بسیجیهای خمینی!
بچه ها گفتن یه مطلب واسه ورودی ها بنویس معرفی شجره طیبه باشه مثلا. مام اینو خط خطی کردیم. بی زحمت چکش بزنید:
به نام خداوند مهربان
سالار شهیدان فرمود: زندگی به معنای اعتقاد و مبارزه است.
می شود از این هم راحت تر بود.
تعاونی این دانشکده یخچال خوبی دارد. ایستک خنک بعد از کلاسی که با زرنگی تمام رفته نشود، در صلاه ظهر دانشکده بدجوری می چسبد.
از آن گذشته صبح ها سلف انواع صبحانه را سرو می کند. از نیمروی دوبل بگیر تا عدسی داغ و هزار شکم نواز دیگر.
لاو گاردن دانشکده هم براه است. قبل طلوع الشمس. خرجی هم ندارد.
می شود چهال سال دانشجویی را خوش گذراند.
می شود با خیال تخت روی تمام دغدغه های تاریخ لم داد و به شرکت های خصوصی که انتظار لیسانسه ی دانشگاه تهران را می کشند، فکر کرد.
زندگی، به معنای اعتقاد و مبارزه است.
بعد از اینکه قابیل با نامردی تمام از کلاغ یاد گرفت چطور نعش داداش عزیزش را ببرد زیر یک خروار خاک و زمین و زمان دم برنیاورد.
بعد از اینکه قوم بدبخت بنی اسرائیل آن همه بازی بر سر گاو خالخالی و ساده ی فرستاده خدا درآوردند و هنوز که هنوز است به بهای نفس کشیدنشان خون می دهند.
بعد از اینکه مریم قدیس، به وسعت همه دنیا تهمت و بدنامی را برای تقدیم کردن هدیه پروردگار به مخلوق جماعت ، به جان خرید.
بعد از اینکه رحمت واسعه پروردگار مهربان برای رساندن پیغام رستگاری به مردم طائف، دندانش شکست.
بعد از اینکه فرزند فرستاده خدا میان دو نهر آب، با گلوی خشکیده جان سپرد و خانواده اش اسیر شدند.
بعد از همه این ها، و حالا بعد از اینکه بهترین سرمایه های این ملت در شانزده آذر نیم قرن پیش فرشهای سبز دانشکده فنی خودمان را با خونشان قرمز کردند.
بعد از علی شریعتی، مصطفی چمران، مرتضی مطهری، حسن باقری، و همه کسانی که باید سرپیمانشان می استادند تا ما بیدارتر شویم. بعد از غلام ترک اباعبد ا... . بعد از کوچک جنگلی، بعد از طیب حاج رضایی. بعد از همه این ها.
و بعد از خمینی.
نوشتن برای شما چقدر سخت است. زدن این حرف ها در سطور بی رمق قلم، رساندن پیامی به قدمت تاریخ همه انسانهایی که خوب زیستن را به دیگران آموختند، برایم سخت است.
زندگی، به معنای اعتقاد و مبارزه است.
تعاونی این دانشکده یخچال خوبی دارد. ایستک خنک بعد از کلاسی که با زرنگی تمام رفته نشود، در صلاه ظهر دانشکده بدجوری می چسبد.
از آن گذشته صبح ها سلف انواع صبحانه را سرو می کند. از نیمروی دوبل بگیر تا عدسی داغ و هزار شکم نواز دیگر.
لاو گاردن دانشکده هم براه است. قبل طلوع الشمس. خرجی هم ندارد.
می شود چهال سال دانشجویی را خوش گذراند.
می شود با خیال تخت روی این همه خونی که ریخته شده لم داد و به شرکت های خصوصی که انتظار لیسانسه ی دانشگاه تهران را می کشند، فکر کرد.
روی این همه رنج، این همه مبارزه.
تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستیم.
بسیج یعنی زندگی.