تبليغاتX
شب همچنان سیاه است
  شب همچنان سیاه است

 

 

 

... وَ زُلزلوا حتی یقولَ الرّسولُ و الذین امنوا معه متی نصر الله

             اَلا اِنّ نصر الله قریب ... (۲۱۴ بقرة)

... و آنچنان ناراحت شدندکه پیامبر و افرادی که با او ایمان آورده بودند ، گفتند: " پس یاری خدا کی خواهد آمد ؟! " ( در این هنگام ، تقاضای یاری از او کردند ، و به آنها گفته شد) :

" آگاه باشید ، یاری خدا نزدیک است ... "

 


+ یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت0:3 قبل از ظهر | مهدی صفار هرندی |
 
 

درود بر تو ای خبرنگار !

 

 

گفتی برای بوسۀ آخر ... خبرنگار !

گفتی به یاد خون برادر ... خبرنگار !

یک جفت کفش تازه برای خودت بگیر

سرباز پا برهنۀ حیدر ... خبرنگار !

 


+ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت11:7 قبل از ظهر | مهدی صفار هرندی |
 
 

یه 16 آذر حزب اللهی!

 
اَااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... چه جمعیتی !!

برنامه شروع شد .. سالن داشت منفجر می شد ...

اونقدر زیاد بود که حتی روی سن هم آدم نشوندیم ... !

مسعود کریمی مجری برنامه ؛ 

Man of the Match در ۱۶ آذر !

 

تریبون آزاده دیگه ...

البته تریبون آزاد مال بسیج بود ...

قسمت اول برنامه تموم شده بود که یه دفعه ...

به نظر شما مسعود کریمی داره به چی می خنده ؟ 

معلومه دیگه :

" فأین تذهبون ...! "

بانگ های پی در پی تکبیر جماعت ، صدای کف و صوت اقلیت را در خود محو کرده بود ..

بعد از اون همه داد و بیداد ، نوبت به سخنرانی رسید .

دمش گرم .. زودی صحبتا رو تموم کرد ..

استاد زیباکلام ، شرمندتیم !!

بلافاصله بچه ها از سالن ریختن بیرون ..

البته یه سری شیپورچی هم اون دور و ور بودن ( البته اینی که عکس خاتمی دستشه خودیه ها )

چند نفری هم شروع کردن به نبش قبر ...

اما ما مصمم بودیم ؛

پس به راه خود ادامه دادیم .

مهدی مقام فر : " آره بابا ، همه چی تحت کنترل ماست ... "

اینم همینجوری حال کردم باهاش ، گذاشتم !

بالاخره رسیدیم به سر در ۵۰ تومنی ...

شور و شعار و تکبیر ...

 

صادق کاسترو ، مردی برای تمام فصول !

 

بازگشتیم ؛ مقصد مسجد دانشگاه .

فریاد می زدیم : " علم و کتاب و استاد .. بومی باید گردد "

" دانشجو به پا خیز  .. وقت جهاد علمی است "

" ای ولی عصر و امام زمان ... "

 

دم آقا احسان گرم ... خوب مراسمو جمع کرد.

 خدایا تا ظهور دولت یار

گل پیغمبر ما را نگه دار 


+ چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت5:18 بعد از ظهر | مهدی صفار هرندی |
 
 

عبور از بحران ؛ به روش آمریکایی

 

 

 طی روز های گذشته یکی از مهم ترین اتفاقات در عرصه بین الملل ، انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بود . رقابتی که به صورت سنتی در تاریخ ، گاهی به سود جمهوری خواهان تمام شده و گاهی به سود دموکرات ها . البته این بار طبق این سنت حسنه (!) نوبت به دموکرات ها و شخص باراک حسین اوباما رسید . اوباما با شعار " تغییر ، ما می توانیم "  اکثریت آراء پارلمان را به خود اختصاص داد . نتیجه این انتخابات ، از قبل قابل پیش بینی بود . عواملی همچون فضای سنگین بر علیه جمهوری خواهان به دلیل عملکرد مفتضحانه بوش و همچنین جذابیت های فردی اوبامای سیاه پوست ، پیش بینی را آسان تر می کرد . با تمام این اوصاف ، باراک اوباما برای تغییر آمد .

 حال دامنه این تغییر کجاست ؟

 پیش از این مسئله بسیار مهمی که نگاه جهانیان را به خود معطوف کرد ، بحران اقتصادی آمریکا و در کل جهان بود . بحرانی که به دلیل وابستگی اقتصادی کشور ها به هم در سیستم دهکده بزرگ جهانی ، از مرز های آمریکا فراتر رفت و شرقی ترین نقطه آسیا را نیز تحت تأثیر خود قرار داد . اما در زمینه بحران اقتصادی شاید بتوان کمی فراتر نگاه کرد .

 کسی سیر نزولی وضعیت اقتصادی آمریکا را رد نمی کند . ولی بحث در مورد زمان و موقعیت به وجود آمدن آن است . این که بحران اقتصادی حول و حوش انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بالا می گیرد ، ذهن انسان را درگیر می کند .

 می خواهیم یک مقداری پیچیده فکر کنیم .

 جریانی که در رأس امور است کارایی لازم را ندارد . لذا باید فدای اهداف اصلی وجودی سیستم شود . برای این تغییر جامعه آمریکا نیاز به یک شوک دارد . شوکی که همه نگاه ها را به خود جلب کند . عراق ، افغانستان ، فساد های مالی و اخلاقی مسئولین و ... را تحت الشعاع خود قرار داده و مردم را مستقیماً در گیر ماجرا کند . مغز متفکر سیستم بررسی می کند و به این نتیجه می رسد که بهترین شوک برای این مردم رفاه زده ، بحران اقتصادی است . پس تمام توان خود را به کار می بندد . بانک ها قرض بالا می آورند ، شرکت های بزرگ ور شکست می شوند ، بورس شدیداً افت می کند . آری همه در این بازی شریکند . فضای اقتصادی و سیاسی ، ملتهب نشان داده می شود . آرامش از میان مردم می رود . امید به آینده کاهش می یابد و ... .

 در چنین حال و هوایی ، قطعاً باید به دنبال یک منجی بود . کسی که می تواند آمریکا را از این باتلاق بیرون بکشد . پس همان مغز متفکر به دنبال یک چهره جدید می گردد . او عواطف مردم را خوب می شناسد . لذا گزینه ای را معرفی می کند که حداقل در ظاهر بتواند در قلب مردم جای گیرد . شعار های او همان چیزی است که مردم آمریکا می خواهند و البته مغز متفکر آنها را طراحی کرده است .

 وقتی خیال ها از اقبال مردمی به منجی راحت شد ، سیستم کم کم به حالت قبلی خود باز می گردد . بانک ها بدهی هایشان را می پردازند ، شرکت ها دوباره از نو فعالیت را آغاز می کنند و آرامش حاکم می شود . همگان ، این تغییرات را نشانه آمدن منجی و بهبود شرایط را معلول تغییرات وعده داده شده توسط او می دانند .

 اکنون که همه فرد جدید را پذیرفتند و به دیده منجی او را نگریستند ، توجیه کار ها ساده تر است . ماندن در عراق و افغانستان نیازی به دلیل ندارد . بلکه توجیه پذیر تر از گذشته شده است .

 چه بسی نسخه شفا بخش بحران اقتصادی ، جنگی جدید توسط سربازان دموکرات کاخ سفید باشد .

 


+ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت7:37 بعد از ظهر | مهدی صفار هرندی |
 
 

ملاحظاتی در باب یادگار های عزیز امام

 
این مطلب را برای روشنگری درباره  چند پست اخیر دوستمان آقای نصر مطرح می کنم .

دوستِ بسیار عزیزِ دوستانِ من در این وبلاگ !

شما به شدت در چند مقاله اخیر ، از علاقه خود نسبت به سید حسن خمینی سخن گفتید .

باید گفت شخص سید حسن  به عنوان یک طلبه و در کسوت روحانیت و همچنین نوه امام (ره) بودن ، مورد احترام است . علاوه بر این علاقه شما به وی نیز ستودنی است ... 

اما هر کلمه مفهوم خاص و مشخصی را می رساند .

بیان مجموعه کلمات " یادگار عزیز امام " نیز از این قاعده مستثنا نیست .

دوست عزیز ..

سؤال من از شما این است . آیا آنچه از حضرت روح الله (ره)  به یادگار ماند ،نوۀ گرامش است ... ؟!

یعنی امام بیرق این انقلاب را بلند کرد ، تا نوه اش را از خود به یادگار بگذارد ... ؟!

 هر چه با خود کلنجار می روم به نتیجه ای جز این نمی رسم که  یادگار حضرت امام چیز های بسیار مهم تر از اعضای خانواده اش است ...

یادگار امام ، تفکر انقلابیش است . یادگار امام ، جهت دهی اش به روحانیت است . یادگار امام ، ساده زیستی است . یادگار امام ، استکبار ستیزی و مبارزه بی امان با آمریکا و اسلام آمریکایی است . یادگار امام ، اندیشه حکومت داری اسلامی است . یادگار امام ، ولایت مطلقه فقیه است . یادگار امام ، دین سالاری مردمی است و ...

آیا نباید در بیان کلمات دقت کنیم ؟


+ جمعه دهم آبان 1387 ساعت11:21 بعد از ظهر | مهدی صفار هرندی |
 
 

بزرگ مرد کوچک

 

وقتی از یکی از بچه های روستای  زو  که کلاس چهارم دبستان بود پرسیدم می خوای بزرگ شدی چی کاره بشی ؟ اینجوری جوابم رو داد :

" من شاید دوست داشته باشم وقتی بزرگ شدم یه شغل خوب داشته باشم . ولی این فقط فایده نداره چون بعداً اون چیزی اتفاق می افته که خدا دوست داره . پس من هم اون چیزی رو می خوام که خدا دوست داره ... . "

بله عزیز ..

 کار آموزش توی مناطق محروم خیلی سخت تر از اون چیزیِ که فکرش رو می کنیم ... .


+ شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت12:26 بعد از ظهر | مهدی صفار هرندی |
 
 

من ، سید ، سگ

 

شنبه 19 مرداد 1387

روز دومی بود که توی بخش قوشخانه ، از توابع شهر شیروان استان خراسان شمالی حضور داشتیم . ماشین های اعزام ، آماده سوار کردن بچه ها بودند . همه چیز به خوبی پیش می رفت . همه افراد گروه ما (گروه آموزش) نیز سریع و به موقع حاضر شدند . چون که پس از یک روز استراحت ، این اولین روز اعزام اونها به منطقه بود و انگیزه شون بسیار بالا ... . خلاصه اینکه ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه در کار بودند تا اولین اعزام به خوبی انجام بشه . ولی تجربه اردو هایی که تا به حال شرکت کرده بودم ، درونم حسی ایجاد کرد و اون حس این بود که روز اول همیشه یک اتفاقی رخ خواهد داد . حالا این اتفاق می تونه خوب باشه یا بد . در هر صورت الخیر فی ما وقع .. بگذریم ...

پس از اعزام شدن بچه ها ، تصمیم گرفتم به روستا ها سر بزنم . بالاخره روز اول بود و احتمال داشت مشکلی پیش بیاد . رفتن به روستاها و از نزدیک دیدن مشکلات در ادامه کار می تونست خیلی مفید واقع بشه . لذا متوسل به سید و موتورش شدم . او هم لطف کرد و من رو تَرکِ موتورش سوار کرد وبا هم رفتیم به سمت روستاها .

روستای اولی که می خواستیم بهش سر بزنیم ، قلعۀ علی محمد بود . از مرکز بخش قوشخانه تا قلعه علی محمد حدوداً نیم ساعت طول می کشید . برای همین فرصت زیادی داشتیم تا پشت موتور و در معیت آقا سید در مورد اردو صحبت کنیم . در ورای این بحث ، یک چیز نظرم رو خیلی به خودش جلب کرد و اون چیزی نبود جز تعداد بسیار زیاد سگ های منطقه ...

همین طور که با سید صحبت می کردیم ، توی این فکر بودم که چه جوری باید با این سگ ها ارتباط گیری کرد ؟ اصلاً باید ارتباط گیری کرد ؟! اگر به ما حمله کردند چه کار باید بکنیم ؟ و ... ؟

کم کم به روستای علی محمد نزدیک می شدیم . همچنان ذهنم درگیر این سگ ها بود . بعد از اون همه فکر سگ کردن ، نوع نگاهم به اونها عوض شده بود . البته توی جاده که می رفتیم به نظر می رسید ، سگ ها هم طور دیگه ای من رو نگاه می کنند .. فکر کنم داشتند باهام ارتباط می گرفتند ! هر چی جلو تر می رفتیم نگاه سگ ها معنا دار تر می شد و تپش قلب من سریع تر . این غائله ادامه داشت تا اینکه رسیدیم به روستای علی محمد .

یکی دو نفر از خانم ها و آقایون " گروه آموزش رو دیدم . حدس زدم که بقیه بچه ها توی روستا پخش شده باشند . برای همین به سید گفتم  بریم ببینیم بقیه کجان و به این بهانه یه گشتی هم توی روستا زده باشیم . حرکت کردیم و اولین فرعی داخل روستا رو به راست پیچیدیم . فقط چشممان به دنبال بر و بچ آموزش بود . آرام حرکت می کردیم و دور و برمون رو نگاه . در همین احوال بودیم که در عرض چند ثانیه چندین حادثه رخ داد .

ماجرا از این قرار بود که دقیقاً در دو سه متری ما یک سگ هیولا جثه ، مثل بقیه روز های زندگیش ، خوابیده بود . صدای موتور ما برنامه روزانش رو بهم ریخت و از خواب بیدارش کرد . برای لحظه ای من و اون سگ با هم ، چشم تو چشم شدیم . من به چیزی فکر نمی کردم . اما به احتمال زیاد اون سگه به خیلی چیز ها فکر می کرد ! خوب که ما رو برانداز کرد ، یک هو شروع کرد به پارس کردن . حسابی کُپ کرده بودیم . فکر کنم سگه هم این رو فهمیده بود . به خاطره همین هی به ما نزدیک تر می شد . سید خواست گاز بده تا سریع فرار کنیم . اما از اونجایی که چرخ عقب موتور روی شن و ماسه و خاک نرم و روان قرار داشت ، لیز خورد و محکم خوردیم زمین . موتور هم افتاد روی پاهامون. زیر موتور فقط به این فکر می کردم که الآن اگر سگه به من برسه باهام چی کار می کنه ؟ سراسیمه اطرافم رو نگاه می کردم و منتظر بودم تا آرواره سگ مذکور بدنم رو لمس کنه . اما اتفاقی نیفتاد. پشت سرم رو که نگاه کردم، دیدم سگه داره فرار می کنه . مونده بودم که داره چه اتفاقی میفته . بعداً با رفقا خیلی بحث کردیم تا این حرکت سگ رو توجیه کنیم و دلیلش رو بفهمیم . گزینه های مختلفی مطرح شد :

1)      سگه به خودش گفته اینا که با خودشون این کار رو می کنن ، پس فردا اگر ما گیرشون بیفتیم معلوم نیست چه بلایی سرمون بیارن ... !

2)      شاید اصلاً فرار نکرده ، بلکه رفته به رفقای دیگش خبر بده تا همگی با هم بریزن سرمون و تیکه تیکمون کنن ... .

3)      شاید هم این فکر رو کرده بوده که اینا تعطیلن بابا ... ولشون کن ... !

4)  شاید هم واقعاً فکر کرده بوده که ما یک حرکت خاصی انجام دادیم ، ترسیده بوده و الفرار ... .

وقتی اون سگ از ما فاصله گرفت ، من و سید بلند شدیم و با دست و بال خونین رفتیم دنبال آب تا دست و صورتمن رو بشوریم . روستا رو بلد نبودیم . برای همین رفتیم کنار یکی از ماشینایی که بچه های آموزش رو آورده بود . ازش پرسیدیم شیر آب روستا کجاست ؟ اون هم که سر و وضع ما رو دیده بود ، گیر داد که بهش بگیم چی شده . ما هم ماجرا رو براش تعریف کردیم . اما کاش نمی گفتیم !

خلاصه اینکه بعد از اون حادثه با سید رفتیم به بقیه روستاها هم سر زدیم . یک قرار هم گذاشتیم که این ماجرا رو برای هیچ کس تعریف نکنیم . آخر سر هم بی خبر از همه جا برگشتیم به محل اسکان .

در بدو ورودمان به خوابگاه ، فضای منحصر به فردی رو دیدیم . تقریباً کسی نبود که وقتی ما رو ببینه نخنده یا به طعنه به ما نگه از سگ های قوشخانه چه خبر !! حسابی شاخ در آورده بودیم . نه من به کسی گفته بودم نه سید . فقط می تونست کار یک نفر باشه . بله همون راننده ای که ازش آدرس شیر آب رو پرسیده بودیم . کار خودش بود . وقت بازگشت ، سیر تا پیاز ماجرا رو که از دهن خود ما شنیده بود ، توی ماشین برای بچه ها تعریف کرده بود . بچه های آموزش هم برای بقیه تعریف کرده بودند .

ته این ماجرا چیزی نموند ، جز یک خاطره ماندگار برای من و سید و البته اون سگه ... !


+ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت3:35 بعد از ظهر | مهدی صفار هرندی |
 
 

 

به نام خداوندی که مجاهدان را بر قاعدان فضیلت داد ...

هر از چند گاهی بد نیست تا عادات کسالت آور شهر نشینی را خرق کنیم . آنقدر آلوده مصنوعات دور و بر خود شده ایم که حتما باید زمین لرزه ای بیاید تا به خود آییم و کاسۀ چه کنم چه کنم دستمان بگیریم .. خوب است خود را طوری آماده کنیم تا اینکه برای متذکر کردنمان نیازی به زمین لرزه نباشد . وای بر ما که تا این حد از خدایمان دورشده ایم و سر خط کردنمان اینقدر دشوار است . چرا که خدای زمین لرزه ها گفته است : هر آنچه هستی یافته ، آیه و نشانه ایست برای تذکر اهل خرد ...  .

برای اینکه این فضای راکد را بشکنیم ، 17 روز دل از دلبستگی های رنگارنگ مان می کنیم وعازم جهاد می شویم  . باید برای جهاد بزرگ آماده شد ...

ایستگاه اوّل : تهران .. خیابان 16 آذر .. دانشگاه تهران ...

ایستگاه دوّم : خراسان شمالی .. شیروان .. بخش قوشخانه ...

ایستگاه آخر :    . . .


+ جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت3:41 بعد از ظهر | مهدی صفار هرندی |
 
 

موضوعات

سیاست و دیانت

ادب و شعر

فوتوغراف

درس تاریخ فرهنگ

 

 

مطالب اخیر

هنوز پرچم بالای گنبد ارباب سیاه است

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری

اللهم جعل عواقب امورنا خیرا!!!!

مانیفست سکوت

و هنگامیکه مصیبتی بر شما نازل شد بگویید انالله و انا الیه راجعون

چرا ولايت مطلقه ؟

کسی به حسن و حلاوت به یار ما نرسد

سکوت شکست

حكم اسلام درباره مخالفان ولايت فقيه چيست؟

درس 1 تا 7 تاریخ

زبیر با ما بود تا وقتی عبدالله بزرگ نشده بود.....

اصلش: جهت قرب...

جهت درج در نشریه پنجره

...