تبليغاتX
شب همچنان سیاه است
  شب همچنان سیاه است

 

معرفت. لوطی!

 

به نام خداوند مهربان

 معرفت یعنی وجود خدا در تمامی ابعاد زندگیمان.

 

-         صدای سرفه پدرم آشناست. سیگار را زیر پایم خاموش می کنم.اگر ببیند، دلش می شکند . پیرمرد گناه دارد. دلم برایش می سوزد. فقط همین.

 

-         ترک که می نشینی، خوب باید چادرت را جمع کنی که لای پره چرخ گیر نکند. از طرفی حواسم به سلمان است. فصل سرماست. زبان بسته را می پیچم لای پتو تا مریض نشود. محمد رضا هم که مدام از لای ماشین ها می گذرد. تا برسیم، دل توی دلم نیست.

 

-         سفره ی تک نفره اش را که جمع می کند، از اتاق می زند بیرون. همه خانه خوابند. مابقی پولی که از راننده تاکسی می گیرد چیز دندانگیری نیست. به گدا آهنی که می رسد، دست راستش را می بوسد  وهمه سکه ها را می اندازد آن تو.

 

-         از اول ترم تقریبا همه کلاسهای هشت صبحم را پیچانده ام. زندگی ام سگی شده لامذهب. تا سر صبح خواب به چشمم نمی آید. دیگر خسته شده ام. همه اش با خودم می گویم کی تمام می شود این زندگی نکبتی.

 

-         داخل کوچه مثل هر روز پیرمرد را می بیند. پیرمرد از زور سنگینی زنبیل شیرش هن هن می کند. لبخند می زند. پیرمرد هم. بی آنکه چیزی بگوید، زنبیل را گرفته و مثل هر روز تا درب منزلش می رساند. پیرمرد لبخند می زند. باز هم به کلاس هشت صبح دانشگاه نمی رسد.

 معرفت یعنی وجود خدا در تمامی ابعاد زندگیمان.

وقتی دلمان برای پدرمان می سوزد و سیگارهایمان را خاموش می کنیم، وقتی ترک موتور می نشینیم، حتی وقتی محمدرضا از بین ماشین ها می گذرد. و حتی تر وقتی خسته می شویم از این زندگی نکبتی.

معرفت یعنی وجود خدا در تمامی ابعاد زندگیمان.

 زمانی که می خندیم، لحظاتی که حرف می زنیم، نگاه می کنیم، فکر می کنیم؛ این تنها خداوند است که همواره با ما حضور دارد و به آنچه انجام می دهیم بیناست.

ایمان بیاوریم که خداوند راست می گوید:

و او با شماست هر کجا که باشید. هرکجا که باشید (سوره حدید، آیه چهارم)

 


+ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت1:51 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

عبور از بحران ؛ به روش آمریکایی

 

 

 طی روز های گذشته یکی از مهم ترین اتفاقات در عرصه بین الملل ، انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بود . رقابتی که به صورت سنتی در تاریخ ، گاهی به سود جمهوری خواهان تمام شده و گاهی به سود دموکرات ها . البته این بار طبق این سنت حسنه (!) نوبت به دموکرات ها و شخص باراک حسین اوباما رسید . اوباما با شعار " تغییر ، ما می توانیم "  اکثریت آراء پارلمان را به خود اختصاص داد . نتیجه این انتخابات ، از قبل قابل پیش بینی بود . عواملی همچون فضای سنگین بر علیه جمهوری خواهان به دلیل عملکرد مفتضحانه بوش و همچنین جذابیت های فردی اوبامای سیاه پوست ، پیش بینی را آسان تر می کرد . با تمام این اوصاف ، باراک اوباما برای تغییر آمد .

 حال دامنه این تغییر کجاست ؟

 پیش از این مسئله بسیار مهمی که نگاه جهانیان را به خود معطوف کرد ، بحران اقتصادی آمریکا و در کل جهان بود . بحرانی که به دلیل وابستگی اقتصادی کشور ها به هم در سیستم دهکده بزرگ جهانی ، از مرز های آمریکا فراتر رفت و شرقی ترین نقطه آسیا را نیز تحت تأثیر خود قرار داد . اما در زمینه بحران اقتصادی شاید بتوان کمی فراتر نگاه کرد .

 کسی سیر نزولی وضعیت اقتصادی آمریکا را رد نمی کند . ولی بحث در مورد زمان و موقعیت به وجود آمدن آن است . این که بحران اقتصادی حول و حوش انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بالا می گیرد ، ذهن انسان را درگیر می کند .

 می خواهیم یک مقداری پیچیده فکر کنیم .

 جریانی که در رأس امور است کارایی لازم را ندارد . لذا باید فدای اهداف اصلی وجودی سیستم شود . برای این تغییر جامعه آمریکا نیاز به یک شوک دارد . شوکی که همه نگاه ها را به خود جلب کند . عراق ، افغانستان ، فساد های مالی و اخلاقی مسئولین و ... را تحت الشعاع خود قرار داده و مردم را مستقیماً در گیر ماجرا کند . مغز متفکر سیستم بررسی می کند و به این نتیجه می رسد که بهترین شوک برای این مردم رفاه زده ، بحران اقتصادی است . پس تمام توان خود را به کار می بندد . بانک ها قرض بالا می آورند ، شرکت های بزرگ ور شکست می شوند ، بورس شدیداً افت می کند . آری همه در این بازی شریکند . فضای اقتصادی و سیاسی ، ملتهب نشان داده می شود . آرامش از میان مردم می رود . امید به آینده کاهش می یابد و ... .

 در چنین حال و هوایی ، قطعاً باید به دنبال یک منجی بود . کسی که می تواند آمریکا را از این باتلاق بیرون بکشد . پس همان مغز متفکر به دنبال یک چهره جدید می گردد . او عواطف مردم را خوب می شناسد . لذا گزینه ای را معرفی می کند که حداقل در ظاهر بتواند در قلب مردم جای گیرد . شعار های او همان چیزی است که مردم آمریکا می خواهند و البته مغز متفکر آنها را طراحی کرده است .

 وقتی خیال ها از اقبال مردمی به منجی راحت شد ، سیستم کم کم به حالت قبلی خود باز می گردد . بانک ها بدهی هایشان را می پردازند ، شرکت ها دوباره از نو فعالیت را آغاز می کنند و آرامش حاکم می شود . همگان ، این تغییرات را نشانه آمدن منجی و بهبود شرایط را معلول تغییرات وعده داده شده توسط او می دانند .

 اکنون که همه فرد جدید را پذیرفتند و به دیده منجی او را نگریستند ، توجیه کار ها ساده تر است . ماندن در عراق و افغانستان نیازی به دلیل ندارد . بلکه توجیه پذیر تر از گذشته شده است .

 چه بسی نسخه شفا بخش بحران اقتصادی ، جنگی جدید توسط سربازان دموکرات کاخ سفید باشد .

 


+ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت7:37 بعد از ظهر | مهدی صفار هرندی |
 
 

ابن سينا «رادو» داشت يا عطار؟ درسته مرحوم فردوسي!

 

بــــسم الله


توضيح در مورد همايش پسنديده ي «چهره هاي ماندگار» پس از هفت سال ظاهرا كاري عبث به نظر مي آيد. برنامه اي كه نبود آن واقعا حس ميشد. معرفي و تقدير از ستارگان واقعي عرصه ي خرد و علم. كساني كه عمري را در راه اعتلا و سرافرازي ايران اسلامي صرف كردند. يك جنبه ي اين همايش تقدير از اين چهره هاست اما به نظر مي رسد وجه مهم ديگر اين همايش شناساندن اين چهره ها به ماست. تا بدانيم و بشناسيم، تلاشها و زحمات جويندگان دانش را در ثرياي علم.

معمولا در اين برنامه ها ارگاني، قبول پشتيباني مالي اين چنين مراسم هايي را مي كند يا شركتي تجاري در قبال تبليغ و نشان دادن برند خود هزينه هاي اغلب سنگين اين مراسم ها را تقبل مي كند. در حالت آخر گرچه مراسم استقلال خويش را از دست مي دهد اما هزينه ها هم از دوش برگزاركنندگان برداشته مي شود.

هفتمين دوره چهره هاي ماندگار متفاوت از دوره هاي قبل بود. نه از حيث 18 نفره بودن چهره ها و نه از حيث افراد برگزيده. اين دوره پشتيبان مالي شركت «رادو» از كشور سويس بود. گمان مي برم روشني اينكه رادو توليد ايران نيست براي ديگران-بخوانيد مسولان سازمان صدا و سيما- مشخص باشد. گمانم روشني احمقانه بودن اينكه بر پيشاني آنانكه ماندگاران ايرانند مهر شركتي بيگانه را به زبان انگليسي(و حالا فارسي) بزنيم بر همه نمايان است. گمانم مسؤولين مي دانند با داشتن اين همه شركت توليدي ايراني گدايي از شركتي بيگانه براي كمك به مراسمي به اين اهميت و نام بردن از اين شركت مثل اين است كه در آن جمع به همه ي نخبگان علمي و فناوري بخنديم كه «بابا شركت ايراني نداريم، خارجي رو بچسب». گمانم مسؤولان سازمان عريض(و فقط عريض) صدا و سيما مي دانند و مي فهمنند كه اگر از شركت هاي چي توز، مينو، مزمز، سانديس و ... براي پشتيباني اين مراسم دعوت مي كردند بهتر از اين بود كه گدايي رادو را بكنند. گمانم مديران ارشد سازمان عريض و طويل(و فقط عريض و طويل) صدا و سيما مي دانند كه اگر همايش را برگزار نمي كردند به از اين بود كه در وانفساي دزديدن شخصيتهاي علمي و ادبي از ايران، كمك گرفتن از شركتي خارجي و استفاده از نشان انگليسي آن شركت همان قدر مسخره و خنده دار است كه تركيه و تاجيكستان ادعاي ترك و تاجيك بودن مولوي و رودكي را دارند. گمانم صدا و سيمايي ها مي دانند كه شركتهاي معروف و مهمي هم از صنايع خوردو سازي، صنايع نانو، برخي مراكز تحقيقاتي، صنايع پوشاك، صنايع دريايي، بانك ها و ...... كه ويژگي همگيشان ايراني بودن است هم مي توانند پشتيبان مالي قرار گيرند.

اما در عمل مي بينيم كه مسؤولين سازمان صدا و سيما يا همچنين مسائلي را نمي دانند و يا اين مباحث را نمي فهمند. اگر نمي دانند كه بايد پاسخگوي اين بي مسووليتي و عدم تصميم گيري درست باشند و اگر نمي فهمند كه بدا به حالشان.

نكته ي جالب و خنده دار(كه احتمالا مسوولين مثل هميشه نفهميدند يا يه عبارتي خواب بودند) اينجاست كه در تبليغ هاي خياباني اين مراسم تصاوير ابن سينا، عطار و فردوسي در كنار نام رادو قرار گرفته بود. آخر نفهميديم ابن سينا «رادو» داشت يا عطار يا مرحوم فردوسي؟ شايد هم داشتند؟!

 

ماندگاران

 


+ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت10:28 بعد از ظهر | مهدی انصاری |
 
 

عرض خود مي بري!

 

امروز در حال ورق زدن شمار 317 مجله چلچراغ بودم كه تصاوير سفرهاي استاني رئيس جمهور عزيز،توجهم را به خود جلب كرد.از سطر سطر مطلبش خشم و ناراحتي مي باريد.قسمت اول مطلب دور و بر استقبال مردمي مي چرخيد و سعي مي كرد كه استقبال از اين سفرها را كم نشان دهد.قسمت دوم را كه خواندم ديگر نتوانستم جلوي خنده ام را بگيرم.نوشته بود:به هر روي محمود احمدي نژاد كه بسياري از كارشناسان سياسي اعتقاد دارند بر اساس يك برنامه حساب شده هيچ گاه سفرهاي انتخاباتي اش را متوقف نكرده و طبعا آن را تا خرداد 88 پي خواهد گرفت.

كسي نيست به چلچراغي هاي بي چراغ بگويد كه كدام انسان قدرت طلبي هست ،كه بار سنگين اينگونه سفرهاي استاني را به دوش بكشد،آن هم براي تبليغات انتخاباتي؟كسي كه مي خواهد از قدرتش لذت ببرد،مگر نمي داند كه فعاليت شبانه روزي و طاقت فرسا ،در جهت عكس اين تن آسايي و قدرت طلبي است؟تعجب مي كنم كه چرا بعضي ها چيز به اين واضحي را نمي توانند ببينند.صحبت هاي دكتر ،در جمع دانشجويان به خاطرم مي آيد كه مي گفت: " بعضي ها طوري رفتار مي كنند و صحبت مي كنند كه انگار اين دولت ،هيچ كار خوبي انجام نداده است.حتي يك كار كوچكي كه شبهه خوب بودن دارد"از چلچراغي كه مطالب فرهنگي،سينمايي و طنز قابل تعريفي هم ندارد،انتظار نداشتم كه به تحليل سياسي بنشيند.البته اين ها همه در ادامه سريالي است كه اعتماد ملي جناب كروبي آن را آغاز كرد با آن مطلب دلفين هايش.جالب است كه اينها حاميان افرادي هستند كه اگر در دو هفته اي كه فرصت تبليغات انتخاباتي دارند به سفرهاي خيلي سبك و كم برنامه هم بروند تا مدت ها از سفرهاي كاري اجتناب مي كنند و خستگي آن را تا مدت ها روي دوششان حس مي كنند و به زبان مي آورند.فكر مي كنم بركات حضور كم هزينه دولت و رئيس جمهور عزيز در استان ها اينقدر هست، كه حتي گردانندگان امثال چلچراغ هم نتوانسته اند اهميتش را ناديده بگيرند.آخر چلچراغ را چه به تحليل سفرهاي استاني.همان طنزهاي بي مزه اش را بنويسد آبرويش كمتر مي رود.

اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست.

 


+ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت2:4 بعد از ظهر | |
 
 

فيلم يعني فيلم آبگوشتي

 

فيلم هاي سينمايي كه در تاريخ سينما جهان و ايران برجسته شده اند همگي متكي بر يك داستان قوي هستند.بار اصلي فيلم را داستان جذاب و جالب آن مي كشد.اين يك نوع فيلم است.نوع ديگر فيلم هايي هستند كه به شدت از داستان ضعيف شان رنج مي برند و درگير حلقه تكرار شده اند.بار داستان فيلم به گردن سوپر استار ها و ساز و آواز ها مي افتد و ببينده را در سالن سينما به اين نتيجه مي رساند كه با خريد بليت فيلم،به شدت ضرر كرده است.در سينماي پيش از انقلاب اسلامي،فيلم هاي زيادي از دسته اول نداشتيم.معدود فيلم هايي وجود داشت كه از داستاني قوي و بدون مشكل بهره مند بود.اكثريت فيلم هاي پيش از انقلاب در دسته دوم جا مي گيرد و ملقب به فيلم هاي فارسي اند.پس از انقلاب فيلم هاي بيشتري در دسته اول جا مي گرفت اما باز فيلم هاي فارسي دست اندر كارها و مشتري هاي خود را داشت.تلافي،گرگ و ميش،كما،گل يخ،مجنون ليلي و چندين فيلم ديگر، نشانه هايي از زنده بودن اين سينما است.داستان هاي ضعيف و ناقص، كارگردان را به اين واداشته است كه با بهره گيري از آواز خوانندگان و بازيگران معروف، بيننده را تا آخر همراه خود بكشاند.افزايش روز به روز همين فيلم ها هست،كه سينماي ما را با ركود مواجه كرده است.عده اي فكر مي كنند كه هرچه فيلم هاي سينمايي ما از دسته دوم باشد،سينماي ما به فرهنگ ما نزديك تر مي شود و مردم در استقبال از اين سينما ،سر و دست مي شكنند.اما زهي خيال باطل.براي بهبود وضعيت سينما و فيلم هايمان و جذب مخاطب چاره اي نداريم جز داستان نويسي و ايده پردازي هاي نو.اگر براي فاخر شدن سينماي مان تلاش كنيم قطعا به نتيجه مي رسيم و روز به روز به مشتريان آثار هنري افزوده مي گردد.البته آن موقع هم باز كساني خواهند بود كه خيال مي كنند فيلم ايراني يعني فيلم آبگوشتي.


+ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت7:25 بعد از ظهر | |
 
 

مشتاقی و صوبری از حد گذشت یارا

 

لبیک اللهم لبیک

یک کلیک تا  لبیک

عالم دخالت بی اختیار طبیعت است در زندگی مختارانه انسان . باور نداری متن زیر را بخوان اما لطفا بدون عینک مدرن :

ساعت 11.35 دقیقه شب است و یادم می افتد که باید برای کنکور ارشد ثبت نام کنم . هول میکنم و سریع می دوم دفترچه را بر میدارم و رمز رو وارد میکنم . دقیقا 26 دقیقه وقت دارم تا ثبت نام کنم و قراره از ساعت 00.01 روز سه شنبه دیگه هیچ کس ثبت نام نشه . با عجله صفحات اینترنت رو رد میکنم و مشخصات را وارد میکنم . ساعت 11.46 دقیقه . یکی از صفحات ثبت نام نیاز به عکس اسکن شده سه در چار داره . از کجا عکس بیارم . تمام عکسام تموم شده وتازه اگه بود هم اسکنر ندارم . آرشیو فایل هایم رو نگاه میکنم . هر چی عکس دارم حتما جلوی دوربین یه ژانگولری در اوردم و نمیشه رد کرد . تنها 10 دقیقه . چاره ای نیست باید با دوربینم از خودم عکس بگیرم . نیاز به نور پردازی داره . نمیشه . یادم افتاده که صفحه آخر پاسپورتم توی حج رییس کاروانمون یه عکس 6 در 9 پاسپورتی چسبونده بود برای روز مبادا . می دوم به سمت پاسپورت . دوربین رو تنظیم میکنم . نور . چیک .  دوربین و سریع وصل میکنم و عکس رو سریع ارسال کردم . بعد از فراغت از ثبت نام رفتم که پاسپورتم رو بذارم سر جاش که یک دفعه :....

که یک دفعه هوس کردم صفحات داخلش رو نگاه کنم . صفحه سوم : دخول 4 شعبان ... مهر خروج 18 شعبان .... بی اغراق تنم لرزید . دلم گرفت . یعنی میشه ما هم دوباره زائر مکه و مدینه بشیم .

نیم ساعتی نمی گذرد که اس ام اس از سازمان عمره دانشجویی می آید . برای ثبت نام عمره دانشجویی به سایت زیر مراجعه کنید :

www.labbayk.com

با کلی اشتیاق می روم برای ثبت نام که بند سوم نوشته دانشجویانی که قبلا با کاروان دانشجویی رفته اند دیگر حق ثبت نام ندارند . باشه قبول . ......

رفقا دانشجوی بزرگوار دانشجوها دو دسته میشند اونهایی که عمره دانشجویی رفتند و اونهایی که عمره نرفتند . ثبت نام کنید و اگه رفتنی شدید کنار مزار ائمه بقیع غروبی که نشستید یادتون باشید هر کی رفته دلش رو به شبکه چوبیای بقیع گره زده و برگشته . اونجا آسمان و زمین به هم دوخته شده . از خدا بخواهید با هم بریم .

ای ساربان ، ای کاروان ، لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من ، جان وُ دلِ مرا میبری


+ دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت11:26 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

سخنگوی وزارت خارجه در دانشگاه تهران

 

بررسی و نقد سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران

با حضور سخنگوی وزارت امور خارجه

دکتر حسن قشقاوی

سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۷

از ساعت ۱۵

همراه با پرسش و پاسخ

تالار شیخ انصاری دانشکده حقوق و علوم سیاسی

بسیج دانشجویی دانشکده حقوق وعلوم سیاسی دانشگاه تهران


+ شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت11:42 بعد از ظهر | امیر حسین ثابتی |
 
 

ما اهل كوفه نيستيم

 

به يك چشم بر هم زدن حدود 3 سال و چند ماه از تشكيل دولت نهم گذشت.دولتي كه خيلي وقت بود انتظار آمدنش را مي كشيديم.تشكيل چنين دولت و انتخاب چنين رئيس جمهوري ،تقريبا براي ما مثل يك رويا شده بود.تقريبا براي ما رويا بود كه دولتي سر كار بيايد كه شعارش عدالت،پركار و خستگي ناپذير باشد و كسي رئيس جمهور ما بشود كه از بند بند حرف هايش اميد برخيزد ،رئيس جمهوري انتخاب بشود كه هيچ نقطه اي از كشور نباشد كه نرفته باشد و درد دل مردم اش را نشنيده باشد.رئيس جمهوري كه عزت و اقتدار كشور را به بالاترين حد خود برساند و از حقوق ملت تا پاي جان دفاع كند.رئيس جمهوري كه برايش مهم نباشد كه دشمنانش عليه او چه تبليغاتي مي كنند.رهبري انقلاب ديروز چند باره گفتند كه دولت ناجوانمردانه تخريب مي شود و از اين به شدت اظهار ناراحتي كردند.قدر ناشناسي نعمت را از انسان سلب مي كند.

شكر نعمت نعمتت افزون كند     كفر نعمت از كف ات بيرون كند.

كفر نعمت حكومت و عدالت علي(ع) آن را بر سر مردم كوفه آورد كه حجاج بن يوسف حاكمشان شد.قدر نعمت حكومت علوي را نشناختند و خدا آن ها را به بلاي حجاج بن يوسف مبتلا كرد.خدا با ما شوخي ندارد.اگر قدر نعمتي را كه به ما داده است را ندانيم ،آن را به راحتي از ما مي گيرد و به كساني ديگر مي دهد كه لياقتشان از ما بيشتر است.اگر قدر نعمت انقلاب اسلامي ،دولت اسلامي و رئيس جمهور عزيز و مؤمنمان را ندانيم،خدا آن را از ما سلب خواهد كرد.اين سنت خداست و سنت هاي خدا تغيير ناپذيرند.حواسمان باشد كه ما اهل كوفه نشويم.


+ پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت1:43 بعد از ظهر | |
 
 

روزی 6 میلیارد نفر روی مین می روند .....!

 

روزی 6 میلیارد نفر روی مین می روند .....!

ای کاش میشد در این صفحات الکترونیک بلند و ممتد گفت آآآآه .

ای کاش در این تار در هم تنیده عنکبوت دست ساخت بشر میشد قیافه ی غربت را ترسیم کرد .

با این دل تنگی چه باید کرد . با این قفس کوچکی که درون سینه ، کوره گدازان شده . با این زبان بسته ، که به دام تکرار افتاده . چه باید کرد . من چه کنم که به هر جا نگاه میکنم عکس کعبه ای میبینم با هاله ای از سفیدی . و چه کنم که با کم حافظگیم تنها تصویری که دقیق در ذهنم مانده نگاه اول ، دوم ، سوم .....، آخر به مکعب تو خالی سیاه است .

شهر را تازگی ها دیده ای ؟

به راستی کسی سرش را از یقه های اسکیمویی پلیورها بیرون می آورد که بپرسد خر محترمتان به چند من .

دنیا را امروز هم مثل هر روز رصد کرده اید . صد کشته ، زلزله ، جنگ ، کردان ، احمدی نژاد ، آقایی که سپر تیرهامیشود ، سردرگمی ، و شما که هیچ وقت نیستی و شما که هر موقع محتاجت میشوم باید ابر و باد و مه و خورشید وفلک را نگاه کنم .

خبر از دوستان نزدیک داری ؟ می دانی اوی اول تازگی چه کتابی خوانده ، می دانی اوی دوم را پیامک های تقدیر بیچاره کرده ، میدانی اوی سوم تقدیرش را گدایی میکرد و تا تیرت را رها کردی ضربه فنی شد ، میدانی اوی سوم کمرش خم شده و اوی چهارم چقدر تازگی ها شاد است از تغییر در روند زندگیش، می دانم و می دانی که گولش زدی . مثل اوی ششم که دوست دارد گول بخورد .

می دانی روزی چند نفر روی مین میروند . نه بگذار متکلم وحده باقی بمانم . روزی 6 میلیارد نفر روی مین میروند . تقصیر خودشان نیست چراغ ندارند.

آخ شبکه های چوبی بقیع . آی غروب مدینه . آی مسجد نبی با آن باب جبرئیلت با آن دری که جبرییل بالش را گره به قفلش زده.

دیدی من یک به اتوبانی رفت که بن بست شد ، بود ، خواهدشد .

 


+ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت11:2 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

همه یاران آقا

 

دیروز توی تاکسی نشسته بودم که راننده و یکی ازمسافرا بحث کار اخیر رحیمی و مدیر کل لمور پارلمانی ریاست جمهوری را مطرح کردند و بعد هم به وامی که مجلس به نماینده ها داده بود ربطش دادن و خلاصه کلی بحث که اصلا مگه مال باباشه(لاریجانی)که میگه من این پول رو به نماینده ها دادم برای خرید مسکن!!!!!!بعد که مسافر پیاده شد من که حالا احساس می کردم با ید وارد بحث بشم (قبلش راننده از ما به خاطر برخی حرفهاش عذر خواهی کرده بود)چون احساس کردم که آدم فهمیده و انقلابیه و البته از کسانی که به مظلومیت حضرت آقا اذعان داشت!

در نتیجه بحث رو اینجوری شروع کردم که برادر من!! اصلا مگه آدم بی عیب و نقص هم پیدا می کنی که الان توی مسولین ما دنبال چنین افرادی می گردی؟زمان خود امیر المومنین هم که تازه حضرت معصوم بود ایشان به غیر از حسنین هیچ کس دیگری رو نداشتن که بطور صد در صد به اون اعتماد داشته باشند و اونرو بی عیب و نقص بدونن! دو تا نکته رو هم به این بنده خدا که حالا حسابی ساکت شده بود و به حرفهای من گوش می داد یاد آور شدم که :اولا ما باید دوران خودمون رو با دوره پیش از انقلاب (که قطعا ایشون با سن نسبتا بالاش اون دوره رو درک کرده بود) مقایسه کنیم و دوم هم این که قطعا این بهترین یاران رهبر هستند (البته اکثرا و نه همه) که راس امور کشور قرار گرفته اند.

مگر نه اینکه همین آقای لاریجانی که شما (راننده مذ کور) به ایشان توهین کردید حدودا 15 سال نماینده رهبر در دو کسوت مسولیت صدا و سیما و ریاست شورای عالی امنیت ملی بودند؟ و یا خیلی های دیگر که ایشان از زیر تیغ زبان نه چندان مودبانه ی خود گذراند همگی نماینده ی رهبر بوده اند و احتمالا تا حد بسیار زیادی مورد تایید ایشان!

البته این نکته را هم به این راننده ی عزیز یادآور شدم که حضرت آقا بارها و اخیرا هم در دیدار دانشجویان بر این نکته تاکید داشتند که هر عمل و حرفی که از سوی نمایندگان ایشان زده می شود نظر ایشان نیست و مردم می توانند به این امور انتقاد!! کنند و نه فحاشی و توهین و زیر سوال بردن شخصیت مسولین.

چون کم کم به انتهای مسیر نزدیک می شدیم و من باید از ایشان خداحافظی می کردم ایشان را به فکر در مورد اون دو نکته ای که در ابتدا ذکر کرده بودم تشویق کردم و همچنین به عنوان فصل الخطاب بهش گفتم که هنوز تا شکل گیری کامل حکومت اسلامی و شکل کامل آرمانهای حضرت امام خیلی فاصله داریم و ناچار به پیمودن مسیر با همین یاران آقا و درایجا خودمم هم به فکرفرو رفتم که آیا واقعا از میان یاران آقا کسی هم برای یاری رسوندن به آقامون (حضرت قائم "عج") پیدا می شه؟؟؟؟؟!!! 


+ یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت10:39 قبل از ظهر | محسن رحیمی |
 
 

ملاحظاتی در باب یادگار های عزیز امام

 
این مطلب را برای روشنگری درباره  چند پست اخیر دوستمان آقای نصر مطرح می کنم .

دوستِ بسیار عزیزِ دوستانِ من در این وبلاگ !

شما به شدت در چند مقاله اخیر ، از علاقه خود نسبت به سید حسن خمینی سخن گفتید .

باید گفت شخص سید حسن  به عنوان یک طلبه و در کسوت روحانیت و همچنین نوه امام (ره) بودن ، مورد احترام است . علاوه بر این علاقه شما به وی نیز ستودنی است ... 

اما هر کلمه مفهوم خاص و مشخصی را می رساند .

بیان مجموعه کلمات " یادگار عزیز امام " نیز از این قاعده مستثنا نیست .

دوست عزیز ..

سؤال من از شما این است . آیا آنچه از حضرت روح الله (ره)  به یادگار ماند ،نوۀ گرامش است ... ؟!

یعنی امام بیرق این انقلاب را بلند کرد ، تا نوه اش را از خود به یادگار بگذارد ... ؟!

 هر چه با خود کلنجار می روم به نتیجه ای جز این نمی رسم که  یادگار حضرت امام چیز های بسیار مهم تر از اعضای خانواده اش است ...

یادگار امام ، تفکر انقلابیش است . یادگار امام ، جهت دهی اش به روحانیت است . یادگار امام ، ساده زیستی است . یادگار امام ، استکبار ستیزی و مبارزه بی امان با آمریکا و اسلام آمریکایی است . یادگار امام ، اندیشه حکومت داری اسلامی است . یادگار امام ، ولایت مطلقه فقیه است . یادگار امام ، دین سالاری مردمی است و ...

آیا نباید در بیان کلمات دقت کنیم ؟


+ جمعه دهم آبان 1387 ساعت11:21 بعد از ظهر | مهدی صفار هرندی |
 
 

جنگ جنگ تا پیروزی...

 
 

چه کسی را یارای مقابله با فرزندان خمینیست؟

اسحاق ریاحی هم به ما پیوست.

 


+ پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت8:57 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

بگذریم

 

تنهایی ، تنها درد انسان معاصر(مدرن)

شهر اول : پدرش دست و پا نداشت . به باباش میگفت کلمن . ما فقط خندیدیم

شهر دوم : رفته بود کویر . توی رمل ها دویده بود . تعریف کرد که آسمان کویر فقط ستاره داره . تعریف کرد که رمل بود و آتش و سیگار .

شهر سوم : هزاران هزار آدم ، هزاران هزار ماشین ، که تنها و تنها از کنار هم عبور میکنند

شهر چهارم : من و تو که الان یک ساعتی است از پشت تلفن به هم سکوت تحویل می دهیم و صدای دو تار حاج قربان . الله الله الله

شهر پنجم : بهش گفتم تنهایی و ساعت ها به فکر فرو رفت که چرا از او پرسیدم .؟ دیگر نخندید .

شهر ششم : یک درخت بود ، بالای تپه مشرف به دماوند . از نیم قرن پیش تمام عکاسان عشق قله ازش عکس گرفتند . اما هنوز همانجا تنها کنار دماوند ایستاده .

شهر هفتم : مانده ام وقت پیچیدن عطر تن تو / ملک الموت پی چند نفر می آید . تنها ،  می بردندش

شهر هشتم : دستش را به سمت تو دراز کرده بود و حالا خیابانی که تو و دست او را نگاه میکند و استعاره ای در  عالم که انتم فقرا ........

شهر نهم : شارژ موبایلم در حال تمام شدن است و هنوز سکوت است که میان ما برقرار سخن میگوید . گلویم بی حنجره مانده . اگر باطری تمام شود ارتباط قطع میشود ارتباطی که به باطری بند است که خودم شارژش کردم و این ادیسون پدر آمرزیده که پدر ارتباطات نوین است .

شهر دهم . اَاَاَه . ده شهر رو رد کردیم و هنوز........

شهریازدهم : داره تموم میشه . حسش میکنم .من این حس رو خوب میشناسم . داره تموم میشه . و من که همیشه در گسست و پیوستم با این خاکدانی که در پیوستش مغرورم و در گسستش مهجور

شهر دوازدهم : یک ساعت تا نیمه شب شرعی و کلیشه خورشید پشت ابر که شب ها هم همچنان سیاه است و ای کاش تنها تو تنها نباشی

 


+ چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت11:47 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

آن سوی توسعه

 

بسیج دانشجویی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران برگزار می کند:

"آن سوی توسعه"

دوشنبه ۶ آبان ۱۳۸۷ از ساعت ۱۳ الی ۱۷.۳۰ در تالار شیخ انصاری دانشکده حقوق و علوم سیاسی:

آن سوي توسعه ...

با سخنرانی:

دکتر حسين كچوئيان عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي و استاد علوم اجتماعي دانشگاه تهران

«توسعه، لفظ مشترك ياحقيقت ايدئولوژيك»

ساعت ۱ تا ۲

حجت الاسلام احمد رهدار استاد مؤسسه امام خميني(ره)

«نسبت انقلاب اسلامي و توسعه»

ساعت ۲ تا ۳

دکتر عليرضا پيروزمند از اساتيد فرهنگستان علوم اسلامي

«دين و توسعه»

ساعت ۳ تا ۴

دکتر حسن سبحاني استاد دانشگاه تهران و نماينده مردم دامغان در مجلس هفتم

«تعامل اصل عدالت و توسعه»

ساعت ۴ تا ۴.۴۵

حجت الاسلام سيد عباس نبوي استاد حوزه و دانشگاه

«توسعه فرهنگي»

ساعت ۴.۴۵ تا ۵.۳۰

همین خبر در فارس


+ شنبه چهارم آبان 1387 ساعت7:26 بعد از ظهر | امیر حسین ثابتی |
 
 

...

 

از تحویل تا تشییع

خاطراتی از شب وداع با شهدا در مسجد دانشگاه تهران

به سفارش دوست عزیز محسن رحیمی

ساعت 5.30 . وارد مسجد دانشگاه تهران که شدم از این فضای بزرگ ، بی آدم وحشتم گرفت . واقعا تمدن بدون جمعیت چقدر زجر آوره . مسئول مسجد به استقبال اومد و از بی نظمی کار گله کرد . میگفت شما بسیجی ها استراتژیتون توی برنامه شهدا اینکه فکر میکنید اینجور برنامه ها را شهدا میگردونند پس پی هیچ کاریش رو نمی گیرید . اگه از برنامه استقبال نشه آبرو شما به درک آبرو شهدا میره و من بیچاره که از این همه فشار به قرآن پناه می بردم و فرشته موکل بیچاره من که هر دفعه مجبور بود این آیه را نشان حدقه چشمانم بدهد که ان الله مع الصابرین . اما عیب فرشته این است که این آیات را فقط نشان چشمانم می دهد که گوشهایم مستحق ترند به شنیدن . و سیل تلفن ها که حاجی برنامه چه جوریه . کمک بدیم و توکلت علی الله .

ساعت شش و پانزده دقیقه بود که اولین گروه ها تازه در حال آمدن بودند و نمی دانی چه شادی عجیبی داری وقتی عده ای یک ساعت و ربع مانده به مراسمی که تو هم در آن دخیلی حضور میابند . انه لطیف بعباده

ساعت 7 است و سه دستگاه آمبولانس و دو ماشین تشریفات راه خیابان قدس را بسته اند . از طرف بنیاد حفظ آثار و با لباس نظامی پلنگی وارد دانشگاه شدند و هر چه نگهبان میگفت آقا ماشین تشریفات هماهنگ نشده حاجی ارغوانی در حال و هوای جنگ مانده بود که اصلا شهید نخواستیم ، می بریم یه دانشگاه دیگه و انگار نه انگار که آن نگهبان از خدایش است که یک شب تعطیل را از دست یه مشت دانشجو راحت باشد . و حالا این خیل بی سیم به دستان است که از تو راهنمایی میخواهند که شهدا را کجا ببرند  وتو احساس میکنی که از الان وظیفه ات شروع شد . سنگینی کاری به عهده تو مهدی ، حسین و هر بچه بسیجی که به عنوان صاحب مراسم آمده .

ساعت هفت و چند دقیقه . آمبولانس حاوی شهدا جلوی ورودی خانم ها به مسجد ایستاده . تا با کمک خانم های بسیج دانشگاه به داخل منتقل شود . درب آمبولانس که باز شد ، نگاهم و نگاهمان که با تابوت سرخ و سبز و سفید افتاد موج غربت گمنامی پرت شد توی صورتمان که شورای فرهنگی بسیج دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران (دیدی حاج مهدی درست نوشتم) اولین برنامه رسمیتان مبارک و تبارک الله احسن الخالقین . و چه غروری دارد که میزبانی شهیدی . شهید . او که مشاهده کرده و مشاهده شده .مشاهده کرده سیدشهدا را و مشاهده شده توسط بانوی عالم و شهادت داده با خونش به اینکه خمینی و نهضتش بر حق بوده اند . (شعاری شد! گاهی اوقات شعار بد نیست)

ساعت نزدیک 10 شب ملت در حال دل کندند ما در حال دل بستن . تازه قرار است با این هم سنگرامون تا صبح خلوت کنیم .

ساعت 12 شب است و ناگهان یک لحظه غفلت از شهدا و بردن تابوت در آمبولانس . حالا سیل التماس هایملن شروع میشد . قضیه انقدر سریع رخ داده که من خشکم زده . زبانم کار نمیکند . همون هایی که خواستن برای وداعشون بیان اینجا همونا از میزبانی ما ناراضیند و ککش افتاده به تنبان بنیاد شهید که من شهدا رو میخوام . من از اینجا داستان را با مکه و مدینه ای که رفتم رو به رو میکنم .

در حال حرف زدن با ارغوانی ، همون پیرمرد انقلابی که ماشین تشریفات رو بدون هماهنگی داخل کرد بودم ، که یک دفعه انگار بیخوابی داغونش کرد آقا هیشکی کنار شهدا نیست ، بی احترامی شده ما شهدا رو برا 5 نفر آدم تا صبح اینجا بزاریم دیگه خون به مغزم نرسید که بگم شهدا مگه دنبال دکون دستکن که آدمای اطرافشون رو بشمرن !؟

حسین که داشت صحنه پشت سرم را میدید با لبخند حاکی از شکستی گفت پشت سرت رو و من دیدم از بالای پرده میان آقایان و خانم پنج انگشت پیداست که پرچم سه رنگی را بالا و پایین کنان می برند به سمت آمبولانس . سرم رو برگردوندم که اطراف رو نگاه کنم . دردناک ترین صحنه اونجاست که همه ی آدم ها دارند حلقه ی اول مذاکره رو نگاه میکنند که ناامیدانه سر تکان میدهند که الوداع شهدا و هر کسی سر به راهی میگرد تا شکایتی کند از فراق . و بد تر از همه خانم ها که حالا از مسجد بیرون ریخته اند و با فاصله چند متری ایستاده اند و نگران ما را مینگرند که یعنی تمام شد و زیان لال من و عزم راسخ ارغوانی . همه سوار آمبولانس ها شدند که حرکت کنند و تماس ناگهانی با تاجیک که یک دفعه نمی دانم چه به ارغوانی گفت که حالا هر سه شهید را تا ساعت 2 به ما برگرداندند .

ساعت 3 نیمه شب است و هیتی ها هم آمدند و رفتند و ارغوانی که نسیان الهی به جانش افتاده و ساعت دو را فراموش کرده و یک حلقه از دل نکندگان از شهدا که الان یک ساعت و نیمی هست که چهار نفره کنار تابوت نشسته اند و یک نفس سینه می زنند و من که فقط حسرت میخورم و با بچه های باقی مانده از شورای مرکزی تصمیم گرفتیم برویم و همه سمتهایمان را یکجا بدهیم به آنها که دمتان گرم یک نفس دو ساعت است میزبانی میکنید .

حالا ساعت سه و نیم شب است و من و مهدی و حسین و احمد و اسحاق و سبحان و تابوتی که دیگر هیچ کس کنارش نیست . پیشنهاد شد تابوت را تبرکا ببریم و دور دانشگاه و پردیس مرکزی بچرخانیم تا به برکت این انوار ، سیاهی روشنفکرانه ای که از در و دیوار نکبت بار پردیس مرکزی می بارد در جنگ این نور تبرکی بیابند و چه زیبا بود ساعت سه و سی دقیقه نیمه شب 6 نفر از بچه های بسیج دانشگاه دور از چشم ..... با دل آسوده تابوت یک شهید را غریبانه در دانشگاه میگردانیم . در هر دانشکده که می رسیم به حق خون شهید دعایی میکنیم . بلا تشبیه ولی چه غریبانه بود  6 نفر و یک تابوت . اما امان از آن روزی که تابوت مادری را 6 آقازاده ، گوشواره عرش ، آیات الهی دور از شهر می بردند و بلا تشبیه چه غربت یکسانی .

ساعت پنج صبح است و نماز صبح در کنار این تابوت اعظم به امامت امام جماعت دائم مرکز سید حسین عزیز و تیکه های اسحاق به توفیق اجباری ما و نسیان ارغوانی و صدای آمبولانس ها و وقت وداع . وقت وداع ، وقت وداع .

آی همت ، آی آوینی دانشکده هنر ، آهای باکری ، آهای شهدای گمنام که با رفقاتون تشریف فرما شدیم ، آهای در و دیوار کفرستان دانشگاه تهران روز قیامت شهادت بدید ......

آی شهدای بزرگوار امشب در بزم باکری و همت و سیدالشهدا ، در کنار سیدتنا ام المومنین فاطمه اطهر ، در محظر حضرت غیرت الله اعظم زینب ، در محضر حاضر غایب مولانا سید مهدی بگویید که ما یه دانشگاه رفتیم .....

ما میزبان خوبی ........ توانمان همین ........  

 

 


+ شنبه چهارم آبان 1387 ساعت4:55 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

موضوعات

سیاست و دیانت

ادب و شعر

فوتوغراف

درس تاریخ فرهنگ

 

 

مطالب اخیر

اینجا دادگستری محل گرفتن حق و اجرای عدالت است

تلخ است

برای سجاد عزیز...

تقليد يا توليد؟

شورش یا جنبش

تناقضات کودتای سبز با خط امام - 3 + دانلود پوستر

هر چه از دوست رسد نیکوست

در نقش رسانه

تناقضات کودتای سبز با خط امام - 2 + دانلود پوستر

برای آقای کلاسهای دینی

درس یک و دو تاریخ (سی مهر)

تناقضات کودتای سبز با خط امام - 1 + دانلود پوستر

کجا میتوان گریخت ؟

آيا نبايد آرزوي نابودي عنصر ضد ولايت فقيه را داشت؟