تبليغاتX
شب همچنان سیاه است
  شب همچنان سیاه است

 

عجب فراستی دارد این مرد...

 
بسم الله.

چرا تو در همه مسائل دخالت می کنی؟

چرا همیشه باید پایت را از گلیمت بیشتر دراز کنی و راجع به هرچیز نظر می دهی؟

چرا مثل پاپ یک گوشه نمی نشینی؟ چرا به قرآن خواندنت اکتفا نمی کنی؟ اصلا چرا تو هم بند نمی کنی به نفرین؟ نفرین این بی همه چیز هایی که این همه جوان را از راه به در کرده اند؟

چرا به دشمنان آخرالزمانی حضرت فحش نمی دهی؟ چرا از خروج سفیانی٬ شعیب بن صالح و هزار روایت بی خطر تاریخی دیگر حرفی نمی زنی؟

تو را چه به تطبیق تاریخ حکومت سرخ علی و آن همه تزویر با زمانه بی داد اکنون؟

تو را چه به مدرنیسم؟ تکنولوژی؟  به علوم انسانی؟

 

از اکتشاف ولی یا اعطای این حق بواسطه هوشمندترین های هر عصر در زمانه غیبت٬

از فریاد طرفداران هزار ایسم زهرماری که با عبدل آباد ما هم سنخیت ندارند چه رسد به پهنه ایران اسلامی٬

از رهبر٬ از راه بری٬ از هدایت و از  روشنگری. از همه اینها که بگذریم٬ اینجا یعنی در  زادگاه نکبت بار علم الاجتماع٬ داد همه عالمانی که بر اریکه مباحث لاینفع و البته ساینتیفیک علوم انسانی تکیه زده اند درآمده است که مگر می شود برای حل مشکلات هویتی جوانان  دست به دامان کسی غیر از کاستلز و جفری الکساندر شد؟

تازه اگر بنا به سفارش اکید پروردگار سبحان قبول کنیم که موضوع واقعا تسریع توسعه یافتگی٬ کاهش فاصله طبقاتی در کلان شهر ها٬ جامعه قسط٬ ومواردی از این دست است.

و این همه داد و قیل و قال  این همه فریاد گوشخراش و این همه نکبت برای این است که تو دمل چرکین اندشه ایرانیمان را خوب یافته ای.

عجب فراستی دارد این مرد...

 


+ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت11:57 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

ببینم چه می کنی اکبر...

 

 

پسر آقای طالقانی را که گرفتند، ایشان بنا را گذاشت به قهر؛ شهر شیراز.

امام، احمد آقا را فرستادند سراغش.

برگشت. با همه سر و صدایی که مجاهدین سر ماجرای مهندس غرضی و پسرش به را انداخته بودند.

برگشت و صاف رفت پشت تریبون زمین چمن :

" هروقت احساس کمبود می کنم و هرموقع کم می آورم، خدمت آقا می رسم."

بعد از این حرف مرحوم طالقانی ، مجاهدین ماندند و تشت یخشان!

تنهای تنها و نا امید از پدر.

 

بعد از ماجرای تلخ نماز جمعه کذایی تهران که امام موقت منتخب ولی معظم فقیه، جناب مستطاب هاشمی رفسنجانی، بنا بر آنچه حقیر خود دیدم، اگر نگوییم گرداننده اصلی، دست کم خوب آبی به آسیاب دشمن ریخت، همه هم قطارهای ما نگران جمعه قدسند.

آنچه مایه نگرانی است و فضای پیش بینی جمعه را غبار آلود می کند، نوع برخورد اخیر جناب هاشمی با مهره های بالفعل و حقوقی نظام و به تعبیردقیق تر تحت حاکمیت تعریف کردن خود از طرفی و جبهه گیری و امید جماعت اپوتونیست چپ نمای چپ رو (!) - فرصت طلبانی که علاوه بر انحراف از خط اصولی آن را فریاد هم می زنند - به ایشان از طرف دیگر است.

21 رمضان ، دانشگاه تهران یک بار دیگر شرف حضوردر محضر کسی را خواهد داشت که کلام او کلام پیامبر است. و درست یک هفته بعد از آن خبر حضور اکبر هاشمی رفسنجانی با همه ی همه ی آنچه که از او می دانیم و می شناسیم، بیم تکرار خاطره تلخ نماز جمعه کذایی تهران را در دل زنده می کند.

همه برای شنیدن سخنان ره بر لحظه شماری می کنیم. راهپیمایی امسال روز قدس که علی الظاهر  محل تجمیع آدم های همیشگی و مهمانان ناخوانده سبزپوش خواهد شد آبستن وقایع تلخ است.

ره بر انقلاب در این خصوص چه خواهد گفت؟ آیا آنقدر جمعیت بی بدیل گوش به فرمان ره بر، خود را مقید به فرمانی که فردا صادر خواهد شد می بینند که در جمعه قدس مهمانان ناخوانده را در خود هضم کنند؟

آیا اکبر هاشمی همچنان آخرین امید اپوزوسیون نمودار می شود یا با تحت حاکمیت مجدد تعریف کردن خود به طور شفاف نقشه دشمن را نقش بر آب خواهد کرد؟

بنده به امیدش زنده است.

پدر طالقانی روسفید شد؛

ببینم چه می کنی اکبر...  


 پی نوشت: سخن مرحوم طالقانی قریب به معنا بود.


+ جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت4:51 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

بسیج یعنی زندگی!!

 

بسیجیهای خمینی!

بچه ها گفتن یه مطلب واسه ورودی ها بنویس معرفی شجره طیبه باشه مثلا. مام اینو خط خطی کردیم. بی زحمت چکش بزنید:

 

به نام خداوند مهربان

سالار شهیدان فرمود: زندگی به معنای اعتقاد و مبارزه است.

 

می شود از این هم راحت تر بود.

تعاونی این دانشکده یخچال خوبی دارد. ایستک خنک بعد از کلاسی که با زرنگی تمام رفته نشود، در صلاه ظهر دانشکده بدجوری می چسبد.

از آن گذشته صبح ها سلف انواع صبحانه را سرو می کند. از نیمروی دوبل بگیر تا عدسی داغ و هزار شکم نواز دیگر.

لاو گاردن دانشکده هم براه است. قبل طلوع الشمس. خرجی هم ندارد.

می شود چهال سال دانشجویی را خوش گذراند.

می شود با خیال تخت روی تمام دغدغه های تاریخ لم داد و به شرکت های خصوصی که انتظار لیسانسه ی دانشگاه تهران را می کشند، فکر کرد.

زندگی، به معنای اعتقاد و مبارزه است.

بعد از اینکه قابیل با نامردی تمام از کلاغ یاد گرفت چطور نعش داداش عزیزش را ببرد زیر یک خروار خاک و زمین و زمان دم برنیاورد.

بعد از اینکه قوم بدبخت بنی اسرائیل آن همه بازی بر سر گاو خالخالی و ساده ی فرستاده خدا درآوردند و هنوز که هنوز است به بهای نفس کشیدنشان خون می دهند.

بعد از اینکه مریم قدیس، به وسعت همه دنیا تهمت و بدنامی را برای تقدیم کردن هدیه پروردگار به مخلوق جماعت ، به جان خرید.

بعد از اینکه رحمت واسعه پروردگار مهربان برای رساندن پیغام رستگاری به مردم طائف،  دندانش شکست.

بعد از اینکه فرزند فرستاده خدا میان دو نهر آب، با گلوی خشکیده جان سپرد و خانواده اش اسیر شدند.

بعد از همه این ها، و حالا بعد از اینکه بهترین سرمایه های این ملت در شانزده آذر نیم قرن پیش فرشهای سبز دانشکده فنی خودمان را با خونشان قرمز کردند.

بعد از علی شریعتی، مصطفی چمران، مرتضی مطهری، حسن باقری، و همه کسانی که باید سرپیمانشان می استادند تا ما بیدارتر شویم. بعد از غلام ترک اباعبد ا... . بعد از کوچک جنگلی، بعد از طیب حاج رضایی. بعد از همه این ها.

 و بعد از خمینی.

نوشتن برای شما چقدر سخت است. زدن این حرف ها در سطور بی رمق قلم، رساندن پیامی به قدمت تاریخ همه انسانهایی که خوب زیستن را به دیگران آموختند، برایم سخت است.

زندگی، به معنای اعتقاد و مبارزه است.

تعاونی این دانشکده یخچال خوبی دارد. ایستک خنک بعد از کلاسی که با زرنگی تمام رفته نشود، در صلاه ظهر دانشکده بدجوری می چسبد.

از آن گذشته صبح ها سلف انواع صبحانه را سرو می کند. از نیمروی دوبل بگیر تا عدسی داغ و هزار شکم نواز دیگر.

لاو گاردن دانشکده هم براه است. قبل طلوع الشمس. خرجی هم ندارد.

می شود چهال سال دانشجویی را خوش گذراند.

می شود با خیال تخت روی این همه خونی که ریخته شده لم داد و به شرکت های خصوصی که انتظار لیسانسه ی دانشگاه تهران را می کشند، فکر کرد.

روی این همه رنج، این همه مبارزه.

تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستیم.

 بسیج یعنی زندگی.


+ شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت10:54 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

یکشنبه شب تلخ کوی

 

به نام خداوند مهربان

باید ایستاد. تنها . با قامتی سبز. رو به روی تمام سیاهی ها.

اما تانیایی روزگار ما سیاه است.ای سبز پوش تا نیایی عالم سیاه است . 

چون خورشید در خفاست .

 

موقع نماز مغرب است که می رسم کوی. میروم مسجد. بعد از نماز چندتایی از بچه های جلوی مسجد جمع شده اند و برای دکتر احمدی نژاد شعار می دهند. از آن طرف تر صدای درگیری می آید. صدای داد و بیداد. مثل شبهای گذشته عده ای از بچه ها جلوی درب اصلی مشغول درگیری با پلیسند. اینجا یعنی این پایین جلوی مسجد وسط خیابان عده ای موتور سوار و پیاده با چوب و چماق ایستاده اند و گویا اصلا هم با نیروی انتظامی هماهنگ نیستند. قیافه هاشان مذهبیست. قیافه هاشان.

درگیری حدود ساعت 9.30 شدت می گیرد. پلیس مرتبا گاز اشک آور شلیک می کند داخل. بچه هر چند متر آتشی برپا کرده اند که این موجب عدم تاثیر گاز می شود. بچه های  حامی احمدی نژاد از زور گاز و خطر پاره آجر ها تقریبا پراکنده شده اند . لباس شخصی ها و پلیس هدف سنگ و آجر های بچه ها هستند.

تا ساعت یازده تقریبا به همین منوال می گذرد. از 11.30 به بعد تفوق بچه ها به لطف کوکتل مولوتوف هایی که از بالای پشت بام ساختمان مشرف به سر یگان ویژه می ریزند کاملا محسوس است. حالا بچه ها تقریبا تا وسط خیابان هم می روند و آتش خشم آنها همه چیز را می سوزاند. مدتی به همین منوال می گذرد. سربازها ناسزا می گویند و هر ازگاهی سنگی می پرانند. بچه ها اما با آتش و سنگ از پشت بام و زمین امانشان را بریده اند. بچه ها هم ناسزا می گویند. از بدترین نوعشان. شعارهایشان تند تر شده و همه مرزها را می شکند. پلیس به شدت عصبانیست و فهمیده است که اشک آور دیگر جواب نمی دهد.

لباس شخصی ها همان پایین نزدیک ساختمان 23 با بچه ها درگیر شده اند. بین بچه ها معروفند به انصار. انگار همه منتظرند آنها بیایند تو. تا یکی می گوید بچه های انصار آمدند، همگی با سرعت می خزیم درون اتقهایمان و از ترسمان درب ها را قفل می کنیم. باز می بینیم خبری نیست. می آییم بیرون و روز از نو. عده ای هم هستند که اصلا انگار توی باغ نیستند. یا چیزی می خوانند یا دراز کشیده اند. اما کسی را ندیدم که خوابیده باشد. اصلا فکر نمی کنم کسی توانسته باشد که بخوابد.

می روم سمت میدان. بچه ها دور آن جمع شده اند. ساعت تقریبا 2 بامداد است. عده ای از بچه ها باسر و صدا از پایین می آیند. خوشحالند و دست می زنند و از جملاتی که می گویند می فهمم بعله آقایان تشریف آورده اند داخل! می شنوم که می گویند: دو تاشان را گرفته ایم. گروگان. باید بکشیمشان. بقیه شان الآن ساختمان بیست و سه اند.

 دیگری می گوید: نه آنها را با بچه ها ی خودمان مبادله می کنیم. فعلا نگهشان دارید. یک کس دیگر می گوید: جلوی درب را خالی نکنید. برگردید . برگردید.

نمی بینمشان اما می فهمم که از همین لباس شخصیها هستند. ترس برم می دارد که نکند بلایی سر اینها بیاورند و خودشان را بدبخت کنند. می روم طرفشان. یکی از بچه ها با چوب می دود سمت کتابخانه مفتح که حالا شده است زندان اسرا. می خواهد عصبانیتش را روی این دو جوانی که گرفته اند خالی کند. بچه ها جلویش را می گیرند. یکی میگوید: مگر میرحسین نگفته آرامشتان را حفظ کنید و…

 عصبانی شروع می کند به ناسزا گفتن به مهندس که این جریان هیچ ربطی به او ندارد واسم از کسی می برد که من می خواهم از تعجب شاخ دربیاورم. اسم از کسی که فتنه گر قائله 78 بود. از مصطفی تاج زاده: ما فقط از تاج زاده حرف گوش می کنیم فهمیدی؟

در این اثنا که عده ای از بچه ها به بهانه درگیری با الباقی بچه های انصار به سمت پایین میدان آمده اند و از طرفی دیگر بچه های دم درب هم برای اینکه بفهمند ماجرای گروگان گیری از چه قرار است جایشان را خالی کرده اند، یگان ویژه که آتش چندانی روی سرش نمی بیند و راه روبرویش را خالی، هجوم می آورد داخل. در عرض سه چهار دقیقه میرسند به میدان. همگیمان فرار می کنیم. من و چند تای دیگر می دویم به سمت درب خروج پشتی و کمی منتظر می مانیم. یگان ویژه پخش شده است داخل کوی و می آیند طرفمان. هرجوری هست خودمان را می رسانیم بیرون و در کوچه پس کوچه های پشت پمپ بنزین گیشا گم می شویم. بعدا فهمیدم عده ای از بچه ها هم برای فرار رفته اند داخل خانه های مردم پناه گرفته اند.

نیم ساعتی وقت تلف می کنم به هوای اینکه نیروهای یگان بر می گردند و راحت می روم داخل. جلال را پیاده طی می کنم تا سر امیر آباد. از آنجا به بالا ترافیک آدم است. این لباس شخصی ها که صدتایی می شوند. پلیس ها هم کم از آنها نیستند اگر بیشتر نباشند. به خاطر تیپ ظاهریم کسی با کارم کار ندارد. خیلی از بچه ها را بیخود گرفته اند. سریع خودم را می رسانم داخل. میدوم سمت ساختمانمان دنبال رفیقم . نیست. هول برم میدارد. شروع می کنم به گشتن تک تک ساختمان ها. بین راه یکی از بچه ها را می بینم که به وضع ناخوشایندی می برند. می روم و شروع می کنم به وساطت که این را می شناسم و الخ. اگرچه تا حالا او را ندیده ام ولی اصلا به قیافه اش این حرف ها نمی آید. آخر نمی گذارم او را هم ببرند. هشتاد و هفتیست. فیزیک.

(بعد تر صبح مجبور می شویم ببریمش بیمارستان شریعتی. الآن خوب است. پدرش هم آمده. برایش دعا کنید.) رفیقم را پیدا نمی کنم. آرزو می کنم مرا هم ببرند پیش او. چون مطمئنم دست کم او هیچ کاری نکرده است. دور میدان یکی از این بی سیم به دست ها را می کشم کنار و می گویم مرا هم ببرد پیش آنها. مسخره ام می کند. شاید بخاطر اینکه فقط ظاهرمان شبیه هم است.

بند می کنم که مرا هم ببرد. عصبانیش می کنم. می گویم من هم اغتشاش کردم. می زند زیر گوشم. بغض گلویم را می گیرد: امشب چند نفر بیخود و بی جهت توگوشی خوردند؟ باز از رو نمی روم سرشان داد می کشم که بیخود  کردید رفتید داخل اتاق ها. از خجالتم هم در می آیند. تا اینکه به من بفهمانند نباید زیاد حرف بزنم. نباید خیلی تحلیل کرد. و نباید دخالت وفضولی نمود. یکی از پلیس ها با چندتایی از همین آدم ها که فقط ظاهرشان شبیه من است و الآن فکر می کنند من هم به اندازه همه دانشجوهای ساکن کوی زبان نفهم هستم. بعد ازاینکه از خجالتم در می آیند  رهایم می کنند. شاید بخاطر اینکه دیگر ماشین ناجا همه بچه ها را برده است. شاید هم بخاطر اینکه زیاد حرف می زنم. یا حتی شاید بخاطر اینکه ظاهرم شبیه آنهاست. فقط ظاهرم! صبح روز بعد خوب می فهمم که فقط ظاهرم به آنها رفته است از آنجایی که سه تن از دوستانم را که آنها هم فقط ظاهرشان شبیه من است همراه بقیه بچه ها با خود برده اند . و از این جهت خوشحال می شوم.

باید ایستاد...

 


+ پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت11:53 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

 

به نام خداوند مهربان

کور است چشمی که تو را نمی بیند... 

 در صدای سه تار افسوس هست.

طبقه هم کف.

غیر از شماره های دیجیتالی که وقتی به سمت پایین می آیی به سمت بالا محو می شوند، شعور کسی که داخل این چهارگوش آهنی ایستاده است، برای فهمیدن اینکه دقیقا کجاست کافی نیست.

طبقه هم کف.

کاش این برج هزار طبقه بود. یا لا اقل قوطی کبریت ما در کنار آن سه واحد دیگر چند طبقه ای بالاتر از طبقه اول می ماند.

در صدای سه تار افسوس هست. قبل از اینکه این معنا  بتواند ازتمام سلولهای خاکستری مغزش عبور کند، و قبل از اینکه صدای افسونگر سه تار تنها برای همان چند لحظه او را از زندگی واقعی اش دور کند، صدای زیر و مشمئز کننده زن دوباره رشته افکارش را به گند می کشد:

طبقه هم کف.

مثل همیشه همه چیز خوب شروع می شود؛ اما رفته رفته می فهمی که تاریخ شرنگی است که ته مزه آن درست مثل خیار تلخ تلخ است.

گاهی وقت ها دلملن می خواهد از این زندگی کنده شویم.

خیلی از اوقات می شود که دنبال جای دنجی می گردیم. دنج دنج. تا خستگی ساعت ها فکرکردن  بیخود ، حرف زدن بیخود ، لبخند زدن بیخود ، اشک ریختن بیخود  و از همه مهمتر هزار هزار دقیقه شنیدن بیخود را تخلیه کنیم.

مدام کانالهای رادیوی ماشین را عوض می کند. شش تا بیشتر نیست. خانم مجری فلان شبکه، کش دار و با کلی کرشمه می گوید: صبح همتون بخیر. یک صبح و هزار لبخند.

کانال را عوض می کند: آقای دکتر به نظر شما در روند آموزش کشور...

عوش می کند: چون دل آرام می زند شمشیر، سر ببازیم و رخ نگردانیم.

اسم خواننده را نمی داند ولی می داند که خوب می خواند. تا برود در بهر آهنگ  رسیده است جلوی دفتر آژانس. همکارش از سمت دفتر به طرف ماشینش می رود و در حالیکه دستهایش را باز کرده گردنش را با ریتم خاصی مرتب به عقب و جلو می برد:

 لعبتی ... هزار ماشالا... ، چطوری جوات؟ غلومم. تا یه چایی بزنی یه تریپ رفتم و اومدم.

سرش را تکان می دهد پایین و به او می خندد. به او، به آن جای دنج. به صدای سه تار، به دل آرام و به طبقه هم کف.

دوباره استارت میزند و راه می افتد. اصلا به دفتر آژانس هم نمی رود. امروز می خواهد خودش آقای خودش باشد. می رود تا مسافر ها را حودش بکشد.

 

کور است چشمی که تو را نمی بیند...

وقتهایی هرچه زور میزنیم نمی توانیم به موقع برسیم . درست زمانی که باید تمام محاسبات صحیح از آب در آید و طعم شیرین پیروزی را مزه کنیم زندگی خراب می شود. به موقع خراب می شود.

یک ساعتی زودتر زده است بیرون. هرطور شده باید به موقع برسد. جلسه دفاعیه پایان نامه است. دنده چهار را که پر میکند چرق چرق از زیر کاپوت صدایی به گوشش میرسد که لحظه لحظه بلندتر می شود. چراغ دینام روشن می شود. ماشین جوش آورده است. تو به قرارت نمی رسی. به همین سادگی.

اما نه زندگی در بطن مبارزه است که معنا پیدا می کند. باید دید ایراد از کجاست. باید حلش کرد. زیر کاپوت افتضاح است. تسمه دینام پاره شده. دست کم به چند آچار حرفه ای نیاز دارد. می دود سمت شیر آبی که داخل پارک همان حوالی است. نباید واشر سرسیلندر بسوزد. کلی خرج می گذارد. هرکار بتواند می کند.

 از پس تسمه بر نمی آید. مرتب به ساعتش نگاه می کند. سرش را می کند داخل ماشین و کیفش را بر می دارد. دوبار محکم میگوید: تو می رسی. تو می رسی فهمیدی؟ ماشین را رها می کند.

 انگار در خیابان مردگان ماشینش خراب شده. هیچ خبری از تاکسی نیست که نیست. به ساعتش نگاه می کند. کم مانده است بزند زیر گریه. کلاغ ها قار قار میکنند. در صداشان افسوس هست. وقتی یک مشکل صاف میخورد تخت سینه ات انگار به ملکوت نزدیک تریم. کداممان مشکل داریم؟ یا شاید کداممان نداریم؟ کلاغ ها قار قار می کنند. نگاهش از آنها به آسمان دوخته می شود.

 در صدای سه تار افسوس هست .  و مثل همیشه همه چیز خوب شروع می شود؛ اما رفته رفته می فهمی که  اگر ناامید باشی، تاریخ شرنگی است که ته مزه آن درست مثل خیار تلخ تلخ است. و در صدای سه تار افسوس هست وقتی از کسی، جایی و زمانی که در آن هستی پشیمان و غمگینی. در صدای سه تار افسوس هست. و نگاهش از آنها به آسمان دوخته می شود. از کلاغ ها که درست در سینه آسمان قار قار می کنند.

بعضی وقت ها کافیست که تنها به آسمان نگاه کنیم.

 خواهش می کنم برای لحظه ای نشریه را زمین بگذار و لحظه ای به بالای سرت چشم بدوز.

یک پیامک جدید دریافت می کند:

 حضرت ابا عبد الله الحسین (علیه السلام) فرمود: کور است چشمی که تو را نمی بیند.

جوات از راه می رسد...

 


+ دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت3:11 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

مجبورم کردند. نوشتم!

 

به نام خداوند مهربان

صدای اذان را که شنید از کاباره زد بیرون.

همه چیز یک مینیمال پست مدرن باید به گند کشیده شود. به گند. چقدر یک مینیمال پست مدرن خواندنی است؟

صدای اذان را که شنید از کاباره زد بیرون. عق زد وسط جوب آب.

دیینگ دیینگ. گوشی پی وانش را از جیبش آورد بیرون: تو باث مارو دعا کنی لوطی!

صدایی از بیرون به داخل کاباره آمد. چیزی شبیه اذان. زد بیرون. باید خراب شود. همه چیز باید خراب شود. صدایی از بیرون آمد. چیزی شبیه به اذان. دلش به هم خورد از این همه کثیفی. همراهش لرزید: تو باث مارو دعا کنی لوطی.

انگار چیزی شنیده بود. زد بیرون. نفهمیدم کاباره بود یا قهوه خانه. روی دوپا نشست جلوی در. سرش را گرفت سمت جوب آب. خواند و ریخت به هم. و زیر لب چیزی گفت.

بابا رفته بودم دنبال آرمان. رفیقم بود. بچه محل بودیم. با هم بزرگ شدیم. دانشگاه که قبول شد پدرش فرستادش آمریکا برای ادامه تحصیل. من هم رفتم بازار پادویی. راسته کفاش ها.

از آمریکا که آمده بود عوض شده بود. خیلی زیاد.

رفته بودم دنبال آرمان. راسته کفاش ها. شنیده بودم این فرنگی های بی دین از این خراب شده ها زیاد دارند. انگار کسی صدایم می کرد ولی هیچ کس نبود. آنجا صدا به صدا نمی رسید. زدم بیرون. دیگر نتوانستم دوام بیاورم. نشستم لب جوب آب. وقت ناهار بود. موبایلم زنگ زد. خودش بود. رفته بود مسجد: تو باث مارو دعا کنی لوطی!

 


با یک داستان دنباله دار در وبلاگ چطورید؟


+ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت4:2 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

هرچه پوپوليست تر، دموكرات تر!

 

به نام خدا

هرچه پوپوليست تر، دموكرات تر!

 

از زماني كه مردان فرانسوي درحاليكه  فرياد آزادي، برابري و برادري سرداده، از ديوارهاي زندان باستيل بالا مي رفتند، چيزي حدود 219 سال مي گذرد.

چهاردهم ژوئيه 1789. زندان باستيل به عنوان منفورترين مكان غير دموكراتيك فتح مي شود و اين پيروزي كه از بدنه توده ي مردم برخاسته است از بارقه هاي تشكيل حكومت هاي دموكراتيك مي گردد.

اگرچه حكومت دموكراتيك در ايده آل ترين دورنماها دولت شهر هاي يوناني 2500 سال پيشي را به رخ مخالفين مي كشد كه در آن زنان و بردگان از حق انتخاب آزاد محروم بودند، اما رفته رفته انواع حكومت هاي مردمي در برابر تمامي دولت ها و حكومت هاي غير دموكراتيك مثل حكومت هاي توتاليتر مبتني بر فاشيسم آلمان و ... قد علم كرده و به عنوان قابل اعتماد ترين نظام سياسي معرفي مي گردد.

چرخ جالب تاريخ چرخ مي زند تا سقوط شديد بازار سهام در سال 1929، ايالات متحده آمريكا. به دنبال بحران شديد اقتصادي آنچه در ذهن انديشمندان خط مقدم رفورم سياسي جرقه مي زند، ياد آوري خاطره به واقعيت تبديل نشدن شعار سه گانه انقلاب كبير فرانسه است و اكنون نگران كننده بودن تعداد 13 مليون بيكار آمريكايي و علاوه بر آن انتشار خبر افزايش پنجاه درصدي فروش سلاحهاي گرم در ايالات متحده.

در آن سالها امكان وجود نوعي نظام سياسي تلفيقي مبتني بر چپ ماركسيستي و نظام سرمايه داري به عنوان يك راه حل به ذهن انديشمندان مي رسد. چيزي كه حوالي سال 30 ميلادي و در سالهاي بعد از بحران بزرگ افرادي را گرد جان مينارد كينز جمع مي كند تا تئوري دولت رفاه مطرح گردد.

در نمونه ايده آلي حومت دموكراتيك، اعضاي جامعه كساني هستند كه حق انتخاب دارند. درخصوص يكايك مسائل مستحدثه سياسي و اجتماعي. شايد استفاده از لفظ مسايل مستحدثه و پس از آن رجوع بلافصل به آراء عمومي، بيم فاصله و گسست از سبك زندگي برخاسته از حاق دين را به ذهن متبادر كند كه قدر مسلم قابل اعتناست، اما آنچه در اين نوشتار مطمح نظر است وجود ابهامات در همان نوع نفيس حكومت دموراتيك، بوسيله انديشه دموكراتيك است.

دهمين رئيس جمهور مي بايست انتخاب گردد.

همه مي توانند و بايد براي تحقق همه جانبه دموكراسي در قالب دولت مدرن به او راي دهند. مردم حق انتخاب خواهند داشت. مردم به تمامي نطق هاي انتخاباتي گوش خواهند كرد. مردم فكر خواهند نمود و بهترين فردي را كه مي تواند كشور را اداره كند برخواهند گزيد.

بهترين فرد از جانب مردم قطعا نخبه ترين آنهاست.

يعني من به محمود احمدي نژاد يا ميرحسين موسوي راي مي دهم چون فكر مي كنم به نظرم آنها واقعا در بين افراد موجود نخبه هستند.

نخبه اين اجازه را دارد كه چهار سال تمام تصميم گيري كند. از طرفي فرد نخبه به حكم نخبه بودنش، داراي استقلال فكري و نظري است كه اتفاقا از سطح دستگاه فكري نوع  مردم بسي فراتر است.

چه كسي است كه اين مهم را كتمان نمايد؟ نخبه تصميم مي گيرد و با تصميمش زندگي توده را تحت تاثير قرار مي دهد و اين توده محكوم به تطابق خود با وضع جديد است.

اوضاع در تمامي اركان دموكراسي مدرن به همين منوال پيش مي رود. مجلس قانونگذاري از اين هم بدتر است. چراكه در آن سلايق به كثرت مي رسد و تناقض آراء نمايندگان مردم خود شاهدي بر مدعاي عدم تطابق نظر انتخاب شوندگان با انتخاب كنندگان است.

با اين مفروضات است كه وبر نسبت به حكومت دموكراتيك بدبين مي گردد:

تحقق سهم شهروندان در تعيين حكومت در سطح ملي ممكن نيست.

ميشلز جامعه دموكراتيك را بخاطر برقراري قانون آهنين اليگارشي غير قابل تحقق مي پندارد.

و بنجامين باربر دموكراسي هاي امروزي را توام با خصلت هاي محدود و ضعيف مي داند.

 

چقدر نماينده مجلس تهران مثل من فكر مي كند؟

محمود احمدي نژاد به عنوان رئيس جمهور وقت كشورم چقدر شبيه من زندگي مي كند؟ غذا مي خورد، راه مي رود و حتي نفس مي كشد؟

آنچه ذيل عنوان پوپوليسم هميشه ناديده انگاشته مي شود تدقيق در علت محبوبيت شديد يك منتخب سياسي است.

تشابه، نزديكي، برخاسته از بدنه مردمي و از همه مهمتر فرياد زدن نياز هاي توده بدون هرگونه واسطه اي، همه و همه از خصوصيات يك رهبريت پوپولسيتي است. چيزي كه اتفاقا يكي از اصول مهم و لايتغير دموكراسي است. يعني آنچه نماينده انتخاب مي كند انتخاب توده و به نفع ”دمو“ به معناي مردم باشد.

بنابراين اگر بيان آنچه كه مردم مي خواهند بي واسطه ويا به تعبير ديگر فرياد زدن تك تك نيازهاي اعضاي جامعه از كاركرد هاي اصلي يك رهبر سياسي پوپوليست است، پس نسبت او با دموكرات ترين فرد همان جامعه چيزي بجز تساوي منطقي نخواهد بود. و اگر رئيس جمهور پوپوليست تلاش مي كند تا چرخه بسته اي را كه نخبگان در قالب احزاب گوناگون بوجود آورده اند بشكند و آنچه در راهبرد سياسي دولت تصميم گيري مي شود در راستاي منفعت توده باشد - چراكه سخن، سخن توده است- پس هرچه پوپوليست تر دموكرات تر!  

 

                                                                                                            و تمت.


 

پي نوشت:

1.      از اينكه با نقدهايتان يك هشتاد و هفتي را ياري مي كنيد سپاسگزارم.

(سجاد عزيز و احمدرضا جان منتظرم!)

2.      و از اينكه لازم نشد براي گوشزد كردن چند تناقض در اصول ابتدايي شرنگ دموكراسي به هيچ تعبيري منبعث از فلسفه سياسي اسلام ناب استناد كنم، خوشحالم.

 


+ شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت1:21 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

به بهانه سالروز شهادت سید مرتضی آوینی

 
 

به نام خداوند مهربان

 

ای شقایقهای آتش گرفته...

 

عشق می­کنم وقتی زندگی­ات را برایم تعریف می­کنند. وقتی می­خوانم . می­شنوم  حتی برای چندمین  بار.

عشق می­کنم وقتی می­بینم که تو دقیقه­ی نود کار را تمام ­کردی. درست مثل همین شیاطین سرخ پوش لاکردار که دقیقه­ی نود گل سوم را به استون ویلای بدبخت چپاندند.

 

v     آشنائیتان با آقا مرتضی چگونه بود؟

قبل از ازدواج، آشنایی چند ساله با هم داشتیم . من ایشان را می­شناختم . از سن پانزده سالگی تا نوزده، بیست سالگی که این آشنایی به ازدواج رسید.

 

کیف کردی؟ تازه خوانواده خانم امینی هم با ازدواجشان مخالف بودند.

که چی؟

اینها که نون و آب نمی­شود .درست. اما وقتی ماجرای کسی که مثل  ما بوده است و در آخر کار برنده به رختکن رفته است را می­شنوم قند توی دلم آب می­کنند.

 

خیر من از یک راه طی شده با شما حرف می­زنم . من هم سالهای سال در یکی از دانشکده­های هنری درس خوانده­ام ، به شبهای شعر و گالری­های نقاشی رفته­ام موسیقی کلاسیک گوش داده­ام. ساعتها از وقتم را به مباحث بیهوده  در باره­ی چیزهایی که نمی­دانستم ، گذرانده­ام. من هم سالها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته­ام . ریش پرفوسوری و سیبیل نیچه­ای گذاشته­ام و کتاب " انسان تک ساحتی " هربرت مارکوزه را ، بی آنکه آن زمان خوانده باشمش، طوری دست گرفته­ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: " عجب، فلانی چه کتاب­هایی می­خواند! معلوم است که خیلی می­فهمد."

اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که نا چار شده­ام ، رودربایستی را نخست با خودم وسپس با دیگران کنار بگذارم .

 

عشق می­کنم وقتی زندگی­ات را برایم تعریف می­کنند.عشق می­کنم وقتی می­شنوم که مثل این لوطی­های راسته­ی شازده عبدالعظیم زندگی­ات راتکاندی و کس دیگری شدی.

پس بهار به چه معناست ؟ نو شدن ! تکاندن.

 لوطی بسم ا....

 

دهکده جهانی واقعیت پیدا کرده است . چه بخواهیم و چه نخواهیم. و ماهواره­ها مرزهای جغرافیایی را انکار کرده­اند. این همان دهکده­ای است که مردمانش صورت مسخ شده­ی کرگدن اوژن یونسکو را پذیرفته­اند. همان دهکده ای که مردمانش در انتظار گودو هستند. این همان دهکده ای است که بر سر ساکنانش آنتن هایی روئیده است که یکصد و پنجاه کانال  ماهواره ها را مستقیما دریافت می کنند. این همان دهکده ای است که در آن روباتها عاشق یکدیگر می شوند. این همان دهکده ای است که در آن دویست و چهل و شش نوع تجاوز جنسی رواج دارد ... اما عجیب اینجاست که باز این همان دهکده ای است که در زیر آسمانش بسیجیان رمل های فکه زیسته اند. همان دهکده جهانی که در نیمه شبهایش ماه هم بر کازینو های لاس وگاس تابیده است  و هم بر حسینیه دوکوهه و گورهایی که در آن بسیجیان از خوف خدا و عشق به او گریسته اند. دنیای عجیبی است. نه؟

 

مرتضی به روایت مرتضی

 

 

 

 

 


+ دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت7:48 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

چمران جان یتیم مانده ایم.

 
 

به نام خدا

بنده اصلن آدم جوگیری نیستم.

دیروز رفتیم معارفه آقا مهدی باجلان.

رو کردم به پنج تائیاش: ایناهاش. مهدی باجلان که می گفتم تغذیه اردو شده همینه! اون یکی ها هم فعلن کار دارن نتونستن بیان. میگم برا نماز که اومدن مسجد بیان پابوستون.

بنده اصلن آدم جوگیری نیستم.

ای بابا. سه روز مونده به اردو.

ناسلامتی تو دکتر این مملکتی. از آقا مرتضی یاد بگیر. زرتی اردو رو برگزار کرد تموم شد رفت. فقط روز آخری تو فکه ناهارش یه کم زابیل شد که تازه اونم جاداشت. بچه ها باث آب بندی می شدند.

بیا کارو دست بگیر که مثل قاشق تو عسل گیر کردیم. با اون قبر گندت. مگه نیومدم گفتم اردو اردوی شماس؟ د لوطی داریم با یه جوکر بازی می کنیم. هوا پسه. با اون قبر گندت!

راستی بنده اصلن آدم جوگیری نیستم. این پستم به عشق یه قطره عرق داداشم سجاد . (به شرطی که هی نگه: میدونی چند ماهه ننوشتی؟)

 


+ جمعه دوم اسفند 1387 ساعت11:26 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

معرفت. لوطی!

 

به نام خداوند مهربان

 معرفت یعنی وجود خدا در تمامی ابعاد زندگیمان.

 

-         صدای سرفه پدرم آشناست. سیگار را زیر پایم خاموش می کنم.اگر ببیند، دلش می شکند . پیرمرد گناه دارد. دلم برایش می سوزد. فقط همین.

 

-         ترک که می نشینی، خوب باید چادرت را جمع کنی که لای پره چرخ گیر نکند. از طرفی حواسم به سلمان است. فصل سرماست. زبان بسته را می پیچم لای پتو تا مریض نشود. محمد رضا هم که مدام از لای ماشین ها می گذرد. تا برسیم، دل توی دلم نیست.

 

-         سفره ی تک نفره اش را که جمع می کند، از اتاق می زند بیرون. همه خانه خوابند. مابقی پولی که از راننده تاکسی می گیرد چیز دندانگیری نیست. به گدا آهنی که می رسد، دست راستش را می بوسد  وهمه سکه ها را می اندازد آن تو.

 

-         از اول ترم تقریبا همه کلاسهای هشت صبحم را پیچانده ام. زندگی ام سگی شده لامذهب. تا سر صبح خواب به چشمم نمی آید. دیگر خسته شده ام. همه اش با خودم می گویم کی تمام می شود این زندگی نکبتی.

 

-         داخل کوچه مثل هر روز پیرمرد را می بیند. پیرمرد از زور سنگینی زنبیل شیرش هن هن می کند. لبخند می زند. پیرمرد هم. بی آنکه چیزی بگوید، زنبیل را گرفته و مثل هر روز تا درب منزلش می رساند. پیرمرد لبخند می زند. باز هم به کلاس هشت صبح دانشگاه نمی رسد.

 معرفت یعنی وجود خدا در تمامی ابعاد زندگیمان.

وقتی دلمان برای پدرمان می سوزد و سیگارهایمان را خاموش می کنیم، وقتی ترک موتور می نشینیم، حتی وقتی محمدرضا از بین ماشین ها می گذرد. و حتی تر وقتی خسته می شویم از این زندگی نکبتی.

معرفت یعنی وجود خدا در تمامی ابعاد زندگیمان.

 زمانی که می خندیم، لحظاتی که حرف می زنیم، نگاه می کنیم، فکر می کنیم؛ این تنها خداوند است که همواره با ما حضور دارد و به آنچه انجام می دهیم بیناست.

ایمان بیاوریم که خداوند راست می گوید:

و او با شماست هر کجا که باشید. هرکجا که باشید (سوره حدید، آیه چهارم)

 


+ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت1:51 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

جنگ جنگ تا پیروزی...

 
 

چه کسی را یارای مقابله با فرزندان خمینیست؟

اسحاق ریاحی هم به ما پیوست.

 


+ پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت8:57 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

جهل رسانه!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آنچه را که نباید از نظر دور داشت چرایی پیدایش رسانه است.

رسانه، اعم از تلقی مصداقی ما از مظاهر آن یکی از مهمترین ابزارهای استیلای امپریالیسم و در راس آن فرهنگ واحد دهکده جهانی است.

غرب چونان گرگی در لباس گوسفند چندیست به جان گله ی فرهنگهای جوامع توده وار جهان سوم افتاده است که اگر بتوان مطامع قدرتش را سیاست و اقتصاد دانست، به طور قطع و یقین رسانه و به بیان مصداقی آن تلویزیون پشمینه بره نمای آن است.

که این همه رو به افول است.



ادامه مطلب

+ جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت6:15 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

رسم مهمانی!

 

به نام خدا

امام روح الله گفته: مشارطه، مراقبه و محاسبه.

 

صبح اولین روز ماه مبارک که می آید، کما فی السابق منزل، هیولای برقی خانه مان را آتش می کند و کما فی السابق تر خرطوم بی رحمش را پهن می کند روی جوارح افگار ما.

روی جوارح افگار ما.  تنها به این بهانه که بیدارمان کنند. به جای بارانی! (رجوع کنید به غزل 4)

زبانمان مثل همیشه به غرولند نمی چرخد. والده مکرمه با اندکی عصبانیت می فرمایند که : بی زحمت بلند شوید و در کارهای منزل (به دلالت مطابقه) به منزل (این بار به دلالت التزام!)  کمک کنید.

زبانمان مثل همیشه به غرولند نمی چرخد. هنگامه ی مراقبه است. تمام خویشتن داریم را جمع می کنم و خطاب به محضر قدسیه عرض می کنم: شما به ایشون بفرمایید نیم ساعت دیگه همه کارا رو خودم می کنم.

منزل (هم مطابقه هم تضمن و هم التزام) میرود روی هوا از خنده!

حکایت ما هم می شود حکایت کلاغی که مشق راه رفتن کبک می کند!!

 

امام روح الله گفته: مشارطه، مراقبه و محاسبه.

ساعات اولین صبح روز ماه مبارک خوب شروع می شود. هنوز دیر نشده است برای شرط کردن با مهربانترین مهربانان و تمرین یک دوره فشرده سی روزه برای مراقبت از آنچه خداوند پیش ما آدمهای ظلوم جهول به امنت گذاشته است. هنوز فرصت باقیست برای اینکه هر شب به یاد بیاوریم روز حساب را و به خود افتخار کنیم از اینکه بنده ایم.

ادای خوب بودن. بازی رستگاری. علی علی.

 


عشق، بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد  (فاضل نظری)

 


+ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت11:55 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

تقدیم به حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام)

 

 
 

به نام خداوند مهربان

 

 

بوی گند الکل تمام کوچه رو برداشته بود.

از سر صبح که اون زهرماری رو رفته بودم بالا، حالم از خودمم به هم  می خورد.

 

پیچ کوچه رو که رد کرد، قبل از اینکه چشَم به چشش بیفته، چرخیدم. با همه کثیفیم ازش خجالت می کشیدم. از راه رفتنش، از حرف زدنش و از همه بدتر، برق نگاهش.

رومو برگردوندم سمت دیوار. گفتم اینجوری نه بوی بد دهنمو میشنفه نه میشناستم.

رسید پشتم. صدای قدمهاش قط شد. رنگ از روم پرید. دستشونو رو شونم گذاشت.

برگشتم. خندید: درهیچ حالی روتون رو از ما برنگردونین.

 

 

تقدیم به تو؛ ای پدر.

من اراد الله بدا بکم.

 


+ دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت0:9 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

هم چو عکس رخ مهتاب

 

 

به نام حضرت حق

 

این مسجد دانشگاه تهران هم شورش را درآورده است. نیم غلت که می زنی پنج تا چش و چال می آوری پایین! جا برای نماز خواندن نیست بابا. آخر نوکر پدرتان، 1100 نفر در این یک ریزه جا، جا می کنند؟ اینجا هم مگر می شود کنج عزلت (بخوانید اعتکاف) داشت!

 

 

آقای صدیقی است که صحبت می کند. می گوید که دیدن امام زمان برای شما هم امکان نقلی دارد و هم امکان عقلی.

می گوید: در ماه رجب ملکی موظف است هر شب تا صبح ندا دهد که خداوند مهربان گفته است : من جلیس کسی هستم که مرا یاد کند.

 

دیگر ستونهای مسجد هم زار می زنند ...

راستی، هزار و صد چند تا از  سیصد و سیزده بیشتر است؟

 


همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست!


+ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت2:18 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

به بلند شدن صدای فریاد حق طلبانه یک بسیجی کمک کنیم

 


لابد شنیده اید، پس از آنکه دادستان تهران با تهدید و ارعاب از درج جوابیه دکتر علیرضا زاکانی به نامه سراسر توهین خودش ( سعید مرتضوی ) در روزنامه ایران جلوگیری کرد ، چند شب پیش سایت جهان نیوز هم به دلیل انتشار جوابیه زاکانی به دستور دادستان فیلتر شد. بخشی از مهم ترین بخش های نامه دکتر اینهاست :

·         هرچند جناب آقای مرتضوی بر اساس روحیه و نگاه خاص و نیز بر خلاف قانون خود را پاسخگو نمی داند لیکن نمایندگان مردم نامبرده را مجبور به پاسخگویی خواهند نمود و خادمان ونوکران ملت در مجلس مطالب بیان شده از سوی ایشان را در ارتباط با عدم پاسخگویی به منتخبان ملت شوخی ای بیش نمی پندارند.

·         قسمت اول جوابیه جناب آقاي مرتضوي بیشتر به یک توهین‌نامه شبیه می‌ماند که در صورت تکرار نیز از  بنده اهانتی نخواهند شنيد.

·          توصیه بنده به دستگاه قضایی پیگیری اتهامات آقای پالیزدار و همراهان او تا روشن شدن ابعاد کامل موضوع می‌باشد لیکن قبول پرونده توسط دادستان محترم تهران را امری ناصواب می دانم.  چرا که با شناختی که از نامبرده دارم و اخبار جسته گریخته ای که می شنوم به شدت خوف انتقام جویی مفرط و یا معامله کردن برسر این پرونده توسط ایشان را داشته و توصیه می نمایم برای روشن شدن ابعاد تاسف بار این موضوع افراد امین دیگری از دستگاه قضایی پیگیری این پرونده را عهده دار شوند .

·         ای کاش جناب آقای جهانگیر ( رئیس حفاظت اطلاعات قوه قضائیه ) به خود زحمت می داد و یکبار از بنده سئوال می نمود که بر پایه چه اسنادی ادعای تبانی و خیانت در رسیدگی به پرونده های دانشگاه آزاد اسلامی را دارم.

·         مشخص شد كه  سرشاخه فروش سئوالات خانم ج.ك همسر يكى از عناصر موثر دانشگاه آزاد اسلامى بوده و خانم ر.س نيز در رديف بعدي متهمين اصلي قرار دارند ...در اين مرحله از رسيدگى پرونده، بازپرس شعبه هشتم دادسراىكاركنان دولت تغيير كرده و بازپرس جديدى جايگزين ايشان مى گردد.  متهمان ذكر شده در بالا كه بازپرس پرونده، آنان را متهمان اصلى عنوان كرده بود، احضار نشده و تحقيقات از آنهاانجام نمى گيرد!!

·         بررسي نحوه استخدام دادستان محترم تهران در دانشگاه آزاد اسلامي از چند منظر قابل توجه است...

·         برخی از متهمین منجمله آقای " ا- ز"  که در سال‌های قبل با خرید سئوال وارد دانشگاه آزاد اسلامی شده و سپس اقدام به فروش سئوالات کرده بودند، مسائل و اعترافاتی را در خصوص فرزند دکتر جاسبی ریاست دانشگاه آزاد اسلامی انجام مي‌دهند. پيرو اين اعترافات بازپرس طباطبایی نژاد طي ابلاغی ... به واحد عملیات دستور مي‌دهد كه با رعایت موازین قانونی آقای ح جاسبی متهم به افشاي سئوالات کنکور را  بدواً احضار و در صورت استنکاف جلب و جهت تفهیم اتهام به مرجع قضايي اعزام دارند. لیکن بازپرس پرونده، جناب آقای طباطبائی نژاد، چند روز  بعد  ... طی فاکسی بعد از وقت اداری از سوی دادستان تهران از شعبه 12 بازپرسی جابجا  و به شعبه دیگری منتقل مي‌گردد !!

·         به فرض اینکه آقای ح جاسبی در افشای سئوالات کنکور دخالتی نداشته باشد، با توجه به اتهامات انتسابی به وی بدون  توجه به ماهیت آنها که البته مدارک آن در پرونده‌هایی که بعد از جابجایی بازپرس طباطبایي‌نژاد مختومه گردیده موجود بوده و هم دادستان تهران و هم بازپرس جديد از آنها مطلع بودند،  آیا بهتر نبود آقای دادستان اجازه می‌داد پرونده ایشان هم مانند سایرین رسیدگی شده و اگر اتهامات انتسابی به وي اثبات نمي‌شد  بطور طبیعی قرار منع تعقیب برای وی صادر میگردید!!

·         و ...

برای خواندن چکیده مفصل تری از نامه ادامه مطلب را ببینید.

 این صدای یک قیام حق طلبانه بر ضد تبعیض و فساد است و باید به بلند شدن آن کمک کرد . می بینید که چطور به رسوا ترین شیوه ها می خواهند این صدا خفه شود. ولی نباید این اتفاق بیفتد. آنهایی که چاردیواری ای در این تار عنکبوت فضای مجازی دارند می توانند چکیده این نامه را در معرض دید مهمانانشان قرار دهند. این حد اقل کاری است که می شود کرد ...

 

پ.ن: فکرشو بکن چه بامزه می شه اگه آقای دادستان بیاد و این وبلاگ دو زاری رو هم فیلتر کنه!!

توسط سجاد صفار هرندی.



ادامه مطلب

+ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت12:7 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

 
ای مسلمان!

ای بنیادگرا!

ای غیر خصوصی . سیاستمدار .فرهنگ محور. دانش جَو!!

 

وبلاگ آقامان درآمد.

حضور سبز ایشان را در خطوط مقدم جبهه های حق علیه باطل گرامی میدارم...

http://www.sajjadsaffar.blogfa.com/


+ یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت9:4 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

به یاد مجاهد در مسیر شدن "دکتر علی شریعتی"

 

همه ماه محرم است و همه جا کربلا و همه روز عاشورا
در قبايل عرب همواره جنگ بود ، اما مکه زمين حرام بود و چهار ماه رجب ، ذي القعده ، ذي الحجه و محرم " زمان حرام " . يعني جنگ در آن حرام است. دو قبيله که با هم مي جنگيدند ، تا وارد ماه حرام مي شدند جنگ را موقتا تعطيل مي کردند ، اما براي آنکه اعلام کنند که در حال جنگند و اين آرامش سازش نيست ، ماه حرام رسيده و چون بگذرد جنگ ادامه خواهد يافت ، سنت بود که بر قبه ي خيمه فرمانده قبيله پرچم سرخي مي افراشتند تا دوستان ، دشمنان و مردم بدانند که جنگ پايان نيافته است.
آنها که به کربلا مي روند مي بينند که جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه ، آرامش مرگ سايه افکنده است .
اما مي بينند که بر قبه ي امام حسين پرچم سرخي در اهتزاز است .

بگذار این " سالهای حرام" بگذرد !

 

منبع: کتاب حسین (ع) وارث آدم اثر دکتر علی شریعتی

(منبع عکس هم که مشخص است!!)

 


+ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت4:3 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

به بهانه سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران

 
 

به نام خداوند مهربان

تقدیم به روح بزرگ شهید مصطفی چمران:

 

چراغ  که سبز می شود، می دویم و تکیه می زنیم به گاردریل کنار اتوبان. پیرمرد لنگ فروش نمی دود. آرام آرام می آید کنار گاردیل. چند روزی بیشتر نیست که که به جمعمان اضافه شده است. مهربان نگاه می کند. اما خان داداشم بدجوری شاکی است.

چراغ که سبز می شودمی دویم و تکیه می زنیم به گاردریل کنار اتوبان. نزدیک غروب است. گلهای قرمزم خیلی بی رمق به نظر می رسند. اگر بمانند می پلاسند. پژمرده می شوند. میان ماشین ها دنبال دختر و پسر جوانی می گردم. ماشینشان اگر مدل بالا هم نبود، عیبی ندارد. گل را باید به پسر نشان دهی و بگویی: نمی خری برایش؟

چراغ که سبز می شود می دویم و تکیه می زنیم به گاردریل کنار اتوبان. می دانی؟ خان دادشم گفته است که خیلی خطرناک است. از آن گذشته وقتی چراغ سبز می شود بازار هم کساد می شود. دیگر راننده ها حوصله ات را ندارند می خواهند زود بروند.

از طرفهای ظهر چند تا آقا آمده اند و پشت سرمان دارند چیزی روی آسمان می چسبانند. روی آسمان، چون وقتی نگاهش می کنم دور وبر عکسش همه آبی است. رنگ ابرها. عکس یک مرد است. کچل بامزه ای است. یک عینک بزرگ هم دارد. پیرمرد لنگ فروش انگار می شناسدش. اولین بار که دیدش خشکش زد. یک پاترول بزرگ نزدیک بود زیرش بگیرد. خان دادش اصلا توجهی نکرد اما من کمربندش را گرفتم و کشیدمش کنار گاردریل اتوبان. آخر چراغ سبز شده بود و او تکان نمی خورد. خان دادشم راست می گفت. خیلی خطرناک بود. کنار گاردریل که آمد گریه می کرد و با عکس حرف می زد.

بدجوری مهربان نگاه می کند. آقای کچل بامزه را می گویم. حتی مهربانتر از پیرمرد لنگ فروش که حالا دیگر هیچ کس از دستش شاکی نیست. حتی خان داداشم.  از وقتی که این عکس را چسبانده اند خیلی به من خوش می گذرد. انگار یک کسی هست که مواظب من است  و می خواهد بداند تا حالا چند تا گل فروخته ام. به خان داداشم می گویم این آقاه حتما پدرمان است . آخر من پدرمان را ندیده ام. داداش لبخند می زند و می گوید، می دانی زیرش چه نوشته؟

پدر همه یتیمان علی (ع)، مصطفی چمران.

 

 


+ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت12:34 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

بخاطر سجاد

 

به نام خداوند مهربان

بخاطر سجاد:

چقدر ماشينم را دوست دارم. چقدر برايم عزيز است. آخر مي داني، با آن هر وقت كه بخواهم و هر كجا كه بخواهم مي روم. تا آخر وقت مي روم هيئت و آن هم دورترين هيئت ها به خانمان.

چقدر موبايلم را دوست دارم. موبايلم بلوتوث دارد! با آن از دوستان خوبم مداحي و برنامه هاي خيلي خيلي مفيد، مثل قرآن مشكات و ... مي گيرم. موبايلم دوربين هم دارد. با دوربينش عكس هاي يادگاري مي گيرم و آنها را در كامپيوترم ذخيره مي كنم تا هميشه به يادشان باشم.

اين ها كه همه ماديات است. اصلا بي خيال ماديات.

چقدر جهان بيني ام را دوست دارم. اعتقاداتم را. حاج قربان را. دوستانم را. مهدی را، سجاد را ... همه را. اصلا همه كارهايي كه در اين دنيا مي كنم را چقدر دوست دارم.

چقدر دل من شلوغ است. اصلا ترافيك است. ماشينم مي رود، گوشی ام، مي آيد.  گوشی ام، مي رود، صورت آن دوستم در دلم مجسم مي شود. اصلا براي تو جا نيست. كه گفته است كه القلب حرم الله؟ اصلا من براي تو جا ندارم. ظرفيت تكميل است. تو در دل من جايي نداري،

اي خداوند مهربان!

 


+ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت10:14 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

به بهانه شهادت اسوه زنان عالم،‌ زهراي اطهر (ع):

 

 

به نام خداوند مهربان

بانوي آب ها

 

امتداد انگشت اشاره ام را كه بگيري و صاف بروي بالا، مي رسي به همانجا كه مي گويم. مرسي به آسمان ها؛ به مطلع نور.

و خورشيد را مي بيني كه دودل تابيدن است و مدتي مي شود كه اين پا و آن پا مي كند. تو گويي هنوز خبردار نشده است! حالا ديگر وقتش رسيده كه خود را بنماياند و ظلمات ارض را از نورش بشكافد. اما با نگاه نگرانش از ابر مي پرسد: مگر مي شود امروز او خواب مانده باشد؟

اينجا،  اما تو مي داني دستان سپيدار بسته است و طاقت شقايق ها طاق شده.

اينجا، آسمان غمگين است و گل سرخ خيلي وقت است كه منتظر زمستان است.

و ابر ها بر خلاف هر روز، در جواب آفتاب صحبتشان را با گريه آغاز مي كنند: آري چشمان فاطمه براي هميشه بسته است.

فغان تا عالم لاهوت مي رفت    به روي شانه ها تابوت مي رفت

خزان با لاله حيدر چه كرده؟        شرر با برگ نيلوفر چه كرده؟

 

 

و اكنون، هنگامه ي غروبت، با قلبي غم زده آمديم تا به گوش جهانيان برسانيم، بانوي آب ها غريبانه رخت بربست.

تقديم به بيكران مهر و عطوفت،

روح كعبه،

       المهدي (عج).

 


+ سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت11:58 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

سرمقاله

 

    

به نام خداوند مهربان

تقدیم به همه ی ورودی های دانشگاه خز تهران:

به تو می گویم اینجا فقط باید کلاهت را سفت بچسبی که باد نبرد، حالا تو هی کله ات را مثل گردو بالا بیانداز و بگو، نه!

آخر قربان صورت نشسته ات بروم، فقط کافیست به دور و برت نیم نگاهی بیاندازی. می بینی؟ فقط خر دجال کم است. جمعمان جمع است. فقط همینمان مانده بود که تو هم با این کوله بار ضایع و البته سنگینت، به این جمع اضافه شوی. هیچ چیز به ات اضافه نمی کنند، هیچ، اگر آنچه آورده ای را از تو نگیرند. حالا که دیگر کار از کار گذشته، نمی خواهد خودت را شماتت کنی. اینجا نه علم پخش می کنند و نه هیچ چیز به درد بخور دیگری! بعد از چهار سال هرچه بشوی از خودت خواهی شد، کما اینکه هرچه هستی از خودتی!

الآن است که می فهمی وقتی می گفتمت اسکلیسم مزمن است روزی دوازده ساعت درس خواندن برای اینجا رسیدن، پر بیراه نمی گفتم. البته هنوز داغی. خنده ام می گیرد. با نیشخند در دلت میگویی ما که دروازده ساعت نخواندیم؟! دیدی میگویم هنوز داغی! کله ات باد دارد. بگذار چند ترم بگذرد، به ماست خوردن می افتی که: ای بابا، کاش به حرف های صد تا یک  غاز این فانوس مادر مرده گوش می کردم. (بعد دچار یاس فلسفی می شوی که) ای دنیا، تف به ذاتت!

 باور نمی کنی؟ به مویت قسم. امثال تورا زیاد دیده ام. اصلش معلمم. کارم این است.سرم درد می کند برای توصیه های اخلاقی. اگرچه خودم زخم خورده باشم . هی روزگار ...

من آنچه شرط بلاغت بود با تو باز گفتم                       تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال!

 

القصه؛ بمان که ایرانمان به کمکت نیازمند است ، ببین که کمترین حقت است، و برای تعالی خودت بجنگ که شک کنی، باختی.

                                                            دست به نقد؛ یا علی مدد

 


+ شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت4:0 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

شرحه شرحه از فراق

 

پل سیدخندان - آخر شب- صبح زود- اتوبوس فکثنی (فکستنی!)- هن هن- دوره ی 13- پلیس راه قزوین- شکل قلعه- همدان- اتوبوس... هن هن- تقریبا شب- گرمیانک- پتانسل خرکی- رنگ کاری مدرسه- آقای امینیان- مشفق- هندوانه دزدکی- خانه خدا رحم- سید حسین- کار فرهنگی- سجاد نجفی- دوربین عکاسی- تصادف- نیسان گاوی- دستشویی- لخت و عور- یا الله- نوسازی مدارس- محمد گیوه چی- ممد شکسته بند- پی کنی- محمد چمنی- گروه ضربت- خانم حیدری- غلامرضا و نرگس- فاضلاب- شلنگ- دهن سید حسین- شب میلاد- ابی عبدالله- محمد چمنی مسعود کریمی امیری حسین- سن ایچ- دوشنبه- سیروس- قیمه- مرتضی روحانی مشاعره- محمد عبداللهی- لرنا الکبیر- مجتبا- آهک کاری- غش- بیمارستان هرسین- علی الفت پور- خرسمبک- عوض- محسن رحیمی- تس کار- محمد گیوه چی- mp4- محمد چمنی- قاطی بازی- روحیه جهادی؟- سوره واقعه- حورالعین- سلامتی سه کس- سجاد دیوونه- آقام احمدی نژاد- شرح صلوات شعبانیه- صف دوم- قلمان کار- جام جهادی- ناتمام- جام روستا- پیروزی چشمه بیگی- داوود- بریم خانمان- توپ- اهدای جوایز- شب میلاد- بقیه ی خدا- نماز جماعت-آقای امینیان- فرار- شرعی نیست- دلت پاک باشه- شیخ مرتضی- قبول- حاج کاظم- خانم ها- اینور- اونور- امام جمعه نکن برادر من- صلوات- موبایل- نابینای چشمه بیگی- کرم بچه های روستا- امام جمعه- فریاد- اخم قهر- اهدای جوایز- نیش باز- شام اول خانم ها- حاج کاظم- آقایون برگردید- منو نگاه- سرکاری- علی افت- آقاااا- مگه خارمادرنیستی- شام سیروس- قیمه- جانم سیروس- حیاط مدرسه مسعود کریمی- آقای کاوه- چونی؟- کمربند- حیاط مدرسه- شام- مارمولک- صبح- بچه دبستانی ها- خاله یزدان- نقاشی- کار- کلنگ- سیمان- خستگی- چشمک- تبانی- سگ تو روحت- سید- محسن شجاعی- دکتر!- آمپول زن- حمام- فشار کم آب سرد- ناهار- دوغ-علی الفت-  فیلم سینمایی- اخراجیها- ده نمکی- 60 درصد- فیلم برداری- مصاحبه- مربی دوره ات تموم شده- پاریس- من کار فرهنگی مزدای سپاه- دعوا- قشون کشی- الفنا- آخه ..حیمی- مینی بوس سپاه- سید خلیل- علیرضا کاظمی- کتابخانه- حامد باقری- باصفا- خدارحم- رضا و امیر- شرف غیرت- محبت- حتی عشق- محمد صالحی 180 درجه- می دانم- شب آخر- مهمانی- خانه خدارحم- الفت- شرین کاری- مجتبی ریسه ازخنده- سجاد- عکسش هست- راس میگم- والا- محمد چمنی- عربده- همان شب- همگی- با صفا- حتی ما- دراین ده روز- اسب کنار اسب- ضرب المثله- ما که آدمیم- روز آخر- اتوبوس- برگشت- فیلم سینمایی- 3تا- بوی تهران- بوی لجن- علی الفت- جانم پیری- شام- کالباس- 12 شب- سگ دونی- باز هم- پل سید خندان.    


+ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت7:33 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

داستانک

 

به نام خداوند مهربان

دهانش را گرفته بود زیر شیر آب و به پهنای صورتش اشک می ریخت. تمام فضای دور حوض از بوی الکل پر شده بود. بعد از آن که سرش را از زیر شیر بلند کرد، سریع و خیلی دست پاچه محتویات جیبش را همانجا کنار حوض ریخت ؛کمی سکه و یک چاقوی ضامن دار و یک زنجیر باریک که اغلب دور انگشت سبابه اش می چرخاند. و همانطور با لباس توی حوض پرید. صدای یا امیر المومنین گفتن مادرش را همه ی اهل محل شنیدند. انگار که آب سردی روی آتش دلش ریخته باشند، دیگر دوست نداشت از زیر آب بیرون بیاید. وقتی بیرون آمد تقریبا می شد گفت یک غسل ارتماسی حسابی کرده است.

اسمش را هرچه می خواهی بگذار؛ تعمید، یا هر چیز دیگر. چه فرق می کند؟ مهم این است که قرار بود از فردای آن روز گل ایام را بچیند و تا انتهای رمضان دیگر لب تر نکند.

این الرجبیون ...

یا علی


+ شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت10:44 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

دل نوشته

 

به نام خداوند مهربان

ازاینکه همیشه دیر می رسم؛ از اینکه همیشه خسته ام و از اینکه لحظات زندگی ام در اوج شکفتگی بی معنی اند، گریه ام می گیرد.

آن شب که به مجلس عزاداری ابی عبدالله رفته بودم همواره از خودم می پرسیدم که چه می شد اگر ما هم با کاروان سال 61 همراه بودیم؟ شاید سرنوشت به صورتی دیگر رقم می خورد. و به این فکر فرو می روم که چرا ما این زمانی ها همیشه دیر می رسیم؟

 نگو که اگر راست می گوئید جزء اصحاب آخرالزمانی سیدالشهداء باشید. که اگر می توانستیم دیگر حجت خداوند-که اگر لحظه ای نباشد، هرآینه زمین و زمان از هم می پاشد- لنگ سیصد و سیزده تن نمی ماند.

ازاینکه همیشه دیر می رسم؛ از اینکه همیشه خسته ام و از اینکه لحظات زندگی ام در اوج شکفتگی بی معنی اند، گریه ام می گیرد.

همیشه از این می ترسم که نکند دهگان عمرم به سرعت باد بالا و بالاتر رود و من زمانی به خود آیم که مثل همیشه دیر شده باشد. آن وقت است که انگشت گزیدن و طلب گذشت زمان برای یافتن فرصتی دوباره، تراژدی غم باری می شود که دیدگان هر بیننده ای را تر خواهد کرد.

از اینکه قلمم مغموم است و تفکرم مغبون؛ از اینکه هیچ چراغی در قلبم سوسو نمی زند؛ و از اینکه همیشه دیر می رسم؛ گریه ام می گیرد.


+ سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت10:43 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

بانوی آب ها

 

به نام خداوند مهربان

 

به بهانه ی میلاد بانوی آب ها

تقدیم به مادرم:

پشت سرت را که نگاه کنی، دست کم چهل سال زحمت را می بینی؛ چهل سال کوشش مستمر. انگار خمیر مایه ی وجودت با تکاپو و تلاش بی وقفه گره خورده است.

پشت سرت را که نگاه کنی، برق نگاه همسرت را می بینی و به دنباله ی آن عشق پاکی که در دلت شکوفه کرد. آن وقت ها مثل ستاره ای نورانی بودی که در آسمان تاریک تبعیدگاه خلیفه ی کره ی ارض، سو سو می زد. اما هنوز راه سختی تا آفتاب شدنت مانده بود.

پشت سرت را که نگاه کنی، التهاب یک مرد را می بینی و نگاه نگران او را که به جمله ی « ورود ممنوع» درب اتاق عمل خیره مانده است. آن شب همه ی فرشتگان به همراه مرد همیشگی ات انتظار تو را می کشیندند و مرد به خیال صادقش منتخب خداوند بود.

پشت سرت را که نگاه کنی، دیگر از آن ستاره خبری نیست؛ صدای ونگ ونگ کودکی که فکر می کند به زور به این دنیای کذایی آمده است، چون صبح صادق خبر از طلوع آفتابی می دهد که بناست ستارگان زندگی را از نور مقدسش متجلی کند.

مادر؛ ای آفتاب هستی بخش من ، روزت مبارک.

ارزشمند ترین دارایی وجود حقیرم را تقدیم تو کردم.

«مقدس ترین کلمات نثار قدم هایت»    


+ پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت0:8 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

موضوعات

سیاست و دیانت

ادب و شعر

فوتوغراف

درس تاریخ فرهنگ

 

 

مطالب اخیر

اینجا دادگستری محل گرفتن حق و اجرای عدالت است

تلخ است

برای سجاد عزیز...

تقليد يا توليد؟

شورش یا جنبش

تناقضات کودتای سبز با خط امام - 3 + دانلود پوستر

هر چه از دوست رسد نیکوست

در نقش رسانه

تناقضات کودتای سبز با خط امام - 2 + دانلود پوستر

برای آقای کلاسهای دینی

درس یک و دو تاریخ (سی مهر)

تناقضات کودتای سبز با خط امام - 1 + دانلود پوستر

کجا میتوان گریخت ؟

آيا نبايد آرزوي نابودي عنصر ضد ولايت فقيه را داشت؟