از تحویل تا تشییع
خاطراتی از شب وداع با شهدا در مسجد دانشگاه تهران
به سفارش دوست عزیز محسن رحیمی
ساعت 5.30 . وارد مسجد دانشگاه تهران که شدم از این فضای بزرگ ، بی آدم وحشتم گرفت . واقعا تمدن بدون جمعیت چقدر زجر آوره . مسئول مسجد به استقبال اومد و از بی نظمی کار گله کرد . میگفت شما بسیجی ها استراتژیتون توی برنامه شهدا اینکه فکر میکنید اینجور برنامه ها را شهدا میگردونند پس پی هیچ کاریش رو نمی گیرید . اگه از برنامه استقبال نشه آبرو شما به درک آبرو شهدا میره و من بیچاره که از این همه فشار به قرآن پناه می بردم و فرشته موکل بیچاره من که هر دفعه مجبور بود این آیه را نشان حدقه چشمانم بدهد که ان الله مع الصابرین . اما عیب فرشته این است که این آیات را فقط نشان چشمانم می دهد که گوشهایم مستحق ترند به شنیدن . و سیل تلفن ها که حاجی برنامه چه جوریه . کمک بدیم و توکلت علی الله .
ساعت شش و پانزده دقیقه بود که اولین گروه ها تازه در حال آمدن بودند و نمی دانی چه شادی عجیبی داری وقتی عده ای یک ساعت و ربع مانده به مراسمی که تو هم در آن دخیلی حضور میابند . انه لطیف بعباده
ساعت 7 است و سه دستگاه آمبولانس و دو ماشین تشریفات راه خیابان قدس را بسته اند . از طرف بنیاد حفظ آثار و با لباس نظامی پلنگی وارد دانشگاه شدند و هر چه نگهبان میگفت آقا ماشین تشریفات هماهنگ نشده حاجی ارغوانی در حال و هوای جنگ مانده بود که اصلا شهید نخواستیم ، می بریم یه دانشگاه دیگه و انگار نه انگار که آن نگهبان از خدایش است که یک شب تعطیل را از دست یه مشت دانشجو راحت باشد . و حالا این خیل بی سیم به دستان است که از تو راهنمایی میخواهند که شهدا را کجا ببرند وتو احساس میکنی که از الان وظیفه ات شروع شد . سنگینی کاری به عهده تو مهدی ، حسین و هر بچه بسیجی که به عنوان صاحب مراسم آمده .
ساعت هفت و چند دقیقه . آمبولانس حاوی شهدا جلوی ورودی خانم ها به مسجد ایستاده . تا با کمک خانم های بسیج دانشگاه به داخل منتقل شود . درب آمبولانس که باز شد ، نگاهم و نگاهمان که با تابوت سرخ و سبز و سفید افتاد موج غربت گمنامی پرت شد توی صورتمان که شورای فرهنگی بسیج دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران (دیدی حاج مهدی درست نوشتم) اولین برنامه رسمیتان مبارک و تبارک الله احسن الخالقین . و چه غروری دارد که میزبانی شهیدی . شهید . او که مشاهده کرده و مشاهده شده .مشاهده کرده سیدشهدا را و مشاهده شده توسط بانوی عالم و شهادت داده با خونش به اینکه خمینی و نهضتش بر حق بوده اند . (شعاری شد! گاهی اوقات شعار بد نیست)
ساعت نزدیک 10 شب ملت در حال دل کندند ما در حال دل بستن . تازه قرار است با این هم سنگرامون تا صبح خلوت کنیم .
ساعت 12 شب است و ناگهان یک لحظه غفلت از شهدا و بردن تابوت در آمبولانس . حالا سیل التماس هایملن شروع میشد . قضیه انقدر سریع رخ داده که من خشکم زده . زبانم کار نمیکند . همون هایی که خواستن برای وداعشون بیان اینجا همونا از میزبانی ما ناراضیند و ککش افتاده به تنبان بنیاد شهید که من شهدا رو میخوام . من از اینجا داستان را با مکه و مدینه ای که رفتم رو به رو میکنم .
در حال حرف زدن با ارغوانی ، همون پیرمرد انقلابی که ماشین تشریفات رو بدون هماهنگی داخل کرد بودم ، که یک دفعه انگار بیخوابی داغونش کرد آقا هیشکی کنار شهدا نیست ، بی احترامی شده ما شهدا رو برا 5 نفر آدم تا صبح اینجا بزاریم دیگه خون به مغزم نرسید که بگم شهدا مگه دنبال دکون دستکن که آدمای اطرافشون رو بشمرن !؟
حسین که داشت صحنه پشت سرم را میدید با لبخند حاکی از شکستی گفت پشت سرت رو و من دیدم از بالای پرده میان آقایان و خانم پنج انگشت پیداست که پرچم سه رنگی را بالا و پایین کنان می برند به سمت آمبولانس . سرم رو برگردوندم که اطراف رو نگاه کنم . دردناک ترین صحنه اونجاست که همه ی آدم ها دارند حلقه ی اول مذاکره رو نگاه میکنند که ناامیدانه سر تکان میدهند که الوداع شهدا و هر کسی سر به راهی میگرد تا شکایتی کند از فراق . و بد تر از همه خانم ها که حالا از مسجد بیرون ریخته اند و با فاصله چند متری ایستاده اند و نگران ما را مینگرند که یعنی تمام شد و زیان لال من و عزم راسخ ارغوانی . همه سوار آمبولانس ها شدند که حرکت کنند و تماس ناگهانی با تاجیک که یک دفعه نمی دانم چه به ارغوانی گفت که حالا هر سه شهید را تا ساعت 2 به ما برگرداندند .
ساعت 3 نیمه شب است و هیتی ها هم آمدند و رفتند و ارغوانی که نسیان الهی به جانش افتاده و ساعت دو را فراموش کرده و یک حلقه از دل نکندگان از شهدا که الان یک ساعت و نیمی هست که چهار نفره کنار تابوت نشسته اند و یک نفس سینه می زنند و من که فقط حسرت میخورم و با بچه های باقی مانده از شورای مرکزی تصمیم گرفتیم برویم و همه سمتهایمان را یکجا بدهیم به آنها که دمتان گرم یک نفس دو ساعت است میزبانی میکنید .

حالا ساعت سه و نیم شب است و من و مهدی و حسین و احمد و اسحاق و سبحان و تابوتی که دیگر هیچ کس کنارش نیست . پیشنهاد شد تابوت را تبرکا ببریم و دور دانشگاه و پردیس مرکزی بچرخانیم تا به برکت این انوار ، سیاهی روشنفکرانه ای که از در و دیوار نکبت بار پردیس مرکزی می بارد در جنگ این نور تبرکی بیابند و چه زیبا بود ساعت سه و سی دقیقه نیمه شب 6 نفر از بچه های بسیج دانشگاه دور از چشم ..... با دل آسوده تابوت یک شهید را غریبانه در دانشگاه میگردانیم . در هر دانشکده که می رسیم به حق خون شهید دعایی میکنیم . بلا تشبیه ولی چه غریبانه بود 6 نفر و یک تابوت . اما امان از آن روزی که تابوت مادری را 6 آقازاده ، گوشواره عرش ، آیات الهی دور از شهر می بردند و بلا تشبیه چه غربت یکسانی .
ساعت پنج صبح است و نماز صبح در کنار این تابوت اعظم به امامت امام جماعت دائم مرکز سید حسین عزیز و تیکه های اسحاق به توفیق اجباری ما و نسیان ارغوانی و صدای آمبولانس ها و وقت وداع . وقت وداع ، وقت وداع .
آی همت ، آی آوینی دانشکده هنر ، آهای باکری ، آهای شهدای گمنام که با رفقاتون تشریف فرما شدیم ، آهای در و دیوار کفرستان دانشگاه تهران روز قیامت شهادت بدید ......

آی شهدای بزرگوار امشب در بزم باکری و همت و سیدالشهدا ، در کنار سیدتنا ام المومنین فاطمه اطهر ، در محظر حضرت غیرت الله اعظم زینب ، در محضر حاضر غایب مولانا سید مهدی بگویید که ما یه دانشگاه رفتیم .....
ما میزبان خوبی ........ توانمان همین ........