاب تا ظهور می ماند. انشاالله
ما هم جگر به گوشۀ دندان گرفتهایم / زیرا تو ـ ای شریفِ شکیبا! ـ تو ماندهای
بحبوحه ی جنگ صفین بود ، مالک اشتر تنها ده گام با خیمه ی معاویه فاصله داشت ، مالک از صف قرآن به نیزه گرفته ها گذشته بود ، آنان که قرآن را پاره پاره کرده بودند و در پشت قرآن پنهان شده بودند ، آنان که علی زمانه را ندیدند ، صدایش را نشنیدند ، آنان که با چهره های موجه ، با سابقه های طولانی خدمت به اسلام در سپاه معاویه ایستاده بودند ، آنان که هر روز برای برکناری علی مکری به کار بردند ، آنان که علی بیست سال خانه نشین را تحت فشار قرار داده بودند ، مالک از کنار همشان گذشت ، با تیری که به بازو داشت به ده قدمی خیمه معاویه رسید ، ناگهان پیکی از راه رسید . .. مالک اگر میخواهی علی را زنده ببینی برگرد .
چقدر سخت است که صلح کنی وقتی که به سختی جنگ تن داده ای .....
مالک که بازگشت ، اشعث را دید که گرداگردش ، پیشانی های پینه بسته ، قرآن باز کرده و به سجده رفته ، علی را محاصره کرده اند ، حق است که آُسمان و زمین کن فیکون شوند ، میگویند علی دست از سرکوب مسلمانها بردار ، میگویند علی بیا و با معاویه سازش کن ، حالا که لشکر کشیده بگو شام از تو بلاد اسلامی از ما ..........
ای آقای ما تو صاحب مایی ، صاحب این کشور تویی (وقتی که علی زمانه بغض میکند به این می اندیشم که چه کسی این بغض را در گلوی او نشاند ، ابوموسی اشعری و اشعث این ماجرا کیستند ، احمق هایی که در صلح مولا به کوی دانشگاه یورش بردند و آب را به آسیاب دشمن ریختند کیستند ، فقط دیدم که فرزند زهرا بغض کرده است و وای بر ما....)
وای بر هر که دید فرزند زهرا ایستاده است و تیر سبز خویش را فردا در خیابانها به راه اندخت ، هر چند و مکروا و مکرالله و الله خیرالماکرین . هر چند موقع سلم آقا امر به سکوت است ، هر چند دانسته ها را در چاه میرزیم که فرمان نداریم ، هر چند معاویه ها و عمرعاص ها را میشناسیم ، هر چند که از صفین این روزگار دل نگرانیم از بچه های صاف و معصوم مذهبی که در فتنه قرآن به نیزه کردن ها ، به شنیده ها دل باختند ، از آنان که دیدند فرزند زهرا ایستاده و به او پشت میکنند ، دانسته و ندانسته ، ندانسته ها که مانند توابین میشوند که بعد از صفین و ماجرای حکمیت نشستند در خانه امیرالمومنین گفتند و اتوب علیک و دانسته ها که خوارج شدند ، نمی دانم نهروان ما کی است ؟
صدای روشنفکری از حنجره طبل های معاویه بلند شده است ، صدای حقوق بشر در حالیکه حقوق مردم که رای مردم است را ناچیز می انگارند، صدای قانون مداری در حالیکه شیشه های خانه و مغازه دوست و آشنا و هموطن من را شکسته اند ، صدای بیگانگان از فرانسه ای می آید که همین دو سال پیش در شورش دانشجویان علیه دولت تازه به کار رسیده سارکوزی دولت وقت بیش از صد نفر از آنان را قتل عام کرد ، هر چه هست صدای حق نمی آید ، اگر صدای حق هم بیاید از حنجره حق خارج نمیشود ، کلمه حق و یراد به الباطل
دوره ای است که جای صورت مساله ها عوض شده است ، میگویند جوانان مملکت را در خیابانها کتک میزنید و از خویش نمی پرسند جوانان این مملکت را چرا بیهوده به خیابان فرستادیم ، میگیوند نیروی انتظامی صبوری پیشه کن و نمیگویند : مردم ، نیروی انتظامی محل پرتاب آجرهای مهربان که نمادی از اعتراض مدنی شما هستند نیست ، میگویند رنگ سبز نماد عشق به اهل بیت است و نمیگویند فرزند زهرا در نماز جمعه از دست آنها به امام عصر شکایت برد . داستان کربلا شده ، میگفتند به اسم رسول الله نوه اش را سر میبریم ، تقبل الله .....
به قول مسعود ده نمکی دعوای سبز و فیروزه ای نیست ، صدای عدالت بلند شده ، دزدها دردشان گرفته است مردم را به جان هم می اندازند ، دزدها سختشان شده ، آقازاده ها از نعمت محروم شدند ، مردم را به خیابان میکشانند ، فرقی نداشت میرحسین پی دزد گیری بود یا احمدی نژاد یا حتی کروبی مهم این بود که کسی به اموال ما کاری نداشته باشد ، تاریخ چه زیبا نوشته که روز اول حکومت امیرالمومنین مردم درب خانه را از جا میکندند و فردا که آقا در مسجد فریاد کشید اگر گوشواره بیت المال به گوش زنانتان باشد آنرا به بیت المال بر میگردانم ، از گرد او پراکنده شدند و گفتند این که ما میگوییم خط رسول الله است ، ما آمده ایم انحراف در خط رسول الله را تصحیح کنیم ..........
اگر پشت سر علی نایستید خلافت معاویه ها بر کاخ های سبز شام با جام شراب آغاز میشود ، اگر پشت سر علی نایستیم کربلاهای فرزندان رسول الله در پیش است ، اگر پشت سر علی نایستیم ناموسمان ملعبه دست سربازان آمریکایی است ، اگر پشت سر علی نایستیم ابوموسی اشعری زاهد انگشتر خلافت از دست به در آورده و عمرعاص انگشتر معاویه را به بهای غارت شهری به دست میکند
اگر پشت سر علی هستیم جنگ و صلحمان به فرمان اوست......
انا لله و انا الیه راجعون
انا لله و انا الیه راجعون نه به خاطر فاجعه ی کوی که قطعا با توجه به مشاهدتات فعلی محکوم است که به خاطر خودخواهی و زیاده خواهی برخی که یک هفته است کشور را به اغتشاش کشانده اند . همانها که مردم را در خیابانها به جان هم انداخته اند و خودشان در خانه هایشان سنگر گرفته اند .
انا لله و انا الیه راجعون نه به خاطر کشته شدگان حوادث اخیر که به خاطر آنانی که رو به روی رای ملت ایستاده اند اما نه خودشان بلکه با سواستفاده از حضور مردم در هفته های تبلیغاتی و پیدایش جو سیاسی در خانواده ها با توجه به این پتانسیل مردم را به خاطر قدرت طلبی خودشان به کوی و برزن میرزیند و خودشان از کاخ های نیاوران و لندن و واشنگتن و از شبکه ها ی اسرائیلی برای مردم هورا میکشند .
انا لله و انا الیه راجعون نه به خاطر شهادت دو تن از مردم بی دفاع توسط دموکراسی خواهان مسلح که به خاطر قرآن به نیزه کردن آنانی که تا به امروز ذره ای احترام به این ارزشها حداقل در ظاهر هم نمی گذاشتند . به خاطر این جنگ جملی که پیش آمده . همان جنگی که نزدیکان پیامبر در مقابل امیرالمومنین ایستاده اند . به خاطر این صفینی که شکل گرفته همان جنگی که معاویه و عمرعاص قرآن بر سر نیزه سربازانشان زدند و فرار کردند . صفین است چون میبینم الله اکبر در اختیار باطل قرار گرفته است . صفین است چون شعائر الهی دست آنانی است که کلمه ای که بر زبان می آورند (الله اکبر) حق است و منظورشان به باطل است .
انا لله و انا الیه راجعون نه به خاطر مضروبان کوی که به خاطر برخی تشکل های مدعی دانشگاه که خود را صاحب عزا میدانند گویی که دانشگاه و دانشجو ملک شخصی آنهاست . گویی که سایر تشکل ها همه مقصرند آنان بی تقصیر در حالی که اگر آتشی هم در کوی به راه افتاده باشد واضح است که کسی که آتش را در این خرمن انداخته مقصر است . همانی که با ادعای دموکراسی رو به روی رای ملت ایستاده است . آنهم نه از طریق قانونی که با آتش زدن سطل های زباله مردم .
انا لله و انا الیه راجعون از آنانی که ذره ای به روز مرگ و شب قبر نمی اندیشند و اما این جمله ورد زبانشان شده ، از آنانی که لباس روحانیت و ادعای پیروی از امام روحانیون را دارند اما هرگز به عاقبت و پس از مرگ نمی اندیشند . به آنان که مقصر ضربه به بیت المال و کشته شدن ها و مجروحانند.
انا لله و انا الیه راجعون از آنان که حق را با شایعاتشان غبار آلود کردند ، آنان که مردم را بی تقصیر به خیابان ها ریختند و با رساندن اطلاعات غلط به شعورشان توهین کردند ، آنانی که علی را استخوان در گلو میکنند ، کمااینکه قبلا نیز این کار را بارها کرده بودند ، همانها که روزگاری نقل مجالسشان بی حرمتی به آقا و حتی همین هاشمی بود و الان چون می توانند از این فضا کمک بگیرند متوسل به ولایت شده اند ، همانها که ولایت فقیه را در هفتاد و شش میخواستند به موزه ها بفرستند حالا برای حذف احمدی نژاد برای آقا نگران شده اند که او علیه حرف رهبر سخن می گوید ، همانها که هاشمی را عالیجناب سرخ پوش نامیدند حالا دخترش را مانند عایشه بر سر هر کوی و برزن می برند تا مردم را به فتنه تشویق کند . همانها که حق در نگاهشان تا به حال چندین بار تغییر کرده است چون که منفعتشان حق را مشخص میکند فلذا است که میگویند حق را نسبی می توان درک کرد . یعنی حق آنچیزی است که با من است در حالیکه فراموش کرده اند که این سخن تنها مختص امیرالمومنینی است که خوارجی را در نهروان قتل عام کرد که مدت ها تحملشان کرده بود .
انا لله و انا الیه راجعون از خون شدن دل مهدی صاحب الزمان از جهل آنانی که بر اساس نفسشان و احساساتشان تصمیم میگیرند .....
جاهلیت مدرن
شنیدن آوای دهل از دورِ مجازی
الف )
زمانه سختی شده ، حق با باطل می آمیزد ، شبهه درست میشود ، کار سخت میشود ، معیشت تنگ میشود ، برای برخی فراخ میشود ، حب نفس زیاد میشود ، رنگ بندی میشود (خودی و غیر خودی ....) ، رنگ ها مخملی میشود ، مخمل اصطلاح گوش .... میشود ، خر جفتک پراکن میشود ، جفتک ناموسی میشود ، ناموس بنر میشود ، بنر توزیع میشود ، متهم شاکی میشود ، شاکی مظلوم میشود ، مظلوم فراری میشود ، فراری جزایری میشود ، جزایری پولدار میشود ، پولدار ناگهان خیر میشود ، خط امام باند میشود ...........مدرک مهم میشود ، مهم جعل میشود ، جعل قانونی میشود ، قانون ناموسی میشود ، ناموس رییس میشود ، پروفسور میشود ، کردان متهم میشود ، پروفسور پُست پروفسور میشود ، کردان متهم میشود ، کارشناس معماری دکتر علوم سیاسی میشود ، کردان متهم میشود ، دو مدرک با هم غیر قانونی میشود ، کردان متهم میشود ، محدوده قانون مشخص میشود ، دکتر پروفسور استادتمام رییس هم میشود ، قانون همیشه اجرا میشود ، خط امام باند میشود ......دروغگو رسوا میشود ، آمارها بر ملا میشود ، ضریب جینی منحنی میشود ، تورم واقعی میشود ، رییس دروغگو میشود ، غایب مهم تر از حاضر میشود ، پشت سر غایب حرف میشود ، حرف کارشناسی میشود ، کارشناس ملت میشود ، ملت مشت میشود ، مشت تو دهن دولت میشود ، دولت خشونت طلب میشود ، دیکتاتور سه به یک میشود ، معنی دیکتاتور عوض نمیشود ، جمهوری تک بانده میشود ، جمهوری از اسلامی مهم تر میشود ، سبز نماد ....... میشود ، نماد توی ماشین میشود ، ماشین سه به یک میشود ، جمله فیلتر میشود ، خط امام باند میشود .......کوی شلوغ میشود ، شلوغ قاطی میشود ، قاطی با رکابی میشود ، رکابی به خیابان میشود ، خیابان به ولیعصر منتهی میشود ، آزادی میشود ، اصلاحات میشود ، رقص میشود ، کروبی حذف میشود ، جنبش متحد میشود ، متحد یکی میشود ، یکی موسوی میشود ، موسوی خط و راه و جاده و اتوبان امام میشود ، همه منحرف میشود ، احمدی رییس میشود .................
ب)
دنیای عجیب غریبی است ، یاد لوتی های قدیم به خیر ، داش آکل خودمان را عرض میکنم ، تیزی که میزد از رو به رو میزد ، بعدش پای نطقی که کشیده بود وای می ایستاد میگفت ، دوسش دارم ، عشقمه . اصلا چرا انقدر دور میری ، همین مش حسن خودمون وقتی گاوش رو گم کرد اونقدر مرام داشت که بگه موووووو . یعنی می دونی لوطی بوی پهن میداد بوی ریا نمی داد . البته شال سیدی رو که دور میگردوندند هر کی تبرکی امامزاده رو که حاج طیب دخیل بسته بود به سرمه چشم نمی ذاشت از گود گل ریزون دکش میکردن ، به خصوص اگه وقتی داخل میشد عکس بزرگ و میدید و سبیل نوچه هاشو چرب نمی کرد که دیگه واویلا ، مرشد هم براش صلوات میگرفت زوردارهاش براش میل نمیگرفتند ، اصلا مگه الکی بود ، حساب کتاب داشت ، قهوه چی یه دفترچه دم دخلش پهن کرده بود هر پکی که به قلیون میزد یه مختصر عریضه ای مینوشت که یعنی فلانی انقدر بدهکاره انقدر طلبکاره ، پهلون هم که مرام داشت میگفت با سبز بنویس حساب کتاب از دستت در نره ، می دونی قهوه چیه دیگه ، حساب کتاب نمیدونه که . الجمله یه روز تو زورخونه گفتن میخوایم یه کاروان راهی سفر کنیم ، از اونجا که ناموس و جوون بین کاروانه یکی باید بزرگتری کنه ، عکس بزرگ رو اوردند گفتن این عکس سایه سر ماست ، تاج افتخار ماست ، شیشه عمر ماست ، یکی گفت قاب خالی که فایده نداره راهزن زد به ناموست ، قاب عکس پنجه میندازه ، پهلوون غلامحسین داد کشید مواظب دهنت باش ، عکسه ها الکی که نیست ، وقتی اون عکس بود تو کجا بودی فنچول ، پهلوون میر سید اومد جلو و دور عکس یه خط قرمز کشید ، این عکس که میبینی اینجا حاضر نیست حرمت داره پشت غایب حرف زدن ، تو هم مثل اون علی بی سوات شدی که بی آبرو بازی در اوورد ، تو هم مثل اون صدقه پرور دزد شدی ، مش محمود نگاهی به گود کرد تا شاید دستش بیاد این حرفا چش تو چش حاضرا بود یا سعایت غایبا ، الغرض مشتی با پهلونا و زوردارا به گفت و شنود و دعوا مرافه که تو بمیری من بمیرم قضیه ناموسیه ، مگه میشه ناموس بدیم دست قاب عکس ، همه گفتند قبول گذر از قاب عکس . میر سید که ریش سفید جمع بود اومد دور گودی داد زد خب پهلونا همتون می دونید که اهل این محل دم پر من چرخیدم ، خودم تر و خشکشون کردم ، به من گفتن بیا و آقایی کن بزرگی کن ، هر چند چند سالی بود که تاب و حوصله جنگ و مرافه نداشتم اما چه کنم که آسمان بار امانت نتوانست کشید ، آی زوردارا این چیز رو .... یه دفه شیخ مهدی که امام جماعت محل بود جلو اومد که میر سید مثل اینکه نمیدونی ما امین ناموسیم ، من اگه کاروان بشم یه جوری از ناموس حفاظت میکنم که حتی شوهرشم جرات نکنه شلوارشه دو تا بشه چه برسه اینکه بخواد تعرضی بشه چشم شیطون کور ، داش محسن که از اون مشدی های آبرو دار قدیم محل بود تیزی در اوورد محکم کوبید توی خاک گود و گفت : یه دفعه مغزم سوت کشید صدای هیچ کس نفهمیدم بی اختیار دستم رفت و تفنگش و گرفتم (صدای تیر هوایی و افتادن گلوله دینگ دونگ دینگ دنگ ) تفنگ و گرفتم سمتش گفتم بخور . جامه . خورد و گفت دوش وقت سحرم نیمه خرداد رسید . مش محمود که حسابی رگ رگی شده بود پاشنه گیوه رو هم کشید و اومد وسط گود سه دوری چرخید و حیدر گفت ، نگاهی به مرشد کرد و گفت رخصت ، داد کشید نفس کشید از تو قاب صدا اومد .... پهلونا ریختن دور قاب که شیشه عمرم ، پنجه ها را فکندند و دندان خاییدند و غریدند و پنجه در پنجه انداختند ، میر سید به قرعه جلو آمد ، طاق پارچه سبز امامزاده حسن رو که تبرکی اورده بودند پیچید دور کمر و یه خوردش هم کرد داخل که کار از محکم کاری عیب نمیکنه . قضیه ناموسیه می فهمی ؟ پنجه اورود و داد کشید دروغگو ، بی حیا ، بی قانون و با دست اشاره کرد و گفت بیا .... مش محمود رفت کنار باغچه سبزی کنار گود و یه علف هرز از کنار ریحون چید و پرت کرد بیرون ، میر سید دوید رفت پشت قاب ، شیخ اومد وسط گود ، شروع کرد رجز خوندن به لحن تعزیه خونها ، ( من امشب آمدستم وام بستانم / حسابت را کنار بام بستانم ) مش محمود چرخید و گفت (من آنم که گیتی نزاده مرا / به تعلیق و وام و دروغ و درام) شیخ خندید و گفت ( خودم دیدم که در مکتب می نوشتی / خلیج از آنِ آن یار عریبی) که البته به خاطر زیبایی وزنی عربی عریبی تلفظ شد . مش محمود گفت (تو گر طی کرده باشی درس مکتب / بدانی فرق بین عرب و دولت) که اینجا نیز عرب با سکون روی حرف ر تلفظ میشود بر وزن غرب تا شعر وزن صحیحی پیدا کند . شیخ که دید مش محمود هی پنجه به وام میزند و گفت . خوشم اومد از هوشت بگو تا بگم . مش محمود گفت یعنی بگم . بگم . میر سید از آن ته فریاد کشید شیخ قضیه ناموسیه بیا پشت قاب .....
از آنجا که ادامه این قضیه در تاریخ هنوز ثبت نشده نمی دانم چه افتاد......
ج)
نزدیک انتخاباته دیگه حق و باطل ، عقل وجنون ، فرهنگ و سیاست ، همه با هم کلا قاطی شدن . به به
اعلام نام مفسدین ، در خدمت یا خیانت به انقلاب
آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین / خصم از میان برفت و سرشگ از کنار هم
قرآنهای بالای نیزه همیشه اسباب خوبی برای اثبات خویش و نفی رقیب بوده است . حقیقتا باید به این تاریخ و این صبری که ائمه در صدر اسلام انجام دادند ادای دین کرد . اگر تاریخ صدر اسلام نبود امروز چه دستاویز محکمی را به عنوان حجت یقینی چنگ می زدیم .
مسئله اعلام نام مفسدین اقتصادی ، حق قوه مجریه یا قضاییه ، رییس قوه قضاییه و نمایندگی آقا ، بی اعتبار شدن مسئولین نظام جز قرآنهای بر نیزه و سفسطه هایی است که برای نقد به احمدی نژاد فضای کشور را پوشانده است . لازم است در حد فهم خودم چند نکته ای عرض کنم .
در مسئله نهی از منکر ما اساسا سلب وظیفه نهی از منکر از افراد جامعه را به عهده نداریم . از طرفی اسلام با توجه به نگاه همه جانبه خویش برای جلوگیری از رواج تهمت و خونریزی و قتال حق مجازات را هم به نهی از منکر کننده نمیدهد . پس از تاسیس حکومت اسلامی و بالاخص جمهوری اسلامی برای بحث نهی از منکر و همچنین مجازات های اسلامی دو نهاد تاسیس شد . نهاد قوه قضاییه با هدف مجازات مجرم و نهاد امر به معروف و نهی از منکر برای سازماندهی این واجب الهی نه گرفتن حق آن از مردم .
در وهله اول طبیعی است در صورتیکه شناخت حق و مجازات مجرم را به هیچ ارگانی واگذار نکنیم هرج و مرج پیش آمده و مردم برای مجازات هم چون هیچ محلی رجوعی ندارند به جان هم می افتند . پس اقامه عدل بر اساس قانون یکی از ضروریات جامعه است . از طرفی هم در اندیشه های سیاسی جدید برای جلوگیری از دیکتاتور شدن قوه مجریه و تجمع فساد آور قدرت در دست قوه مجریه بر اساس نظریه تفکیک قوا برای آنکه قوه مجریه هم خود قانون نگذارد و خود مجازات کند بحث قوه قضاییه برای مهار قدرت در نظر گرفته شده است . در نگاه دینی ما نیز از آنجا که شرط حاکم عدالت است ، رییس قوه قضاییه را حاکمی که باید عدال باشد تعیین میکند . امام با نگاه جدید به پدیده های مدرن و با معماری نوین حکومت دینی قوه قضاییه را وسیله ای برای نظارت بر قانون و تادیب متخلفین قرار داد و آن را در زیر نظر حاکم عدال بر پا نمود .
در وهله دوم مرحله شناسایی تا تحویل مجرم در کشور ما زیر نظر نیروی انتظامی است که به دستور قاضی (قوه قضایی) ، زیر نظر پلیس وزارت کشور (قوه مجریه ) و تحت فرامین فرمانده کل قوا (حاکم عادل = ولی فقیه) قرار دارد .
حال در این حلقه یک بحث اخلاقی مطرح است و آن حفظ آبروی متهم تا هنگام مجازات است . تا اینجای بحث روال معمول قاونی و شرعی است .
حالا :
اگر قوه قضاییه به علت ضعف سیستم ، که ناشی از ترس ، رشوه ، مصلحت اندیشی نا به جا ، فرار مجرم ، نفوذ مجرم و یا معدوم کردن پرونده ها سیستم قضایی و قانونی کشور نتوانست مفسدی را اعلام کند چه پیش می آید ؟ آیا وظیفه اسلامی همه انسانها سکوت در برابر تاراج بیت المال است ؟
برخی ایراد میگیرند که اگر این دزدی ها حقیقت دارد نباید گفت چرا که اینها ستون های انقلاب هستند ؟!!!
عجب . نمی دانستیم که ستونهای انقلاب بر پایه تاراج بیت المال ، سکوت در برابر مفسدان اقتصادی تعریف شده است . حکومت دینی لزوما نباید حکومت بی اشتباه باشد . چرا که تمام کارگزارن حکومت که معصوم نیستند ، همه انقلابیون که مقدس نیستند . هر کس تا هر جا با اسلام و به خاطر اسلام ایستاد مقدس است ، اگر شهید شد تربتش تبرک است ، اما بزرگترین رهبران سیاسی این انقلاب هم اگر از خط اسلام خارج شوند نه تنها هیچ قداستی دیگر ندارند که امام ترجیح می داد آنان را در همان حوزه تخصصی علمی خودشان ببیند (مراجعه کنید به نظر امام راجع به آقای منتظری . کسی منکر خدمات او به انقلاب و کمک به پیروزی انقلاب نیست اما از جایی که از خط اسلام خارج شد امام امر فرمودند که ایشان را در مسند علمی خودشان بازگرداند و از هدایت سیاسی مردم دور کنند) هاشمی رفسنجانی در انقلاب نقش داشته ، در ثبات به نظام نقش داشته اما پس از دهه 60 ما هاشمی را لوای دیگری و در خط دیگری میبینیم که سبب میشود امروزه درباره او برای آگاهی مردم اینگونه صحبت کنیم . این اشتباهی است که آقایان مخالف نظام به عنوان مغلطه در دهان مردم انداختند که دیدید اینها دزد بودند . نه آقایان اینها موقعی که انقلاب کردند دزد نبودند ، وقتی که انقلاب شد و نفسانیت حاکم شد و حب ریاست آمد دزدیدند .انقلاب با هیچ کس تعریف نمیشود جز اسلام . امام چون تا آخرین لحظه این اسلام را رها نکرد ما او را پیر خویش می دانیم .
دوباره بگویم عده ای فکر میکنند که اعلام اینکه این مفاسد توسط رییس عالی مجمع تشخیص رخ داده ضرر به انقلاب است . این عین خدمت به انقلاب و عین دیدگاه اسلام است . اگر ما مصلحت اندیشی کنیم به انقلاب خیانت کردیم . در هر سیستم دینی ممکن است که یک کارگزار دینی غیر معصوم دچار لغزش شود . اصلا پویایی و سلامت این سیستم و نظام در آن است که آنرا در هر لباسی بود شناسایی کند و از سیستم خارجش کند . مگر سیستم حکومت امیرالمومنین کارگزار اشتباه نداشت . ؟ حاکم اهواز بود ، حضرت نفرمود به خاطر اینکه مردم به حکومت من بدبین میشوند و به صلاح نیست با او مدارا کنم دقیقا چون او خلاف این سیستم است و مصلحت نظام را بر هم میزند حتی اگر منصوب امیرالمومنین ( که پس از پیامبر از او بالاتر نداریم) هم باشد ، حضرت برش می دارد . حضرت او را در نظام حکومتی خودش تحمل نمی کند . این افتخار انقلاب اسلامی است که اگر مفسدی را یافت ، بدون ترس در هر منصبی که باشد اعلام کند و این شعور را باید به مردم رساند که خدمتگذار انقلاب چون غیر معصوم است ممکن است بر اثر هوای نفس پس از 6 دهه خدمت اشتباه کند . افتخار انقلاب اسلامی باید باشد که با سر بلندی او را معرفی کند و بگوید نظام من سالم است . نه مثل یک دندان پوسیده که سالهاست بدن تو را دردش آزار میدهد پنهانش کنی .
الیس صبح بقریب
(مولای من تو خود بر جهل من آگاهی)
الف : شهر پس از التهاب : (جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد)
پنج دقیقه از مناظره دکتر و مهندس گذشته که تاب نمیارم و می زنم توی خیابون . چهره شهر انگار در یک بهت عجیبی فرورفته . هیجان همه آدم ها را گرفته . این رو میشه از تماس های تلفنی که تا نیم ساعت بعد از مناظره زده میشه فهمید . با ماشین به سمت پارک وی حرکت میکنم . اتوبان مدرس از سر ظفر بسته شده و مردم در لابه لای این ماشین ها در حال ابراز احساساتند . ماشین هایی که کل ماشین را سبزپوش کرده اند تقریبا در سکوت فرورفته اند این رو از تیکه هایی که احمدی نژادی ها می اندازند و آنها جوابی ندارند میشود فهمید . هر چند کم کم بعد از 3 ساعتی از بهت بیرون می آیند . احمدی نژادی ها داد می زنند : این سبز زرد زرده ، محمود خیلی مرده . یکی دیگه از بالای پل عابر جردن خطاب به یه آزارای سبز پوش داد میزنه : من توبه کردم ، تو هم توبه کن . ....
یک ساعت و نیم توی ترافیک موندم و تا حالا صد متر بیشتر جلو نیومدیم . پیاده میشم تا بین طرفدارای دو طرف بلولم . یه دسته از طرفدارای احمدی نژاد دم پل تجمع کردند و داد میزنند : چیز چیز چیز چیز .
ب : گهی پشت به زین و گهی زین به پشت (حالا ما طلبکاریم) :
مدت ها بود که پس از فوت امام طرفداران اسلام حداقلی و لیبرالی با قبضه کردن رسانه ها و فضای سیاسی کشور از مردم و انقلابیون طلبکار شده بودند طلبکار بودند پس 18 تیر راه می انداختند ، در دانشگاه ها ما را اقلیت کردند ، طلبکار امام بودند میگفتند باید برود به موزه ها ، طلبکار حکومت دینی بودند ، طلبکار استبداد بیان بودند ، طلبکار دفن شهدا بودند . اسمش هم شده بود آزادی .
اما ..... مدت ها بود کسی از این ترخان ها طلبکاری نکرده بود ، کسی نگفت ما طلبکاریم که هاشمی ذائقه ملت ما را از نگاه ایدئولوژیک به رفاه طلبی تغییر داد ( وقتی هر روز توسعه و رفاه پس از جنگ در بوق کرنا زده شود ذائقه شما تغییر نمیکند) همان نگاهی که برای ماهواره شعار آزادی بیان سر داد ، همان ذائقه ای که انقدر حداقلی شده که عادی ترین مساله روز ما روابط دختر و پسر شده و در رد آن حرف زدن عقب افتادگی و آمدن از یک کره دیگر است ، همان ذائقه ای که اگر پس از مدت ها خفقان اسمی از آقایان آورده شود ملت را هیجان زده میکند که دارند پته های هم را روی آب میریزند . همان ذائقه ای که تعاریف آقا را از هاشمی که هیچ کس برای من هاشمی نمیشود ، چماق کلفتی کرده بودند که بر سر مردمی برنند که حالا حرف در گلو مانده شان را احمدی نژاد گفت . ما طلبکاریم از این آقایان ، همانها که ملت را فقط برای خودشان میبینند ، ما طلبکاریم از آنان که حالا که فضای کشور بعد از یک دوره 16 ساله اختناق دینی دوباره به اسلام حداکثری نگاه میکند صدایشان به اعتراض بلند شده که ای وای خط امام .......
ج : اخلاق در مدار سبز پوشی ( واعظان کین جلوه بر محراب و منبر میکنند / چون به خلوت میروند خود کار دیگر میکنند)
میرحسین در مناظره با رضایی سخنش را اینگونه شروع میکند که من به خاطر بداخلاقی های موجود آمده ام و سریع مطلبی که برایش در باره مناظره دیشب نوشته اند را قرائت میکند که به آدمهایی که نبوده اند احمدی نژاد تهمت زده است . آقای میرحسین اخلاق مدار ، احمدی نژاد در جلسه مناظره شما و رضایی حضور داشت که به جای مناظره با رضایی به نقد دکتر پرداختید این اخلاق ماکیاولی است یا دینی ......؟
استفاده از بازیگر تئاتر برای فیلم بازی کردن شفاف سازی اطلاعات برای مردم و گردش آزاد اطلاعات است ؟
کتمان نام مفسدان اقتصادی که در اثر ضعف و ترس قوه ی قضاییه است و منتسب کردن این ترس به آقا که آقا خودش سران قوه را تعیین کرده و اگر نام مفسدان افشا نمیشود در زیر نظر نماینده آقاست اخلاق علوی و سیدی است ؟ اگر آقا میخواست که خودش همه شئون کشور را اداره کند رییس قوه قضاییه انتخاب نمیکرد . آقا نظرشان در حکومت داری دخالت در کارهای هیچ قوه ای نیست مگر اینکه از خط اسلام خارج شوند تا استقلالشان حفظ شود و دیکتاتوری پدید نیاید . از آن سمت قوه قضایی پرونده فساد پسر آقایان را که از بسیج دانشجویی دانشگاه تهران میگیرد برای بررسی گم میکند و این حرف عین کلام قاضی مرتضوی است که شاهدان آن هم موجود میباشد . پرونده های 800 صفحه ای که در قوه قضاییه گم میشوند و به دلیل نفوذ ، رشوه و ورود به سیستم قضایی است را بالاخره باید یکی داد عدالت طلبیش را میزد . ادعای خط امام داشتن و سکوت مقابل این بی عدالتی است که از خط امام و دایره اخلاق دور است . آقای میرحسین موسوی شمایید که باید پاسخ گو باشید که چرا مقابل این مفاسد سکوت کردید . نه اینکه از بردن نام افراد بر دیگران خرده بگیرید . آقای موسوی که بیان میکنید چرا احمدی نژاد از دکتری خاتمی و رهنورد بدون حضور آنها نام برده ، مگر شما در نقد به مدرک کردان در حضور کردان نام بردید چگونه آنجا اجازه ی بیان مطالب هست اما اینجا ما باید ساکت باشیم ......
احمدی نژاد نام مفسدان اقتصادی را اعلام نکرد . من هم که به او رای داده بودم خودم را در این کار با او شریک میدانم . این کار خواست تبلیغاتی احمدی نژاد نیست این خواست من به عنوان آدمی است که به او رای داده ام . آدمی مثل همان ها که دور شما هم جمع میشوند و از شما هم درخواست هایی داردند که اگر رییس جمهور شدید آنها را انجام خواهید داد . عمریست که شما با نام ملت و خواست ملت ایران ، مذهبی ها را استخوان در گلو کرده اید . عمریست که میگویید آزادی خواست ملت است . آیا من جز ادبیات ملت شما حساب نمیشوم یا من را هم جز غیر خودی هایتان میدانید . من هم به عنوان ملت با آزادی به تفسیر شما مخالفم . تفسیری که دقیقا منطبق با بی بند و باری است . همان آزادی که زهرا رهنورد از ملحق شدن به کنوانسیون حقوق زنانی نام میبرد که یکی از بندهای آن قائل شدن حق بیمه و امنیت برای فاحشه های شهر است . این اخلاق دینی است ؟
خانم فائزه هاشمی که در میتینگ دوم خرداد سخنرانی میکند آیا فراموش کرده که دوم خرداد به خاطر بغض هاشمی و فضای سنگین علیه او و نسبت دادن آن جو اطلاعاتی به مذهبیون پدید آمده است ؟ خانم فائزه هاشمی تیتر عالیجناب سرخ پوش را احمدی نژادی ها برای پدر شما زدند ؟ روزنامه نگار های مخالف هاشمی را هم دولت نهم به زندان می انداخت ؟ رای هاشمی رفسنجانی برای مجلس ششم را وزارت کشور دولت اصلاحات زیر خاک نکرد ؟ چه آبشخوری از رانت خواری را احمدی نژاد از این الیگارشی (اشرافیت دیکتاتور حاکمیت) قطع کرده که اینگونه سخن از کارد به استخوان رسیدن میرانند ؟
به خاطر اخلاق مداری میتوانید به جای بیانیه های فرمالیته برای بیرون نریختن در شب رحلت امام از حلقه طرفدارانتان بخواهید با سر و ضعی متناسب تر با اندیشه امام به تلیغ بپردازند ؟ آقای موسوی به جای کارهای فرمالیته از طرفداران و حلقه های نزدیکتان مثل آقای آرمین بخواهید که حداقل با خویش دقایقی بیاندیشد که آیا لفظی مثل کارناوال متناسب با مفهوم عاشورا هست که انتخابات را به کارناوال عاشورایی تشبیه میکند ؟
آقای موسوی تناقض در رفتار برای هر انسان غیر معصومی هست و هر چه کمتر باشد یعنی زندگی دینی تری داریم . امیدوارم به جای دست گذاشتن روی تناقضات دولت که من هم معتقدم به علت معصوم نبودن بسیار هم هست و باید در رفع آن احمدی نژاد بکوشد ، به برنامه های خودتان فکر کنید تا وقتیکه مجری از شما خواست برنامه هایتان را اعلام کنید از امام خاطره نگویید . آقای موسوی برنامه مدونی برای اداره جامعه اگر دارید بیان کنید . برنامه هایتان تا به امروز شعاری و بدون ارائه راه کار عملی بوده است . دایره اخلاق را شما تعریف نمیکنید اما میتوانید اخلاقی که فهمیده اید را برای خودتان لازم اجرا بدانید.......

الف) تاریخ جهانگشای جوینی باب اول :
چنگیز مغول قبل از آنکه فرد جهانگشایی شود در نزد رییس یکی از قبایل مهم مغولی به عنوان یک مبارز خدمت میکرده است . تا آنجا که حاکم از نفوذ او نگران شده و عزم کشتن او را میکند .شب هنگام دو تن از افراد نزدیک به رییس قبیله با شنیدن این خبر نزد چنگیز میروند و داستان را به او میگویند . چنگیز از مهلکه میگریزد و نجات میابد . چنگیز خان پس از آنکه به حکومت رسید دستور داد آن دو مرد را نه مالیات بستانند و نه اگر خطایی کردند کسی بر آنان خرده بگیرد . به اینان در اصطلاح ترخان میگفتند که حاکم قلم معافیت بر تمام اشتباهات آنان میشکد و مصونیت کامل دارند .
ب)صد سال بعد : پس از انقلاب اسلامی هر کدام از دولت های بر سر کار آمده ترخانهایی همراه خویش دارند که دولت بر سر آنان قلم عفو کشیده است . این ترخانان یا به سبب نسبت های خویشی ،یا به سبب نقش در پیروزی در انتخابات ، یا به علت شیخ بودن ، یا به حکم السابقون و مبارز و پیر و مرید و .... هر کدام مصونیتی یافته بودند و در پی نصبشان عزلی نبود حتی اگر اشتباهات فاحش می کردند . ترخان ها همیشه سبب زمین خوردن دولت هایشان میشدند .
ج)ترخان های خلفا دور امیرالمومنین را گرفتند که از بیت المال بیشتر به ما برسان . ما خود مردم را برای بیعت به خانه ی تو ریختیم. عاقبت حضرت بر خلاف میلش در جمل رو به رویشان ایستاد و حتی بر کشته شان هم نماز خواند . اما ترخانشان نکرد ........
همین الان صفحه بندی نشریه شورای فرهنگی ویژه اردوی تشکیلاتی و نشریه سپیدار تموم شد .
این یعنی .....
خداحافظ پورسینای دوست داشتنی.....
1.فرهنگی
صیاد دریا دیده وقت صید ، اینبار
مبهوت ماهی شد... خودش در تور افتاد
حق این بود که در پایان مراسم اختتامیه اردوی پانزدهم از همه بزرگوارانی که در اردو زحمت کشیده اند تشکر کنم . اما وقتی مجلس به اسم بی نشان افتاد قسمت جور دیگری رقم خورد ....
الان هم هر جور کلنجار میروم با خودم نمی توانم لب به نام مقدس تک تک آدم هایی که برای این اردو عرق ریختند ببرم . شرمنده وضو ندارم......
2. سیاسی
مصحف شریف :
فاختلف الاحزاب من بینهم فویل للذین کفروا من مشهد یوم عظیم (37 سوره مریم)
احزاب با هم بر سر آنچه در میانشان بود اختلاف کردند پس وای بر آنها{ از آنچه} در قیامت{ بر سر آنها خواهد آمد}
یکی از نکات مورد پرسش امروز که قاعدتا هر جوانی که دغدغه زندگی دینی و تفکر دینی در عصر ما را دارد مساله تحزب و نگاه دینی به مساله حزب است . قاعدتا در پاسخ به پرسش از سنت تاریخی و گذشته تاریخی چیزی دستگیرمان نمی شود. چرا که این پدیده متعلق به دنیای جدید و مقتضیات آن است و برای یافتن پاسخ آن باید به سراغ چارچوب های دینی را گرفت که مسیر آینده را با ذکر کلیات و گاه جزییات ترسیم کرده است و در نتیجه مدخلیت عقل بنده حقیر در استنباط از آیات .
در نظام های سیاسی مدرن ، حزب در سیستم عملگرایانه و مرکانتلیستی غرب چند وظیفه را بر عهده میگیرد :
الف)پرورش نیروی انسانی
ب)تولید فکر آلترناتیو برای دولت موجود در جهت بقای سیستم با کمک به پویایی دولت
ج)چرخش نخبگان جامعه در قدرت جهت تامین منافع حداکثری دموکراسی سلیقه ها
د)جلوگیری از تمرکز قدرت سیاسی و دیکتاتوری و مقدمه ای برای تفکیک قدرت و موازنه احزاب
کارکردهای بالا به جز مورد اول که هر نظام اعم از سنتی و مدرن برای ادامه حیات خود به آن نیاز دارد همگی در خدمت نظامی است که علاوه بر قائمیت خود ، جهت خود را نیز در راستای دموکراسی قرار داده است .- تمایز قائمیت و جهت به خوبی در تفکر دینی امام تبیین شده است . یعنی اختیار مردم در انتخاب حکومت و حضور مردم به عنوان شرط لازم و کافی برای قائمیت حکومت حق و پس از برقراری حکومت حق ، حاکمیت بر اساس قانون الهی نه قانون بشری . کما اینکه امیرالمومنین نیز پس از انتخاب از سمت مردم و تمام شدن حجت بر ایشان ، بر اساس فرامین الهی حکومت فرمودند و نه خواست بشری . - اما بر خلاف تفکر دموکرات که همیشه به دنبال مهار قدرت با قدرت است و همیشه صفت مقید را- به سبب شرور دانستن ذات انسانی- به کسانی که قدرت را در دست میگیرند می زند تا به وسیله تفکیک قوا ، قدرت او را محدود کند . اما در تفکر دینی نه تنها قیدِ مقید را به حاکم نمی دهی بلکه به علت اینکه شرط حکومت او را علم و مهم تر از آن عدل می دانی قید مطلقه را به سبب این عدالت به او واگذار میکنی و به جای بستن دستان او در قدرت و مهار کردن قدرت او با قدرت ، مردم را وظیفه نظارت بر عدل او را میدهی و میگویی هیچ سرنوشت قومی نوشته نشده مگر به خواست خودشان و آیینه کردارشان . در تفکری که جهت آن سیر الی الله است دعوت تمام بشر است به چنگ زدن به طنابی محکم و مستمسکی یقین آور . در این نگاه از تفرقه به هر عنوان کناره می جویی و از مردم با لفظ امت واحده یاد میکنی .
پیش از اینکه به طور مقایسه ای به کارکردهای حزب در نظام دینی خودمان و دنیای مدرن بپردازیم باید تحزب را به لحاظ جامعه شناسی در مدنیت امروزین کشورمان نگاهی بیاندازیم .دو نگاه به مقوله تحزب در حال حاضر میتوان داشت . نگاه سلیقه محور و نگاه جناح محور . در نگاه سلیقه محور چند صدایی موجود در مورد یک مسئله را به نحوه نگاه متفاوت یک سری از انسان ها به آن نسبت می دهی که کاملا هم طبیعی و غریزی است و حکومت را وسیله ای برای اجرای سلیقه خویش می دانید . در این منش سلیقه ها پویا و از یک خط ثابت پیروی نمی کنند . در این روش یک دسته می تواند تغییر رای بدهد ، اشتراکاتش با دسته های دیگر نیز مانند اختلافاتش تابع سلیقه و تعقلشان است و چون پویا است هر دو دسته در مقابل حرف تغییر نظر می دهند در هم داغام میشوند و هیچ دسته ای تابع نفسانیت نیست و ورود به جناح دیگر را خط قرمز خود نمی داند . اما درست در نقطه مقابل سلیقه محور که سیستم دینی را پویا میکند و تمامیت عدل آنرا مستحکم میکند سیستم جناح محور با خط قرمز قرار دادن تفکر خویش ، جناح مقابل را میراند . تعصب و افراط و تفریط ، توجیه کارهای اشتباه دولتمردان ، نگاه احساسی به جای نگاه عقلانی ، خط کشی هایی که مانع از آن میشود که در مقابل حرف حق سر فرود بیاورند و نزاع بر سر نفسانیت خویش به جای نزاع بر سر سخن حق ، همه و همه سبب میگردد که در نظام جناح محور شما به شخصیت های کاریزما و یا منتخبی طرف باشید که برای نزاع به جای نیرو گلادیاتور پرورش می دهند . در این سیستم نه تنها تحزب پویایی سیستم را حفظ نمیکند بلکه حیات سیاسی نظام را به خطر می اندازد . این تحزب در دنیای مدرن پذیرفته شده چرا که این نزاع گلادیاتوری و حذف رقیب اساسا مورد توجه این نظام کاپیتالیستی غربی است .چرا که رقابت دست نامریی تلقی میشود که بازار سودای قدرت را کنترل و مهار میکند . در حالیکه در تفکر دینی روش و متد کنترل قدرت عدالت حاکم است . با این نگاه سرنوشت احزاب در کشور نه تنها خدمتی به این نظام نیست که سوق دادن جو کشور به سمت تفکر سطحی ورزشگاهی است که آدم ها را به دو دسته قرمز و آبی تقسیم میکند و هر کدام که بر موج پیروزی و اسب دولت سوار باشد دیگری به هتاکی وا می دارد . دسته ها اگر به جای پرورش نیروی درگیر و تخریب چی در پی پرورش نیروی عالمی باشند که عقلانیت و دیانت (عدل و حکمت الهی) را معیار قرار می دهد آنگاه وعده ذات اقدس اله در رسیدن به امت واحده در راستای حکومت جهانی محقق خواهد شد ......
با اجازه و مدد از همه شهدا به خصوص شهدای گمنام دانشگاه تهران آنانکه بر اعمال ما ناظرند و ما را فراموش نکرده اند
یک شنبه ۲۰ اردیبهشت ماه
ساعت ۴ بعد از ظهر
اختتامیه پانزدهمین اردوی راهیان نور بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران
یادواره شهید دکتر آقا مصطفی چمران
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند / و ان یکاد بخوانید در فراز کنید


دکارت در ملاقات با احمدی نژاد
با رسیدن ایام انتخابات ائتلاف ها در سطوح احزاب و کسانیکه پس از انتخاب پست و مقامی عایدشان میشود به سرعت شکل میگیرد . اما با نگاهی به جمعیت 40 ملیونی رای دهندگان و محدود بودن تعداد شغل های مهم دولتی به این نتیجه می رسیم که کمتر از یک درصد از شرکت کنندگان در انتخابات ، از این ائتلاف ها و پیروزی ها به منصبی می رسند . سیل عظیم حمایت کنندگان هنرمند و ورزشی و سیاسی که لیست های نامشان در نزدیک انتخابات در صفحات روزنامه ها به چاپ می رسد نیز در همان یک درصد قرار میگیرند . با این تفسیر نود و نه درصد شرکت کنندگان در انتخابات با انگیزه های غیر از دست یابی به قدرت رای میدهند . این انگیزه ها به سه دسته قابل تقسیم است . دسته اول رای ایدئولوژیک . جامعه شناسان و محققان علم آمار معتقدند 30 درصد از مردم جامعه به احزاب کشورشان تعلق خاطر دارند یعنی در انتخابات فقط به کاندیدای متعلق به حزب خودشان رای می دهند تا کاندیدای رقیب رای نیاورد . معمولا این 30 درصد بی توجه به توانایی کاندیداهای حزب و یا رقیب رای خود را در صندوق می اندازند . دسته دوم دسته ای است که تا لحظه انتخابات و معمولا هفته ی ما قبل انتخابات و حتی در روز انتخابات به تصمیم گیری می پردازند . این قشر که بیش از 50 در صد رای دهندگان را در بر میگیرد به برنامه هایی که میشنود ، تبلیغاتی که در روستا یا شهرشان شده و یا تحت تاثیر فیلم های کاندیدا رایشان تغییر میکند . گروه دوم در این سه دوره مختلف انتخابات به دو ایدئولوژی متفاوت رای داده اند . جهان بینی لیبرالی و روشنفکری دیندار و ایدئولوژی اسلام ناب . همین تمایز و چرخش رای ضمن آنکه جامعه پویای ما را نشان میدهد خطر سطحی شدن و تنزل اندیشه ها به طبع بشری را نیز گوشزد میکند . جامعه ای که در هر حال پیکری سنتی و دینی دارد اما در سر هر گاه هوایی از سر طبع که گاه با دکارت و اسپینوزا دست دوستی می دهد و گاه با صحیفه امام . بزرگترین کمکی که میتواند رییس بعدی این ملک انجام دهد آن است که سطح جامعه را از شعاری بودن فاصله دهد تا زین پس نگاه به انتخابات نگاهی با اندیشه و تفلسف باشد . دسته سوم نیز دسته رای خاموش است که یا به صندوق نمی آیند و یا منتظر تندرو ها هستند .
وقتیکه انحصار روشنفکری در سینما میشکند
روزگاری بود که منتقدان سینما در ایران یکدل شده بودند که سینما صنعت است و باید برای رشد سینما مخاطب را به سینما کشاند . روزگاری بود که مذهبی ها همه گله مند بودند که چرا سینما از حضور کارگردانان جبهه انقلاب خالی است . روزگاری بود که سینمای جنگ به فیلم های اعتراضی تبدیل شده بود که نظام و بسیجی ها را به گوشه رینگ می فرستاد تا در پی ضربات نسل جدید یا جنگ محکوم شود و یا جنگیدن . ایامی شده است که انحصار روشنفکری در سینما شکسته شده و در فصلی که بزرگان انتلکتوئل سینمای ایران مانند جناب بیضایی و سرکار خانم میلانی فیلمی بر پرده سینما دارند اقبال ها به سمت اخراجی ها ده نمکی خودمان است . در فصل اول بررسی ها نگاهمان به سینمای کمدی است و علاقه مردم به شاد بودن . در بخش دوم نگاهمان اما با سه جلوه تفکر مواجه میشویم . روشنفکری ناسیونال جناب بیضایی ، خانم میلانی و نگاه فیمینیستی که حتی در سوپر استار هم که یک فیلم در مورد یک ستاره مرد است این نگاه و این منجی زن به وضوح نمایش داده شده و ده نمکی اخراجی دوره اصلاحات . به هر حال اتفاقی که افتاده این است که صنعت سینما در گفتمان سومی چرخیدن گرفته است و همین سبب حملات تند و متفرعنانه منتقدان روشنفکری شده است که سینما را قبضه کرده بودند و هر دکوپاژ و میزانسن و خط داستانی که از سینمای موج جدید تبعیت میکرد میستودند و اگر با عدم استقبال هم مواجه میشد آنرا به وزارت ارشاد و یا شعور مردم برمیگرداندند . به هر روی اخراجی ها این انحصار را شکست و مردم فارغ از دغدغه های روشنفکری به سینما رفتند و درباره ملت و دفاعش احساساتشان برانگیخته شد . همان کمبودی که سالها بود در سینمای پس از انقلاب احساس میشد . به نظرم همین برای دفاع از اخراجی ها کافی است . اما آیا به هر بهانه ای ...............

باید به تو گوجه زد
وقتیکه مخالف نظام ظلمی باشی که عادی شده پس عادلانه است، باید به تو گوجه زد .
وقتیکه هولوکاستی را که هزاران مورخ صهیونیست آنرا پذیرفته اند پس با آن کیفیت وجود داشته رد میکنی باید به تو گوجه زد .
وقتیکه در مقابل گنده لات جهانی و نوچه هایش می ایستی باید به تو گوجه زد . شعبان جعفری ها که الکی پروبال نگرفته اند اینجا قانون جهانی این است که یا باید دم پر ما بگردی و یا باید به تو گوجه زد .
وقتیکه جلوی نخست وزیر انگلیس و فرانسه و چند به علاوه چند خم نمی شوی باید به تو گوجه زد .
وقتیکه عدالت سازمان ملل و بیانیه های سازمان های جهانی در برابر فلسطینیان تروریست و صهیونیست های مذهبی و مروج صلح را نمی پذیری باید به تو گوجه زد .
وقتیکه جملات را با دعا برای آمدن کسی شروع میکنی که هیچ کدام از حضار معنی حرفت را نمی فهمند باید به تو گوجه زد .
وقتیکه عزت جمهوری اسلامی شیعه امام زمان را بلند کرده ای باید به تو گوجه زد .
وقتیکه سانتیفیوژ ها را از تعلیق در می آوری باید به تو گوجه زد .
تو اصلا باید خجالت بکشی که در میان سران اول دنیا می روی و حرف از ناعدالتی می زنی . باید به تو گوجه زد .
وقتی شبیه بوش میشوی و قدرتمندانه حرفی مخالف نظام جهانی می زنی باید به تو گوجه زد . درست مثل بوش که لیاقتش لنگه کفش بود . با این تفاوت که او شعبان جعفری است و تو هم برای خودت لاتی شدی . حالا بقیه هم می توانند دم پر تو بچرخند اگر بخواهند لات خوبی شوند .
عزت ما همان گوجه ای بود که صهیونیسم از روی استیصال حواله ات کرد . گنده لات اگر زورش به لوطی نرسد فحش چاروادار نثار میکند . افتخار میکنم که آلترناتیو نظام قلدرها هستی . این یعنی عزت . باید به تو گوجه زد.
مقصر منم ...
حاج حسین یکتا میگفت نری جنوب یادمان بازی و بی سیم بازی . اردو ببرید اتوبوس پروازی داشته باشید . اردو ببرید شب آخری توی اون سنگرای میشداغ مثل اونایی که امام زمانشون رو دیدند دنبال آقاتون رو ببینید . اردویی اتوبوس هاش پروازی میشه که از اول تا آخر منطقه در حال ذکرند . مگه میشه تو شهدا رو یاد کنی اونا تورو فراموش کنند . اردویی امام زمانش رو میبینه که مسئولش برا زائر گریه کنه ، مسئول اردو هر جا کارش گیر افتاد بچسبه به سجاده نماز شبش . بچه ها زیارت عاشورا رو فراموش نکنید .
مقصر منم اگه این اردو شهید نفس نداشتیم .....
رفته بودم اختتامیه اردوی جنوب دبیرستان فرهنگ ، مسئول اردوی امسال اونا علی آقای رمضانی بود . 38 نفر برده بودند . نیازی نبود کسی روایت گری کنه . فضا خودش منطقه بود . نفس حق خورده بودند شهدا را ول نمی کردند . نفس حق خورده بودند یه ماه از اردو گذشته شهدا را ول نمی کردند .
مقصر منم اگه هر زائری رو که بردیم پاش رسیده تهران بی خیال شده ....
رفقا ، زائرای اردوی جنوب اگه این اردو رو حس میکنید که تحولی نداشته براتون مقصرش منم و نفس من . برای اردوی سال بعد دعا کنید .
کمیته صیانت از آرا ملی ، حق دموکراسی یا علیه دموکراسی
این مقاله سخن کوتاهی است در مورد یک سوال تازه:
بیان بحث صیانت از آرا مردم یکی از حقوقی است که دموکراسی به هر فردی می دهد و یا فرآیندی است که علیه دموکراسی قرار دارد ؟ قاعدتا مردم حق دارند که نسبت به رایی که میدهند اطمینان داشته باشند و شائبه هر گونه تخلفی که می رود را از بین ببرند اما سوال اینجاست که آیا در دموکراسی فرآیند نظارت مردم بر انتخابات که حق همگانی مردم است باید بدون فرآیند قانونی رخ بدهد ! مگر غیر از این است که مهم ترین دغدغه دموکراسی و پیروان رادیکال آن ، عمل به قانون و جلوگیری از نافرمانی مدنی است .
با نگاهی به وظیفه قانونی قوا و بر طبق اصل 118 قانون اساسی وظیفه صیانت از آرا مردم بدین شرح است : مسئولیت نظارت بر انتخابات ریاست جمهوری طبق اصل نودونهم بر عهده شورای نگهبان است ولی قبل از تشکیل نخستین شورای نگهبان بر عهده انجمن نظارتی است که قانون تعیین میکند .
با بررسی اجمالی اصل بالا متوجه میشویم که نظارت بر انتخابات بر اساس قانون اساسی که مورد تصویب بیش از هشتاد درصد مردم ایران در دو دوره قانون اساسی اول و بازنگری آن قرار گرفته با نهاد شورای نگهبان است . پس در قدم اول گزاره ها به ما اعلام میکنند که صحبت از کمیته صیانت از آرا در قدم اول نقض قانون اساسی و بی احترامی به رای بیش از هشتاد درصد مردم ایران و بی احترامی به دموکراسی است .
دوما شورای نگهبان توسط دو نهاد حقوقی انتخاب میگردند : نهاد رهبری نظام و قوه مقننه . رهبر انقلاب توسط رای خبرگانی انتخاب گردیده است که با رای مردمی تشکیل شده اند و در دوره های بعدی نیز مجلس خبرگان با نظارت بر رهبری ایشان ، آنرا به عنوان یک نهاد قانونی بر اساس قانون اساسی تقویت نموده اند . طرح مسئله کمیته صیانت از آرا یعنی نوعی بی احترامی مستور و پوشیده شده در قالب شعار های جوان پسند و شور برانگیز به قانون اساسی و رای مردم به دو نهاد . نهاد مجلس خبرگان و مجلس (یا همان قوه مقننه) . و از آنجا که هر دو نهاد توسط رای مستقیم مردم تاسیس شده اند و نمایندگانش ادامه به کار داده اند این کار توهین به رای مردم و بی احترامی به اصول دموکراسی است .
سوم کمیته اجرایی انتخابات مانند تمام دوره های گذشته در دستان وزارت کشور و معاونت سیاسی آن است . یکی از عللی که قانون این امر را به وزارت کشور و هیئت دولت واگذار کرده احترام به رای اکثریتی است که آقای رییس جمهور را به عنوان فرد با کفایت در اداره امور کشور انتخاب کرده اند و اگر این صلاحیت به هر دلیلی در دوران ریاست جمهوری مخدوش شود مجلس نیز که با رای مردمی تشکیل شده است با اعلام بی کفایتی رییس جمهور و تنفیذ رهبری وی از این سمت خلع می گردد . وزیر کشور نیز معرفی شده همین شخص مورد اعتماد اکثریت ملت در یک برهه است که به اعتماد مجلسی که توسط رای مستقیم مردم انتخاب شدند رسیده است پس این فرآیند نظارتی و اجرای انتخابات هم با نظارت مردم و واگذاری آن به نمایندگانشان از طریق قانونی صورت گرفته و بیان و تشکیل کیمته صیانت از آرا نه تنها اقدامی علیه قانون است بلکه بی احترامی به آرای مردم و نقض همان دموکراسی است که به صورت رادیکال سنگش را به سینه می زنند .
این گفتمان درست نیست که هر جا توده ها به نفع ما بودند دموکراسی و مردم فهیم هستند و هر جا به نفع ما سخن نگفتند با پز متفرعانه روشنفکرانه دم از برتری نسبت به مردم بزنیم و بگوییم مردم نمی فهمند و ما باید از کانال های خودمان و با دور زدن قانون و نافرمانی مدنی مدرن با ژست دموکراسی خواهانه دم از نجات مردم بزنیم و از آراشان محافظت کنیم یا زنگی زنگ و یا رومی روم .همچنین باید از تمام کاندیداهایی که دم از عمل به قانون می زنند خواهش کرد که نزدیک خود را از حضور افراد بی قید نسبت به قانون پاکیزه گردانند که اینگونه بی اعتبار کردن قانون سبب بی اعتباری حقوقی خودشان میگردد .
من به شخصه معتقدم صد در صد مراجعه به رای عمومی مردم به گونه ای که رای یک آدم تحصیلکرده با رای آدمی که صرفا گذران زندگی میکند عادلانه نیست و در اینجا عقل به جدال متد دموکراسی بر میخیزد اما به هر حال در دوره ما شاید ضرورت ما را به این سمت کشانده است و حالا به این ضرورت دنیای مدرن به خاطر احترام به قانون نظام اسلامی احترام میگذاریم . دعا میکنیم که همه ی کاندیدا و فعالین سیاسی حداقل عمل به قانون اساسی را به عنوان سند وجاهت ملی و تمدن ایرانی اسلامی در دستور کار خویش قرار دهند
نیاز به گردش اطلاعات فرهنگی و آگاهی از محتوا و داده های روز فرهنگی سبب شده تا به صورت جداگانه در این نیمسال یک روز را در هفته به بررسی مسائل فرهنگی پر چالش بپردازیم . قاعدتا در مسئله های فرهنگی داشتن اطلاعات مهم ترین نیاز برای تحلیل مسائل است . انتقال تجربیات فرهنگی و گردش این اطلاعات معمولا از کانال های رسمی صورت نمی گیرد و شاید بهترین روش همان متد سنتی سینه به سینه خودمان است . جلسات روز فرهنگی بهانه ای است برای شنیدن فکر کردن و تجربه اندوختن . روز فرهنگی روز اثبات نظریات شخصی که در ذهن داریم نیست بلکه پاتوقی است برای سلیقه های فرهنگی متفاوت که تنها یک نقطه مشترک میان این جدال هاست و آن اسلام است . اسلام با زیر مجموعه هایی در عصر ما که با سرنوشت آخرتمان گره خورده است و آن انقلاب اسلامی تبعیت از ولایت فقیه و ترویج گفتمان دینی صحیح زمانه است . گاهی میشود که حرف های مهمانانمان با سلیقه و مذاق ما خوش نمی آید. شنیدن سلیقه های گوناگون و رد و بدل شدن نقطه نظرات فرهنگی خود فرهنگی است که باید در خودمان آغاز کنیم اگر به معصوم نبودمان ایمان داریم .
برای همین این هفته در اولین آزمون جلسات فرهنگیمان میهمان عزیزی داریم :

موضوع بحث :
تبیین گفتمان انقلاب اسلامی در حوزه مولتی مدیا برای نسل سوم و چهارم
نزدیکی به فضا و ابزار روشنفکری تابوی بچه مذهبی ها و یا نیاز امروز
یک شنبه ساعت ۱۶ الی ۱۸
موضوعات و مهمانان مورد نظرتان را به ما پیشنهاد بدهید .
فرهنگ هوا برای تنفس است . برای نسل بعد هوای سالمی بسازیم
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
مقیم : حُسن اگر ذاتی است پس چه نیازی به مقبول افتادن دارد ؟
مسافر : مگه نمی بینی جناب حافظ فرمودند غیر حسن .....
مقیم : قبول . مگه غیر از حسن ، دسته بندی دیگه ای برا نیکی داریم ؟ اصلا باید کلی فکر کنیم تا بخواهیم دنبال یه واژه مترادف حسن انتخاب کنیم که جامع هم باشه ؟
مسافر : اینجا شیخ ما منظورش حسن ظاهر است .
مقیم : خودت داری میگی حسن ظاهر . یعنی ظاهر پسندیده رو به عنوان یه حسن قبول میکنی ؟
مسافر : آقا امیرالمومنین در دعای کمیل می فرمایند . و باسمائک التی ملات ارکان کل شی . هر کدوم از اسماء الهی به عنوان تجلیات ذات هنگامی که صورت ظاهری پیدا میکنند حسن نامیده میشوند . یکی از این اسماء هم جمال و جمیل است .
مقیم : پس اگه این حسنه و صورتی از اسماء الهیه چرا شیخ شما بی اهمیت می دونتش ؟
مسافر : حکما در تعریف جمال گفته اند ، لطافت روح که در اثر انبساط و نور روح مجرد جسم را تحت تاثیر قرار میدهد .
مقیم : پس یعنی هر کی جمالی داشت روحی لطیف داره ؟
مسافر : نه . نکته هم همینجاست . زیبایی ظاهری که به چشم سر خوشایند آید بی اعتبار است چون آنی در پی ندارد . در دوره ای که جمال تعریف مادی پیدا کند ، پیرایشگران ثروتمند ترین مردمان هستند ، آینه ها قیمتی میشوند و اکسیر جوانی کیمیای هستی .
مقیم : پس شیخ شما در پی چه حسنی است ؟
مسافر : لطافتی که زائل شدنی نیست . بنده آن باش که آنی دارد . آن زوال پذیر نیست . آن بالاتر از حال و پایین تر از مُقام است . آنجا دیگر ظاهرها صورتهای مثالی هستند که ترکیبی از خاک و لجن بد بویند . جمال تعریفش به خط و خال نیست . دیگر ابروی برداشته و ریش بلند و صورت سه تیغه و پروفسوری و سیبیل چنگیزی ملاک قضاوت نیست .
مقیم : اگه ملاک نیست پس چرا برای شیخ شما قبول مردم صاحب نظر مهمه ؟
مسافر : تفاوت در دو لفظ است . مردم و مردم صاحب نظر به قول افلاطون دموکراسی (موبوکراسی ) و آریستوکراسی . اگر قبول شرط است قبول کننده هم باید صاحب شرط باشد . صاحب نظر یعنی صاحب چشم دل . چشم دل خط و خال باطن را میشناسد . پیرایشگر دل ، آینه اش جام می است . خرقه به باده فروش میدهد که جام می به گرو بستاند . در جام می است که فروغ رخ ساقی فتاده . دل حرم قدس است . و بعظمتک التی ملات ارکان کل شی . با این عظمت چگونه در این خانه جا میشود . یا خانه بزرگ است و یا صاحبش برای ورود به این خانه خود را به رگ گردن نزدیک میکند . به دعای پیر میکده ان شاالله خدا به ما حسن ظاهر و باطن را اعطا کند
انقلاب در انقلاب
هر زمان سخن از انقلاب اسلامی و پرسش از ماهیت آن شکل میگیرد ، یک طرف این بحث پرسش از نسبت ماهیت انقلاب اسلامی با مدرنیته است . برای پاسخ گفتن به این سوال از زعم نویسنده با یک چهارراه علمی مواجه ایم که در آن فلسفه ، تاریخ ، اجتماع و دین در یک نقطه به اجماع رسیده اند و نتیجتا هرگاه بخواهیم از این کثرات به وحدت رسیده سخن بگوییم نیاز به تجزیه و تحلیلی داریم که هر جز هم علت و هم معلول جز دیگر است . به ناچار در این مقاله بیشتر به تجزیه ماهیت فلسفی انقلاب اسلامی و مدرنیته می پردازیم و درباره سایر اجزا در هر زمان که ضرورت حکم میکرد به ایجاز سخن میگوییم . باشد که در تعارض گفتمان ها قابل عرض باشد .
اگر نگاهی به جوهره ی مدنیته بیاندازیم ، مدرنیته خویش را صاحب حرکت مدام و انقلاب در عالم می داند . هر جا فلسفه مدرنیته و عقلانیت مدرن پا گذاشت در پی آن بود نسبت به عصر سنت و ارتجاع گذشته -که گاه در قالب دین بوده و گاه در قالب آدابِ در تزاحم با سوبژکتیویسم انسان مدار - قیام کند و در اصطلاح در زندگی انسان مدرن انقلابی انجام دهد . در واقع مدرنیته از آنجا که خویش را هژمون غالب فرهنگی و دائر مدار عالم میداند که راه سعادت و یافتن اتوپیا شناخته و خویش را در نزدیکی آن احساس میکند ، با معرفی سنت ها و ارتجاع به عنوان بند انسان در رهایی از رنج انقلابات مدرن را سامان میدهد . انقلاباتی که هیچ خط قرمزی به جز مدرنیته ندارند . فی الواقع مدرنیته در بر انداختن سنت هایی که با عقل انسان مدار در تعارض اند به صورت رادیکالی برخورد انقلابی دارد ولی در مقابل ماهیت مدرن و اومانیستی خویش همانند محافظه کاران عمل میکند و دقیقا به خاطر همین عدم انعطاف پذیری در مقابل خویش است که معارضین خویش با عبور از مدرنیته ، در پی یافتن فرهنگی تازه برای دائر مداری انسان هستند . وجه تاریخی انقلابات مدرنیستی با وجه فلسفی آن پیوندی نا گسستنی دارد . در هر انقلاب بزرگی که در چند سده اخیر مشاهده میکنید اصل از شعائر مدرن انسان پرستانه را به عنوان محور و ایدئولوژی نخبگان مشاهده میکنید . در انقلاب فرانسه ، انگلستان و آمریکا جمهوریت ، آزادی به تعبیر لیبرالی و اومانیستی و نیازهای عصر جدید چون ملت پرستی و .... در محور این شعائر قرار دارند . نظام جمهوریت و فرهنگ دموکراسی که زاییده تفکر مدرن است خط قرمز انقلابات مدرن و به عبارت دقیق تر آرمان انقلاب های مدرن معاصر است . مدرنیته و مردم پرورش یافته در محیط مدرن انقلاب میکنند تا دموکراسی به معنی حکومت مردمی در برابر حاکمیت قدسی داشته باشند . جمهوریت میخواهند چرا که دیکتاتوری را نفی کند و نفی دیکتاتوری از آن روست که سوبژکتیویسمی که تو را در محور عالم قرار داده اجازه نمی دهد کسی بر تو حاکم گردد مگر آنکه قرارداد اجتماعی را پذیرفته باشد که تو او را حاکم خویش کنی . به تعبیر بهتر حق حاکمیت از آن توست و تو آنرا میبخشی تا از جنگل به جامعه مدنی برسی . پس در این انقلاب ها با ارتجاع فرمی مواجهیم . چرا که هیچ گاه انقلاب مدرن به انقلابیون این اجازه را نخواهد داد که علیه دیکتاتوری دموکراسی قیام کنند و اگر در سیر تاریخی این چند سده عالم نگاهی بیاندازیم مشاهده میکنید که چه بسیار دیکتاتورهایی که با فرم دموکراسی دیکتاتوری خویش را اعمال میکرند و مدرنیته در برابر آنان عقب نشسته بود چرا که فرم مدرنیته در این جوامع به صورت کامل و جامع به اجرا دی می آمد . نگاهی به زندگانی شاه مخلوه و رضا خان پهلوی در ایران ، ناپلئون و کرامول در اروپا مصداق هایی برای سخن من است و همچنین در دنیای معاصر ما رییس جمهور آمریکا که ادعای دموکرات ترین کشور عالم را دارند از طریق اعمال دموکراسی و فرآیند جمهوریت دیکتاتوری و جنگ طلبی را رواج داده اند . چرا مدرنیته اینجا به سکوت در آمد ؟ جواب واضح است مدنیته نمی تواند علیه فرم خویش قیام کند . مدرنیته علیه جمهوریت و دموکراسی قیام نمیکند و این یعنی ارتجاع مدرن . ضمن اینکه نسبت میان مدرنیته و قدرت را نیز نیچه به خوبی تاویل و تفسیر کرده است . با این نگاه و تفسیر از مدرنیته به سراغ انقلاب اسلامی می رویم . اگر به روند انقلاب اسلامی از لحظه مبارزات تا پیروزی و پس از آن نگاهی بیاندازیم قاطبه ی رهبران دینی انقلاب که بخش اعظمی از جامعه را آنان به قیام داشته بودند اعتقاد داشتند که انقلاب اسلامی ، انقلابی برای احیای شعائر دینی است . انقلاب اسلامی ایران اساسا در گفتمان خود با عقلانیت مدرن ، با کاپیتالیسم به عنوان چارچوب اقتصادی مدرنیته ، با سوبژکتیویسم به عنوان ریشه مدرنیته با لیبرالیسم به عنوان فرهنگ مدرنیته در تعارض و تخاصم بود چگونه میتوان انقلابی را که در تعارض با عناصر مدرن است مدرن نامید ؟
ممکن است سوال بپرسید که فرم جمهوریت زاییده دنیای مدرن است ؟ در جواب ابتدا باید نسبت خویش را با گفتمان های روز اعلام دارم و بگویم من برای پاسخ این پرسش مانند روشنفکران دیندار امروز به نسبت میان اسلام و دموکراسی نگاه نمی کنم بلکه این فرم انتخابی را ضرورت مردمی می دانم که در دنیای مدرن تنفس کرده اند و حال گرفتن این هوای آلوده از رگ ما به یکباره سبب ضرر است و هر ضرری قاعدتا ستون این خیمه تازه برافراشته شده را پایین می آورد . با نگاهی به تاریخ ایران پس از اسلام در زمانیکه حکومت دینی سربرداران تاسیس شده کسی با فرم جمهوری شیخ حسن جوری را به رهبری کوتاه مدت مردم سبزوار نگماشت . چرا که در فرهنگ مردمی آن عصر شیخ حسن مردی عابد است و مجتهد و فقیه و بی گمان شایستگی برتری دارد . اما در دنیای امروز که به این سمت و سو رفته است که هر انسان خدایی تجسم یافته در هیکل آدمی است چگونه میتوان به این باور نزدیک شد که شایسته ای بر بالابلندای حاکمیت بنشیند و اینجاست که ضرورت حفظ فرمی جمهوریت آشکار میگردد . همچنین دلایل نقلی اعم از حکومت سیدنا و مولانا امیرالمومنین و اشاره این حدیث که ملک با ظلم و جور نمی ماند و مصداق ظلم به مردم حکومت با زور است در کنار هم نشسته اند تا چاره ای جز پذیرفتن فرم انتخاب و جمهوریت نباشد . علی ای حال سخن کوتاه کنم و در پایان اینگونه جمع بندی نمایم که انقلاب اسلامی در ساختار و فرم خط قرمزی برایش نیست و در فرهنگ نیز با احیای نگاه انسان به عالم قدس و عبدانیت در مقابل سوبژکتیویست در تعارض و تخاصم مدرنیته است و از آنرو میتوان آنرا انقلابی فرامدرن نامید که در به لحاظ ساختاری و فرهنگی در یک چارچوب سنتی قدسی قرار میگیرد
http://www.tymian.ir/sabagroupMeymeh/SABA%20meymeh-Zinate%20asemoon.mp3
جنگ . اسارت . لات . عشقی . رسول ترک . ابوترابی . روسری سرخ . مجاهدین . خلق مبارز . وطن یعنی . ....
لابه لای خنده های مردم در سینما گریه می کردم . اونجا که خانواده اسرا رو اوردند تا اسرا برای تبلیغات والیلی بخونند و صلیب مرگ از شادی مردم و مهربانی سید قاعد فیلم و عکس بگیرد . همونجا که رسول ترک ما با شیخ فیلم دست به دست داده بود همونجا که همه اسرا بودند و مرضیه پرسید پس مجید کو ؟
اخراجی های ۲ وطن بود و جنگ و مذهب و من که تمام وقت لب گزیدم که جا ماندیم حتی از اخراجی ها
عکسهای خانه مشروطه اصفهان




این حال من بی توست ...

عید همه مبارک . سال 88 . ماه هشتم . روز هشتم . تولد امام هشتم .
امسال سال آخره ........
فوری فوری فوری فوری
وبلاگ شورای فرهنگی بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران در ۱۸ اسفند ماه ۸۷متولد شد .
بس کن سوز و اشک و دل و قلوه و رودل نوشته رو . برو سر اصل مطلب . عقلانی حرف بزن .
و لبخند است جواب این هوای هر روزه نفس که یا بچگی میکند و یا هرزگی . اعوذبالله من نفسی .
اگر بخواهیم استدلالی حرف بزنیم که چرا پرچم سرخ حرم اباعبدالله در آسمان با باد تکان میخورد باید به یه قاعده مهم در قوانین فیزیک اشاره کنیم . قانون وادادگی . قانونی که هر چه جسمی خودش را بیشتر وا بدهد بیشتر تکان میخورد . بیشتر بی سامان میشود . طبق همین قانون مهم علمی و ریاضی که هیچ وقت مو لای درزش نرفته وقتی همین جسم واداده به تکیه گاه محکمی مثل میله ای که از گنبد طلایی بیرون آمده متصل شده باشد هر چقدر هم که واداده باشد باز هم هر جایی نمیشود . پرچم است دیگر . هر چقدر هم که باد بیاید ، اصلا طوفان بیاید باز هم سر جایش است .
بر اساس اصل حرکت جوهری مرحوم صدرا هم که نگاه کنی هرچند که این پرچم سرخ در حال حرکت جوهری است اما قوام ماهیت دارد چرا که وصل است . حتی اگر تمام ارکانش میل به تغییر ماهوی داشته باشند اما چون ستون و جوهره اش در گره خوردن به میله های گنبد شکل گرفته اند این حرکت جوهری بدون تغییر ماهیت بوده و شکل و ساختار تنها به سمت علت غایی و راستای همان تکامل حرکت میکند .
همچنین خدا رحمت کند مرحوم ابن سینا را که در اشارات نمط سوم می فرمودند که اگر به خوبی نگاه کنی بر اساس سلسله مراتب علیت وزیدن باد و سیال بودن پرچم سرخ بر چگالی هوا سبب می گردد که معلول که همان پرچم سرخ حرم ارباب باشد به سمت جهت باد وزیدن بگیرد و از قضا این پرچم همیشه به سمت حرم شاهزاده ، سلطان ، ادب عالم ، سقا ابالفضل است و شاید در سلسله مراتب علی ، هنوز نتوان علت برای آن یافت اما همانگونه که ارسطو دانشمند یونانی در آکادمی افلاطون فرمودند مگر عالم بی علت میشود و استاد ما فارابی می فرمود خدا نظام علی را به عنوان قانون سبب و مسبب در طبیعت جاری ساخت و طبیعت بدون این قانون عملی را انجام نمی دهد که خلاف امر خداست و معلول که تمام وجودش و ادامه حیاتش به علتش وابسته خلاف علت کاری نمیکند و طبیعت از علت خویش تخلف نمیکند و پرچم به سمت بادی که می وزد می گردد و اگر هم همیشه به سمت حرم سلطان است یقینا از جهت باد است .
شیخ شکاکین غزالی در نظامیه مشغول پرسمان بودند که به این اشکال رسید فرمود آنان که مدعی نظام علی هستند باید ثابت کنند که آیا باد علت حرکت پرچم به سمت حرم است و اینکه چون باد تقدم دارد بر حرکت پرچم نیز حرکت میکند . اصلا تقدم و تاخر اصل است و یا علیت ؟ و جای فیلسوفان علم خالی است که از انتهای کتاب قطور تاریخ فلسفه با کاپلسون فریاد بزنند که علم تجربی ثابت کرده که تنها راه اینکه این نظام علی و معلولی را بتوانیم ثابت کنیم اندازه گیری بر اساس اصول آزمایشگاهی است اگر قابل ابطال بود این را به عنوان یک فرضیه و نظریه تا زمان ابطال می پذیریم .
و مادربزرگ من که با پاهای درد گرفته اش همراه با خواهر کوچکم و پدر و مادرم پس فردا عازم کربلایند به دنبال یقینی می گردند که بتوانند بنشینند رو به روی پرچم و گریه کنند و هیچ وقت فرصت آزمایشگاه را ندارند .
سهروردی و قونوی آمدند به کمک که مادربزرگ پیر که عشقت این استی که روی چارپایه پارچه ایت بنشینی و به اندازه همه نوه هایت نماز حاجت بخوانی به اشراق دلت نگاه کن که اشک هر جا در غم شما پرده در شد همانجا که قبله را یافتی هر چه دلت گفت هرچه نور باطنیه تو را از مغرب جهل به مشرق اوهام و صفات رساند همانجا در وادی حیرت بنشین و از دلت بپرس چرا پرچم حرم به سمت بارگاه سلطان ادب است .و ملاصدرا آمده بود و همه اقوال را آورده بود که استاد ما ابن عربی در ترجمان الاشواق فرمودند که پرچم همان حقیقت محمدیه است که راه را بر ولی مطلق عامه نشان می دهد تا به کمک آن به سفر چهارم اسفار برسد .
انتلکتوئل دستی به زیر چانه اش زد ، سیگار برگش را با لبه ی شربتش صفایی داد و با فندکش بازی می کرد . خودنویسش را از وسط کرواتش در آورد روی کاغذ نوشت . اسطوره و پرچم ملت ها را بیچاره کرده . پرچم همان افیون ملت بدبخت عراق است که اگر کمی به دیالکتیک باد و پرچم می اندیشیدند همینک را آزادی را می یافتند . آه آزادی در و گوهر دریاب . آزادی پرچم حقیقی . ایمان من . ای مردم پرچم پرست . ای دوزخیان زمین . باید از عالم جدید خرافه زدایی کرد .
و گل سرخی که محاکمه اش را اینگونه شروع کرد . به نام صاحب این پرچم یگانه مبارز حقیقی سوسیالیسم الگوی مبارزان علیه ظلم طبقات . و شریعتی که از انتهای سلولش فریاد میکشید مادربزرگ پا دردی درست است که پای هیچ قرارداد استعماری را این پرچم امضا نکرده اما بیا از این استحمار دست بردار بیا این پرچم را بردار و پرچم کاوه اش کن با خون حسینی . بیا پرچم شو نه پرچم پرست . بیا بگو پرچم مبارز و موحد سوسیالیست است ...
و مادر و پدر و خواهر و مادربزرگی که تمام حجاب های عالم رو به روی آنان و پرچم می ایستد .علم و حجاب اکبر و مادربزرگ که بی خیال همه ی این اقوال و پرده ها تسبیحش را از کیفش در می آورد و صد مرتبه می گوید حسین و خواهر کوچکم که از الفبای زندگی فقط تکلیف مدرسه را آموخته وقتی بهش میگویم شنبه دیگه تو کربلایی باورت میشه کز میکنه گوشه خونه و جوری که کسی نبینتش گریه میکند و پدرم و مادرم که دم عیدی بعد از خستگی سال کهنه رخت سفر بستند و پای گادامر و فردید و ابن سینا و ملاصدرا و قونوی و ابن عربی و کانت که در دام زلف شما گیر میکند و هیچ مهم نیست که چقدر میدانی . دکتری علوم سیاسی داری یا سوم دبستان را سال کشف حجاب تمام کردی و پدر روحانیت گفت دیگه نیاز نیست به کفرستان بری علم بیاموزی . مهم نیست . مهم این است که رو به روی پرچم نشستی و از خودت می پرسی چرا این پرچم سرخ به سمت حرم ابا الادب می رود و دل که به جای همه این حجاب ها هی مقتل ها را به یاد تو می آورد .......
پرچم سرخ گنبد سلطان عشق به سمت حرم ابالفضل است .... هنوز خیمه ها چشم به عباس دارند ...................
عمو برگرد با آقایمان مهدی .
مصطفی همه جا بود ، فاینما تولوا
میخوای اعتقادی به حضور و نَفس عالم قدس در عالم خاک داشته باش و یا میخوای معتقد باش که هر اتفاق این عالم بر یک سری قواعد علمی دو دو تا چارتایی بنا شده که نقض هیچ وقت نمیشه و این خرافاته که همه چیز رو با نگاهی به عالم دیگر تفسیر میکنید . متنی که در زیر میخوانید یادداشتی است از حضور آقا مصطفی چمران در دوره ای از اردویش ، اردویمان ، اردوی پانزدهم سفر به مناطق زیارتی جنوب ایران . «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاهم عند ربهم یرزقون»
آسمان هم مکان عجیبی است به خصوص وقتی کار به ته ته خط میرسه . به خصوص وقتی به جایی میرسی که هیچ کسی هیچ کاری نمیتونه برات انجام بده . اون وقت می مونه تو و آسمون و سری که موقع شرمندگی رو به بالا گرفتی . رسم جالبی است که هر وقت بی کس شدی سربلند میشی . این یعنی توحید . وقتی فهمیدم دیدم آقا مصطفی معلم ما شده .
امام صادق فرمود . آه اسمی از اسما خداست . نگاه که کردم دیدم چقدر اسمش را بی اختیار بر زبان ما گذاشته و چه بهانه ای بهتر از آقا مصطفی . هر چقدر هم که کار کرده باشی روز برداشت یوم الحسرت است . آه آه ........
سال گذشته که جنوب رفته بودیم دقیقا غروب اربعین بود که رسیدیم شلمچه . رسمه چلم عزیزی که میشه همه رفیقا و آشنا و اقوام جمع میشند بهم تسلی می دیدند . دیدم عجب قسمتی شده . اینا ما رو رفیق خودشون گرفتند گفتند بیا اربعینیه با هم توی شلمچه امام زمان رو تسلی بدیم . رفاقت هم دعوتیه اینجا . لوطی منشی حکم میکنه سبیل رفیقت رو چرب کنی نگن گشنه خواب رفته . از وقتی آقا مصطفی رفیق ما شد آبروداری کرد ......
ساعت 10 شب روز قبل از حرکت . به هر دری زدیم که قفل قطاری رفتن ما باز بشه نشد که نشد که اون رفیق ما گفت آخه دکتر تو ناسلامتی دکتر این مملکت بودی یه قطار نمیتونی بندازی تو خط . یادمان نبود چریک یعنی سختی . 12 ساعت مانده به حرکت بلیط داشتیم .
با عصبانیت از اتوبوس پیاده شد . رفت توی اتوبوس جلویی . انقدر عصبانی بود که غیر از داد زدن سر راننده ای که داشت جون شصت نفر رو به خطر میانداخت آروم نمی گرفت . در اتوبوس رو که با کد داد بیداد کنه چشمش افتاد به عکس آقا مصطفی که زده بود روی شیشه جلوی اتوبوس . در رو بست راهش رو کشید رفت سمت اروند .
دوکوهه بودی ایستاده و ناظر بر کاروانت و همه را با حاج همت سلام و درود دادی ، همانجا که خط مقدم ما ایستادی و اتوبوسهای گم شده ما را تا خرمشهر آوردی و دو دستی تحویل دادی ، اروند بودی و روضه ی موج مزن آب فرات خواندی ، شلمچه کنار فنس های به سمت کربلا ایستادی و جاده را نشانمان دادی همانجا که زده بود 478 کیلومتر تا کربلا ، جایی که من و رفیقام جا موندیم ، خودت ما رو کندی از اون زمین ، طلاییه بودی مگه خودت رفیق حسین خرازی رو قسمت ما نکردی ، راوی که از قضا اون روز یک ساعت زودتر از کاروانش رسیده بود ، هویزه با علم الهدی نشستی و خودت سفره ما را انداختی و دست ما را گرفتی و بردی دهلاویه ....دهلاویه دهلاویه دهلاویه . من توی دهلاویه کاروان رو تحوبل شما دادم . کاروانی که از اول دست خودت بود . تو حتی میشداغ هم با ما بودی همونجا که فئوگاز و منور و اس پی جی و رگبار تیربار هوایی و کلاش ترس رو انداخته بود به تن مشقی رزم شبانه ما . و تو بودی که گفتی من و چند تا از همین بچه محلی های خوزستان یک سال واقعی مقابل سرب و 120 و 140 واستادیم و تو بودی که فکه بالای گودال قتلگاه ایستادی دست در گردن آوینی و گفتی خداحافظ همسفرهای پانزدهم .
ساعت 5.30 است . 40 کیلومتر تا اندیمشک مانده . دوباره ساعت حرکت قطار رو مرور میکنم . 5.45. به عبارتی اگر با همین سرعت هشتاد کیلومتر برویم نیم ساعت دیگر میرسیم . دو دو تا چارتا میکنم باید با 160 تا برویم تا برسیم . امان از این دو دو تا چارتا . 6.15 که همه کاروانمان رسید قطار از دور پیدایش شد و شما که برای آخرین بار جلوه کردی و با تک تک بچه ها خداحافظی کردی . از پنجره قطار در ایستگاه راه آهن اندیمشک دیدیمت که دست تکان می دادی . خداحافظ آقا مصطفی .
سفر پانزدهم
حقیقتش از دست من سائل برای قدردانی از زحمت های همه بزرگوارانی که در سفر پانزدهم با هم خادم شهدا شدیم غیر از این نوشتن ها چیزی بر نمی آید پس از صمیم قلب ، با سوز دل و اشک چشم این نوشته را تقدیم میکنم به علی اکبر آسا سرباز حاج علی محمود وند که افسار اتوبوس های ما در مسیر در دستان او بود و امیدوارم روز قیامت پیشاپیش من حقیر تیم پیشرو ما برای رسیدن به خیمه ی عزای امام باشد ، تقدیم میکنم به علی شمسی پور سرتیم ، تیم کمیل که با قامت بلندش و تواضع بی نظیرش مرا شرمنده کرد ، تقدیم به مهدی مقام فر فرمانده مرکز بسیج که زحمت جبران خراب کاری های مرا در اردو به دوش کشیده بود ، تقدیم به مهدی صفار سرتیم ، گروه اباذر که لبخندهایش به گیردادن های من سفر پانزدهم را معنادار تر کرد ، تقدیم به سید بزرگوارم ، آ سد حسین آقای موسوی سردار پشتیبانی که نگذاشت از روز اول اردو تا آخرین لحظه حتی یک ثانیه دغدغه پشتیبانی داشته باشم حسین گوهری است بی انتها که امیدوارم صیاد دُر شناسی به ابدیت پیوندش بزند ، تقدیم به علی زارعیان که از ترس شارژ نبودن بی سیم مسئولان اتوبوس ها سه شب نخوابید و حقیقتا نظم اردو از دلسوزی های او بود ، تقدیم به مهدی باجلان ، میرباقری ، شعبانیان ، حیدری و مسئولان اتوبوس ها که هر یک باری را برداشتند ، تقدیم به سعید فاتحی و احمد بایرامی که در جمع آوری هزینه اردو یاری دادند ، تقدیم به مجتبی حسینی روابط عمومی بزگوار که از مشهد الرضا عازم مشهد شهدای جنگ شد ، تقدیم به میثم حبیبی که راننده ها را ترسانده بود که مبادی آب در دل زائر شهدا تکان بخورد ،تقدیم به حمید رضایی سرباز پاکدل مرکز ، تقدیم به سید کاظم منظورالاجداد که می دانم چقدر خسته شده ،تقدیم به ممد نصیری که هر جا نیاز بود با کمکش باری از دوش ما بر میداشت ، تقدیم به علی آقای رمضانی که متواضعانه عقب روی این کاروان را در دست گرفت و جا مانده ها را به مقصد می رساند و تقدیم به همه بزرگوارانی که زحمت نظم و پشتیبانی 382 نفر از خواهران را کشیدند و در نهایت تقدیم به آقا مصطفی چمران که آبروداری کرد ........
خاطره رو پاک کردم . هدفم از نوشتن مطلب نکته ی خاصی بود که احساس کردم خواننده ها برداشت دیگری میکنند که خیلی مناسب نیست . حق با همه دوستانی بود که مطلب را نقد کردند . اشتباه کردم این مطلب رو نوشتم . امیدوارم پشیمان شوم و دوباره بگذارمش روی وبلاگ .
تمت
جهت انبساط خاطر و خسته نباشید به همه بزرگواران زحمت کش
چمران مثل هیچ کس نیست . اردویش هم مثل بقیه نباید باشد . اصلا خدا قسمت کرده اردوی امسال پارتیزانی برگزار شود . چه عیبی دارد . یک بار هم بیا تجربی ببینیم چمران چه میکرد . مثلا میشود به جای قطار که فکر کنم کم کم گرفتن بلیطش نیاز به چند سال نذر روزه و صلوات دارد با همین سی یک صد و سی خودمان روی دو کوهه هلی بورد کنیم . اصلا با پای پیاده چطور است . جای سعید قاسمی خالی که بگوید جنگ بعدی از همین نقطه است باید وجب به وجبش را شناخت خب چه بهتر که این شناختن با پای پیاده باشد . اصلا چمران مگر غذای گرم میتوانست بخورد . تو در اردوی شهید چمران باید شرایط رو درک کنی . شرایط زندگی یک چریک مسلمان . نه اشتباه شد یک مسلمان چریک . آدم وسط میدان جنگ که مرغ و پلو نمیخورد . چی سید جون ؟ قربون جدت برم حلیم دوکوهه چی شد؟ اینجا موقعیت جنگیه . وسط بیابون کلاغ با کلاش زدی چنگالش بریز دور بنداز تو آبجوش کله کلاغ بزنیم جون بیگیریم . بالاخره یه جوری باید با چمران هم ذات پنداری کنیم یا نه ؟ خداوکیلی انصافه بری زیر پتوی گرم و نرم پادگان ها ، حموم آب گرم ، دستشویی فرنگی و .. اونوخت اسم اردو رو بذاری چمران . والا . سرباز با پوتین ، دست رو ماشه چرتکی میزنه تا اگه تک و پاتک شد جلدی بپره پشت خاکریز و تتق تق تق . تو فکر میکنی با یه ملیون تومن که بنده الان در دست دارم میشه اتوبوس ، قطار ، غذا ، بنر ، تبلیغ ، پوستر ، افتتاحیه ، اختتامیه ، راوی ، نشریه ، صفحه بند ، غذا ، مقر و الخ اون هم به تعداد 700 نفر تهیه کرد . نخیر آقای من . همین آقای مقام فر به طور مثال فکر میکنی روز بعد از اردو کجاست؟ مرکز ، منزل ، تهران ، ایران . نه اشتباه نکن . همیشون(همین ایشون) بازرس ویژه گذاشتن تا دقیقا ثانیه ای پس از پیاده شدن از قطار برگشت راهی اوین محترم شوند . بله پول که شوخی نیست . تو همه زندگی رو برای شهدا و انقلاب گذاشتی . انقلاب که برای آقای هاشمی محترم ، هیئت محترم تر آشپزخانه ، حاج حسین یکتای عزیز چشم به راه و ریاست محترم رجا (بخوانید وزیر راه به شرط ها و شروطها )پول نمیشود . آقای مقام فر من از همون اول هم گفتم من یه تراکتور داشتم اومدم اردوی جنوب ، وقتی برگشتم همون یه تراکتور هم نداشتم . تا اینو گفتم اون سید عزیز روحی لک فداک در حالی که در حال کندن جامه هاش در مقابل آژانس قطارپیمایی بود ناگهان با مشت محکم به شیشه زد و گفت آقای رییس دیوونم کردی و ژس رو از دست سربازی که به سمتش میدوید گرفت و تیر هوایی زد و بعد . دی ل دی ل دی .( صدای فشنگی که با پژواک چند مرتبه به زمین برخورد میکند) و در پایان هم که بازرسی سازمان رضا سراج - معذرت میخوام- رضا کیانیان طی یک عملیات جنگ روانی تونست گروگان ها رو از دستش خارج کند ناگهان اسحاق از دور با هلی کوپتر میشینه روی زمین و یه ورق رو تو دستش تکون میده . حکم آقاست . واااای خدای من . بعد از یک ماجرای پر التهاب خوشحال خندان میریم که قطار رو بگیریم که کارمند محترم رجا عنوان میدارد که نه من به حکم قانون عمل میکنم . نمیشه . وای خدای من کاش تیر هوایی رو سید تو سر این میزد .اونخت تیر عجب پژواک صدای باحالی داشت. تق بوووووف . َََاَاَاَااَه . آخیش بازرس ژاور رو کشتم بیا بریم سوار قطار بشیم . در همین لحظاته که یاداور میشیم که ای وای برنامه افتتاحیه رو برگزار نکردیم . حالا بیا و مسئول محترم صاحب سالن محترم تر فنی رو راضی کن که ما سالن میخوایم . وای خدا من لطفا دوباره پژواک تق بوووووف . َََاَاَ نه منو نکش من یه راز مهمی رو باید بهت بگم حاجی !!! صحنه شبیه ماتریکس میشه و گلوله ها آروم آروم به سمت مسئول سالن فنی در حال حرکتند . سالن در حال تعمیراته . َََاَاَاَااَه تق بوووووف . نه اشتباه نکن این دفعه پژواک صدا به سمت خود منه .نمردم . فکر کنم منم مثل امیر سرافزار پادگان میشداغ ضد گلوله شدم از همون اول اردو هم میدونستم که هیچ کس به اندازه من با امام حسین رابطه عاطفی نداره . آخیش مثل اینکه همه چیز جور شده . من از همه مسئولین محترم نهادهای محترم تر کشوری ، لشکری ، پدافندی ، ورزشی و بازرسی که با کمک های نقلی ، نقدی و منصفانه ما را یاری دادند کمال امتنان را دارم و از مسئولین محترم زندان اوین و قصر پیشاپیش درخواست میکنم که جای مناسبی رو برای ما تدارک ببینند و همیجنا عرض میکنم ما خودمون محترمانه بعد از اردو خدمت می رسیم پول چرک کف دسته میاد و میره وگرنه دنیا به هیچ کس وفا نکرده .
تا اردوی جنوب ۱۴ روز . شهدا مدد.


این دو عکس هم هدیه به رفقای جنوبی که شرمنده همه زحماتشون شدیم .

آقا مصطفی چمران
مهاجری به قامت آفتابگردان
ماجرای این نوشته از اونجا شروع شد که به دنبال یک اسم خوب برای اردوی جنوب امسال میگشتیم :
امسال به لطف خدا که صد چندان برابرتر از صد چندان شده قراره که در فرصت اواخر ماه صفر بار سفر ببندیم و عازم مناطق عملیاتی جنوب شویم . اما قشنگی کار اونجاست که اردوی امسال به اسم مبارک دکتر شهید عارف مجاهد آقا مصطفی چمرانه.آنقدر بغض در گلویم هست که هر چه می نگارم آشفته گویی است در وصف سرداری که دیگر هیچ گاه زمین چو او را نخواهد دید . آقا مصطفی به طراوت قلمت عذر آشفته گویهایم را در مقابل عظمتت بپذیر که خرد در مقابل شاه به جز عجز چه دارد .
.) شاگرد مهندس بازرگان در درس ترمودینامیک بود . آخر نیمسال که نمره ها را روی برد دانشکده فنی زده بودند نوشته بود . مصطفی چمران : 22 . بورس شد دانشگاه های آمریکا .
..) فرودگاه مهرآباد1335 . مادر : وصیت میکنم خدای بزرگ را فراموش مکن
فرودگاه مهرآباد 1357. آقا مصطفی چمران :مادر به تو اطمینان میدهم که در این مدت دراز حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم.
...)12 تن از اعضای انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا در معبد سازمان ملل که محل عبادتی برای همه ی ادیان است علیه حکومت پهلوی تحصن کردند.دقایقی بعد تصویر آقا مصطفی در تمام جهان در حال مخابره بود . پلیس ضد شورش داشت او را از روی پله های سازمان ملل کشان کشان به بیرون پرتاب میکرد . ناسا مدیر سیاسی دیگر نمیخواهد.
....)شاگرد اول کلاسهای آموزشهای سخت چریکی در مصر در کنار عبدالناصر بود . آقا موسی صدر دنبال مهندسی میگشت که مسئول یک مدرسه شیعیان در لبنان شود .به آقا مصطفی تلفن زد. دکتری فیزیک ، عضو پروژه تحقیقاتی فرستادن اقمار مصنوعی به دور کره ی زمین چند ثانیه فکر کرد . : من در خدمتم .
.....)نزدیک انقلاب که شد با چریک های لبنانی که تربیت کرده بود با هواپیمایی که سوریه در اختیارش گذاشت آمد تهران . دید انقلاب که شده ، خواست برگردد لبنان . امام فرمود همینجا پیش ما بمان . ماند.
.....)چند هفته بود در جبهه ها مانده بود . کار بدجوری گره خورده بود . آقا مطصفی تلفن . حاج احمد آقا بود : امام می فرمایند دلم برای چمران تنگ شده . بعد از ظهر برای گزارش جنگ رسیده بود خدمت امام.
زبان من قاصره . چی دیگه بگم . چی بگم وقتی آقا مصطفی در یاداشت خودش نوشته در آتشی سوزان در حال سوختنم . در جنگ . نه . در آمریکا در دل تمدن شهوت . چی بگم وقتی نوشته هیچ گاه گمان نمی کردم آتشی سوزنده تر از آتش هم وجود داشته باشد .
به نظر شما برای این همه عظمت اگر بخواهی اسمی انتخاب کنی ، سخت نیست ...شما چه اسمی میگذارید؟
ادامه دارد

شهدا را به خاک نه به یاد سپردیم
دفن شهدا در دانشگاه تهران
در عجبم از حکمت حضرت اله . محرم . هشت محرم . دانشگاه تهران و شهید . 5 شهید . گمنام . نه نه بی نام . همین برائت استهلال کوتاه برای آغاز کلامم کافی است .در مقدمه هم عرض کنم این مطلب که فعلا میگذارم مطلب اصلی نیست و ان شالله مطلب اصلی دفن شهدا رو که با عنوان برای ثبت در تاریخ هست و مربوط به کلیت مسائل و حواشی است در فرصت دیگری که حال مساعدی داشتم قرار میدم . این مطلب هم موقتا عرض میکنم . هر چند ضعیف و خالی از حرف است . ان شالله طلبتون
به نام صاحب همه قلم ها .
1)سه ماه قبل از ...
نشسته بودیم در میان حلقه رندان مرکز و در حال برنامه ریزی برای به آینده که دیدیم غریبه ای وارد جمع شد و صدا زد آقای نجفی . من رو از جمع خارج کرد تا چند دقیقه ای صحبت کنیم . گفت ان شاالله پنج روز دیگه میخوایم چند شهید رو توی دانشگاه تربیت مدرس خاک کنیم . میخواهیم مراسم وداع شهدا رو توی دانشگاه شما بگیریم . شما زحمت بکشید فقط مسجد رو هماهنگ بفرمایید و اون روز هم انتظامات جلسه رو به عهده بگیرید .
2)سه ماه قبل از ... + پنج روز بعد
شهدا تشریف آوردند مسجد و تا صبح برنامه ای بر پا بود که عرض کرده بودم قبلا . وسطای برنامه رفیقمون من رو کشید بیرون رو گفت میدونی برا چی شهدا را میخواهیم اینجا باهوشون وداع کنیم (قابل توجه بچه های امیرکبیر) چون قراره سه ماه دیگه اینجا شهدا رو دفن کنیم . من فکم چسبیده بود به زمین که بسیج خودت رو آماده کن که مراسم قمه زنی داریم .
3)سه ماه انتظار
شرح این سه ماه خارج از حوصله من در این شبهای شام غریبانه ، الجمله در تمام صحبت هایی که رسمی و غیر رسمی بنده حقیر داشتم مخالف بودم و از این بابت از محضر شهدا شرمگینم و ان شالله که فردای محشر شفاعت بسیجی ها را فراموش نکنند . عرضم هم این بود که دفن شهدا در دانشگاه هم سبب بی احترامی است هم فایده ای ندارد که دیدیم هر دو دلیل من کشک بود و هم تکریم الحمدالله خوبی داشتند و هم فضای بی ریخت روشنفکری این دانشگاه افسرده رو با روح قدسی خودشون تغییر دادند . به هر حال یه سری کارایی هم کردیم که انجام دادن و ندادنش فرقی نداشت الا اینکه توشه قیامتمون شد و همین یعنی با انجام ندادنش فرق داره . بالاخره کدوم شد ؟ تاثیر پست مدرنیسمه ولش کن .نکته اخلاقیش اینکه چیزی که نمی فهمی رو چرا راجع به اون نظر میدی .
4)روز واقعه ...
ساعت هشت و نیم بود که رسیدم دانشگاه . به به . تازه بعد از سه سال میشد توی این دانشگاه نفس کشید .مسئولیت من توی این دفن شهدا یافتن نخود سیاه بود . به قول آن نویسنده مرحوم از ماست که بر ماست سه ماه مخالفت کردی میخوای تازه چیزی هم دستت رو بگیره . دیدم عجب قیاس ضایعی که به قول اون شاعر مرحوم من بد کنم تو بد مکافات دهی / پس فرق میان من و تو چیست بگو . عرض میکردم ، خلاصه به لطایف الحیل وارد محوطه پشت داربست شدم که در واقع آریستوکراسی دفن شهدا بود . اااااه حرف سیاسی زدی باز . میخواستی سید حسین داربستا رو باز کنه ملت بریزن و نشه شهدا رو دفن کرد . اصلا من رو چه به سیاست . از بچگی هر جا دو راهی میشد مستقیم می رفتم . به ما چه تو کارای این سیاسیا دخالت میکنیم . والا . خلاصه داخل که شدیم گفتن بیا یه مدت مسئول این عکاسا وایسا هر کی خواست عکس بگیره بفرستش داخل . من هم رفتم یه مدت دم پل صراط همه را تو راه دادم . دیدن داره ضایع میشه کار گفتن برو برا خودت بچرخ . ساعت نزدیک ده و ربع بود که چند تا از تابوت ها رو آوردن برای نماز میت . جای شما خالی صاحب آن مرکز و صاحب آن پاریکال که ذکرشان به خیر باد در میان جمعیت هجوم آورنده در حال ترکیدن بودند تا شاید نظمی به آن جلسه داده شود که الحمدلله حاصل شد و صدای قامت بستن نمازگزاران بلند . الله اکبر الله اکبر . روز علی اکبر بین ما جوونا . الله اکبر . بر تن تو چه کسی به نماز ایستاد . الله اکبر . الله اکبر . تا نماز تمام شد تابوت را به داخل انتقال دادند .حالا دیگر نوبت مهمان نوازی آریستوکرات هاست . بعد از یک مراسم دانشجویی یک ساعته نوبت دفن شهدا رسید . دیدم پنج تا از شایسته سالاران داخل قبور شهدا شدند برای تلقین عجب صحنه ای . یکی از تابوت ها نمی دونم شکست چی شد یک دفعه دیدم یه جنازه که چه عرض کنم کفنی به اندازه چند استخوان .... لا الله الا الله ..... الله اکبر ... جوون رعناست قد و قامت داره این کفن و این قامت الله اکبر ......لا یوم کیومک یا اباعبدالله........ دیدم یه جنازه انگار از داخل تابوت در آمد و اولین جنازه اومدم روی دستای احمد بلیغ . از دور دیدم کمرش شکست . احمد جنازه رو دست بچه هایی که رفته بودند داخل قبر نداد بلکه زانوهاش به زمین خورد . بی اختیار جنازه به قبر رسید این همه عجله برای رفتن . بابا صبر کن ای ساربان . دارالقرار شما شهدا که خیمه و خرگاه حضرت زهراست .شیخ اومد بالای سر جنازه اسمع افهم یقین دارم که شهدا صدا زدند ما می فهمیم شماها اسمع افهم . اما سوال من اینه که شیخ با چه اسمی این شهدا رو صدا زد . باید برای تلقین خوندند صدا بزنی فلانی پسر فلانی . چی گفت علی اکبرهای حسین ، پسرهای روح الله ، مهمونای دانشجوها ، چه میدونم یه دفعه بم ثابت شده بود تو چیزی که نمی فهمی دخالت نکن . والا .شیخ بیهوده نفس خرج میکرد اونی که در آغوش سیدالشهدا جوون داده که نیاز به فهموندن ولی نداره ، والا رسمه دیگه چه باید کرد ، بچه ها هم شهدا رو تکون می دادن ، ایشالا موقع تلقین خودشون شهدا تکونشون بدن .شایدم اون موقع دیر باشه . عارضم که تلقین که تموم شد سنگ لحد رو گذاشتن .....و ای بغض لحظه ای امان بده نوبت تو هم میشه . .. خاک و سیمان و چارانگشت از خاک که باید بالاتر بیاید که موقع نشست خاک سنگ قبر فرو نرود و چه تمثیل جالبی است این چارانگشت ، فاصله میان گوش و چشم ، دهان و نفس ، قلب تا دل ، که هر کدام حرفی دارد که تاب زبان درازی ندارم . سنگ قبرها هم گذاشتن الحمدالله تموم شد . سروشی ندا داد که تازه شروع شد .
حرف آخرم باشه آی رفقای بسیج دانشجویی دانشگاه تهران خوشا به سعادتتون که توی دوره ی ماها دو بار میزبان شهدا بودیم ، نمی دونم نفس قدسی کیست که اینگونه مورد عنایت شهدا واقع شدیم . ان شالله که اگر اینجا میزبان خوبی بودیم ، شهدا توی اردوی جنوب جبران میکنند ... قابل توجه تیم پشتیبانی ، فرهنگی و ... اردو . ان شاالله که به قول بچه ها این توفیق رو داشته باشیم که سال آینده در جلسات شورای مرکزی بسیج جای یه عده شمع بذاریم و بگیم اینا شهدای مرکز و یا دانشکده ها هستند . تا پازل شهدامون هم تکمیل بشند . ان شالله در رکاب آقا امام زمان دوباره در کنا هم جمع بشیم بگیم آقا ما یه بار تمرین نوکری کردیم ، هر چند عیار من ناخالصی دارد اما ..
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا شود که گوشه ی چشمی به ماکنند ......

به سماع نشسته اند ملکوتیان . جرعه ای چکید و گفت ایها القلب الحزین . بشکن که انی فی قلوب منکسره .
ع به اسم علی اعلی و ب بسم الله .
ش به شهید کربلا و جامی که تا به آخر به سر کشید و عاشقانه رو به درگاه حضرت اله فرمود آیا صراحی دیگری هست .
و ق و ق و قاف . به اسم مقدس قلم و آنچه در میان آن پنهان است .
ملکوتیان در سماع به ناله برخواستند . عشق یاری بر دل دارم / می دهد هر دم آزارم /
ندا آمد اهبطوا الی الارض که در یک ملک دو خدا نمیگنجد .
زجه عرضه کردند که و اتوب الیک یا ستار العیوب و یا اله العاصین
و علم آدم اسما کلها و اشک را و حسین را و کربلا را و ما که گریستیم .
تا محرم چندی مانده است .
نکاتی چند در تبرئه زلیخای مظلوم
یکم)اول سخن نگاهی به صاحب کلام و آنکه ما را علم سخن آموخت می کنیم :
آیه 24 سوره یوسف :آن زن قصد او کرد و او نیز (ولقد همت به و هم بها) قصد زلیخا میکرد اگربرهان پروردگارش را نمی دید .
در نتیجه زلیخا بیچاره ، که نه برهان پروردگار دیده نه وحی بهش میشده مقصره ؟
دوم)گفت که زنان را نارنجی دهید و چاقویی و چون یوسف را ندا داد هر زنی به فاصله ی چند ثانیه چنان مدهوش گشت که دست ها برید و یک سره ندا دادند آفرین به سلیقه زلیخا
زلیخای بیچاره چند سال یوسف رو در منزل به غلامی داشت ، یک بار قصد کرد چگونه است که زنان یک ثانیه او را دیدند و دست ها بریدند . اینجا حقیقتا پارسایی زلیخا آشکار نمیشود . واقعا آیا زلیخا مقصر است؟
سوم ) به قول جناب حافظ : من از آن عشق روز افزون که یوسف داشت دانستم / که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
چارم)خدا میخواست پیغمبری کسی را بیازماید ، این وسط زلیخایی قربانی شد . بیچاره الف توحید نیاموخته گیر والضالین امتحان افتاد
پنجم)از قدیم گفتند آتش عشق است و پرهیزی که نیست و به قول شاعر : عشق و پرهیز به هم راست نیاید هرگز .
ششم)به قول فاضل نظری : خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
هفتم)زلیخا زن بولهوسی نیست چرا که تمام آبرو ، ثروت و زیبایی خود را نثار جوان غلامی کرده است که در به لحاظ شأن طبقاتی عصر در زمره بردگان بوده . اصلا همین که ملکه ای ، غلامی را ستایش کند مرگ نفس است . و چه زیبا گفته اند که نفس را زمانی میتوان خوار نمود که معبودی را عاشقی کرد
هشتم)قرار است زیباترین مردی که تا کنون خلق گشته (هر چند که پیغمبر ما فرمود من از یوسف نمکی ترم) تا به آخر عمر با پاکی و عصمت زندگی کند و شهره گردد ، یوسف در اوایل بلوغ را چه کسی باید شهره عصمت کند ، قربانی زلیخای مظلوم است . اینگونه دیگر هیچ یک از زنان مصر تا آخر عمر یوسف هوس یوسف به سر نمی پرورانند که زلیخا تجربه ای بود برای همه .
نهم ) شاهنامه آخرش خوش است که من طلب وجد ، و به قول شاعر یوسف کجا ز دست زلیخا فراری است .
دلم برای طامات گفتن تنگ شده بود قلمی فرسودم
اسلام یا سیاست مسئله این است ؟
قصیده ای برای غزه
سنگ یکم)تلویزیون را که روشن میکنی یک پسر 12 ساله عرب بک دفعه جلو چشمانت ظاهر میشود که می دود و می ایستد رو به روی تانک و سنگ را از دستان کوچکش رها میکند . به تانک بخورد یا نخورد فرقی ندارد . هزار تا از این سنگ ها خراشی به روی آن غول آهنی نمی اندازد . مهم این است که نهضت ادامه دارد . مهم این است که ارزش این سنگ در چشم های شیشه ای دوربین های مخابره کننده از بمب های ویرانگر بیشتر است . مهم این است که پسرک 12 ساله جرات ایستادن در مقابل تمام دنیا را دارد .
شیشه یکم)سوپر من قهرمان از ابرها روی زمین می آید و نسل بشر را از خطر برخورد ستاره ی اتمی با زمین نجات می دهد . رو به پرچم آمرکا می ایستد و با احترام تمام به ملت آمریکا فریاد می زند ما شما را نجات خواهیم داد .
سنگ دوم) چهار سرباز با تمامی امکانات ، سلاح ، عینک دید در شب ، نارنجک و اسلحه اتوماتیک پشت در یک خانه درب و داغان ایستاده اند . حمله . کات . یک دقیقه بعد یک جوان بیست ساله در حالیکه دو سرباز او را محکم بسته اند کشان کشان از جلوی تلویزیونت رد میشود و مادری که بر سر زنان ، التماس سربازی را میکند تا جوانش را به دست سرنوشتی نامعلوم نسپارد و از همه فجیع تر گوشه تصویر خردسالی دست به دهان پدر دست بسته خویش را مشاهده میکند . پدری که نماد زور و قدرت این کودک بود ذلیلانه روی زمین کشیده میشود ....
شیشه دوم ) شاهزاده عرب و ملکه فرانسوی و طوله های دورگه در کنار استخر نفت در حال سرکشیدن لاجرعه بطری های ویسکی هستند . یکی از طوله ها روی لبه استخر لیز میخورد و دستش می خراشد . سه دقیقه طول میشکد که هلی کوپتر امداد بر بام منزلشان فرود می آید .
سنگ سوم)مادر بچه اش را در آغوش گرفته و سه کیلومتر را یک نفس دویده . هلی کوپترها دو ساعت است شهر را به آتش گرفته اند ، جنگ تن به تن . بمب در برابر تن . به زور کودک را به نزدیک ترین بیمارستان رسانده . کات . یک ساعت بعد . اگر حتی برای ده دقیقه برق داشتیم زنده می ماند
شیشه سوم ) حسنی مبارک و معشوقه اسراییلیش کنار ساحل نشسه اند . طوله ها شیطنتشان میگیرد بازی جدید قایم باشک است . اما در روشنایی که حال نمی دهد . یک ، دو ، سه . تق . غزه یک ماه برق ندارد.
سنگ آخر بر شیشه آخر )صدای چکاچک شمشیرهاست و خونی که تا پای رکاب بالا آمده . کسی نمیخواست اینگونه شود . اما آخرین راه مانده بود . آخرین خون که هدر رفت شنیده شد که میگفتند ان الارض یرثها عبادی الصالحون
نشریه عشق علیه السلام کارگروه اخلاق و نوسازی معنوی هم در روز پر برکت عرفه منتشر شد متن و عکس نشریه رو در قسمت فرهنگی سایت بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران مشاهده کنید:

غرب ، غروب ربوبیت بارگاه قدس در عالم خاک
الف) در بارگاه قدس(صبح نخستین)
وقتی تمامی عالم ندای الست بربکم را با قالو بلی پاسخ دادند ، بر فطرت آدمیان حک کردند ربوبیت مقامی است از خلقت تا تربیت و بازگشت پس از مرگ . بر آدمی آموختند که حتی اگر خلیفه باشد ، صورت و تجلی اسماء الهی است نه خالق صفات و اسما . چقدر سخن گفتن از مقام عبدانیت در دوران جدید دشوار است زمانیکه تو معیار تمام عالم باشی . مقدمه را کوتاه کنم و از بارگاه قدس همراه با آدم ابوالبشر به عالم خاک هبوط میکنیم و سیری در معانی غرب داشته باشیم
ب)آدمی در عالم خاکی
انسان را بسیاری از فلاسفه ای که مبنای معرفت خویش را عقل بشری انگاشته اند حیوان ناطق معنا نامیده اند . حیوان بدان سبب که خور و خواب و شهوتش با چارپایان در تشابه است و ناطق بدان سبب که وجه تمایزی میان این اشرف مخلوقات با سایر موجودات وجود دارد . تمایزی که او را میان دره ی حیوانیت و بل هم اضل و قله مقام عندالله بودن و خلیفه الله شدن قرار داده است . این وجه تمایز بشری مقام عقل است که باطبع آن اختیار را به انسان هبه میکند و اینجاست که وی در مقام پذیرش و درک در این مقام سیر میکند که به فرمایش قرآن انا هدیناه سبیل اما شاکرا و اما کفورا .
اما این مقام عقل تیغ دو لبه ای است که هفتاد دو ملت پرورده و در تفسیر عالم با همین مقام خرد دو تمدن و دو حوزه متفاوت را بنا نموده است . تمدنی با مقام عقل در درک معنای عالم و تفسیر واژه انسان به عنوان متاله وحی که قله ی آن تمدن اسلامی است و تمدنی با استفاده از عقل به عنوان تک منبع معرفتی عالم که حتی وحی را رد و قبول میکند با نام تمدن غرب و خرد خودبنیاد .
ج)سیاحت غرب
اگر بخواهیم برای واژه غرب به دنبال معنای واحدی بگردیم به ناچار باید به ریشه های تاریخی آن نظری بیافکنیم و غرب را در گذر تاریخ معنا کنیم . آنچه امروزه تحت عنوان تمدن غرب از آن نام می بریم حاصل پدید آمدن فرهنگ مدرنیته در سرزمین های اروپای قرون وسطا می باشد . پس از دوران محنت اجتماعی که غرب در قرون وسطا متحمل شده بود و در دورانی که فقر منطق و استدلال مسیحیت و کلیسا را به چالش کشیده بود ، انسانی که در منظر کلیسا مظهر شرارت بود و ثروت برای عوام مردم مایه شر و نکبت بود ، طبقه متوسط شهری و فئودال در مقابل حصار دینی به وجود آمده در مقابل کامیابی از دنیا ایستادند و تعبیری تازه از جهان ارائه دادند تعبیری که میگفت انسان میتواند راه خویش ، را بیابد و برای هدایت و رستگاری نیازی به کلیسایی که او را شرور میخواند نیست . تفکری که کم کم سرزمین اروپا را در بر گرفت و شاید این کارخانه ی باروت را جرقه مارتین لوتر با آتش کشید که میگفت انسان خود کشیش خود است . اومانیسم یا انسان محوری و درک و معرفت از عالم دیگر بی نیاز از خدایان تثلیثی کلیسا بود و خداوند تنها مقام خالقیت داشت و ساعت سازی . آفریننده ای که عالم را به مثابه کارخانه های عظیم غرب بنا کرده و پیچ و مهره های آن را به عنوان محرک اولیه به هم متصل نموده و آن را به حال خویش رها ساخته است . خدایی که دیگر مقام بروبیت ندارد و تنها ساعت سازی است که کارخانه اش را تحویل بشر داده و چه خوب است که برای تشکر از این صاحب کارخانه روزی را اختصاص دهیم و در کنار زنگ کلیسا عشای ربانی به جا آوریم . مسیحیت به دلیل آنکه نتوانست در مقابل فلسفه دوام بیاورد ، کلیسا به سبب آنکه نتوانست تمدن جدید را تفسیر کند و خدای ساختگی و تحریف شده مسیحیان بدان سبب که غیر از فروش بهشت و جهنم و درخواست توبه از انسان ، هیچ برنامه مدونی دیگری برای زندگی بشر نداشت به خدایی مبدل گشت که وبال جان بشر رو به ترقی شده و دینداری سبب ارتجاع و عقب ماندن از قافله پیشرفت و تمدن است . با این نگاه بود که دنیای اروپایی یا همان غرب جغرافیایی اسیر خویشتن پرستی یا اومانیسم خودبنیاد شد .
حوزه های معرفتی از آسمان به زمین منتقل شد ، هر کسی می توانست انجیل را بخواند و تفسیر کند ، علوم پیشرفت کرد ، کارخانه ها بزرگ تر شد و تولیدات روز افزون . بهشتی که روحانیت مسیحی وعده داده بود را کالوین یار تندروی رانده شده مارتین لوتر به مسیحیان نشان داد . بهشت ثروت و فراوانی و یا اخلاق سرمایه داری .
آنچه گفته شد تنها بخشی از تاریخ هزار توی اروپا در پدیده مدرنیته بود . اما آنچه مایلم به آن بپردازم این است که آیا معنای غرب همان تبعیت از سرزمین های غربی کره زمین و یا اروپاست . آیا پیش از پیدایش مدرنیته در اروپا میتوان در جایی سراغ از غرب را گرفت . بیایید به جای اینکه تاریخی و جغرافیایی به غرب نظاره کنیم کمی آنرا در بستری فلسفی و دینی نظاره کنیم . اگر مراد ما از غرب سرزمینی است که انسان معیار معرفت و درک عالم است آیا این پدیده که به اومانیسم مصطلح شده است در گذشته قابل جست و جو نیست . آیا در یونان باستان نمیتوان اثری از معیار بودن انسان در آرای سوفسطاییان پیدا کرد . آیا در تمدن های اولیه نمیتوان در آرای خواص دینی جامعه تفسیر به رای از جهان و گذاشتن آن به پای دین و الهگان و خدایان خود ساخته پیدا کرد . با این تفسیر بیاییم غرب را نه به معنای سرزمین های اروپایی که به معنی فرهنگی تلقی کنیم که از قابیل تا آخرالزمان وجود داشته و خواهد داشت و آن پرستش نفس در مقابل عبدانیت است . اگر عبدانیت و تنظیم زندگی بر اساس آموزه های وحی را تز مکاتب دینی قرار دهیم آنتی تز این عبدانیت را میتوان نفسانیت و یا همان اصطلاح غرب نامید . آنچه که امروزه خیلی از در اصطلاح روشنفکران دیندار را به تکاپو انداخته است یافتن سنتز میان این دو نظریه است که گاهی تحت عنوان پروتستانتیزم اسلامی ، گاهی با واژه تجدد طلبی دینی و گاهی در لوای عصری کردن دین و قبض و بسط شریعت ظهور پیدا میکند . پس خلاصه کلام آنکه در یافتن معنای غرب از چند طریق وارد شدیم . ا)بررسی تاریخی 2)بررسی دینی فلسفی
راه های دیگری نیز وجود دارد که کسانی همچون مرحوم سید احمد فردید با بررسی واژه غرب در فرهنگ های متعدد و یا در اصطلاح با اتیمولوژی کردن این واژه از راهی بدیع به بررسی غرب پرداخته اند.
د)در بارگاه قدس
بی شک در عصر فعلی آنتی تز جریان غرب گرایی که تحت عناوینی چون جهانی شدن ، توسعه ، گسترش لیبرال دموکراسی دارد خویش را بر جوامع غالب میکند جریان اسلام گرایی است که داعیه دار تمدن و برنامه برای اجتماع و سیاست و اقتصاد است . تمدنی که جز نام چیزی از چارچوب های آن را نمیشناسیم و تنها می دانیم که اینگونه وعده داده شده که ان الارض یرثها عبادی الصالحون .
لبیک اللهم لبیک
یک کلیک تا لبیک
عالم دخالت بی اختیار طبیعت است در زندگی مختارانه انسان . باور نداری متن زیر را بخوان اما لطفا بدون عینک مدرن :
ساعت 11.35 دقیقه شب است و یادم می افتد که باید برای کنکور ارشد ثبت نام کنم . هول میکنم و سریع می دوم دفترچه را بر میدارم و رمز رو وارد میکنم . دقیقا 26 دقیقه وقت دارم تا ثبت نام کنم و قراره از ساعت 00.01 روز سه شنبه دیگه هیچ کس ثبت نام نشه . با عجله صفحات اینترنت رو رد میکنم و مشخصات را وارد میکنم . ساعت 11.46 دقیقه . یکی از صفحات ثبت نام نیاز به عکس اسکن شده سه در چار داره . از کجا عکس بیارم . تمام عکسام تموم شده وتازه اگه بود هم اسکنر ندارم . آرشیو فایل هایم رو نگاه میکنم . هر چی عکس دارم حتما جلوی دوربین یه ژانگولری در اوردم و نمیشه رد کرد . تنها 10 دقیقه . چاره ای نیست باید با دوربینم از خودم عکس بگیرم . نیاز به نور پردازی داره . نمیشه . یادم افتاده که صفحه آخر پاسپورتم توی حج رییس کاروانمون یه عکس 6 در 9 پاسپورتی چسبونده بود برای روز مبادا . می دوم به سمت پاسپورت . دوربین رو تنظیم میکنم . نور . چیک . دوربین و سریع وصل میکنم و عکس رو سریع ارسال کردم . بعد از فراغت از ثبت نام رفتم که پاسپورتم رو بذارم سر جاش که یک دفعه :....
که یک دفعه هوس کردم صفحات داخلش رو نگاه کنم . صفحه سوم : دخول 4 شعبان ... مهر خروج 18 شعبان .... بی اغراق تنم لرزید . دلم گرفت . یعنی میشه ما هم دوباره زائر مکه و مدینه بشیم .
نیم ساعتی نمی گذرد که اس ام اس از سازمان عمره دانشجویی می آید . برای ثبت نام عمره دانشجویی به سایت زیر مراجعه کنید :
با کلی اشتیاق می روم برای ثبت نام که بند سوم نوشته دانشجویانی که قبلا با کاروان دانشجویی رفته اند دیگر حق ثبت نام ندارند . باشه قبول . ......
رفقا دانشجوی بزرگوار دانشجوها دو دسته میشند اونهایی که عمره دانشجویی رفتند و اونهایی که عمره نرفتند . ثبت نام کنید و اگه رفتنی شدید کنار مزار ائمه بقیع غروبی که نشستید یادتون باشید هر کی رفته دلش رو به شبکه چوبیای بقیع گره زده و برگشته . اونجا آسمان و زمین به هم دوخته شده . از خدا بخواهید با هم بریم .
ای ساربان ، ای کاروان ، لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من ، جان وُ دلِ مرا میبری
روزی 6 میلیارد نفر روی مین می روند .....!
ای کاش میشد در این صفحات الکترونیک بلند و ممتد گفت آآآآه .
ای کاش در این تار در هم تنیده عنکبوت دست ساخت بشر میشد قیافه ی غربت را ترسیم کرد .
با این دل تنگی چه باید کرد . با این قفس کوچکی که درون سینه ، کوره گدازان شده . با این زبان بسته ، که به دام تکرار افتاده . چه باید کرد . من چه کنم که به هر جا نگاه میکنم عکس کعبه ای میبینم با هاله ای از سفیدی . و چه کنم که با کم حافظگیم تنها تصویری که دقیق در ذهنم مانده نگاه اول ، دوم ، سوم .....، آخر به مکعب تو خالی سیاه است .
شهر را تازگی ها دیده ای ؟
به راستی کسی سرش را از یقه های اسکیمویی پلیورها بیرون می آورد که بپرسد خر محترمتان به چند من .
دنیا را امروز هم مثل هر روز رصد کرده اید . صد کشته ، زلزله ، جنگ ، کردان ، احمدی نژاد ، آقایی که سپر تیرهامیشود ، سردرگمی ، و شما که هیچ وقت نیستی و شما که هر موقع محتاجت میشوم باید ابر و باد و مه و خورشید وفلک را نگاه کنم .
خبر از دوستان نزدیک داری ؟ می دانی اوی اول تازگی چه کتابی خوانده ، می دانی اوی دوم را پیامک های تقدیر بیچاره کرده ، میدانی اوی سوم تقدیرش را گدایی میکرد و تا تیرت را رها کردی ضربه فنی شد ، میدانی اوی سوم کمرش خم شده و اوی چهارم چقدر تازگی ها شاد است از تغییر در روند زندگیش، می دانم و می دانی که گولش زدی . مثل اوی ششم که دوست دارد گول بخورد .
می دانی روزی چند نفر روی مین میروند . نه بگذار متکلم وحده باقی بمانم . روزی 6 میلیارد نفر روی مین میروند . تقصیر خودشان نیست چراغ ندارند.
آخ شبکه های چوبی بقیع . آی غروب مدینه . آی مسجد نبی با آن باب جبرئیلت با آن دری که جبرییل بالش را گره به قفلش زده.
دیدی من یک به اتوبانی رفت که بن بست شد ، بود ، خواهدشد .
تنهایی ، تنها درد انسان معاصر(مدرن)
شهر اول : پدرش دست و پا نداشت . به باباش میگفت کلمن . ما فقط خندیدیم
شهر دوم : رفته بود کویر . توی رمل ها دویده بود . تعریف کرد که آسمان کویر فقط ستاره داره . تعریف کرد که رمل بود و آتش و سیگار .
شهر سوم : هزاران هزار آدم ، هزاران هزار ماشین ، که تنها و تنها از کنار هم عبور میکنند
شهر چهارم : من و تو که الان یک ساعتی است از پشت تلفن به هم سکوت تحویل می دهیم و صدای دو تار حاج قربان . الله الله الله
شهر پنجم : بهش گفتم تنهایی و ساعت ها به فکر فرو رفت که چرا از او پرسیدم .؟ دیگر نخندید .
شهر ششم : یک درخت بود ، بالای تپه مشرف به دماوند . از نیم قرن پیش تمام عکاسان عشق قله ازش عکس گرفتند . اما هنوز همانجا تنها کنار دماوند ایستاده .
شهر هفتم : مانده ام وقت پیچیدن عطر تن تو / ملک الموت پی چند نفر می آید . تنها ، می بردندش
شهر هشتم : دستش را به سمت تو دراز کرده بود و حالا خیابانی که تو و دست او را نگاه میکند و استعاره ای در عالم که انتم فقرا ........
شهر نهم : شارژ موبایلم در حال تمام شدن است و هنوز سکوت است که میان ما برقرار سخن میگوید . گلویم بی حنجره مانده . اگر باطری تمام شود ارتباط قطع میشود ارتباطی که به باطری بند است که خودم شارژش کردم و این ادیسون پدر آمرزیده که پدر ارتباطات نوین است .
شهر دهم . اَاَاَه . ده شهر رو رد کردیم و هنوز........
شهریازدهم : داره تموم میشه . حسش میکنم .من این حس رو خوب میشناسم . داره تموم میشه . و من که همیشه در گسست و پیوستم با این خاکدانی که در پیوستش مغرورم و در گسستش مهجور
شهر دوازدهم : یک ساعت تا نیمه شب شرعی و کلیشه خورشید پشت ابر که شب ها هم همچنان سیاه است و ای کاش تنها تو تنها نباشی
از تحویل تا تشییع
خاطراتی از شب وداع با شهدا در مسجد دانشگاه تهران
به سفارش دوست عزیز محسن رحیمی
ساعت 5.30 . وارد مسجد دانشگاه تهران که شدم از این فضای بزرگ ، بی آدم وحشتم گرفت . واقعا تمدن بدون جمعیت چقدر زجر آوره . مسئول مسجد به استقبال اومد و از بی نظمی کار گله کرد . میگفت شما بسیجی ها استراتژیتون توی برنامه شهدا اینکه فکر میکنید اینجور برنامه ها را شهدا میگردونند پس پی هیچ کاریش رو نمی گیرید . اگه از برنامه استقبال نشه آبرو شما به درک آبرو شهدا میره و من بیچاره که از این همه فشار به قرآن پناه می بردم و فرشته موکل بیچاره من که هر دفعه مجبور بود این آیه را نشان حدقه چشمانم بدهد که ان الله مع الصابرین . اما عیب فرشته این است که این آیات را فقط نشان چشمانم می دهد که گوشهایم مستحق ترند به شنیدن . و سیل تلفن ها که حاجی برنامه چه جوریه . کمک بدیم و توکلت علی الله .
ساعت شش و پانزده دقیقه بود که اولین گروه ها تازه در حال آمدن بودند و نمی دانی چه شادی عجیبی داری وقتی عده ای یک ساعت و ربع مانده به مراسمی که تو هم در آن دخیلی حضور میابند . انه لطیف بعباده
ساعت 7 است و سه دستگاه آمبولانس و دو ماشین تشریفات راه خیابان قدس را بسته اند . از طرف بنیاد حفظ آثار و با لباس نظامی پلنگی وارد دانشگاه شدند و هر چه نگهبان میگفت آقا ماشین تشریفات هماهنگ نشده حاجی ارغوانی در حال و هوای جنگ مانده بود که اصلا شهید نخواستیم ، می بریم یه دانشگاه دیگه و انگار نه انگار که آن نگهبان از خدایش است که یک شب تعطیل را از دست یه مشت دانشجو راحت باشد . و حالا این خیل بی سیم به دستان است که از تو راهنمایی میخواهند که شهدا را کجا ببرند وتو احساس میکنی که از الان وظیفه ات شروع شد . سنگینی کاری به عهده تو مهدی ، حسین و هر بچه بسیجی که به عنوان صاحب مراسم آمده .
ساعت هفت و چند دقیقه . آمبولانس حاوی شهدا جلوی ورودی خانم ها به مسجد ایستاده . تا با کمک خانم های بسیج دانشگاه به داخل منتقل شود . درب آمبولانس که باز شد ، نگاهم و نگاهمان که با تابوت سرخ و سبز و سفید افتاد موج غربت گمنامی پرت شد توی صورتمان که شورای فرهنگی بسیج دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران (دیدی حاج مهدی درست نوشتم) اولین برنامه رسمیتان مبارک و تبارک الله احسن الخالقین . و چه غروری دارد که میزبانی شهیدی . شهید . او که مشاهده کرده و مشاهده شده .مشاهده کرده سیدشهدا را و مشاهده شده توسط بانوی عالم و شهادت داده با خونش به اینکه خمینی و نهضتش بر حق بوده اند . (شعاری شد! گاهی اوقات شعار بد نیست)
ساعت نزدیک 10 شب ملت در حال دل کندند ما در حال دل بستن . تازه قرار است با این هم سنگرامون تا صبح خلوت کنیم .
ساعت 12 شب است و ناگهان یک لحظه غفلت از شهدا و بردن تابوت در آمبولانس . حالا سیل التماس هایملن شروع میشد . قضیه انقدر سریع رخ داده که من خشکم زده . زبانم کار نمیکند . همون هایی که خواستن برای وداعشون بیان اینجا همونا از میزبانی ما ناراضیند و ککش افتاده به تنبان بنیاد شهید که من شهدا رو میخوام . من از اینجا داستان را با مکه و مدینه ای که رفتم رو به رو میکنم .
در حال حرف زدن با ارغوانی ، همون پیرمرد انقلابی که ماشین تشریفات رو بدون هماهنگی داخل کرد بودم ، که یک دفعه انگار بیخوابی داغونش کرد آقا هیشکی کنار شهدا نیست ، بی احترامی شده ما شهدا رو برا 5 نفر آدم تا صبح اینجا بزاریم دیگه خون به مغزم نرسید که بگم شهدا مگه دنبال دکون دستکن که آدمای اطرافشون رو بشمرن !؟
حسین که داشت صحنه پشت سرم را میدید با لبخند حاکی از شکستی گفت پشت سرت رو و من دیدم از بالای پرده میان آقایان و خانم پنج انگشت پیداست که پرچم سه رنگی را بالا و پایین کنان می برند به سمت آمبولانس . سرم رو برگردوندم که اطراف رو نگاه کنم . دردناک ترین صحنه اونجاست که همه ی آدم ها دارند حلقه ی اول مذاکره رو نگاه میکنند که ناامیدانه سر تکان میدهند که الوداع شهدا و هر کسی سر به راهی میگرد تا شکایتی کند از فراق . و بد تر از همه خانم ها که حالا از مسجد بیرون ریخته اند و با فاصله چند متری ایستاده اند و نگران ما را مینگرند که یعنی تمام شد و زیان لال من و عزم راسخ ارغوانی . همه سوار آمبولانس ها شدند که حرکت کنند و تماس ناگهانی با تاجیک که یک دفعه نمی دانم چه به ارغوانی گفت که حالا هر سه شهید را تا ساعت 2 به ما برگرداندند .
ساعت 3 نیمه شب است و هیتی ها هم آمدند و رفتند و ارغوانی که نسیان الهی به جانش افتاده و ساعت دو را فراموش کرده و یک حلقه از دل نکندگان از شهدا که الان یک ساعت و نیمی هست که چهار نفره کنار تابوت نشسته اند و یک نفس سینه می زنند و من که فقط حسرت میخورم و با بچه های باقی مانده از شورای مرکزی تصمیم گرفتیم برویم و همه سمتهایمان را یکجا بدهیم به آنها که دمتان گرم یک نفس دو ساعت است میزبانی میکنید .

حالا ساعت سه و نیم شب است و من و مهدی و حسین و احمد و اسحاق و سبحان و تابوتی که دیگر هیچ کس کنارش نیست . پیشنهاد شد تابوت را تبرکا ببریم و دور دانشگاه و پردیس مرکزی بچرخانیم تا به برکت این انوار ، سیاهی روشنفکرانه ای که از در و دیوار نکبت بار پردیس مرکزی می بارد در جنگ این نور تبرکی بیابند و چه زیبا بود ساعت سه و سی دقیقه نیمه شب 6 نفر از بچه های بسیج دانشگاه دور از چشم ..... با دل آسوده تابوت یک شهید را غریبانه در دانشگاه میگردانیم . در هر دانشکده که می رسیم به حق خون شهید دعایی میکنیم . بلا تشبیه ولی چه غریبانه بود 6 نفر و یک تابوت . اما امان از آن روزی که تابوت مادری را 6 آقازاده ، گوشواره عرش ، آیات الهی دور از شهر می بردند و بلا تشبیه چه غربت یکسانی .
ساعت پنج صبح است و نماز صبح در کنار این تابوت اعظم به امامت امام جماعت دائم مرکز سید حسین عزیز و تیکه های اسحاق به توفیق اجباری ما و نسیان ارغوانی و صدای آمبولانس ها و وقت وداع . وقت وداع ، وقت وداع .
آی همت ، آی آوینی دانشکده هنر ، آهای باکری ، آهای شهدای گمنام که با رفقاتون تشریف فرما شدیم ، آهای در و دیوار کفرستان دانشگاه تهران روز قیامت شهادت بدید ......

آی شهدای بزرگوار امشب در بزم باکری و همت و سیدالشهدا ، در کنار سیدتنا ام المومنین فاطمه اطهر ، در محظر حضرت غیرت الله اعظم زینب ، در محضر حاضر غایب مولانا سید مهدی بگویید که ما یه دانشگاه رفتیم .....
ما میزبان خوبی ........ توانمان همین ........
نسبت تکنولوژی غربی و فرهنگ غربی .
آیا تکنولوژی هایی که در غرب ساخته شده اند و به عبارتی غرب به سبب تقدم کاشف و مخترع آنان به حساب می آید همراه خویش فرهنگ غربی را نیز صادر میکنند ؟
برای پاسخ گفتن به این سوال که در چندی است در پی پاسخ به آن از دید خودم هستم ابتدا باید به تعریف واژه ها پرداخت تا به یک مشترک لفظی با یکدیگر برسیم . تکنولوژی و تکنیک را اگر بخواهیم به صورت مصداقی بررسی کنیم به صنعت و ابزاری گفته میشود که به صورت نسبی پس از انقلاب صنعتی تولید و تکثیر شده است . مردا از نسبی بودن را باید اینگونه تعریف نمود که ماشین های فولکس واگن تولیدی 1930 نه تنها جز تکنولوژی های روزگار ما به حساب نمی آید بلکه گاه موزه ها آنان را به عنوان اشیا عتیقه در گالری های خود به نمایش میگذارند . پس مراد از نسبی بودن زمانی تکنولوژی سیطره استفاده از آن در عصر و شاید ساعتی باشد که از آن استفاده میکنیم . به طور مصداقی سینما ، لب تاب ، هواپیما ، کارخانه ها ، ماهواره ها ، تلویزیون ها و حتی ام پی تری ها ، موبایل ، اتوبانهای 6 بانده با آسفالتی از سلولهای بنیادی ، دستگاه های پیشرفته پزشکی ، فضا پیماها همه و همه جزیی از تکنولوژی است که ابزاری برای زندگی امروز بشر می باشند .
در بررسی کلمه غرب من از نظر استاد داوری و فردید استفاده میکنم . غرب به معنای غرب جغرافیایی و فرانسه و آمریکا و انگلیس نیست بلکه غرب را به تعبیر فردید همان نفسانیت ، سوبژکتیویست و سیطره اومانیسم می نامم . و در نتیجه فرهنگ غربی همان فرهنگی است که به دنبال گسترش همین اصالت انسان در مقابل خدامحوری است یا اومانیست در برابر به تعبیری از اتو کراسی .
اگر بخواهیم با توجه به این دو تعریف مصداقی صحبت کنیم باید تاثیر یک ابزار تکنیکی و تکنولوژیک را بر غربی کردن فرهنگ خودمان بسنجیم و با گسترش این مصادیق به مصداق های گسترده تر در پی پاسخ گفتن به این سوال باشیم که آیا ، صرفا اگر تکنولوژی از غرب آمده همراه خودش فرهنگ غربی را می آورد .
در پاسخ به این سوال باید از دو منظر وارد بحث شویم: علت اختراع و علت توزیع .
بسیاری معتقدند که اگر علت فاعلی و غایی اختراع یک تکنولوژی وابسته به فرهنگ غربی باشد آن شی فرهنگ غربی را با خویش وارد میکند . برای جدل و استدلال به سراغ تکنولوژی مانند سینما می رویم ، سینما تکنولوژی است که مخاطب غربی پول می دهد تا لذت ببرد . به تعبیر فیلموسوفی های غربی مخاطب سینما فرد چشم چرانی است که هدفش لذت در مقابل پولی است که میدهد . اما وقتی پس از انقلاب شما به مقوله سینما نگاه میکنید قشر مذهبی تر که در مقابل غرب زدگی گارد محکمی گرفته اند در سینما و یا در علل حضورش در ایران به دنبال پیام و تعالی می گردند . بگذریم از فیلم های زرد و مخاطبان زرد که اهداف غرب زده (اومانیستی و کاپیتالیستی ) دارند . اصلا همین که در کشورمان به برخی مجلات و فیلم ها لقب زرد می دهیم و در مقابل آن موضع میگیریم به این سبب است که داریم علیه علت غایی اختراع آن اعتراض میکنیم و از این تکنیک غربی هدفی مطابق تعالی خویش را خواستاریم . چرا که علت اصلی صنعت سینما در غرب کسب درآمد به هر قیمتی است و اصلا در فرهنگ انقلابی ما این پدیده قابل قبول نیست و کارگردانانی که با فرهنگ اومانیستی میانه ای ندارند عموما با سینمای زرد و کاپیتالیستی مشکل دارند .
در بررسی علت توزیع یک تکنولوژی با سه محور برخورد میکنیم :
اول ) عده ای معتقدند حضور تکنولوژی غربی مساوی است با صادر شدن غرب و فرهنگ غربی . و با اشاره به داستان های معروفی چون سیب زمینی و هدیه به دربار ایران غرض حضور تکنولوژی ها را وابستگی به غرب می دانند . به نظرم این نظر در دوران فعلی حداقل هدلف اولیه دنیای غرب نیست و میتوان جز اهداف ثانویه و یا ثالثیه آنان به حساب آورد . چرا که دنیای اقتصاد خصوصی و آزاد امروز غرب امروز به حدی رو به گسترش است که از دست ایدئولوگ ها خارج شده و نشان به آن نشان که پس از توهین دانمارک به پیامبر سرمایه داران مسلمان و برخی ایرانیان و ترک و هندی و ... با تحریم چند روزه دانمارک به ناگاه بازار غرب را دچار تشنج کردند .
دوم ) عده ای هر تکنولوژی را یک پیام و فرهنگ می دانند که مانند یک پک کامل به ما عرضه میشود و ما قدرت انتخاب نداریم . با نگاه به استفاده بومی از تکنولوژی غربی من میان فرهنگ به معنی ایدئولوژی و مکتب و فرهنگ استفاده به معنی تاثیر محیطی یک شی فرق قائل میشوم . می پذیرم که ورود شی سبب میشود که فرهننگ استفاده نیز وارد شود ( که حتی این فرهنگ استفاده بومی سازی شده و انعطاف پذیری بر اساس انطباق با فرهنگ ها را دارد) اما فرهنگ اومانیستی همراه با ورود تکنولوژی سیطره پیدا نمیکند . به قول استاد علامه جوادی آملی یک شی یا علم در ساحت فاعل علی اطلاق و یا صانع مشکلی ندارد چرا که سبب همه اشیا در نهایت طول اراده خداست . خود علوم هم اگر صحیح و درست باشد بر اساس قواعد طبیعتی است که خدا آنرا قرار داده است پس تا اینجا الحادی در کار نیست . الحاد دقیقا از آنجا آغاز میشود که قرار است تو به عنوان یک فاعل شناسا با آن شی نسبتی برقرار کنی . اگر برداشت الحادی کردی استفاده اومانیتسی و الحادی میکنی . پس یک مصنوع به خودی خود سیطره اومانیستی ندارد بلکه به نسبتی که شخص با آن شی برقرار میکند مربوط میگردد . هر چند اشیا فرهنگ استفاده دارند اما فرهنگ استفاده سبب تحمیل فرهنگ غربی نیست . فی المثل فرهنگ استفاده از ماشین و خیابان درست است که به لحاظ تقدم در غرب کشف شده اما اینکه شما گاز یا ترمز را چگونه استفاده کنی به معنی غربزده شدن شما نیست (با آن تعریفی که از غرب ارائه شد)
سوم ) آیا ماده های بی جان که عقل و شعوری از خویش ندارند میتوانند روزی بر انسان که صاحب شعور و شرافت نسبت به موجودات است توفق یابند و خویش را بر انسان غالب کنند . آیا هر آنچه که از عالم شرق و از مرزهای توحید در زمان جنگ های صلیبی و یا دوران معاصر به دنیای غرب برده شده همراه خویش فرهنگ توحیدی را غالب کرده است . اگر تکنولوژی غربی با فرهنگ همراه است و فرهنگ او در جامعه منتشر میشود پس چرا تکنولوژی هایی که از شرق به غرب رفته همراه خویش توحید را منتشر نکرده است .
برای بهتر شدن این نوشته بی رحمانه نقدش کنید تا چکشی بر قالب بی شکل این آهن شود .
عسی ان تکرهو شی و هو خیرلکم
اندر فواید ترافیک
چه باید کرد وقتی سوژه شناسا در عالم گم شده است . چه باید کرد وقتی نمی دانی به کجا تکیه کنی . چه باید کرد وقتی خدای من کلیشه شده است و قرآن همه جا هست و هیچ جا نیست .
پیکان سفید مدل قبل از پیدایش موز ، با 5 مسافر و قاعدتا 5 عالم مّثل و ملکوتی و ناسوتی و عین و ذهن و من و تو و او در روی خط ممتد سفید اتوبان در حال حرکت . حرکت . حرکت یا شاید هم وقوف . سکون . 5 عالم و آدم و سکوت و سکوت و سکوت و 5 انسان با 5 عقل و تفکر و تجرید که هر یک خیره به روبه رو در حال حرکت و حرکت و حرکت و شاید وقوف وسکون . سکوت و اندیشه . 5 دنیا در حال اندیشیدن ، خیال ، آرزو و توهم و جای خالی .... مثل همیشه تا در این ترافیک ها باشد و نباشد .
ترافیک و ماشین ها قدم به قدم انگار در پیاده رو غلت می خورند و جلو می روند و سلانه سلانه من و تو و او را می برند و شاید حرکت میدهند و زمانی که برای تو و من و او ایستاده تا فارغ از برون این پیکان سفید با خط نارنجی دقبقه ای درونت باشی . و فکر و فکر و فکر . مقصد نزدیک شد . پیاده میشوم آقا .
و حالا تو و مسیر و جدول پیاده رو و حرکت و شاید سکون به سمت مقصدی هر روزه که نمی دانم تو به سمت مقصد می روی یا مقصد تو را به سمت خویش می کشد .
و انتهای مسیر است و فلسفه به بحران نرسیدن و کشف نکردن رسیده است و خدایی که دوباره انکار میشود و خرمایی که شیرینیش را احساس میکنی و نمی دانی خدا بهتر است یا خرما یا کشف شدنی ها یا مستترها .
دکمه آسانسور را می زنی تا به مقصد نهایی برسی و همیشه رسیدن صعود است برای فاعل شناسا . و اصلا وکیل می خواهی چه کار دکمه ها وکالتا تو را به مقصد می رسانند و کجاست نعم الوکیل
ترافیک ماشین ها نیست در شهر . ترافیک آدم هاست . ترافیک تنهایی ساعتی که وقتی کلید را در می چرخانی یا ادامه دارد یا با دیگر تنهایی ها تقسیم میشود .
و این زندگی فردیدی که هی کلامش لق لقه فکرت میشود که دوره دوره قهر خداست و از ته دلت آقای قاضی فریاد میزند فاینما تولو فثم وجه الله و دوباره ترافیک عین و ذهن و دل و این همه واژه که دستمان را برای شفاعت نمی گیرند .یا صاحب الزمان الغوث
دیدید خبری نشد !!!
زنگ پشت زنگ ، خواهش پشت خواهش ، زبانم چیز تهدید پشت تهدید (مراجعه به جمله از هستی ساقطت میکنم بعضیا) که چی ؟ حسنی مبارک بالاترین شخصیت مصر عرض کرده است که خالد اسلامبولی دیدی ندیدی ؟ اصلا خالد اسلامبولی القاعده ای بوده آقای متکی .
و آقای متکی هم در راستای همین مهر ورزی با کمک دوستان بزرگوار دیگر که همه هم دلایل منطقی دارند (اما با منطق خودشان) برنامه پخش مستند اعدام فرعون که مربوط به قتل خالد اسلامبولی است را ملغی کردند که ناچارا در دفتر بسیج دانشکده حقوق برگزار شد .
بعد از پخش این فیلم هرچه آسمان را نگاه کردم که ببینم به زمین آمده یا نه چیزی نیافتم . نه مصر به بی اعتنایی خودش به ایران افزود و نه کاردار ایران به وزارتخانه مصر احضار شد . همه چیز با خوبی و خوشی تمام شد
اما آنچه که گفته نشد :
حضرت آقا در دیدار ماه رمضان امسال فرمودند : دانشجو نباید سیاسی کاری کند .سیاسی کار مختص به ماهاست (اشاره به مسئولان نظام).
ما همیشه دنبال آرمان های خودمان هستیم . مصر خوشش بیاید یا نه . دستگاه دیپلماسی وظیفه ای دارد و ماهم وظیفه ای او وظیفه اش دیپلماسی فعال در منطقه است و ما وظیفه مان آرمان خواهی در راستای بازگشت فلسطین عزیز به اسلام و تمجید از کسانی که در راه خودفروشی فلسطین محکم قدم بر می دارند . از تمام مسئولین خواهانیم که به وظیفه خودشان عمل کنند و ما را نیز با وظیفه هایمان تنها بگذارند .
من در ابتدا موافق برنامه نبودم . احساس می کردم وحدت جهان اسلام بر هم می خورد اما پس از برگزاری مراسم فهمیدم که حفظ وحدت جهان اسلام در ارتباط مستقیم با یکسان کردن هدف ها و علایق است تا وقتیکه هر کسی ساز خودش را می زند و عشوه و ناز جایگزین عقلانیت است همان بهتر که دستگاه دیپلماسی ماه ها بنشیند و پاسخ گوی کار امروز ما به مصر باشد
اما نکته بسیار مهمی هست . مصر اعلام کرده با پخش مستند اعدام فرعون آنان نیز مستند خمینی امام خون را در دانشگاه مصر پخش خواهند کرد . امیرالمومنین در جنگ صفین فرمودند به رهبر دشمنانتان توهین نکنید که آنان نیز به رهبر شما توهین میکنند و شان من از معاویه بالاتر است . این نیز استدلال محکمی برای عدم پخش فیلم بود .
اما کسانی که در پی توهین به امام راحل ما هستند خشمگین شدگان از قتل انورسادات نیستند که دشمنانی هستند نفوذ کننده در مصر و با سواستفاده از جریان پیش آمده میخواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند .
اندیشیدن به اینکه من هیچ چیزی نیستم شاید با اصول علم امروز ، اعتماد به نفس و یا خودباوری در تعارض کامل باشد اما همیشه دو چیز است که من را میان چیزی بودن یا نبودن ، کسی شدن یا نشدن و ذلت و بزرگی در حال تاب دادن است .....

ببخشید در مورد شعر عکس حواسم به سطح عمومی کار نبود . عکس رو حذف کردم . از حساسیت همه دوستان هم تشکر میکنم و سپاس گذار شما و حضرت باری تعالی هستم . یا علی
نوای دعوت به گفتگو درباره منجی آخرالزمان در نیویورک
من فعلا به اقتصاد و تورم قیمت سیب زمین کاری ندارم ، کاری ندارم که فلانی خیلی برای احمدی نژاد زحمت کشید و راحت کنار گذاشته شد . یا چقدر به شعارهای دولت نهم عمل شده یا نشده . امروز بی شک محمود احمدی نژاد یک چهره خبر ساز در سازمان ملل است که سخنانش پوشش خبری وسیعی دارد . ما شیعیان و علاقه مندان به انقلاب همیشه این گلایه را داریم که چرا فرهنگ تشیع به درستی در سطح جهان توزیع نمی شود . حالا پس از سه دهه از انقلاب اسلامی فرصتی فراهم شده تا یکی از خبرسازترین چهره های جهان در سازمان ملل با یک پوشش عظیم خبری سخنرانی کند و بیشتر مردم جهان حداقل بخشی از سخنان او را حتی سرسری گوش بدهند . به نظر شما فرصتی از این مغتنم تر برای سخن گفتن درباره آینده بشریت که به زعم ما به دستان آقا امام زمان هست وجود دارد . بگذریم از اینکه خیلی ها سعی دارند این سخنان را در پوشش انجمن حجتیه بی اهمیت نشان دهند و خیلی از اساتید لائیک دانشگاه تریبون سازمان ملل را محل گفتمان های سیاسی و اقتصادی می دانند و نه دینی اما حضور احمدی نژاد و سخنرانی او در زمینه ظهور یعنی توزیع یکی از فرهنگ های تشیع در حیطه توان احمدی نژاد. او کار خودش را برای ظهور تا حدودی انجام داده . ما چقدر از توانمان را برای ظهور گذاشته ایم . یاد حدیثی افتادم که میگوید : در آخرالزمان سخن از امام زمان فراگیر وهمه گیر میشود . احمدی نژاد در حد بضاعت خود این کار را انجام داد
عربستان سرزمین رویت ماه است اما .....

کجای عربستان میشود مهر بر زمین گذاشت و بلند گفت اشهد ان علی ولی الله غیر از مسجد شیعیان

.....

دلاوری

نقطه . حجم . سطح . ارتفاع . او

ساختمانی بود در ۱۵۰۰ متری میدان نقش جهان اصفهان که سازمان میراث فرهنگی جهانی اعلام کرد به علت اشراف یک طبقه از این ساختمان بر میدان باید ساختمان خراب گردد . ۸۰ طبقه هتل به فاصله ۵۰ متری مسجدالحرام در کنار بزرگترین معبد بی سقف جهان قرار گرفته .
و لا جعل الله آخر العهد منی لزیارتکم

چهره به چهره لب به لب
نماز مخفیانه در قبرستان بقیع . خروج علیه وهابیت

بچه بیا پایین .بابا عکس پایین نگاه کن ببین اصلا زشت نیست

مسجد شیعیان مدینه مال خودمونه . یه کامیون بیار خرما بار بزنیم

کدام قبله ؟ بیت المقدس . کعبه

بدون شرح

روحانیت در خواب

روحانیت و جمع آوری ساندیس

روحانیت و ادای دین به هالیوود

روحانیت و تبعیض

اما شکافنده ی چه چیزی ؟ براتسی اگر او شکافنده ی علم است چرا به جای درس او در دانشگاه از لاک و یا روسو میگوییم . آها . این حرفها متحجرانه است . راست میگی . ائمه برا ده قرن پیشند . برای مشکلات امروز ادام اسمیت برنامه ریزی کرده نه امیرالمومنین . پس این چراغ های راهنما برای چیند ؟
می دونی که تو ایران چراغ راهنما خیلی معنی نداره . سرت سلامت . دیدی افسر نیست رد شو . به هر حال تولده دیگه . پس میگی چی کار کنیم . هیچی یه عکس ببینیم . بگیم تولدت مبارک

نوشته پیام فضلی نژاد از توابین دوم خرداد درست یا غلط سخنش به روز حشر اما خواندنش پر فایده است .
امروز نیز همچون گذشته شکارچیان استعمار در سرتاسر جهان از مصر و پاکستان و افغانستان و لبنان و عراق و حجاز و ایران و اراضی اشغالی به سراغ شیردلان روحانیت مخالف شرق و غرب و متکی به اصول اسلام ناب محمدی (ص) رفته اند و از این پس نیز جهان اسلام هر از چند گاه شاهد انفجار خشم جهانخواران علیه یک روحانی پاکباخته است .... علمای اصیل اسلام هرگز زیر بار سرمایه داران و پول پرستان و خوانین نرفته اند و همواره این شرافت را برای خود حفظ کرده اند .... روحانیت متعهد، به خون سرمایه داران زالو صفت تشنه است و هرگز با آنان سرآشتی نداشته و نخواهد داشت. امام خمینی (ره)
در روز شهادت اولین شهید راه ولایت و عدالت حضرت زهرا (س) اخباری مبنی بر حرکت عدالتخواهانه ی حجت الاسلام جهانشاهی از سیرجان به سمت تهران در اعتراض به زمین خواری های گسترده ی برخی از افراد در این شهرستان و عدم پی گیری از سوی مسولین قضایی به گوش می رسید؛ آنچه در ادامه آمده سیر حرکت عدالتخواهانه ی این طلبه ی بسیجی از ابتدا تا شکل گیری این می باشد :
افشاگری این روحانی جوان در شهرستان سيرجان استان كرمان و به دنبال آن اعلام جرم عليه او و محكوميت وی به تحمل سه ماه و يك روز حبس غيرقابل تبديل در اواخر سال گذشته علاوه بر اينكه تبديل به يكي از مهمترين اخبار محافل خبري كشور شد پرده از بسياري واقعيتها برداشت.افشاگري حجت الاسلام جهانشاهي نه تنها باعث توجه محافل خبرساز كشور به پديده زمينخواري و مهمتر از آن رشد فزاينده فساد اداري در كشورشد باعث شد، واقعيتهاي تازهاي نيز از فعاليت مافياي زمينخواري در اين شهر آشكار شود. اگرچه اخبار ابتدايي از سيرجان حاكي از اعتراض اوليه يك جانباز 68 درصد شيميايي و به دنبال آن دستگيري وي و ضرب وشتم شديد او در يكي از نهادهاي دولتي شهر حكايت داشت اما بعدها د ستگيري مجدد اين جانباز باعث شد تا سرلشكر ايران نژاد ـ جانباز 70درصد نمونه كشوري وعضو شورای شهر ـ در اعتراض به فعاليتهاي پيوند مافيايي زمينخواري و برخي مسئولان شهر دست به انتشار چند نامه اعتراضآميز زده و حتي با بخش خبري 30: 20 شبكه دوم سيما مصاحبه كند.در همين حال و با انتشارخبر محكوميت طلبه جوان و با دعوت يك نهاد امنيتي در شهرستان سيرجان خبرنگار حزبالله در يك سفر 60 ساعته به سيرجان از واقعيتهايي تازه از رشد فساد و زدوبندهاي برخي مسئولان شهر با مافياي ثروت و قدرت پرده برداشته است.
« .... در آن زير زمين نمور و تاريك آقاي،« الف»، گفت: علاوه بر دستها، پاهايم را هم ببندند و بعد با لگد چنان بر سينهام زد كه افتادم، گونهام شكست، پروتز چشم مصنوعيام شكست و تمام بدنم كبود شد... با اينكه ميدانست پاي راست من شش بار عمل شده و تركش داخل آن است با «تعليمي» ميزد به كف پاهايم و من فرياد ميكشيدم ... آقاي «ح» آب سرد از آب سردكن پر ميكرد و ميريخت روي صورتم تا به هوش بيايم بعد دوباره ميزدند...
از همان روز مادرم سكته كرد، از صبح چيزي نخورده بودم، از نماز جمعه مرا ربودند، تا به خودم بيايم در آنجا داشتم كتك ميخوردم.
صداي مرد ميلرزد و با يادآوري آن حادثهچندشآور بغضهايش را مي خورد و از ادامه آن روزهاي وحشتناك اينطور ميگويد: شب مرا داخل صندوق عقب يك اتومبيل گذاشتند و بردند نزديكيهاي يك پل بزرگ خارج از شهر . باران ميباريد، زير پل دستبند و پابندم را باز كردند و با طناب از پشت بستند، آويزانم كردند، زير پل در مسير سيلاب، صداي ماشينهايي كه از روي پل رد ميشدند ميآمد، بيهوش شدم، از سرما، لباس نداشتم و درد ميكشيدم ...»
باورش بسيار دشوار است، اينحرفها نه درد و دلهاي يك مبارز از زندانهاي مخوف قبل از انقلاب است و نه خاطرات يك آزاده سرافراز از دوران اسارت، بلكه برشي است كوتاه از جفاهايي كه بر يك جانباز 68 درصد سيرجاني رفته است؛ در زير زمين محل كار يكي از طرفداران زمين خواري !
براي من هم باورش دشوار بود، دشوار از اين جهت كه نميتوانستم باور كنم، دشوار به اين دليل كه اين اتفاقات نه در دوران دولت نهم كه در آخرين سالهاي دولت اصلاحات روي داده بود و من بودم و معمايي كه يك سوي آن يك روحاني دستگير شده و محكوم به زندان، يك جانباز 68 درصد جنگ كه جانش به مشتي قرص و كپسول و مخزن اكسيژن هميشه همراهش بند است و يك جانباز 07 درصد نابينا كه اتفاقاً عضو شوراي شهر است؛ كه فرياد ميكشيدند از فساد دامنگير مسئولان شهر و سويي ديگر مسئولاني كه با خونسردي از پشت تلفن ميگفتند واقعيت ندارد و همهچيز امن و امان است و چندتايي هم بهانه سكوتشان را حفظ انقلاب و نظام ميدانستند و فراموش كرده بودند درخت استوار ايران اسلامي بدون چند مسئول متخلف هم سراپا ميماند.
اين حرفها و حديثها درست لحظهاي از مقابل چشمهايم عبور كرد كه هواپيماي غول پيكر «ايرباس» نيمه شب تنها و سرگردان در فرودگاه كرمان رهايم كرد و من ماندم و معمايي به نام معماي سيرجان و هزاران راه گذشته از پشت سر و كيلومترها راه تا سيرجان.
از سيرجان تا كرمان با سواريهاي آنجا نزديك به دو ساعتي راه است و در اين فاصله هيچچيز نميتواند به اندازه مردي سيرجاني كه از سير تا پياز شهر اطلاع دارد، مفيد باشد. مرد سيرجاني از همه جا گفت، تقريبا تمام مسئولان شهر را به هم ربط داد، از لاپوشاني واعظ و مطرب و داروغه شهر در حادثه دستگيري فرزند يكيشان در يك خانه فساد بگير تا زدوبندهاي آنان در پروژه فلان و رشد سريع و تعجبانگيز يكيشان در قم و خريدهاي عجيب و غريب يكي ديگر در بندرعباس و تهران. اينها را مردي ميگفت كه سبيل داشت.
تقريبا مرد سيرجاني از تمام ماجراهاي شهر گفت و اين سخنان درست وقتي به پايان رسيد كه من و او بوديم و خيابانهاي خلوت نيمه شب سيرجان . شب تمام هتلها لبريز از مسافران خسته بودند. به ناچار و با ضرب و زور مرد سيرجاني شب را در ميهمانسراي صدا و سيماي سيرجان اتراق كردم. خودم را لاي ژاكت پشميام پيچيدم و به اميد صبح خواب چشمهايم را در ربود. فردا ششم اسفند 85 بود.
****
ماجراي زمينخواريهاي گسترده در سيرجان وقتي بر سر زبانها افتاد كه حجتالاسلام جهان شاهي روحاني جوان سيرجاني از بروز انواع فسادهاي مختلف در سطح مديران شهر اطلاع پيدا كرد، او دريافت كه برخي از مسئولان شهر با زدوبند با يكديگر و بذل و بخشش زمينهاي مرغوب سكه بر سكه ميگذارند و آنجايي كه بيمرسوايي ميرود با زدوبند با دلالان پشت پرده شهرام جزايريهاي كوچكي متولد ميكنند تا در سايهسار آن خود نيز به نوايي رسيده باشند.
او دريافته بود محرومان سيرجان بايد سالهاي سال به انتظار تسهيلات دولتي بنشينند و دست آخر به آنچه خواستهاند نرسند و عدهاي ديگر با تشكيل تعاونيهاي ريز و درشت و به مدد آشنايان خود در گلوگاههاي حساس اداري يك شبه تبديل به سرمايهداراني شوند كه همان زمينها را به چند برابر قيمت به محرومان شهر ميفروشند. تا مستضعفان رنج ديده سيرجاني هر روز فقيرتر و فقيرتر شوند، گوشواره دخترانشان را بفروشند و فرش زير پايشان را و در عوض سرمايهداران قدرتمند و زالو صفت شهر هر روز فربه و فربهتر شوند.
حجتالاسلام جهان شاهي در ابتدا با انتشار نامهاي با عنوان «فرياد عدالت» خطاب به مردم شهر و با تشكيل ستاد مردمي به مصاف فساد روزافزون شهر رفت، او در اولين نامه خود نوشت : «سوء استفادههاي برخي مسئولان شهر از مقام ، منصب و امكانات بيتالمال و دردودلهاي ما در اين باب مقوله تازهاي نيست اما بحث زمينخواريهاي بزرگ در سيرجان مسئلهاي است كه به تازگي بر سر زبانها افتاده.
«...اعتراض يكي از جانبازان جنگ تحميلي به ماجراي زمين معروف «دولاب» در سيرجان تا خبر شبكه دو سيما كه بزرگترين زمينخواري كشور را در سيرجان اعلام كرد و ساير اخباري كه اين روزها از جرايد رسمي كشور منتشر ميشود همهوهمه حكايت از واقعيت تلخ دارد.
نويسندگان و امضاكنندگان اين نامه نگرانند كه اينبار هم عدالت و حقيقت و منافع شهروندان اين شهر در پيچو خم مصلحتهاي حزبي و شخصي عدهاي خاص فدا شده و اين بحث ابزاري براي جلب آراء مردم بيچاره براي سوء استفادهگران شود و هيچ كس به فكر اجراي عدالت و احقاق حق مردم محروم و مستضعف نباشد.»
روحاني جوان سيرجاني وقتي با تكرار همين سخنان در نامه خود به مردم و مسئولان شهر تاثيري نديد راه پايتخت را در پيش گرفت و با تلاش بسيار با مسئولان ارشد قوه قضائيه و مجلس شوراي اسلامي ديدار كرد و البته به ديدار حاجداود احمدينژاد – مسئول بازرسي دفتر رئيس جمهور و برادر محمود احمدي نژاد – رفت و از او خواست هيئت ويژهاي براي كشف حقيقت عازم ديار سيرجان كند اما برادر رئيس جمهور از او خواست تا براي اثبات خواست عمومي شهروندان سيرجان طوماري مردمي جمعآوري كند. مسئول دفتر بازرسي ويژه رئيس جمهور ميپنداشت آنچه ميشنود با واقعيتها فاصلهاي بسيار دارد و حتما شهروندان سيرجاني در سايه عدالتگستري و مهرورزي نهمين رئيس جمهور از حداقلها برخوردارند.
هزار دستان سيرجان
روحاني جوان سيرجاني به سيرجان بازگشت؛ او به دليل خواسته مسئولان نامهاي ديگر نوشت و اين بار طوماري تهيه كرد كه ضمن افشاي برخي از فسادهاي مسوولان مختلف شهر از شهروندان خواسته بود طوماري را امضا كنند كه به ادعاهاي مسئولان ارشد پاسخ ميگفت. در اين طومار آمده بود: « و اما پيشنهاد ما به تمامي كساني كه تا كنون از طرف دولت زمين نگرفتهاند يا ساير مردمي كه از اين بي عدالتي ها رنج ميبرند و مايلند در اين امرخداپسندانه
( مبارزه با زمين خواري و برقراري عدالت در واگذاري زمين) سهيم باشند اين است كه با مراجعه به دفتر مجمع جوانان مسجد واقع در بولوار دكتر صادقي ،بالاتر از چهار راه رضوي طوماري را كه در آن از رياست محترم جمهور و ساير مسئولان درخواست رسيدگي به اين مسئله مطرح شده است را امضا كنند بعضي از مسئولان شهر معتقدند هيچ كس وجود ندارد كه حداقل يك قطعه زمين از دولت دريافت نكرده باشد لذا تقاضاي ما، اين است كه هر كس تا كنون زمين دولتي ( رايگان) نگرفته است براي ثبت نام به آدرس مذكور مراجعه كند تا يا به همه زمين داده شود يا جلوي زمين خواران گرفته شود.»
زندگي حجت الاسلام جهان شاهي بعد از اين ماجرا دچار تغييرات عمدهاي شد زيرا به مجرد انتشار اين نامه سيل جمعيت شهروندان سيرجاني كه يا به تصور اعطاي زمين و يا براي اثبات عدم بهره مندي شان از دريافت زمين دولتي به سوي مسجد امام حسنمجتبي(ع) سرازير شدند باعث ايجاد ازدحام در خيابانهاي منتهي به مسجد شد. نقطه اشتراك همه شهروندان قبول واقعيت بي عدالتي در اعطاي زمين بود، درست به همين دليل و فرداي آن روز حجت الاسلام جهان شاهي به اتهام نشر اكاذيب، تشويش اذهان عمومي و ثبت نام خودسرانه براي اعطاي زمين از سوي نهادهاي امنيتي شهر دستگير و در دادگاه ويژه روحانيت محاكمه و به سه ماه و يك روز حبس ( غير قابل تبديل) محكوم شد تا نزديك به 91 روز از عمرش را در زندان سيرجان بگذراند.
****
اولين مقصد و مقصود در صبح سرد سيرجان يكي از نهادهاي دولتي شهر است كه ميزبان ما است. از پشت تلفن مردي ميگويد كه خاطرش از چنين وعدهاي تهي است و بعد از بارها تماس بالاخره آدرس ميدهد و بعد هم تماس هاي بينتيجه.
درخيابان تختي ابتدا متوجه ميشوم آدرس متعلق به يك نهاد دولتي ديگر است و بعد اينكه به تازهگي فرمانده آنجا عوض شده و آقاي « الف» متهم به ضرب و شتم يك جانباز 68 درصد مدتي است منتظر دوران بازنشستگي است.
بعد از گذار از حصار دژبانان و ملاقات با رياست آنجا عاقبت دست خالي و تنها با يك آدرس به سراغ ميزبانان فراموشكار خود ميروم. مثل مردم خونگرم سيرجان مسئولان و مخصوصا نهادهاي امنيتي آنجا هم ميزبانان خوبياند.
در مقابل دوربين مدار بسته آنجا ميايستم و خود را به قدم زدن مشغول ميكنم؛ تصور من اين است كه حتما ميزبانان فراموشكار، الان در حال بحث و چانه زني يا انديشيدن راه حلي درست براي برخورد با خبرنگار سمج آمدهاز پايتخت اند.
بعد از نزديك به 20 دقيقه پنجره كوچك ميانه در باز ميشود و جوان سرباز نام و مشخصاتم را ميپرسد و بعد از چند دقيقه ميگويد كه ميتوانيد وارد شويد.
در اطاق انتظار و بعد از ملاقات بامسئولان آنجا باز هم دستهايم خالي است. پاسخ ها كاملا شبيه به هم است. آنها هم ميگويند كه حجت الاسلام جهان شاهي با سوء استفاده از عنوان نماينده رئيس جمهور كاملا خودسرانه به ثبت نام زمين پرداخته و بعد هم به پشت پردهاي اشاره ميكنند كه قرار ميشود بعدها مفصل دربارهاش توضيح دهند.
بر اساس يافتههاي آنان پرونده تخلفات ادارهاي كه به شكنجه جانباز سيرجاني پرداخته هم باز است و در حال رسيدگي. آنان با قبول تلويحي اين فاجعه از آن به عنوان حادثهاي تاسف بار ياد ميكنند.
و هر بار كه موضوع بحث را به سمت طلبه محكوم سيرجاني مي چرخانم كاملا قاطعانه به سراغ اصل بحث ميروند و تلاش براي اثبات بي گناهي خود و توهم طلبه مغضوب همت آنان ميشود.
ناهار را با « دوستان» آن نهاد امنيتي صرف ميكنم و به سراغ اسباب و اثاثيه ويلان و سرگردانم در ميهمانسراي جهانگردي سيرجان مي روم تا لااقل به تلافي بيخوابي شب گذشته استراحتي ولو كوتاه داشتهباشم.
تخلفات و زمين خواريهاي سيرجان در يك تقسيم كلي به دو گروه بزرگ تقسيم ميشود:در گروه نخست بحث « زمين خواري» جاي ميگيرد و بحث گسترده «فساد» را بايد بخش دوم اين تقسيم بندي دانست.
اما نسبت زمين خواري با «فساد» حاكم بر سيرجان و خط و ربط منطقي آن با ساير مباحث را به قول اهل منطق بايد عموم و خصوص مطلق دانست كه برخي از تخلفات اگرچه فساد هست ولي زمين خواري نيست و بسياري « زمينخواري »هايقابل بحث هم « فساد» است و هم زمينخواري.
« فسادهاي» اداري حاكم بر شهر اگرچه در بسياري صورتها ظاهر ميشوند اما همه لزوما زمين خواري نيست بلكه بسيارند زمين هايي كه به وسيله مسئولان شهر بين يكديگر تقسيم شده و به تفكيك و با قيمت گزاف به شهروندان فروخته شدهاند اما هيچ كدام «زمين خواري » نبودهاند بلكه «بذل و بخشش» بيت المال و سرمايههاي ملي به نام هاي عجيب و غريب و عناوين ظاهرا قانوني است.نسبت رابطه « دخالت مسئولان شهر در بحث زمين خواريها» را هم بايد عموم وخصوص من وجه دانست.بسياري زمينخواريهاي بزرگ با اطلاع و دخالت مسئولان بوده و بسياري نبوده.اما براي سهولت در «هضم» و دوري از ابتلا به بيماري فراگير مسئولان سيرجان يعني قاطي كردن همه مسائل و دست يافتن به نتايج عجيب، تخلفات «زميني» را به زمينهاي بزرگ و كوچك تقسيم ميكنيم و زمين هايي كه غالبا از حد و اندازه وسيع تري برخوردارند را تحت عنوان « زمين خواري» و زمينهاي كوچك تر را به عنوان فساد بحث خواهيم كرد.
به عشق صدای تلقین حاج قربان
به عزت و شرف لا الله الا الله
دراز به دراز افتادم . فقط صداها مانده اند . چقدر به جای گوش کردن فقط گوش دیگران رو به کار گرفتم .
یکی میگه : بیچاره جوون بود . صدای شیون بلند میشه .
روحانی محله اصفهانمان آمده : بالا سر محتضر شیون خوب نیست
دراز به دراز افتادم . فقط میتونم فکر کنم . در حال احتضار . احتضار یعنی حاضر شدن . کجا قراره حاضر بشم . داره کم کم باورم میشه دارم می میرم . بدنم از این فکر یخ میکنه . مرگ . یعنی من دیگه رفیقام رو نمی بینم . راستی صدای رفیقام نمیاد . من دیگه ....
صدای مادرم فکرم رو قطع میکنه : جیغ میزنه . بلند با خدا حرف می زنه . اگه میخوای بگیری جوون منو بگیر چی کار به بچم داری؟
دراز به دراز افتادم . چه جوری با خدا حرف بزنم . اااااااه چقدر وقت حرف زدن داشتم . نمی تونم حرف بزنم . با چشمام باهاش حرف میزنم.خدایا غلط کردم . یکی یکی هر کاری کردم جلو چشمام میاد .
صدای قرآن تصویرها رو از چشمام محو میکنه : ان الله یغفر الذنوب جمیعا
دراز به دراز افتادم . هیچ کاری نمیتونم بکنم . هیچ کاری نمیتونم بکنم . هیچ کاری نمی تونم بکنم . شرمندگی داره منو میکشه . نمی دونم عزراییل منتظر چیه . مرگ برام راحتتره . اما من که دارم می میرم .
صدای آهنگ زنگ موبایل یکی از اقوام منو از قرآن جدا میکنه : تولد تولد تولدت مبارک
دراز به دراز افتادم . تو حالت مرگ نمی دونم چرا دارم به این فکر میکنم که چه آهنگ خزی رو گوشیش گذاشته . تولد . تولد . اصلا تولدم رو یادم نمیاد . من دارم می میرم اون آهنگ رو خاموشش کن . زبانم از گفتن کوتاهه
صداش آشنا نیست اومده بالا سرم توی گوشم داره اشهد میگه : اشهد ان لا الله الا الله .
دراز به دراز افتادم . حالا واقعا خدا یکی است . می ترسم از اینکه کسی غیر خدا نیست . کاش زودتر می ترسیدم .
همون صدای ناآشنا :اشهد ان علی ولی الله
دراز به دراز افتادم . در و دیوار و لامپ ها دارن تسبیح میگن . انگار دارن می لرزن . فکر کنم زلزله شده . من که دیگه مردم . به درک که زلزله شدم . چقدر خودخواهم . اما نه در و دیوار دارن تعظیم میکنند . آی رفقا نگاه کنید . هیبت رو بنازم . آقا بنده نوازی کردید ما کجا شما کجا . یادم نبود شما بالاسرم میایید . از این هیبت دارم قالب تهی میکنم . دلم میخواد بگم آقا برو بیرون تا نمردم .
صدام رو میشنیدند : سلام جوون . دیدی گفتم میام بالاسر همتون . پسرم رضا هم توراهه . هر دیدنی بازدیدی هم داره .
دراز به دراز افتادم .
دکتر اومده بالا سرم : خدا صبرتون بده .
دراز به دراز افتادم : دیدی مردی ؟
حالا همه رو دارم می بینم . . این آقاهه کیه روش ملافه کشیدن . عین مرده ها دراز به دراز افتاده
بسم الله الرحمن الرحیم . من الغریب الی حبیب
دراز به دراز توی تابوت افتاده . شبیه من نیست . بدنش باد کرده و رنگش پریده فکر کنم فشارش افتاده . حالا پاهاش رو که میخوان بگیرن با ملافه میگیرن که دستشون بهش نخوره .
دراز به دراز توی تخت غسالخونه افتاده . بازم معرفت مرده شور . داره مشت و مالش می ده .
به عزت و شرف لا الله الا الله . آقایون و خانم ها این جوون چه جور آدمی بود . اگه این چل تا شهادت بدن ......
دراز به دراز افتاده کسی دلش نمیاد بگه بد آدمی بود . گیرم که بودم الان ذلیل خاکه .
خوب آدمی بود . صورت دروغگوها تغییر کرد . وای خدای من این آقا که دراز به دراز افتاده حق اون آقاهه رو ضایع کرده . آخه . خوبه تا نمردم برم حق مردم رو بدم .
تا نمردم . واااااااااای . دراز به دراز افتادم . بالش از خاک شده این منم . من مررررررررررررررررررردم
هی فلانی شهادت بده . علی امیرالمومنین آقاته .
شهادت نیاز نداره . هست دیگه
دروغگو دروغگو دروغگو.
و الحسین حجته . ( صدای حاج قربون میاد . اینجای دعا که میرسه میگ صبر کن تلقین خون. من یه عمری برا اربابم گریه کردم . بذار این شب آخریه هم براش گریه کنم .)
صدا اووومد . ابکینی و لا تنصرنی .
صدا به آخر تلقین رسیده : عفوک عفوک عفوک عفوک
دراز به دراز افتادم . سنگ لحد رو گذاشت . تموم شد . دیگه نیست . دیگه نیست . دیگه نیست .
زیر بغلای آشناترهارو میگیرن و به زور می برن .تنها شده ام نه ؟ . تو که از تنهایی نمی ترسی . ؟؟
دراز به دراز افتادم . می تررررررررررررررسم
عرش به لرزه میاد :
تنهات گذاشتند نه حالا من رفیقتم.
و نعم الرفیق و نعم الرفیق و نعم الرفیق .

به مناسبت سوم دیر تیر
یک بار از زبان دیگران
(گردآوری نظرات همه دوستان و آشنایان درباره احمدی نژاد)
به قول هگل هر تزی یه آنتی تز داره که برخورد اینا میشه سنتز . پرانتز وا کردم که انقلاب اسلامی تز اسلامی بود ، آنتی تز غرب زدگی بود و سنتز برخورد سنت و مدرنیته . احمدی نژاد آنتی تز سرمایه سالاری و رفرماسیون دینی بود اما چون تز عدالتخواهی به این سادگی ها عملی نمیشود هنوز سنتز نشده است .پس باید به تز احمدی نژاد کمک کرد . سنتزش میشود ظهور .....
به قول سجاد صفار انقلاب اسلامی داشت به روزمرگی می افتاد داشت دفرمه میشد . یکی مثل احمدی نژاد نیاز بود .
به قول سوپر سر کوچمون : دزد نیست .آدم با ناموسیه
تاکسی خط انقلاب – ونک میگفت : اینم یه ....یِ مثل اون ...ِ. الاغ . اَی مادر .......م .الان بنزین لیتری 540 تومن شده . گوشت کیلویی 12 هزار . من مادر....... از کجا بیارمبذارم تو سفره زن وبچم. مجبورم بکشم رو کرایه . آقا قابل نداره . نه جون تو باشه . میشه 1500 تومن . گوشت گرونه دو برابر کردم.
ثابتی توی یه سخنرانی که یادم نیست کی بود میگفت : ما جونم رو هم برای دولت می دیم .
امیرخوش صحبتان که پایین نشسته بود : خندید .
مرتضی کیا : دست زد
تاج زاده یه روزی در مصاحبه با ایران 1404 گفت : انقلاب در خطره . اگه بخواهیم این انقلاب حفظ بشه باید نزاریم رای بیاره . خدا خادمین این انقلاب رو برای ما نگه داره .
خدا بیامرزه مادربزرگ پدرم . 92 سال سنش بود دو هفته قبل سه تیر مرد . رفته بودم عیادتش میگفت : جونم بازم آیت الله هاشمی رای اوورد . گفتم نه خانم جون هنوز دو ماهی تا انتخابات مونده . خندید و گفت به عمر ما که نمیرسه . پس طبیعتا مادربزرگم چیزی راجع به احمدی نژاد نگفته . اما اگه زنده بود میگفت . برا همین اسمش رو زدم که درس عبرتی بشه برای تو که هیچی از احمدی نژاد نگفتی و فرصت شاید دیگه هیچ وقت نرسه .
حامد زمانی : علاقه ای به سیاست نداشت . گفت قل قل قل پوووف . نمی دونم چی راجع بش بگم . آدم عجیبیه .
مقام فر : تا اطلاع ثانوی هر حرفی که بزنه در سازمان علیهش استفاده میشه .
مرحوم فرید حداد : قبلاها (الان رو نمی دونم به جان خودت) میگفت: آبروی بچه حزب اللهی هاست .
ایپکچی : شاکی شد .
ممد چمنی : لباش رو غنچه کرد و سر تکون می داد .
بقیه : خندیدند.
قالیباف میگفت : سیاست کثیفه . (پیدا کنید پرتقال فروش را )
عباس پالیزدار : _مشترک گرامی دست رسی به این جمله امکان پذیر نمی باشد –-ACSECE DENIED
بابابزرگم با لهجه ی غلیظ اصفاهانی :بی شیله پیلست بیچاره. چیزی تو دلش نیست.
پسرعموم که در خدمت مقدس سربازی به سر می بره : تو مخش هم چیزی نیست.
بابام : تنهاست طفلکی .
تلویزیون مردادماه سال 1388خبر ساعت 14 : مقام معظم رهبری حکم تنفیذ دکتر احمدی نژاد را امروز طی مراسمی .............
نیم قرن بعد کتاب تاریخ سوم دبیرستان رشته انسانی : فصل نهم و دهم . عدالتخواهی شعار گمشده انقلاب اسلامی . ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا آیا هنوز نوبت آمدن منجیمان نرسیده است ؟
زمانی که تمام آنان را که می پنداشتم بزرگان قوممان هستند متهم به فساد اقتصادی میشوند اما عجیب آنکه صدای هیچ تکذیبیه ای از بیوت محترمشان بلند نمیشود و من هر روز بیشتر در شک فرو می روم که حضرات مستطاب که صدای عدالتخواهیشان گوش فلک را کر کرده خود سید مفسدان اقتصادی هستند . یاد دوران حکومت آقا امیرالمومنین می افتم که طلحه و زبیر که آبروی جنگجویان صدر اسلام بودند خو
