شنبه 19 مرداد 1387
روز دومی بود که توی بخش قوشخانه ، از توابع شهر شیروان استان خراسان شمالی حضور داشتیم . ماشین های اعزام ، آماده سوار کردن بچه ها بودند . همه چیز به خوبی پیش می رفت . همه افراد گروه ما (گروه آموزش) نیز سریع و به موقع حاضر شدند . چون که پس از یک روز استراحت ، این اولین روز اعزام اونها به منطقه بود و انگیزه شون بسیار بالا ... . خلاصه اینکه ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه در کار بودند تا اولین اعزام به خوبی انجام بشه . ولی تجربه اردو هایی که تا به حال شرکت کرده بودم ، درونم حسی ایجاد کرد و اون حس این بود که روز اول همیشه یک اتفاقی رخ خواهد داد . حالا این اتفاق می تونه خوب باشه یا بد . در هر صورت الخیر فی ما وقع .. بگذریم ...
پس از اعزام شدن بچه ها ، تصمیم گرفتم به روستا ها سر بزنم . بالاخره روز اول بود و احتمال داشت مشکلی پیش بیاد . رفتن به روستاها و از نزدیک دیدن مشکلات در ادامه کار می تونست خیلی مفید واقع بشه . لذا متوسل به سید و موتورش شدم . او هم لطف کرد و من رو تَرکِ موتورش سوار کرد وبا هم رفتیم به سمت روستاها .
روستای اولی که می خواستیم بهش سر بزنیم ، قلعۀ علی محمد بود . از مرکز بخش قوشخانه تا قلعه علی محمد حدوداً نیم ساعت طول می کشید . برای همین فرصت زیادی داشتیم تا پشت موتور و در معیت آقا سید در مورد اردو صحبت کنیم . در ورای این بحث ، یک چیز نظرم رو خیلی به خودش جلب کرد و اون چیزی نبود جز تعداد بسیار زیاد سگ های منطقه ...
همین طور که با سید صحبت می کردیم ، توی این فکر بودم که چه جوری باید با این سگ ها ارتباط گیری کرد ؟ اصلاً باید ارتباط گیری کرد ؟! اگر به ما حمله کردند چه کار باید بکنیم ؟ و ... ؟
کم کم به روستای علی محمد نزدیک می شدیم . همچنان ذهنم درگیر این سگ ها بود . بعد از اون همه فکر سگ کردن ، نوع نگاهم به اونها عوض شده بود . البته توی جاده که می رفتیم به نظر می رسید ، سگ ها هم طور دیگه ای من رو نگاه می کنند .. فکر کنم داشتند باهام ارتباط می گرفتند ! هر چی جلو تر می رفتیم نگاه سگ ها معنا دار تر می شد و تپش قلب من سریع تر . این غائله ادامه داشت تا اینکه رسیدیم به روستای علی محمد .
یکی دو نفر از خانم ها و آقایون " گروه آموزش رو دیدم . حدس زدم که بقیه بچه ها توی روستا پخش شده باشند . برای همین به سید گفتم بریم ببینیم بقیه کجان و به این بهانه یه گشتی هم توی روستا زده باشیم . حرکت کردیم و اولین فرعی داخل روستا رو به راست پیچیدیم . فقط چشممان به دنبال بر و بچ آموزش بود . آرام حرکت می کردیم و دور و برمون رو نگاه . در همین احوال بودیم که در عرض چند ثانیه چندین حادثه رخ داد .
ماجرا از این قرار بود که دقیقاً در دو سه متری ما یک سگ هیولا جثه ، مثل بقیه روز های زندگیش ، خوابیده بود . صدای موتور ما برنامه روزانش رو بهم ریخت و از خواب بیدارش کرد . برای لحظه ای من و اون سگ با هم ، چشم تو چشم شدیم . من به چیزی فکر نمی کردم . اما به احتمال زیاد اون سگه به خیلی چیز ها فکر می کرد ! خوب که ما رو برانداز کرد ، یک هو شروع کرد به پارس کردن . حسابی کُپ کرده بودیم . فکر کنم سگه هم این رو فهمیده بود . به خاطره همین هی به ما نزدیک تر می شد . سید خواست گاز بده تا سریع فرار کنیم . اما از اونجایی که چرخ عقب موتور روی شن و ماسه و خاک نرم و روان قرار داشت ، لیز خورد و محکم خوردیم زمین . موتور هم افتاد روی پاهامون. زیر موتور فقط به این فکر می کردم که الآن اگر سگه به من برسه باهام چی کار می کنه ؟ سراسیمه اطرافم رو نگاه می کردم و منتظر بودم تا آرواره سگ مذکور بدنم رو لمس کنه . اما اتفاقی نیفتاد. پشت سرم رو که نگاه کردم، دیدم سگه داره فرار می کنه . مونده بودم که داره چه اتفاقی میفته . بعداً با رفقا خیلی بحث کردیم تا این حرکت سگ رو توجیه کنیم و دلیلش رو بفهمیم . گزینه های مختلفی مطرح شد :
1) سگه به خودش گفته اینا که با خودشون این کار رو می کنن ، پس فردا اگر ما گیرشون بیفتیم معلوم نیست چه بلایی سرمون بیارن ... !
2) شاید اصلاً فرار نکرده ، بلکه رفته به رفقای دیگش خبر بده تا همگی با هم بریزن سرمون و تیکه تیکمون کنن ... .
3) شاید هم این فکر رو کرده بوده که اینا تعطیلن بابا ... ولشون کن ... !
4) شاید هم واقعاً فکر کرده بوده که ما یک حرکت خاصی انجام دادیم ، ترسیده بوده و الفرار ... .
وقتی اون سگ از ما فاصله گرفت ، من و سید بلند شدیم و با دست و بال خونین رفتیم دنبال آب تا دست و صورتمن رو بشوریم . روستا رو بلد نبودیم . برای همین رفتیم کنار یکی از ماشینایی که بچه های آموزش رو آورده بود . ازش پرسیدیم شیر آب روستا کجاست ؟ اون هم که سر و وضع ما رو دیده بود ، گیر داد که بهش بگیم چی شده . ما هم ماجرا رو براش تعریف کردیم . اما کاش نمی گفتیم !
خلاصه اینکه بعد از اون حادثه با سید رفتیم به بقیه روستاها هم سر زدیم . یک قرار هم گذاشتیم که این ماجرا رو برای هیچ کس تعریف نکنیم . آخر سر هم بی خبر از همه جا برگشتیم به محل اسکان .
در بدو ورودمان به خوابگاه ، فضای منحصر به فردی رو دیدیم . تقریباً کسی نبود که وقتی ما رو ببینه نخنده یا به طعنه به ما نگه از سگ های قوشخانه چه خبر !! حسابی شاخ در آورده بودیم . نه من به کسی گفته بودم نه سید . فقط می تونست کار یک نفر باشه . بله همون راننده ای که ازش آدرس شیر آب رو پرسیده بودیم . کار خودش بود . وقت بازگشت ، سیر تا پیاز ماجرا رو که از دهن خود ما شنیده بود ، توی ماشین برای بچه ها تعریف کرده بود . بچه های آموزش هم برای بقیه تعریف کرده بودند .
ته این ماجرا چیزی نموند ، جز یک خاطره ماندگار برای من و سید و البته اون سگه ... !