استاد بزرگوار و دانشمندم جناب آقای ایپکچی زحمت کشیدند و در عوض عرایض شاگرد خودشان مطلبی فرمودند . از بذل عنایاتشان سپاسگذارم . عین مطلب را اینجا قرار میدهم :
برادر ارجمند – جناب آقای نجفی – سلام علیکم…
قلم رنجه جنابعالی، و همچنین لطف آن سرور ارجمند که زحمت تصحیح کشیدند و سایر برادران عزیز که بیان شما حرف دل ایشان نیز بود؛ به روی دیده.
هدف، پاسخ نیست؛ چراکه اولاً،
مخاطب اصلی یادداشت آنجناب بنده نبودم، والا راه تماس خصوصی برای شما و
همگان باز بود و هست، بلکه قصد آن بود که مواردی را به اطلاع مخاطبین و
آشنایان و آنان که از تبعات حضورشان فرمودید برسانید که الحمدلله چنین شد.
در ثانی، باورم این است که پاسخ نقد، «دفاع» نیست بلکه «اصلاح» است که
انشاالله به حد وسع در تربیت و اصلاح خود خواهم کوشید.
دعوت به مباهله فرمودید. عزیز دل، مباهله میان بزرگان نصرانی و اسلامی بود، این برادر کوچک شما را چه به مباهله؟
بنده همچنان دعاگوی بزرگان خود هستم و بر درس همکلاسی های دیروز که
بحمدالله امروز جملگی بزرگ و شیخ و مورخ و حکیم متاله و سیاستدان و
سیاستمدار و حقوقدان و… هستند زانوی تلمذ می زنم. یادم هست، فردای
انتخابات یکی از دوستان هم قلم شما، بنده را به وصف «جاهل» خطاب کرد، به
خدایش عرض کردم که از صداقتش شاکی نیستم، که من همانم که او گفت، اما
آنروز که او بر سر درس ما جاهل بود، آیا من چنین خطابش میکردم!؟
- نکته ها رفت و شکایت کس نکرد
- جانب حرمت فرو نگذاشــــــــتیم!
اعراض بنده در مباحثه سیاسی از
باب قهر و ناز نیست، بلکه از باب «عن الغو معرضون» است. اما مجمل آنکه،
موسوی، برای بنده موسی نبود و نیست! بلکه «عصا»یی بود که افتاد و «زنگ»ی
که در گوش بسیاری صدا کرد. حال من نه زنگی ام! نه عصاپرست سامری! صدای زنگ
که به میان می آید، بر زنگ نمی آویزند، بلکه به کلاس می روند…!
برادر! سنگ محک که به میان
آید، فقط طلای همسایه را تعیین عیار نمیکند. در این فتنه، اگر تمام قبول
شدگان را در کناردست و بالادست خود میبینید و تمام مردودان را در برابر
خود، که آفرین بر نظر پاک خطا پوشت باد. و اما اگر در سوی خود «جانی با
وضو» و «کذاب بی لکنت» و «محتسب مست» و «پاکان پوک» یافتید، نخست از آن
برائت بجویید سپس به غسل تعمید دیگران بپردازید. و اگر هم چون بنده، کشف
«حق» را محتاج «صبر» میدانید که وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا
بِالصَّبْر.
- گفتگو آئین درویشـی نبود
- ورنه با تو ماجراها داشتیم
هیچ بیرق ظلمی، استوار نخواهد
ماند، هیچ باطلی، ماندنی نیست، هیچ کاخ تزویری، استوار نیست. هیچ حقیقتی،
تا ابد مهجور و متروک نیست و هیچ زبانی تا ابد به دندان نیست. دیر نیست،
هنگام گفتن. دور نیست یوم تبلی السرائر؛ لکن اسفار از سفر چهار آغاز نمی
شود و إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا
مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا (سوره کهف
– آیه ۱۰) یاد کن هنگامی را که [آن] جوانان در غار پناه گرفتند و گفتند:
پروردگارا! رحمتى از نزد خود به ما عطا کن، و براى ما در کارمان زمینه
هدایتى فراهم آور.
- یارم چو قدح به دست گیرد | بازار بتان شکسـت گیرد
- در بحـر فتاده ام چو ماهی | تا یار مرا به شصت گیرد وعجل فرجه
پی نوشت کوتاه با اذن استاد معظم :
1) مخاطب اصلی آن یادداشت شخص حضرتعالی بودید . اما جناب استاد ایپکچی شما طی یادداشتی در وبلاگ خودتان نامه ای خطاب به آقای مهندس موسوی نوشتید . آیا در این نامه منتشر شده مخاطب شما تنها آقای مهندس موسوی بودند ؟یا دوستان ، همفکران و آشنایان مشترک ما نیز از این نامه استفاده نمی یرند ؟ آیا فضای بیان مطلب فضای صحبت میان من و شما بود و یا من رازی را فاش کردم ؟
2)استاد بزرگوار و عزیز از مباهله استفاده کردم که صنعت سخنم باشد نه اسباب رنجش خاطرتان . کما اینکه در روز انتشار مطلب در وبلاگ بی تعارف خدمتتان پیامکی فرستادم که اگر اذن انتشار نمی دهید از وبلاگ بردارم و این نه به سبب تعارف بود که حق استادی شما بود . ما از خود شما احترام را آموخته ایم و قطعا کفر نعمت نمیکنیم . هر جا تنها احساس نمودید که این نوشته ها ذره ای ناراحتتان فرموده نه تنها از وبلاگ بر خواهم داشت بلکه به نشانه عذر خواهی در هر صبحگاه و مجلس عمومی که امر فرمایید دستتان را بوسه خواهم زد .
3)استاد معظم هر نوشته موافقان و مخالفانی دارد که به تقبیح و تحسین نگاشته ها هورا میشکند و یا شما را شماتت میکنند من در قبال این نوشته در هر دو موضع قرار گرفته ام . شما فرمودید نوشته ای که حرف دل عزیزانی بود بله همینطور است نوشته حقیر حرف دل بسیاری بود کمااینکه نوشته شما حرف دل بسیاری بود . در مدرسه علم سیاست که تحصیل میکنیم بیش از همه چیز روشنفکران محترم مدرس که الیگارشی علمی به راه انداخته اند به ما یاد میدهند که نقد مساوی با بی احترامی نیست . این حرف رندی و توجیه نیست . قرار این نیست که هر کس هر که را نقد کرد پس یا از او روی گردان شود و یا او را وارد لیست قرمز و سیاه و غیره کند . شما استاد محبوب بنده و خیل بسیاری هستید و خواهید بود و کماکان همه کادر و معلمین مدرسه معتقدند لایق ترین افراد برای درس دینی خود شما هستید . این سخن را گفتم که گمان مبرید هر روز که وارد فرهنگ میشوید به جزیره ای رسیده اید که تنها شما هستید و بس . استاد معظم و سرور ارجمندم جبهه ای در مقابل شخص شما نایستاده که شخصتان محترم و عزیزید . لکن در مقام دیالکتیک در مقابل تز شما لشکری معتقد به سخنتان نیست . کما اینکه ممکن است لشکری معتقد به سخنتان باشد . اساسا این برخورد ها به رشد می انجامد و لکن اگر این جدال تجادلوا بالتی هی احسن نشود قطعا من از این جدال با شخص چون شمایی کنار خواهم کشید و آنگونه که نصرانی در مباهله به پیامبر گفت از ادامه شرم دارم من نیز میگویم اگر جدل با شما از علم خارج شود و به حیطه های دیگر وارد شود شرم میدارم و قطعا خاضعانه به ساحتتان برای دست بوسی میرسم هر چند که از سخن خویش بر نمیگردم . این کوتاهی در جدال را تنها برای مقام اساتید ارجمندم قائلم و بس .
3)آقای ایپکچی عزیز و سرور ارجمند و دانشمند محترم در ابتدای سخنم نوشتم اگر صدای این عمار نبود . آقای ایپکچی عمار احساس کرد که سخنش حق است فلذا هر جا که میتوانست میان آشنایان و دوستان میرفت . این دوستان و آشنایان از طلحه و زبیر بودند تا جناب میثم . میثم عزیزترین یار امیرالمومنین است لیکن عمار به نزد او رفت تا به یاد عهد گذشته پیمانی تازه کنند . آقای ایپکچی عزیز من سعیم این بود که عمارگونه نزد میثم و مالک بیایم . نه طلحه و زبیر . شما لشکر مقابل نیستید . گفتم که انت منا . گفتم که یا ایها العزیز . شما همچنان آقای کلاسهای دینی مایید . این انذار و تبشیر وظیفه همه ماست . هر چند چون منی در نزد چون شمایی درس پس میدهد.
4) در زمینه دوستان هم قلمم که شما را بی ادبانه آنچه که بالا نگاشتید نامیده اند شرمنده و عذرخواهم و باید عرض کنم :
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ / تو در طریق ادب باش و گو گناه من است
و آنکه چنین گفته نه مورد تایید بنده است نه سایر شاگردانتان نه کادر مدرسه و نه شرع مبین اسلام
5)بی تعارف باید عرض کرد که تز امروزتان ، با اندیشه های رایج بنده و قسمت اعظمی از کادر مدرسه در گوشه هایی از آن دچار تعارض است و پنهان کاری نیز نیازی ندارد اما این تعارض به هیچ احدی اجازه بی احترامی به شما را نخواهد داد و فرمایشاتتان محترم و جایگاهتان محفوظ و در صدر مجلس رندان تا سالها باقی است . این را گفتم که راه خیالهای بعدی را بسته باشم.
6) آقای ایپکچی همه ی عرض من این است که عصایی که از دست موسوی افتاد و در گوش شما صدا کرد عصای ساحری بود نه موسی . عصای ساحری مار شعبده میشود و عصای موسی مار معجزه . ساحری خود در حیرت عصای موسی است چرای پی ساحری برویم
7)آقای ایپکچی استاد ارجمند و سرور گرامی فرمودید کشف حق محتاج صبر است . می ترسم بگویم ولی چه چاره کنم . گاهی آنقدر صبر میکنیم که مانند جوان نصرانی وقتی به واقعه میرسیم که از روز واقعه گذشته است . میترسم صبر کنیم و کار از کار بگذرد . بهتر آن باشد که سر دلبران / گفته آید در حدیث دیگران . ما پشت راه بر قدم میزنیم که گاه صبر صبر کند و گاه حمله هجوم .
8)حق با شماست میترسم از روزی که حقایق آشکار شود و از روزی که من را از موی گرفته سمت آتش میبرند . میترسم آن روز شفاعت من را نکنید که فطرت های پاک آن روز نورهایی است که در تاریکی مخوف قیامت به اذن چهارده نور اعظم به دنبال گناه کارانی چون من دوانند . آن روز که شد به دنبال شهیدان دشت های جنوب و خاک های شلمچه میدوم ، به دنبال پاک فطرتانی چون شما میدوم تا شاید شفاعت کنید دست ما به دامان ائمه برسد که خدا با عدلش با ما رفتار نکند که به رحمش محتاج ترم
9)پنج شنبه ها زین پس به شوقتان به مدرسه خواهم شتافت که چون این پنجشنبه مجال بوسه به رویتان دوباره فراهم شود که به قول شاعر عزیز :
دزدی بوسه عجب دزدی پر وسوسه ای است / که اگر باز ستانند دو چندان گردد
بیش از این اگر ادامه دهم به بیراهه رفته ام . این پی نوشت صرفا عرض نا گفته ای بود که شامل تبعات نوشته قبلی میشد . آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش .
منتظر نوشته های دلنشینان هستم که گفته اند :
یار من چون به حرف می آید / آفتاب است و برف می آید.
والسلام علینا و علی عبادی الصالحین